نسخه ی چاپی

 

 

 

 

 

 

داستان کوتاه

داستان بلند
ـــــــــــــــــــــــــ
تقاص‌طلبی نوستالژیک
قلندرانه‌ها
سیر و پرسه در متون

پریشیده‌های‌پریشان‌حیالی

ـــــــــــــــــــــــــ

سفر بازگشت
پرده خوانی ها
از موسا تا محمد

ـــــــــــــــــــــــــ
 

حسن مصلحیانی

وحید گل بهاری
نسیم خاکسار
کوشیار پارسی
چند کار از رضا دانشور
موسیقی بوشهری
موسیقی هرمزگان
موسیقی قشقایی

 

 

خلوت اُنس علو

 

مي‌گويند ممي بيچاره را ادعاي پيشوايي بستند و گرنه ممي را چه به پيشوايي؟ حقش را خواسته بود. مي‌خواستند نفس‌اش را ببرند. چون ممي درآمده بود يك جوري به علو حالي كند كه بابا تو چشم‌هاي من را از كاسه در آورده‌اي، كورم كرده‌اي. بايد قصاص بشوي. حرف حق.

 

علو ديده بود ممي دارد اين طور مظلوم‌نمايي مي‌كند و در تكيه‌ها همدل گرد مي‌كند. اما اين بود كه همه مي‌دانستند. خلق خبر داشت كه درست است كه ممي چشم و چاري نداشته است، اما چاره‌ي راهش بوده است، كور نبوده است و علو خود گفته است چشم‌هاي ممي را از كاسه درآورده است.

 

مي‌گفتند علو گفته است يك شب كنار ممي خوابيده بودم و داشتيم فيلم تماشا مي‌كرديم كه خوابمان برد و افتادم به كابوس بدي. گرفته بودم و ولم نمي‌كرد. جايي گير كرده بودم در بلنداي پرتگاه بدي و دستم بر لبه مانده بود. زير پايم تا جايي كه خدا برود خالي بود. تا جايي كه توانستم پنجه چنگ كردم، چنگال كردم و نشاندم در تن سنگ تا تابم تمام شد و رها شدم. از خواب كه پريدم ديدم بر سر دو انگشت اساسي‌ام دو چشم ممي است.

اين چيزي است كه از علو تعريف مي‌كنند. مي‌گويند به ممي گفته بود بيا هرجايي‌ام را كه مي‌خواهي ببر اما در خلوت. با چشمم هم كار نداشته باش. ممي گفته بود در يك صورت توافق مي‌كنم كه براي نشان اعتماد كيرت را ببري بدهي به دست يك هيئتي كه شايسته‌ي احترام من باشد تا بعد من بيايم و يك چشمت را با يكي از دو انگشت خودم در آورم و بعد صلح بشود. كيرت امان، به جاي چشم چپت. چشم راستت را كور مي‌كنم به اذن‌الله.

 

علو كه ديده بود هرچه كوتاه مي‌آيد ممي بلندتر مي‌رود آشكار كرد كه قصد دارد ليلي را ببرد. دستور مي‌دهد به ميرزا حسين والي تنگ ارم كه زودتر ليلي را به عنوان دختر برگزيده‌ي تقواي كل ولايت پيش علو بفرستد كه علو ليلي را براي خودش نگه دارد. ممي ديده بود كه علو با اين برنامه‌هايي كه براي ليلي گذاشته چه در سر دارد. ليلي يك باره راه افتاده بود تا هرجا كه ماشين مي‌رفت با تراكتور و تريلي و هرچه كه مي‌شد از گور دختر تا چشمه‌ي انارستان. شيرينت را تلخ مي‌كند. ليلي رفته بود از اين بن به آن سر سه نا و همه جا زن‌ها را به پرهيزگاري خوانده بود و حالي شان كرده بود به حرف پري‌‌هاي خانه‌ي گيس و اين داستان تازه‌ي گيس گاني‌ها گوش نكنند. آن‌ها درآورده بودند از زبان ممي كه علو پرده‌ي حرمت دريد و عصمت تباه كرد ديگر صلح ميان ما ميسر نيست.

 

گفته بود تو صد ولايت داري و صد نامه به سوي صد ميرزاحسين ولايتدار روانه كرده‌اي كه كه از هركجا بهترين‌ليلي‌هاشان را برايت بياورند. اين يكي را بر من روا نمي‌كني؟ حقا كه تجاوزگري. ليلي به من واگذار.

 

پيغام مي‌دهد كه ممي كوتاه بيا، آن دوري نيست كه دوباره بيايي سر اين مسجد و آن مسجد دو چشم كورت را برنمايي و طلب قصاص كني. ديگر من آن اميري نيستم كه با ممي يك‌جا فيلم تماشا مي‌كردم و كابوس مي‌ديدم. من حالا هر روز در ميانه‌ي روز مي‌نشينم و عيش تمام مي‌كنم، به كام. اميرالامرا من‌ام. مي‌خواهي لخت در پيش چشم خلايق درآيم تا سال‌ها از نقش زردوز يقه‌ام گپ بزنند؟ پشت پرده نمي‌روم. ريا؟ بپا. كناره بگير و نفس ببُر. ديگر من يك انگشتم را هم قصاص كورخانه‌ي تو نمي‌كنم. بيرون شو!

 

گفته بود: اي دروغگو تو كه قسم خورده بودي كه كير نداري. گفته بودي در دعواي چاه آبك، آن اول دعوا جبرئيل ازت گرفت كه وقتي از آن چشم مخمور آخرين رد شدي پس‌ات بدهد؟ اين دخترها به چه كار تو آيند. رهاشان كن شايد براي ما كره‌اي زايند.

گفته بود: كره‌زايي براي خودت بجو. آن كه گفتم جبرئيل بريد برد دروغ گفتم. حكايت درست اين است كه جنگ كوه رخ مغلوبه شد و ما مغلوب شديم. من در ميان كشته‌ها شدم تا جان به در ببرم. تا اين كه مادر ليلي به سرش زده بود يا هرچه در آمد دفزنان و غزلخوان. در ميان كشته‌ها مي‌گشت و گوش و بيني و هرچه بريدني بود مي‌بريد و به بند مي‌كرد و به خود مي‌آويخت. گوشواره، گلوبند، قاب كمر، خلخال قوزك پا. تا به من كه رسيد كيرم را بريد و به بند گردن كرد. قوسي افتاده بود ميان دو پستانش و يك پايش را بر چانه‌ام نهاده بود كه خلخالي از گوش و قلوه داشت. خدا را سپاس گفتم و دست بر جاي رفته گذاشتم، ناي مانده نهاندم و در ميان كشتگان ماندم تا شب شد و از آن‌جا در آمدم.

 

ــ پس براي چه وقتي كه تنگ ارم را گرفتيم او را نياوردي قصاص كني؟

ــ با همين عزم از پيش تو از كنار بركه و باغ آمده بودم تا گيرش بياورم. دوري بود كه با اين پرسش كه عدالت چه است و با داستان چشم در برابر چشم چه مي‌شود...

مي‌دانستم كه گيرش مي‌آورم. كشتنش راضي‌ام نمي‌كرد. كشتن كم‌اش بود. مي‌خواستم داغي اگر نه بزرگتر از داغي كه بر دلم نهاده است برابر بر دلش بگذارم. مي‌خواستم جايي‌اش را پيدا كنم كه با جاي رفته‌ام برابري كند. پي جاييش مي‌گشتم تا ببُرمش و بياورم رئيس حرمم كنمش. لحافكش خاص. هيچ‌كس باور نمي‌كرد كه من از كشته پايين‌تر رضايت بدهم. بيش از كشتنش را طلب مي‌كردم. زماني بود كه دستوري پرده آمده بود اما فرمان پرده‌دري نرسيده بود. يكي دو چادر از سر برگرفتم، يكي دو كوچه شورشي پيمودم و به او نرسيدم تا رسيدم به زير نخل سه لا. مخ سه لاي تنگ ارم معروف است. آن‌جا كه رسيدم گردبادي بلندم كرد يا بر سر اسب بالداري سوار شدم يا پاره‌اي ابر يا هرچه. هوش و نه هوش رفت. از اين عالم به در شدم. رسيدم به جايي كه راكب آب شد در هواي نور معرفتش. رفتم و رفتم تا به جايي رسيدم كه دري بود و بر آن نوشته بودند بيش از اين راه نيست. پيش‌تر نيا.

گفتم: اين همه راه آمده‌ام، بر آب، بر آئينه، بر آه، خشك، شكسته، بسته آمده‌ام. گاهي تو را نقشگردان ديده‌ام، گاهي نقش گردن جنده‌اي ساعتي، حالا كه آشكارا به درباني ايستاده‌اي يا در باز كن تا پيش از آن كه پا در آن بگذارم ببينم به كجا مي‌روم يا چيزي كف دستم بگذار كه حسرت كير رفته از خاطرم ببرد.

گفت: كف دستت كليد، باب باب‌ها.

گفتم: بابي كه خود از آن مي‌آيي و مي‌شوي.

گفت: باب آمد و شد بر من بسته است. نه مي‌آيم نه مي‌شوم. من هستم. هست. در شرق نفس‌هاتان نشسته‌ام.

گفتم: نشانه‌اي بده!

گفت: بابايت نشان خواست و تاب ديدار نشانه‌اش نبود. ديدار من دست نمي‌دهد در دسته مي‌ماند. چيزي ديگر بخواه.

گفتم: لذت ال لذوذم را ربوده‌اي. آن برابر نابرابر بيهوشي... وقتي كه آنم نمانده است كه در اينشان فرو كنم...؟

گفت: هماغوشي؟

گفتم: چه آغوشي؟ ممي نه تو را ديد، نه تو را شنيد. من تو را هم ديده‌ام، هم شنيده‌ام.

گفت: شنيدن تا كجا بماند. ديده‌‌هايت بگو. تو من را چه خيال كرده‌اي؟ چه ديده‌اي؟ بيوه‌ي جواني كه كس مي‌دهد براي رضاي خدا در باب ال اله؟

گفتم: پس آن موافق و شبيه به ما كه مي‌گفتند چه مي‌شود؟

پرسيد: كدام تشابه، كدام توافق؟ موافق و شبيه به من! نام بر من نهاده است و هرچه خواسته بر خودناميده بسته است تمام عمرش هم به سجده بماند به نشاني بالاتر از كير من نمي‌رسد. شباهت؟ چه شباهتي بالام؟ من خدايم تو خر.

گفتم: با اين حساب...؟

گفت: شباهت من و تو مثل شباهت كير است با كمر.

گفتم: كيرت اگر بشد باري كمر توراست. تو مگر نه به جنگ چاه آبك كيرت رفته بود با كلكسيون ليلي‌ها چه مي‌كني؟ چه مي‌كردي؟

گفت: اين ادعاي ممي هم بود.

گفتم: من ادعا نمي‌كنم. مي‌پرسم.

گفت: بي كار هم نبودند. بي كار هم نبوديم.

گفتم: وقتي كارنده‌ات نباشد چه كيفي دارد؟ كه برايت ني بزنند؟

گفت: ني هم گاهي سحر خوش است. بيشتر ولي برايم ليسه مي‌زنند.

گفتم: ليسه؟

گفت: ليس.

گفتم: كجايت را ليس مي‌زنند؟

گفت: آن‌ها كه تازه‌كارند خودشان را خسته مي‌كنند با ليسه زدن جاي كير رفته، آن‌ها كه آمخته‌اند مي‌دانند كه بايد پهناي گند مانده را پيش روي زبان بگذارند. گاز كه نه. ولي گاهي از ميان دندان نيش و نوك زبان بر بستر گند گسترده مي‌شود حظ لاذكر...

گفتم: چه شد به اين بازي‌ها كشيده شدي؟

گفت: كدام بازي؟

گفتم: همين بازي‌ها. مگر تو تا باب الازل بالا نرفته بودي؟ چه شد كه به اين بازي افتادي؟

گفت: باز گفت بازي.

گفتم: بازي نبود؟ نيست كه هر روز غروب يا صبح يا وقت دلت خواست بايستي يك جايي و ليلي‌ها هر روز با آهنگي يكي يكي درآيند و هي بيايند دست زير گندت بزنند و بگويند: ماشالله؟

گفت: اين طور اگر ببيني‌اش بله. ولي عشوه‌ها و تاب تن و تمناي و هُرم حرم... اما باري آب از كير رفته آوردن كار نه هركسي است. هيچ. درآمد كه شما هيچ من هستيد. فسخ مي‌كنم سايه‌ي كيرم هستيد.

ديدم بهانه‌اي براي درنگ ندارم.

گفت: بدان كه گاهي دريچه‌اي بر تو بسته شود تا دري را كه باز بود و نديدي به يادت بياورد. فكر آن رفته نباش.

گفتم شايد دمي با يكي از كروبيان محشور شوم. بهانه گذاشتم:

گفتم: راه ندانم.

گفت: آن گوشه‌ي حوض كُه‌سر، آن سدره‌المنتها را مي‌بيني؟ زيرش كسي نشسته است. سر پل روي نهر. او راه ميانبر بلد است. به دم در مي‌رساندت.

كنار حوض كه رسيدم آن كس كه نشسته بود برخاست از سدره‌المنتهاي بالاي سرش شاخه‌اي كند و ماند تا من به پل رسيدم و شاخه ي سدر را نشاند روي سينه‌ي من. چنان كه خار سدره جز از جيگرم درآورد و به گل در آمدم:

 

روي زمين. وقتي چشم باز كردم تكيه داده بودم پاي مخ سه‌لاي تنگ ارم و گرما جيك از زمان در آورده بود. در حجاب بود. پرده تمام و پيكرم را مي‌پيمود. يك دستش خار از سينه‌ام مي‌گرفت و دست ديگرش دو انگشت اول پايم را جوري كنار هم چفت نگاه داشته بود كه خوب در دهانش جا بگيرد.

 

رفتيم تا به آنجا رسيديم كه گفتم: خداي را پرده بردار، مرا كاري مهم در پيش است.

گفت: به خداي ممي قسم كه اين كار را نكنم الا كه از زبانت بشنوم آقايم كه آبت را آورده‌ام يا نه؟

گفتم: آوردي.

گفت: پنجره‌اي مي‌بندي تا دري گشوده به پيش چشم آري.

گفتم: اين سخن در گوشم آشناست....

گفت: من چاكر خداي تو هستم. كنيز!

گفتم: چهره نما.

گفت: الله الله كه توانستم. هفتاد و هفت هزار جور ديگر، به رقم موهاي سرت بلدم به آبگاهت برسانم.

گفتم: الله الله از تو هركار برآيد. پرده بردار و رخ بنما كه جان از پيكرم بشد.

پرسيد: جانگيرم نمي‌شوي؟

گفتم: پدر و مادرم به فدايت، جانم فدايت، پرده برگير، پرده گشا.

پرسيد: جانم امان؟

گفتم: جانت امان جان. ميان ميانه شو ميان بردار...

 

پرده گشود و ديدم ام الموالي است، ليالي، مادر ليلي. دف برگرفت و ليلي‌ها از سر مخ سه لا درآمدند و آمديم..