|
|
||
|
داستان بلند ـــــــــــــــــــــــــ
سفر بازگشت
وحید گل بهاری
|
|
گردوی گُند جمشید
گفت اول: آفتاب. گوی نخست. سر شما و آن گوی گردی که بر آن نشستهای گرد گوی گُندهتری میگردد. پیش از آن که تو بیایی و بپایی و بیاموزی تاتی کنی با هوم و نهومی این دو تا با هم در سخناند. آفتاب و زمین. گوی گفت از اینجا رسیده است. البته گُند شما هم گپ ندارد. این گو که جملهی هستهگان بر آن مستند، این گو که تو نیز بر آن نشستهای بستهی آفتاب است. او تب میدهد به زمین و تاب. سوی ماه و ماهور و میان یار، مهتاب و زمزمهی سهروش البته اما وقتی که ماه بازی ِ خورده از آفتاب را بر تن باد زمین میراند زمین دم میگیرد و زنده میشود تا زندهها در آن هست شوند. دم بزنند. یکی از آن زندهها تویی. حساب البته هستی اما آن خانهها را گانه گانه کمی بدرنگان: در بازی این سه تا، زنده بازیچه است. نقش شما چه باشد؟ زندگی شما را خدا در نظر دارد. تمناهاتان را هم البته.
سخن گپ و گفت خانهای است که جای و گاه خود را بر زمین دانسته است. سخن گپ و گفت خانه است و خانه به زن زنده است. به زهدان که نشان زمین است و زهنده است و مرد که نشان آفتاب باشد و بچه که نشانهی ماه است. سخن گپ و گفت خانه است، سخن، و خانه در دارد. در خانه زبان است. در زبان است که درمییابی. بی دریافت به سخن نمیرسی. بیرون از سخن انباشتن است، انباشت دانه، انبانهی دانایی. بیرون از سخن رشته است. چیزی به توبره نهادن برای آش شب. سخن گپ و گفت زندهی پدر و مادر و بچه است. زنده است و زمینش سه سویه است. بازی سه سو دارد. این سخن نیست که یکی سر بشود، پدر بشود و بنشیند به روایت که اول دنیا چی بود و آخرش به کجا خواهد رسید. سخن سر ندارد. کسی سر سخن نیست. سخن زنده است، هست، در میان است و میان دارد. اما میان به دست کسی نمیدهد. سخن رام ِ کس نمیشود، سواری نمیدهد. آن سخنها که رانده میشوند گوی منبر است، گفت من ــ بری. سخنهایی سر و تهدار. امروزه گپ دریافت و پرداخت میشود. به کجا خواهد رسید؟ به هیچ جایی نمیرسی مگر همینجا که نشستهای. از پهنا و درازای هست و نه هست جهان تو را همین رسیده است: بست سینه و نفست. گذرگاه دمت. دریابش.
در همین سخن که گپ و گفت خانه است گوی زمین زنده است. زهنده است. باغ است و مثل هر باغی نیاز به آن دارد که بعد از یک دوری نان دادن به زندهها حسابی شخمیده شود، بارش بریزد، دارش سبک شود، زیر آب بخوابد برای دور بعد. یک زیر رو شدن و رو زیر شدن درست، پاک کردن هرگونه نشان از راه آمده و رفتن یک تاک، یک تاکه، یک تک خانهی برگزیدهی سفر که یکی از دُم و یکی از دار و یکی از سر سفر خانهی ماردُمان بر زمین باشد. برگزیدهی راهی که آدمیزاده است. خانهی مار بر زمین نو. درازای ملیونی عمرزندهها بر زمین گپ کسی است که پهنای زمان را ول داده و پاشنهی نعلینش را بر زمین میکوبد که چرا پری بی جهت پرید به من؟ عمر زنده بر زمین دراز است و عمر زمین درازاتر. به همین زنده مانده است که هر از چندگاهی پستش بلند شود، بلندش پست. که بگردد. این گونه نیست که کوه بماند تا کی باد کاهش کند؟ این زیر و رو شدن زمین و بالا آمدن آب را چندان دراز نبین که دیگر تنها عدد شود و عدد به مشتی نشانه برسد و درازای سال را گُم کنی و روز از کفت برود. ششصدهزار سال پیش میمونی پا به تفکر نهاد و متکامل شد. کجا بود بود که اولش بود؟ درنگیدن. درنگ عرصهای که خاص آدمی است و خدا نمیتواند در آن پا بگذارد. درنگ است که به تو رفته و نیامده را میدهد. درنگ است که دُمت را به یادت میآورد، هم آن پیش رویت را: آن بچی که میرود و خانه بر زمین می پاید. بچه ات. دمی که پیش پای تو در راه است. این دور زمین را چهل پنجاه هزاره بگیر نه بیش. هم در همین داستانها است که وقتی عمر دور زمین تمام میشود یک تاک از آدمی، یک خانه از آدمیزاده از زمینی که در حال رفتن است به آن زمینی که بیاید پا میگذارد. این تاک یا این خانه را یک مرد و یک زن و یک بچه گرفته بودند: نشان آن سه گانهی بزرگی که زنده میداشتشان. هم در سخن بود که هر دور زمین خود سه دوران داشت. یکی آن آغاز که آب تازه بالا آمده است و فرش کوچکی از خاک بیرون آب است. این دور دور باغ و خدای زنده یا آ است. هه. یه. حی. اینجا دور دارا است. دور دار آ. دور دوم زمان پس نشستن آبها و گسترش خاک است. دوری که زمین پیش پای مردمان گسترده میشود. در این دو دور زمین هنوز پیر نیست. نان میدهد. دوری دراز آدمی به شبانی و چریدن و از این چم به آن چمن چاقتر رفتن میپیماید تا به جایی میرسند که زمین دیگر پیش پای جمشید گسترده نمیشود و سرما هم ناگهان میرسد. زمین به دور سوم عمرش رسیده است. پیر است. دیگر نان نمیدهد. باید از دلش بیرون کشید. باید زمین را کند و کاوید تا به آب و نان رسید. هرچه مانده است نشانه از راه آدمی جز در زبان از همین دوره است و همین نشانهها خود سه دور دارند. دور نخست با جست جو در گل آغاز میکند. همه چیزش با آب و گل است. باغی است و نشانههایش تلهای گرد گلی است بر کنار آبادی. یکی و بعدتر دوتا و سه تا که از این سه تا به دور سنگ پا می گذارد. نشانههای این دور سنگی اند و با با سه نشان سنگی که نشان خانهی رم باشد آغاز می شود تا در تک نشان زمینی الله که اسودالحجر است دور سنگ سرآید و از سنگ به سنگ پخته، به پختهی سنگ، به آهن برسد. دور دوم به کندن و کاویدن زمین و پختن گل به سنگ میرسد. نشانههای این دور سنگیاند. باغهایش سنگیاند. شیر سنگی است. شیر آب سنگی است. چشمه سنگی است. آب سنگی است. باغ و باغدار همه از سنگند. آن کندن و کاویدن در دور سوم یکسره کاوش است و از سنگ پخته به آهن میرسد. نشان این دور در میان بناهای آهن و شیشه نشسته است. دور سوم دور معامله است، دور داد و ستد: آدمی با آدمی، آدمی با خدا، خدا با آدمی، خدا با خدا.
دور آغاز زمین خدا زنده است و در میان دارهاست. همه خدا بودند. دارشان را داشتند و داراییشان همین دارشان بود: داراشان، دار آشان داری میرا بود. آن آی اولین که همه یه و به و وه و هو و حی از او آمده است. نام دار میرای اولین: دار آ، دارا. این حیشان، آن دار اولشان، دار آی اولینشان هم نمیر نبود. لایموت نداشتند. این دور آدمیزاده آرام آرام میپراکند. گسترش این دوره بر بیل باغبان سوار است. آرام و آهسته میروند: بُن این خانه استوار نکرده به خوان خوشتر پیش رو پر نمیکشیدند. باغی بود و نانی که همه هم بسته به گردش باد نبود. دورم دوم با دانهکاری و دهقانی بر دشتهای تازه از زیر آب درآمده آغاز میشود و در راه وقتی از آن چشمههای بالا به زمینهای بازتر کنار رودها میرسد بازی را به شبان میبازد که روزش را به آز باخته بود. چمهای چاق کنار رودهای آباد دهقان را زودتر به شیوهی شبان که دویدن پی چنهای چاقتر است میراند. از این چم به آن چمن چاقتر، چاق، تر. شبانی نه شیوهی همدلی با هستی است. شبانی شیوهی فرمان نهادن بر زندهها است. آدمی با این سر و دستش خداست. این که زندهی بیزبانی را به فرمان درآوری و رام خود کنی که بر تنش بچری، اینگونه حس قُلدری معلوم است فردا که چرندهها تمام شدند باغبان و دهقان را به صف میکنی. شبان با خاک، با زمین پیمانی ندارد. پیمانش بر خوان است. پابند خاک نمیشود که نانش را از خاک زیر پایش درآورد. شیوه زندگی شبان چریدن است. چون او همان است که میچراند. هم این شبان است که حس میکند دیگر زمین پیش پایش گسترده نمیشود. دیگر نان را روی زمین آماده ننهادهاند. باید از جان زمین دربیاوری. حضرت آس راه ایل تا آن بُن آز رفته است از این چم به آن چمن سبزتر. هم این شبان است که دور آخر زمین خدا است و کارش دلالی است: بده بستان دارد با آدمی و گاه بازار دارد. اما شبان که به جایی رسیده است که دیگر چمنی نمانده است که نانش سر خوان نهاده باشد دوری چماق برمیگیرد و خانهبُری میکند. هم او بود که فرمان و چنگ پیش نهاد و پیامبری و شاهی آورد. او بود که وقتی دستش روی زمین خالی ماند دست به خالیبند خلق بُرد و دنیای دیگر را در سر مومنها سکه زد: آن دنیا. دنیایی که در سر میرا بود و نقد میرا را بر نسیهی نمیرایی میبرد. آن دنیا که روزت، امروزت را، این دنیایت را با وعدهی روزالچزایش میبرد از دستت. شبان میان این دنیا و آن دنیا نشسته است. اینجا لب حوض کُهسر و ساقی و ساق حور یا آن در که هفت شیطان مثل هم ایستاده با کیرهای آتشین؟
بیرون این داستانها در این دور زمین انگار این دور هرچه بوده است فدای شبان شده است. آن اولین کشتهی دم در خانهی آدم با دست همین شبان است. شاه گله. آس راه ایل. سر همان ماری که آدم را از خانه، از باغ بیرون کشیده بود تا زمین خدا را نشانش بدهد و بچههایش را با وعدهی جاودانگی فریفت. آن چه ندادهاند من میدهم بیایید. آس راه ایل شد. با وعدهی میدهم بیایید برد. عزرائیل. عزرائیل را آن ملک فرمانبردار دیده باشی بازی را به ملک باختهای. اسراییل همان است که گله را به بُن چاه میکشد. به آن آخر چراگاه، چراگاه آخر، چراگاه بندر و بازار. بُن داد و ستد. شاه گله همان است که همان دم در خانه، آبیل، بیل باغ آ را کشت. شبان کُهبیل است. کهن. سر ِ مار. باید بهانهای باشد برای بیرون شدن از باغ. این بهانه با یک بکن نکن شروع میشود و با این پیام که به تو بیمرگی داده نمیشود یک جفت از باغ بیرون میشود: این جفتها چه جمشید باشد، چه دارا باشد، چه آدم هر سه در تمنای جاودانگیاند. تمنای نمیرایی دارند اما برایشان پرسش است. میتوان از دامن میرا درآمد و نمیر شد؟ هر سه بر آن نامیسر رفتند و هر سه در این راه بازیباخته رفتند. جام جمشید در زمهریر شکست، دارا، دار آ در راه ماند و دم آدم از پیش پایش گریخت. این هرسهگان خانه را بر سر تمنای ماندهگاری من نهادند.
این جفت اولین خانهی آدمی است و بر پاهای دو تا میگردد. جمشید و خورش، خواهرش، خورشید دارا و سارا، سرا، زنش. آدم و خانهاش اوآ، حوا. این خانه ای است که روزی از باغ جایی درآمده است و گسترده روی زمین خدا، بر سرزمین، بر زمین ِ سر. این خانه یک خان دیده است، یک خدا و این خدا سه نام و سه گونه جلوه دارد. آن آغاز بازار داد و ستد خانهی خدا است و خانه بر سر کوه است. بده بستان آنجاست و مایهی دست خدا آن دنیا است. دنیایی که پایش، نایش در سر مومنان در این دنیا است. فرمان این دنیا به نقد پیه قوچ میبری و آن دنیا "دینه" و حوری به نسیه میستانی. دور دوم خدا از سر کوه به غارها عقبنشینی میکند. اما تا به شهر درآید و به حجرهها برسد راهی را به شستن خود در آب های روان می نشیند تا رفته رفته از شهرهای آباد کنار رودها به شهرهای آبادتر کنار دریا برسد. به بُن دنیا. به معامله درآید در بندر. به داد و ستد. راهی طی میکند تا از سر آن کوه به بُن بندر برسد. از آن ال ِ نورستانی کُهبعلهی کابل تا خرخر بی محل الله سر این منارهی مسجد محل که قندیل بسته است در این زمهریر ال راهی بر سینه ی آدمی طی کرده است. از رام مهربانی که تمام بخشش است و با دانه های باران و شب نم سپیده دمان می آمد تا رمی خشک و طلبکار پر از میل و تمنای آدمی، رمی که از ابراهیم، از اورم طلب قربانی آدمی پیش می گذارد چاهی است که فرق شیطان با خدا را توی خودش می بلعد. آن آغاز که گله هنوز به راه نیفتاده است و همه در حوالی خانه زندگی میکنند خدا آ است. این آ که آغاز راه بود خود در راه سوده می شود، کج می شود، میخمد و می گردد، دگرگونه می شود. هه و یه و به و هو و حی میشود و سرانجامش یههوه است، یههوه صبایوت، یهوی غضبناک که گناه را هفتاد پشت به یاد دارد و عقوبت نافرمانی پدر بر گردهی پسر میراند. یهو سودهی خدای زنده ی حی است. سوده ی آ. خدای زندهی فرسودهی فرتوت. پس از آن نام خدا رم است و رامه و رامان و رام و ره من و رحمان که گاه رام و آرام است و آشکارا شبان است. دور آخر نام خدا ال است که به الی و الو و هلو و ایلوهی و سرانجام به ال اله، به الله میرسد که مایهی دستش پاک وعدههای آن دنیا و یوم الجزای در راه است. در راه هم کم ال و به، ال و بعل نشدهاند و آ و رم با هم کم درنیامیختهاند.
|
|
|