|
|
|
|
||
|
|
|
همسُفرگی با اهریمن
از کهکشان ببر! چه پیش کسی میبری که بر زمین خدا جز خرــ من خود خرمن ندیده است و که نداند چیست. چه بگویی به کسی که کاهها از خدا کشیده و در کاهدان چشم به راه رهاننده در راه شیری نشسته است؟ چه گفتن از کهکشان پیش کسی که هیچ گاه نان خود درو نکرده است؟ این درویدن نان بر لب خیابان محترم است ولی... باید دید به چه هوایی و چه سودایی به آسمان نگاه میشود. حالا آدمی انگار از جایی به زمین آمده است و مهمان است.
جز این زمین که کاهش بر آب نهاده است در هر کهکشانی آبی اگر پیدا شود آب سنگین است. نوش تنت نمیشود! سرگین جوشیده در زقوم. گوارای گلوی برآمده از خاک این زمینات نمیشود. هرچا بروی بند نافت، راه بست و باز آبذوقهات زمین است و زمین سوار بر آب است. اما رانندهی آّب نیست. آب رانندهی زمین و زندهگان است و هر دوری که بالا میآید و از روی خاک پس مینشنید آبادیها می برد و میآورد. آب رانندهی زمان و زمانه است. رانندهی اقلیم است که دریا کویر میکند و آبادی میآورد و میبرد. بُنش را نشان دهم تر است که سرنوشت بازی بر زمین را میزند. بر خشک نشستهایم ولی خشک نمیرود.
اینها که زدند و زنیم و زنند زر است. زنخ. چنه زدن است و آزاد تا جایی که چانه چاک ندهی. از کجا آمدهیم و به کجا میرویم؟ از یک طویله در آمدهیم؟ به همین طویلهی بیلهی دری. برای نزدیک شدن به مردمان باید به هست هستهشان نگاه کرد. پدر مادر و بجه، بچهها، دختر، پسر. نامها. جایها. این هسته را که نهادی باید به این برسی که این هسته در کجا هست است و زیر کدام سایهبان نفس میکشند. همین زمین. خانه. خانه را چه میگویند خانهخداشان کیست در چیست. از چارچوب این خانهی بر خاک درآ و به آسمان نگاه کن تا خدا را چه دیدهاند. اینگونه در زبان به مردمان نزدیک میشوی. حالا: هستهی اول: پدر، مادر، خواهر، برادر، خور، زاد، دختر، پُسر "خور"شید که چشم خراسان به او روشن است در غرب که میرسد پسر است و به نام یادآور آفتاب. هستهی اول: فادر و مودر و سوستر و برادر و دختر و سان یا خورشیدی که نر است. خانه و در: این خانه را در کدام چهاردیواری دیدهایم؟ فرق هوس huis و هوش و اوش و یوش زیاد نیست. این خانه تا هرکجا دور هم شده باشد درش در یا دُر مانده است. خدا: یک اختلاف بین "خدا" در شرق خراسان است تا "خود" در این سر غرب پسر. گُت به معنای بزرگ و گپ است. پاسارگات، پُسر گُت، پسر بزرگ یا جمشید بود. آفتاب کم سر از خاور در نیاورده و سر نبرده است. زمانه کم ساق حوری و لنگ ل کاته در زبان بار مردمان نکرده است. خورشید که همسر و همراه جمشید بود دورش چون به سرآمد یک رویش سوی آسمان گرفت و از خور به چهرهی حور و حوری مینوی دین رسید. پیکر دین. یک روی هم روی ناگزیر بر خاک راه است و خیابان روز: در این سر غرب "هور" زنی است که لب خیابان تن بفروشد. هستهی اولیه به هم نزدیک است، چارچوب هوشه همان است، در هم همان مانده است. اما بر این دختر و پسر، بر این بچهها چه رفته است. آنجا که خور در آفتاب زبانشان نشسته است حق ندارند بی پرده به آفتاب نگاه کنند. خورشید خراسانی امروزه بی پرده به آفتاب نگاه نمیکند.
گفتهاند که نوح یا نوآ را سه پسر بود. سام که شبان بود، آم یا هام که دهقان بود و آن سومی که با شر نشست و با خدای خیر نرفت باغبان بود و نامش نیست. خاندان نبوتش گُم شده است. نوح یا گیومرس، آن گیاهمرد اول، دار آ، دارای اول پسر دهقان را که به شرق میرفت شاهی داد و پسر شبان که به غرب میرفت دین را برد. مانده بود "در" خانهی سخن یا زبان ماردم که به باغبان رسید و میان ماند. مرز شرق و غرب "میان" که خانهی مار یا مادر بود خانهی خواهر بود. خور آستان و سوس یا سیس آستان در شرق و سوس یا سوسان، شوش، شهر خواهر در غرب. آن دختری که به شرق میرود خورشید است. خواهر شید، خواهر سید، خواهر زید، خواهر زاد که همزاد جم شید است. همزاد جامهی زاد. زهدان.
شبانی ــ شکارگری و دهقانی و باغبانی. اینها سه شیوهای هستند که هستی آدمی بر زمین را میسر کرده است زیرا آدمی را نخست خوردن باید. اما یکی از کاشتهی دیگری که میخورد چیزی هم میکارد تا دیگران بخورند. یکی از مال آمادهی خدا میخورد. نانش را از زمین درنمیآورد. از نان آمادهی زمین برمیدارد. میچیند. اینجا تمام شد بپر به آنجا که چمن هنوز چاق است. بنای گسترش ملک دارا هم سهخانه در یک خانه است. یک آبادی از سه خانه. زاد آبادیاش باغبان و دهقان و شبان است. در سراسر شوش تا خراسان بُنهی آبادیها همه آمیختهای از این سه شیوه است. کمتر آبی که آبادی باشد پیدا میکنی که باغی کنارش نداشته باشد.
آنچه از نیاکان بر پس پیشانی من نوشتهاند بر این زنده و زندههای روی زمین داستانی گذشته است که کهنه نیست. زمین هم مثل هر آدمی در زمانه فرسوده میفرساید. هربار با چندبار گردش اقلیم و آب خشک و خشک آب شدن به جایی میرسد که زمین پیر است. باید این رو بیندازد. باید یکبار زمین زیر رو شود، رو زیر و زیر رو شود، کوه دشت و دشت کوه شود. زندگی بر زمین دورهای است. هر دور با بالا آمدن آب و درهم کوبیده شدن و نو شدن روی زمین میآغازد و به دور جوانی میرسد که آبها پس مینشینند و زمین پیش پای مردمان گسترده میشود و دور سوم که دورسرما و پیری زمین است. نه آبها پستر مینشینند که زمین از زیر آب رها شود و بگسترد و نه زمین چرانده نان نو میدهد. دورهای که زمین دیگر نان نمیدهد. باید نان از دل زمین بیرون آورد. همین دوره هم هست که سرما میرسد و رمه از رام و جامه از جمشید میگیرد و آنها را از راه رفته برمیگرداند. همه شبان و شکارچی. بازی آب و خاک بر زمین کهن است. کهنتر از آن که آدمی بتواند به یادش بیاورد. زمین زنده است و مثل هر زندهای وابسته است به آب. این زمین زنده مثل هر زندهای پس از بالا آمدن آب و رسیدن نوآ آرام آرام از زیر آب در میآید جوان میشود و پیر تا جایی که دار مرده، این روی رفتهی نرُفتهی پیر باید انداخته شود روی تازه بیاورد. آی مرده بیفتد. نوآ شود. آ همان اولین است که همه دارهای آدمی از او آمده است. گیومرس. گیاهمرد. دار اولین یا خدای میرا. تن آ، من ِ آ. تنی که به خود ِ آ رسیده بود. خدایی که با هربار نو شدن زمین میآید. این پیری که زمین باشد فرقش با زندههای دیگر این است که باز میگردد و آنچه باز میگرداندش آب است. یعنی که هربار به پیری زمین که میرسد آب بالا میآید و این روی زمین را، این دار مردهای که ما بر آن زندهایم را در مینوردد میبرد و روی تازهای، زمین دیگری با نقش کوه و دشت دیگری پیش روی آفتاب میاندازد. شکلی که زمین میگیرد شیوههای زندگی آدمی بر این خاک را رقم میزند. دوری که در پایان آن نشستهایم زمین برای دو شیوهی باغبانی و شبانی آمده بود و نخستین بچه و نخستزادهی خانهی آ که سهم و برگزیدهی خدا بود شبان بود . بچهی بعدی دست خانه است و باغبان. باغبان ــ آبیل و شبان ــ کُهبیل، کهن. داستان خانهی آ ناسازگاری این دو شیوهی شبانی و باغبانی را در خون اولین نشان میدهد.
اما تا افتادن دار کهنهی آ و آمدن آی نو و نوآ شدن: این این رو به آن رو شدن زمین فاتجهی هرچه زنده بر زمین است. آنها که خود را آن تنها تاک برگزیده ندیده بودند فرشگردان برایشان پایان بود. از فرش گردیدهی زمین تنها سه تن به فرش نو میرسید. آنچه امیدش را دادهاند رهایی یک تاک، یک دار، یک خانه از آدمی است. پدر، مادر، بچه. که نشان راه آمدهی خانهی آدمی بر زمین ِ گذشته است. این خانه یا خانهی اول گزیدهی سه خانهی بزرگتر است. پدر نشان آفتاب، مادر نشان زمین و بچه نشانهی ماه است. در آغاز این دوری که به پیریاش رسیدهایم آن خانهی اول دو شیوهی زندگی پیش روی خانهی اول قرار میدهد: باغبانی و شبانی. باغبان و شبان. باغبان بسته است به دارهای باغش و دار باغ را باید کاشت و چندسال پایش نشست. باغ را نمیشود سر کول نهاد و به جای خوشتری کشاند. باید از هرکجای زمین شده آب پیدا کنی و کت بزنی و آب بیاوری پای دارهای باغت. شبان پا بستهی دامهایش است. این چم که زرد شد میپرد به چمن چاقتر آن طرفی. او با زمین پیوندی ندارد. دامهایش به زمین نزدیکش میکند. باغ را نمیتوانی سر کول بگذاری. یکجانشینی ناگزیرت میکند وقتی که اقلیم گشت و آبها پس نشستند و آبادی را گرداند پی آّب نیفتی که هی از خانه دورتر بروی. شیوهی مردمان یکجا نشین است که از هرکجای زیر زمین شده آب را با کت به باغ بکشی و جاکن نشوی. دو شیوهی باغبان و شبان که یکی بسته به فرمان نهادن و رام کردن زندههای دیگر است و دیگری فرمان نهادن بر زندههای دیگر را فرمان نهادن بر خود میداند. باغ که در آن همهی زندهها امناند و شبان که هر زندهی آرام را رام میکند و هر نارام را شکار میداند. در همان سپیدهی حرکت آدمیزاده بر زمین شبان باغیان را میکشد و این آدمیان که هستند همه از تخمهی شباناند. این قلدری در سرشت شبان است. شبان چون به آتش رسید به کشتن و خوردن رمهاش برآمد. اما نمیتوانست بدون دانه و تنها با گوشت سر کند. همان دانهخواری اولیه و از راستهی گوشتخوارها نیامدن آدمی را طوری بار آورده است که گوشت همهی نیازش را برنمیآورد. تو که بر فصل خوش هرحا و هرجایی رسیدهای چه داری که حاصل رام کردن رمه نباشد؟ شبان انگل زندههای دیگر است. چه داری به باغبان بدهی و دانه بگیری؟ غارت. در همین نشانهاشان که مانده است همه شکار است و شکارگری در باغ های باغیان. کشتن هابیل تجاوز آشکار شبان است بر دیگری، انکار شیوهی دیگری. کهن که نخستزاده و برگزیدهی خدای شبان است با کشتن باغبان به مرگ شیوهی باغبانی نمیرسد. وقتی شبان باغبان را میکشد زنهایی که مانده بودند از تخمهی شبان سه خانه درست میکنند بر جای خون ریخته روشی تازه پیش میگذارند. هستهی اولیهی خانهشان به جای دوگانهی باغبان و شبان سه خانهی باغبان و دهقان و شبان است. با این شرط که شبان حق آزار دادن و کشتن رام کردههایش را ندارد. آن تنش میان باغبان که از زمین واکنده نمیشود و شبان که بر زمین قرار ندارد را هم با خانهی سومی که دانهکار و دهقان بود پر میکنند. آن دو خانه را سه خانه میکنند. همزیستی سه شیوهی باغبانی، دهقانی و شبانی. باغبان نمیتواند از باغش جدا شود از خاکش که واکند مرده است. دانهکار تا جایی میتواند همراه شبان شود. اما او هم بسته به کاشتهاش است باید دست کم یکسال بر زمین بپایی تا بتوانی از دانه نان درآوری. دانهکاری کاری نیست که باغبان نداند. باغبان بن خانه است و بن خانهی باغبان بر این سه خانه نشسته است. شبان، دهقان، باغبان. حضور دایم این سه شیوهی زندگی باعث شد که هیچ مهاجری چیزی تازه بر آنها نیاورد که بیرون این سه شیوه باشد و بتواند زبانشان را بگرداند و گردهشان بار گل شود. این خانه زنده بود و خانهی "زنده" را در زبان میبرد. در را میبرد. در سخن را میبرد.
جایی که هم جای پای نو آ است و هم نخستین خون ریخته شده میان زمین است. ملک دارا. مُلک دار ِ آ. از این جا آدمی انبوه میشود و به سمت شرق میگسترد تا جایی که دیگر زمین پیش پای جمشید گستردهتر نمیشود و سرما هم میرسد. همه شبان و پریشان در زبان سرمازده از حاشیه به میان میآیند و در برابر هر گرمادهی سر خم میکنند. چه آتش باشد چه آفتاب. دشمن هرچه زنده در راه است. رام میکنند، فرمان می نهند به بند میکشند و میکشند. جنگجویند، کارشان جنگ است. جوی باغشان جنگ است. آب آبادیشان ستیز است. هر زندهای که سر راه اهریمن شبان در آید از دو حال خارج نیست. یا موذی و خرفستر است، شر است که باید شرش کنده شود و از جایگاهش رانده شود یا نیک است که باید کشته شود تا خورده شود. آه زندهها در برابر آریمن، در برابر مرد آری، در برابر این اهریمن آریایی فریاد باغیهاست که بر آسمان مُلک دارا رفته است. آری من. آ ری. روی آ. از خانهای که بابای آدمش از آن در زده بود فقط رویش را دارد. روی آدمیزاده، آری. از مهمترین دستهی اهریمنی که مُلک دارا به یادش میآورد شبانهای هخامنشیاند. آری همان ریا است. ری ِ آ است. دو رو، دو روغ. دایم با خود و دیگری در جنگ بودند و از روزی که سر رسیدند تا روزی که بند از بند قدرتشان گسست و در زبانشان مردند یکجانشین نشدند. روزی که اسکندر بنیاد این سلسله را برکند صدها سال از شاهیشان بر مُلک دارا گذشته بود و هیچ گاه یکجانشین نشده بودند. آن آغاز از کنار دریای فارس به تخت جمشید میرفتند و در پایان سه پایتخت داشتند شوش برای زمستان، تخت جمشید برای بهار و همدان برای تابستان. زمستان قشلاق و گُل گرمای دریای فارس تا هرکجا که آب پس بنشیند ایلاق تابستانش را هم آخرین گلورک و بهار مشرق میزد. او گرمای تابستان کنار دریا را نمیبیند که بداند این هوای خوش زمستانش را از کجا دارد. او سرمای زمستان ایلاق را نمیبیند تا دریابد این بهار دیررس بالا از کجاست. او بر بهار زمین میگردد و هیچ جای زمین تمام سال نمیپاید. بر زمین زندگی نمیکند. میچرد.
شبانی شیوهای از در همآمیزی با خاک و زمین است و حتما به معنی چوپونی و دمبال گله بودن نیست. شبانی یعنی بر زندههای دیگر فرمان نهادن و رام کردن زندهها برای راحتی حال خود. شبانی یعنی دمیال آماده بر زمین گشتن. شبانی سلطان زندهها دیدن خود و نوعی نگاه به "خود" و "خویشتن" است. شبان برای "سلطنت" بر خزندههای زمین و پرندههای آسمان و روندههای دریا آمده است. در همین شهری که من زندگی میکنم روی زمین یک میلیون از مدرنترینهای مردمان زندگی میکنند و برای جرخیدن چرخ زندگی این یک میلیون تن چهل میلیون حیوان کوچک و بزرگ در جاهایی که دیده نمیشود در خدمت است. چه آن که در فضای ناز انفرادی گیر است چه آن که پوستش کنده میشود در ابرطویلهها و جانش کنده نمیشود. کافی است یک روز از همهی زندههای گرفتار این شهر بند بردارند تا آشکار شود شبانی به کجا رسیده است و شبان امروزه کیست.
بالاترین بالا را برآوری به چندهزار سال میرسی، بالابلند؟ تو بگیر تو بودی که نشانه کاشتی و نوشته پیش نهادی. مگر آن نوشتههای تخت جمشید و کُهروش گپهای نیای تو نبودند؟ چرا برای دریافت وصیتش به دیلماچ نیازمندی؟ به بچهای که زبان بابایش را نداند و از مردهریگ بابا سهم بخواهد چه باید گفت؟ چرا باید سنگنوشتهی بابایت را دستی از دور بر تو بخواند. اگر او نیای تو بوده است و تو زاد خانهی ایشانی و پاس خانهی نیا داشته ای؟ حدیث تو داستان همان سیدی است که لسان عرب نداند و پیش الله ردیف اول طلب کند. هیچ نبود، نه باغ، نه زنده، نه آدمیزاده تا آریمن سرما زدهی گشنهی زندهکُش از راه برگشت: همه آنوچهروان شدند: نوچهی آ، شیطانکش، رواناش و آدل بر خود نام نهادند. دل خدای زنده به کدام مُردار خوش است. مردمان باغی را به حکم بغی در باغ هایشان گردن زدند و زمینشان شد شکارگاه و زندههاشان شکار. چرا؟ آنها به جهانی جز این جهان گذرنده بر زمین باور نداشتند و وعدهی "آن دنیا" را دوروغ میدانستند و رواج آن را شیوهی دژمنی. ــ باغ دیگری نیست، دنیایی بیرون زمین نیست که هستی آدمی در آن میسر باشد و بر روی زمین هر آمدهای رفتنی است. همین روی زمین هم با نقش کوه و دشت و دریایش رفتنی است و آن کس که رفت باز نیاید. زندگی آدمی بار دیگر ندارد. تویی و همین دوری که میزنی. ــ باغ دیگری هست و این دار دنیا یک تای دنیای "دیگر" است. ابد آنجاست. تمام آنجاست. دنیا "آن نای دیگر" است. از دنیای "دیگر" حد برداشته شده بود. "این" دنیا دار روندهی "فانی" شد و "آن" دنیا جان "پایا". جاودانگی میسر و بقا آسان شد. ــ دنیای آدمی خاک زمین است و این خاک را به دارها ندادهاند. خاک است که هست. دارهای باغ میآیند و میروند. بر زمین نارونده نمی آید و آن که آمده است، آن چه هست رونده است. جهان یکی است همین یکی و همین یکی نمیپاید. آریمنها آمدند و باغهای ماردُمان که تمام هستیشان بود شد سهم سرمردهای کمانکش آریمن که تنها حُسنشان گرداندن گُرز قدرت بود و چوماق تکبر.
ــ ... خوردشان کردیم و خاکسترباغ هایشان به باد دادیم و من که موبدالموبدانم بی ضرب بنگ و بافور تنها به نیروی زمزمه در سفر به آن جهان به چشم خود دیدم "دین"ام را که فربه بود و سفید بود و بوی خوش داشت چون در بهشت به پیشباز من آمد. هست. کتیبه شد. کتاب شد. دنیای دیگر هست. سرای "دین" در آن دنیا است و پروردن دین را به دست پرستار دادهاند. با زمزمه با دهان مُشکین، دینپرست مشک میدواند به زیر گوش دینی که می پرورد. مشتی شبان که شیوهشان فرمانگزاری و فرمانبری است، صنعتشان صف، ابزارشان چماق، زهشان کمان، کیفشان کشتن، حالشان خوردن گوشت زندهها، مقامشان به صف شدن، به صف کردن و خوی خشم و قُلدری بود و ری و ریا از نامشان می بارید. زندهها شکار شدند و باغ شد کبابستان. بر آنها شاه و شحنه شدند آریمن ها. فرمانبری و دین آوردند. شبانی که از هر چمی پیش از لاغر شدن چمن کوچ کرده بود تا زور می گرفت همه را گرد میکرد که برایش در سنگ و از سنگ و با سنگ و بر سنگ بر سر کوه دُمباوندی زیارتگاه برآورند که هر خری می دانست گشت آب و باد به راه زیارت این آبادی دوام نخواهد داد. نخستین یافتههای فلزی سختی که در شرق شوش فراوان به دست آمده است همه سرنیزه است و دهنهی اسب و ابزار جنگ. اما شبان چه میخواست؟ همین که راه بیفتد. آغاز تمنای نامیسر. ماندگاری. ماندگاری اگر نشد تخم بازگشت را در باغ سنگی بپاش. باغی که نکاهد در آب و باد. تمنای تاق آسمان آز. بیمرگی. نمیرویی. ارزانی ابدیت.
چراست که تو هیچ از زبان بابایت سردرنمیآوری؟ چه آنها که نامدارند و چه آنها که تو نامشان دادهای تا با پوشهای کهنهتر بنماییاش؟ چه کتیبهی شاهت باشد چه نامهی خدایت. تو مدعی این شدهای که آن پسراصل و نسل ناب نیایی و هرچه از بابایت نشان می دهی خودت نمیدانی چه بوده است. زبان بابایت را نمیدانی یا آن که نیا گرفتهای هم بابایی بوده مثل هر "بابا"ی مهاجمی که بر این مردمان آمد و شد؟ از میان همهی باباهای تو یکی اش دادهها، داشته هایش را از "خدای زنده" گرفته بود. از خشکسال و دوروغ و دژمن نالیده بود. از دورویی، دوروغ در میان آدمی بر زمین و خشکسال که به دست خدا بود. دورویی "آن" را ناایمن می کند. آیا این که پیش روی من نشسته است همین که می نماید هست؟ دو رو نیست؟ ریا نمی کند؟ دورو نمیگوید؟ دورویی دژمنی می آورد. جنگ. تر و خشک و تنگی فراخی سال به دست آسمان بود. آورد و برد و هنوز بر همان زمین مردمان زندگی می کنند. هستند. مانده است پرسش از تو: تو مگر نه می خواهی این درس اول را به دنیا بدهی که ریا نکنید دوروغ بد است؟ این درس را در مدت این دوسه هزاره که مدعی آن هستی پیش چشم داشتهای؟ لابد همه ورد و زمزمه ای نبوده است که با آوا و صوت جلیلی که خود ندانی چیست آمده باشد. دیگر ریاکارتر از تو روی زمین آمده است؟ حقوق بشر یاد بدهیم! اول به کتبانو نگاهی بینداز که در برابر آقا به چه ارزد؟ از نصفه چند بیش؟ این حقوق بر طویله بر و بر فیلخر خانه بخوان: سکسی ترین لباس مال بازار زن هایی است که هیچ شان در حجاب نیست. سیاه سیاه سیاه. کیسهی کاه و آسمان آبی نوراستان. این همه مدت کجا بودی که باجی ها این طور پرده گی شدند؟ حالا پرده کمی کنار: کسبند و سینه بندهایی با زمبل و زیمبوهای غریب و رنگ هایی که از شدت تندی زن های آفتابدیده را به سرگیجه می اندازد پوشیدنش از شام میرسد! همین به وقت اکنون روز روشن خیابان داد دو کیسه که با یک کیر در میزان نهاده میشود جمع البهایش هفت شتر است. دو شتر به کیر و دو کیسه بر شتر. این یک دانه زن و یک دانه مرد. دو پای یک خانهی "عام". این قانون بشر بر تو می رود که نیمهی نر نمهی نور است و هنوز بر همین می گردی بُلکمی هم میکنی که برای اداره ی بشرهای دنیا چه نقشه ها داری. گوشت دوروغ و دار قُلپیدهی ریا. پدر و پسر. کرسی بر سرت را نگاه کن تا دریابی بُن کبریای نجات کجا پیداست. در یک کلام بر سر چاهک "بازار روز" نشسته و خشمش گرفته است چرا مشتری ها برای گلاب "قم"سرش سر و دست نمی شکنند.
نه. درست آمدهای. آن چشمه، چاه، خانه، هرچه: لب الکلام نوشته های من اگر بگویی: این است که میانش رسیده ای و این هم را هم هرجا رها کنی، بگذاری و بگذری بردهای. این نه تعارف است. دست کم درب پیگیری نوشتههای این جا را ببندی هیچ راهی پیش پایت نخواهد نشست که اگر این نوشته خوانده بودی دنیای طوری دیگری شده بود. این نوشته را هم بدین نشان بخوان. کم این و آن نوشته کیل نکرده ام. نمی شود با شق نگاه داشتن الف کتابت از اوو و هوو شدن آب در زبان ماردمان پیش گرفت. با هیچ هیچ هوچ. ساده تر. این اول و آخر کاتب است: می دهی اما نمیدانی به کی. این داده هرچه خواستی بخوان. سخن برای خانه آمده بود و هنوز خانه را مرد و زن و بچه می برد و دم را سینه ها می برند. نه سینه یا سینههایی که دیوار پیش رو نهاده باشد به جای نفس: بله سنگ صبور صبر منو سر برده این مارگانه...
خبرهایی هستند که در حاشیه می روند. خبر نیستند. از این خبرها این است که زبان هم مثل هر برآمده از خاکی از اقلیمی به اقلیم دیگر که شود میگردد و مردمان را میگرداند، می آورد و میبرد. اما وقتی که تو بر اقلیمی بپایی و همان شیوهی زندگی متکی بر آب و خاکت را داشته باشی بیگانهی مهاجم چه دارد که زبان تو را بگرداند؟ مشتی نام و فعل رام کردن و فرمان نهادن و حال و هوای جنگ و ستیز و تعبد. هوایی که سازگار و رام زمین که شد جز دلنگی دلنگی برای کاتبان و غندیدن زمزمهای زیر زبان از آن نمیماند. زبان مردمانی که از جایشان نمیگردند هم گردیده میشود. همین آب جایی او است و جاهایی تا هو هم می رود. خیلی دور دورها بر خاک باید پرید تا آبات به سو برسد. آنها که بنمایهای از باغ داشته باشند و نانشان را از کاشتهشان بر زمین به دست آوردهباشند چند و چون شبانی هم به دستشان باشد زبانشان چندان نمیگردد که مردمشان را براندازد.
حیوان موجودی احتماعی است. دست کم سگ حیوانی احتماعی است. سگها مجرد نیستند. مرد و زن و بجه باهماند. بچه و جوان و پیر. گله. دستههای سنی مختلف باهم. "رفاه" سگ تامین است. اما برخورد با سگی دیگر...؟ این سرنوشت سگهاست که خدای خانهاند به نرخ امروزه: ال هوند: اول اخته شو، دوم بیا به ایزولهسیون سلول ابدی شبان که ساعتی زندگی سگانه با سگ ها با یک سگ دیگر پیش نخواهد آمد. کسی شدی. "عضو" دائم خانهی نمرهی بوق. برای یک آدمی که در انفرادی است شاید میسر است اشاره ای به همسرنوشته، همغُلبندش داشته باشد. اما دو تا سگ که ندانند آقاهاشان باهم هلوهلو ندارند اگر به اتفاق توی هوارینی به طرف هم بروند، موس موس کنند به هم چنان می کشندشان که: سگ باید بداند شخصیت دارد. تا سگی را آقاش اوکی نداده است به سگ "غریب" هلو نمی زند. الا که آخر هفتهای برش دارند با یکی از سگها محشورش کنند تا از یاد نبرد که سگ سگ است آقا سگ نیست. سگ آقا نیست. سگ. آقا. خانه. غذا تا دلت بخواهد. آب فراوان اما از ساعت بوق صبح تا بوق سگ شب که آقا از سر کار برگردد نباید دهن باز کنی به وق، اعلام حضور، هاب: سگها، هاب هاب: ایهالکلاب... هاب هاب هاب... هیچ سگی باور نخواهد کرد در این شهر هر خانه دست کم یک دانه سگ دارد. به دادخواهی؟ خدای تو داد ندانست. نه زمان باز کردن کون به دست این بندی هاست، نه مکان باز کردن دهان. ساعت صبح شد. برو هوارینی، اُشتو اُشتو برین. بیا برو پشت پنجره بنشین و زُل بزن به راه تا شب شود و آقا بیاید استخوان شترمرغ برایت بیاورد و راه به هوارینی بگشاید. که سگ در ساعت بی اجازه در جای اشاره نرفته بریند؟ این تازه شاه تاقچه طلای زندههاست. به کار گرفتنهای دیگر هیچ. بیا به خودت. خوردنیهایت را بشمار. روزی یک لقمه گوشت که میخوری. یک لقمه یک جوجه است. ببین خاک کدام آبادی علف و دانهی مرغداری غذای یک سالت را میدهد. باید علف و دانه خورده شود تا گوشت شود.
اینجا که من نشستهام هر آدم حسابی روزی دویست گرم گوشتینه میخورد. یک جوجه میشود. مرغگی فربه. تو گیر صد گرم که در سال گوسالهای باشد یا قوچی چاق. امروزه گاو یعنی گوشت. حالا خیال کن لب خیابان هفت تا آدم ایستاده اند. در سنهای هر طور بخواهی. ببین. این ها هرکدام از طویلهی خان زندهها خوردهاند. مرغ، بره، گاو، گرگ... فیل کدام است؟ آن یکی که هی به دور و برش نگاه می کند و سخت نفس میکشد هشتاد سال است روزی صد گرم... از گلهی شبان هفتاد گاو خورده است. نه گوساله. "حیوانی" که صد کیلو گوشت درست داشته باشد. بی کله پاچه و استخوان و شکمبه. خورده اند تا به این حد از کمال رسیده اند که دست جلو دهنشان بگیرند وقتی که رشته های راسته از دندان نیش در میآورند. حالا خیال کن هرچه هرکه خورده جان بگیرد و بیفتد دنبالش.پشت سرشان خوردههاشان جان گرفته اند. هر ماه بیست مرغ درسته غذای یک خانه است: زن و مرد و بچه. هر نفس هر ماه شش جوجه در مرغداری مرغ کرده خورده است و گلهدانی را پهنا چنان داده است که ماهی یک بره بر دوام خوراک شود. در این میان البته تنقلات گوشتیه هم کم نمیخورد کسی امروز. شبان شهر گله را کجا به چرا برده است که گاو یعنی گوشت؟
کیست که نداند درد و احساس مرگ همهی زندهها دارند؟ در همین شهری که من نشستهام، حوالیاش، در فضایی که یک میلیون آدمیزاد زندهگی میکنند حدود چهل میلیون زندهی دیگر خُرد و درشت در صف خدمتند، جان میکنند و جانشان کنده نمیشود. به زاری گوشت میشوند، پوست میشوند، عروس میشوند تا تمدن شبان بر سر پایش باشد. جهان شبان، جهان سوار شو و فرمان بران است. بر پرندهی آسمان، بر خزندهی زمین و بر روندهی آب. این روزگار زندههاست از زمانی که آدمی بر زمین سلطنت میکند. هرچه پیشتر آمده است خونخوارتر شده است. کسی که با گیاه و دانه زنده است حرکاتش نرمتر و آرامتر است. جهانش مادرانهتر است. جهان شبانی و شکار نیست که نرینه باشد. خوردن از کاشتهی دیگران، از آمادهی جهان خوردن و خود نکاشتن شیوهی زندگی شبان است. زنش هم خوی شبانی گرفته است. فرصت ماندن ندارد که دانه بکارد. کاشتی باید پایش بپایی. اما ایل بال و همین هربار بار کردن از چم رفته به چمن نو زن شبان را به گردآوری علف و دانه میکشاند. همان دویدن به دنبال دانه و رد چمنهای چاقتر و آبادیهای آبادتر را زدن. شبان شدن. وقتی که یک بره کبایت ناشتایت بوده باشد هضم نمیشود که. زه کمانت کشیده، اسبت هم دهنهزده آماده. معلوم است که سر نیزه را برمیداری و از مردمان ساکن زمین خراج طلب میکنی.
نام نوروز داد میزند که این جشن از کجای ماردم میآید. مردمی یکجانشین. باغی و دهقان. سر سفرهشان هم میوههایی است که از باغشان آمده و اولین سبزهی دشتشان. تنگ بلور است که به ماهی قرمز جلوه میدهد. کسی ماهی به کوزه نمیکرد سر سفره بگذارد. دیری هم نیست تا آدمیزاد به شوش و شیشه رسیده است. اما آورده است. شبان آورده است نشانهی خودش را بر سفره گذاشته است. شکارش را که جا داد باید جا باز کنی برای کتابش. جای کتابش که قرص شد سکههایش را میآورد که باب معامله را هم گشوده باشد. سفرهی نوروز مردمان را یکی یکی به اشغال خود درآوردند تا با سین و شین خود پرش کنند تا هرچه بیشتر از پایه تباهش کند. شبان تا همین جا ادب به خرج داده است که با ماهی قرمز آمده و با بوی پیه کباب پا به سفره نگذاشته است. عید شبان قربان است. کورپ. جشنی که هرجا پا گرفت آن سوی غرب شوش بود یا آنسوی شرق خراسان. دور. در میان این دو مرز عید خون پا نگرفت.
همهی خرها و خرس ها و مگس ها دانستند که آدمی با این سر و دستش خدا است. چهار تا بچهی پنج سالهشان پایش شود شاه فیلها را سر سه روز به خدمت میآورند. این سر و دست تا این حد در تو ادب نیاورده است که بند بر سر زنده ها نگذاری و خدای زنده ها نشوی که برانی خوبشان چه است و بدشان کجاست؟ یک حساب سرانگشتی با خودت بکن ببین پشت سرت چندمرغ داد میزند این که همهاش بلبل بلبل میکند از هیچ چیزی مثل شکستن دندهی فاخته زیر دندان کیف نمیکند، چند گاو میماغد که گوسالهی من زیر کفش این خانوم است؟ هستی امروزه بر چرخ گوشت و دندهی آهن میگذرد. اما تا این چرخ و دنده بگردد هر روز صبح خونی عظیم از زیر پای مردم شسته میشود. خون را شاید بتوانی ارتفاع به دست دهی. که مثلا چه بارانی است. مجموع درد رفته در این سلسله... بوقی بلند که آدم و عالم بشنود. امروزه گاو یعنی گوشت و جوجه یعنی کباب. تویی که فک و دندانت برای خوردن گوشت زندهها نیامده بود. چاک و چانه ات برای علف و دانه آمده است. چون به آتش رسیدی و زندهخوار شدی هیچ زندهای از دست تو جانش امان نشد. آه زندههای دیگر برای تو بوقهی بیجای حیوانی ابله است. آنها ندانند درد چیست و مرگ چه میکند خدایشان داند. اگر آه آدمیزاد آدمیزاد را بگیرد گاو زمین هم روزی از پی آنهمه بوقه شاخی تکان خواهد داد.
از آن خرمن به این خرــ من، از این کهکشان به آن کهکشان میشوی، کشیده میشوی، کش میآوری از این دم به آن بازدم کاه میکشی و در دم می روی تا جایی که: اییی "آن" چه بود... میان از میانه بلند نگردد و کوهم کاه. میکشی و کاهت سبک نمیشود. کاهیده تا نم واپسین. تا آه آخرین.
آدمی علف است و مثل علف برآمد آب و خاک و هواست. پیشتر، پیشتر که می گویم نسلی که آخرینش منام آدمی از آب و خاک یک جا آمده بود و در یک هوا پرورده شده بود. بیشتر بسته آب و خاک بود و هموار روزگار میآمد. آن روزها نان گندم غذای غالب بود و بسیار بود که نان هم هیچ نباشد. بر مادر و پدرم هم همین خشکسال و فرار هر از چند گاهی یکی دو سال از خانه رفته است. حالا نانت از ذرت یک جا رسیده است و روغنت آنسوی زمین ورز آمده است. تو دیگر از آب کت و نان گندم باران و چند دانه خرمای خشک نیامدهای. از خاک جایی برآمدن تا استخوان ترکاندن با چیزهایی که امروزه میخوریم. آن چه امروز میخوری میزند که مغز استخوان فردایت چه شود وقتی که میدانی مغز استخوان میزند هنوز که هوای در سر کجا بنشنیند. آدمی با آنچه میخورد ساخته میشود. خوردهها هستند که حال و هوای در سر را میزنند. آنها که نانشان از خاک زیر پایشان آمده بود با خاک و بر خاکشان قرارشان بود. جالا برآمد هر آب و هوایی چیزی به سفره رسیده است. این باد و خاکی که خوراک تو را پرورده است تو را می کشاند به جایی که از آن آمده است. این طور می بینی که به همه جای جهان کشش داری جز جایی که نشستهای. جان می دهی بر جایت و این جایی نمی شوی
خانه اگر سخن باشد "در" ِ خانهی آ که بابای همه باشد زبان است. خدا با زبان به خانه میآید. خانهی زندهی آخرین که اولین میشود. برای فرمان نهادن هم آمده باشد باید در زبان فرمان بیاورد تا "دریافت" آدمی شود. خانهی او که سر و ته دوران را به هم میآورد. لایموت زنده نیست. حی بی موت نیست. هست بی نیستی نامیسر است. زندهی علی الدوام هیچ تر. لایموت حی نیست. لایموت را خدای شبان آورد تا خیال جاودانگی و "آن دنیا"یش را بر آن بنا کند و روزگار بده بستان و راه زیارت را رونق دهد. در این دنیا خانهام را رونق بده تا آن دنیا خانهات دهم. به شماره از نقد روزت میبرد با وعدهی روزهای بی شمار در آینده. خدایی که توانش در آن دنیاست. "خانه" و "در"ِ مال "او"ی اول است. خدای زنده که پس میرا بود و خانهاش زنده بود، حیه که مار بود، مادر بود و زهدان می آمد و مادر دار آدمیان بود. خانه زهبان مارــ دُم است و زبان خانهی مردم است. مردم در زبان هستند نه در چاردیواری. در زبان مادری خلقاند. خانه اگر خانهی بابای بابای بابای همه باشد نه بابای ممی که نیمهاش از نور سبز سیدی آمده است، خانه اگر خانهی مار، خانهی مادر خاکی همه باشد و از قدیم الایام بر زمین بوده باشد، کهن باشد حوانی تا پیری دور زمین را درنوردیده باشد و نه تازه از راه رسیدهای که سر کوهها مردمان نام خود کتیبه کند خانهاش در سخن است و زبان "در"ب خانه و سخن است. مار این خانه، مادر این خانه نه آن که از افلاک به این فلاکت افتاده است. آن بابا که خدای زنده بود در تن میگردید و میرا بود خانهای داشت و در آغاز "خانه" خانهی "مادر" بود، خانهی "مار"، خانهی نامیرای زهدان که میان ملک دار آ مینشست. مار بود در تن خاکی خانه. خانهدار نه به هیأت ماری که سُم دارد و خاک میخورد و سرش به پاشنهی پا کوبند. "مار"ش میگفتند، مادر و خانهاش خیمهاش نبود که تخت سلیمانش کند. بار زبانش بود. بار بچهها بود و بر زمین میآمد و بار خانه بود. شرق زمین خانهی خواهر بود. خور آستان. هستان خواهر. از مار مادر تا مار صحرا یک قدم میشود و سال هزاره وقتی که زن، همسر، مار، مادر از جایگاهش رانده میشود تا نر خیر مطلق شود و طایفهی شبان به روزی کشیده شود که زندهکُشی و خوربسترکُشی عبادتش باشد. از کشتن زندههای دیگر که فربه شدند به کشتن خود برآمدند.
این کُر و خور زبان از جایی دور می آید. شرق خانه سیس استان است. سوس استان. هستان خواهر. استان سوس مادر. سوس مار. تا هرکجا که زهدان و زبان خواهر میرفت خراسان بود و "در" میرفت. زبان دری میرفت. این زهدان خراسان را نگاه داشته است نه مرزها که بر کیر خسروان رود. تا هرکجا که خواهر میرفت زهدان می رفت و دامن میرفت و خانه را میبرد زبان دری میرفت. راه بازگشت رهاننده از میان سخن بود و راه ورود به خانه زبان بود و "بازگردندهی بازگردان" در سخن بازمیگشت. پس باید راه ورود به خانه را پاس داشت و در را نگاه داشت. شاید از این جا دری است نه آن دری وریها که بار موالی است. باید در را دریافت. دنیا کهن است و آن را برای رضایت خاطر فاتی و ممی نیاوردهاند. تو آب را نهادهای و رهاننده را در چاهک جستهای. آب را آبدان خودت دیدهای. کدام قوم رهانندهاش را از چاه درمیآورد؟ آب اگر از روندگی نمانده باشد و آب مانده باشد مدتهاست که بی بی آب زمزم از دهنشیر میآورد با چشم کور نه از چشمه و چاه آقا. حالا کسی پی آتش در آتشکدههای کور گور نمیگردد. بر مرز خراسانت گنبد گور آن سیدک غریب عرب در برابر آفتاب "درآمده" است. شاه خراسان به روز امروزه کی است؟ جای جمشیدت کی نشسته است؟ چشم خورشیدت به کجا روشن است؟ زاری و توی زاربازی دست زاری را بستهای. این شرقت. غرب دلت هم که چشم مدینه به تو منور است.
تا کجا من پارسیام؟ من در زبان دری منام و آن خانهای که با دانستن درش در آن خویشم دیروز پا به جهان ننهاده است که نام خود را کتیبه کند. این در و خانه جایی نبوده است که تازهواردی برسد و به او بگوید آبت را چه بنام و نانت چه باشد رفتارت چه باشد. دری زبان مردم باغ است. شبان که عمرش را سر کوه طی کرده است و به دنیال هر چمی که خوشتر بود دویده است چه دارد که زمین بزند و بُن زبان بر کند و بنیاد مردم دیگر کند؟ پارسیای که خود را از زاد شبان آریمن بداند از آدمیزاده فقط ریاش را دارد. آــ ری ــ من همان اهریمن است به نرخ گوشت. همان دژمن. شبان تازه از راه رسیدهای که بر مردمان باغی بومی فرمان میگذارد و کشتن زندهها بازیاش میشود و شکارگاه را به بُن یاغهای مردمان میکشاند. فرمان گذاشتن بر مردمی که بر زندههای دیگر فرمان نمینهادند و زنده رام نمیکردند. مردمان باغی خدای شبان را شر یا شیطان میدانستند. به هر هیبتی که در آید و به هر نامی و از هر کجا به کجا براند خدای شبان است. آریمن. اهریمن. مرد آری. شبان که شیوهی زندگیاش از رام کردن و به خدمت گرفتن زندهها هویت گرفته است. اگر رمی که از ابراهیم، از اوــ رم جان و امید خانه را برای قربان طلب میکند، گوشت انسان طلب میکند خدا است درخواست شیطان از خانه چه خواهد بود؟ لابد نوبت شیطان که شود کشتن انسان را وظیفه میکنند. اما آن که کشتن زندهها را مجاز کرد باید میدانست که به روزی میرسد که کشتن برادر بر برادر تکلیف شود و آدمکشی واجب. کشتن با عذاب کسی که الله نتوانسته به راهش بیاورد و یکدلش کند کمترین کمکی است که مسلمان به خدایش میکند به وجه نقد تا در آن دنیا "دینهی درست" از خدایش بگیرد. خدا یک طرف دعوا شده است. خیر تمام شده است یعنی شر. خدایی که به خونریزی فرمان میدهد. به کشتن فرمان میدهد. خدایی که با خون کافران مست است. فرقی نمی کند که خدای شبان در نام یهوه باشد یا الله. بندگان بندی خدایشان هستند و یاریدهندهاش. هرکجا که دست الله نمیرود دست مومنان مسؤل است. شبان. فرق نمیکند از سردسیر شرق آمده است که سر به درگاه آتش و آفتاب و هر گرمابخشی میگذارد یا تازه پر باز کرده است از گرمسیر و حهنمش داغ است . تا بیایی یک دسته را گیر زمین کنی آن دسته رسیده بود. رمه نباشی این طور رام راه رم نمیشوی. خدایی که به دیدهبانی و شبانی برآمد و در داد و ستد رفت. راه زیارت. بده تا آن دنیا بگیری. و زیارت از آغاز راه رونق بود و مثل همهی چیزهای دیگر روی زمین بود. باغ بهشت هم هرچه دور بود می شد چهل سال روی زمین پیمود و به اش رسید.
تا جایی که کتیبه و کتاب میگوید دوبار بر پارسی خواری آمده است و هردو هم از سوی غرب. هر دو هم مردم راه بر مهاجمها باز کردند از شدت ستمی که شاهشبانها میکردند. مردم را در مرزهای دوردست به صف جنگ برای خراج میکشاندند و آب و زمینشان را به سران جنگ و کماندارهای خود میدادند. کسانی که دست کم هر سال بر دو زمین میراندند. خواری نخست از غرب دور آمد. اسکندر وقتی که خاکستر تخت جمشید را پیش چشم پارسیها گذاشت بر زمین خوارشان کرد اما کاری به آسمانشان نداشت. فرموده بود این بربرها را رها کنید با خدایشان ما با زمین و مادینههای پارسی خوشتریم. "خدای زنده"، خدای حی به آسمان رفت و هرمزد شد و ماند. رونق سوار خدا نیست. هر خدایی بر رونق سوار است و رونق آبادی بسته به بازی آب و باد است. هرمزد از تخت جمشید پایین کشیده شد و سوار بر آب سوی غرب پس رفت تا آنسر سوس، سوسان، شهر خواهر، شوش، به مداین خسرو... که عرب رسید با الله "ال اعلا". خواری عرب اما خواری تمام بود. در آسمان و زمین خوار. پیشانی موالیگری بر خاک و هرمزد ِ آسمانها کت بسته بر زمین. عرب که بر نفس زندههای ممالک مفتوح گزیت نهاده بود و از زندهها سرانه میگرفت هر چه مادینهی غیر عرب غنیمتش بود. خدایش را هم از آسمان فرو کشید و در شبستان به خاکستر نشاند. در آسمان و زمین مات. الله ختم پارسیها را برچیده بود خانه نگاهشان داشت. زبان آوردشان. آنها خیال میکنند کول نامهی شاه و خدا و بر کتیبه و کتاب آمدهاند.
خودت را زدهای به آن راه و گرنه هله: ضحاک به نرخ گوشت. باید برآفتاب بایستد تا مارهایش گرم شوند از شانهی ردا سر در آورند که تو باور کنی تاریخ مکرر شده است و هم باز او ولی است و تو موالیای؟ از روزی که فرشتهی روح الله از آستین ماه پا به کوچه و میدان ما نهاد و گوشت گرفت روزی چند مغز جوان خورده است؟ خون این همه قربان به آسیاب کدام آبادی است؟ این بابا در همان سال اول جیرهی سی سالش را خورده است. تو چشم به راه کدام کاوه یا سکندری؟ نام سر هرکوچهات یاد داغ دلی است که در راه سید غریب نهادهای.
ــ هی دختر مادرشهر تو را چه شد که شبانه بر بامها شدی به تماشای ماه...؟ همین دیروز بود. سی و سه سال نه بیش پیش بود که یافتیش در ماه. پروا به کی داده بودند پیشینیان؟ بر ماهداده و ماهزاده دل نبند. پا بر زمین که گذاشت پیش پایش خون بود و دل زمین خون کرد و رفت تا کار به این جا کشید و این زمان که در پیاش در چاهها سر دواندهای. روح ِ ال اله از پشت ماه در آمد و بر زمین گورستان نشست و نشاند که برود تا حالا که لابد باید این چاهها که پیش رو نهادهای یکی چاه ویلی شود و راه بر آفتاب باز کند. کی را به بند میکنند؟ خدای قلچماقی که نقد حالت را میبرد با وعدههای نسیه به آینده.
روح ِ الله: روح همان رخ نهان است که ری و رو و صورت و چهرهی عیان میدهد: جان. الله ال اله است. دست خانه که سر پسر باشد. شیطان.
تا جایی که تاریخ مکتوب دیده است هیچ کس به قدر موالی خوارندهاش را نستوده است. پارسی که اسکندر آن خوارندهی نخست را تا شهخدایی ستوده بود در ستایش تخمهی عرب سنگ تمامش کم میآورد. از آن ور در میآید. کاسهی داغتر از آش میشود. با الله تر از عرب.
خُراسان را نگاه کن: خورآستانت را بنگر تا دریابی از خور و آستان و خانه و در و مادر چه داری. خواری و و خوارندهستا قمپز هم در میکنی. آستان خورت را قبهی طلای آن سیدک عرب بر آفتاب "در" آمده است، "باب" خورشید را برابر آمده است. باب، در خانه. باب سخن روزت کجاست؟ نه روضهی رضوان باغ رضا؟ تمام زندگیات شده یاد و نام یک سلسله از تخمهی عرب. بر زمین کسی نیامده بود که کس باشد تا عرب رسید. تو نیستی که خیال میکنی جهان را برای آن پنج تن آل عبا "درست" کرده اند؟
ریشه را نهادهای چسبیدهای به ریش، مرد موالی. برای همین است که آب خوش از گلویت نمیگذرد و هرچه زور بزنی و رشتهات بافته کنی بندت کسی را از چاه در نمیآورد که بار موالیگری از شانهات برگیرد و از شرم ریای ستایش خوارنده برهاندت. آرام آرام آماده می شوی تا از زمزمه به ورد برسی و به گوشهی خاص خانهات که خانهی الله است پابگذاری که تمام عربی است و تو بیگانهی عجم همیشه لالی به بارگاهش. تا کی به صلواتی دست بر رخت بکشی و وارد دنیای آشنای فارسیات شوی. پُرسات پی هیچ میرود. ریشه را نهادهای و بیجا از جا در میروی که در بازار بی مشتری ماندهای بی که بنگری خود عبد چه رضایی بر دنیای "همیشه پارس". عرب عبد خدا میشود اما عبد بندهی خدا نمیشود. این موالی شیعه است که عبد و غلام علی و حسن و حسین و رضا و تقی و نقی و کی و نکی و هر سگ و سوتکی میشود تا به عبد ال چماقی برسد که در روز روشن میدان را بر رهگذران گردنه کرده است و باج سهم تخمهاش را میطلبد. حق سیدی. سهم امام.
گوشت دوروغ و جان ریا بر "سر" تو نشسته و باد فخرش جهان را گرفته است که تنها "سید" و تخمهی عرب است که میتواند قیام کند و روز امروزهی تو را به طلوع مدینه برگرداند. ولی امر ولایت. به روز امروزه اگر هزار ولایت هم گرفته باشی در شرع قدرت به پشیزی نمیروی بی پیوندی راست به سلسلهی تخمهی عرب. در باب ولایت اگر شوی بی سیدی زاری. حق ولایت الهی بعد از علی به غصب آمده است و جایی از غصب در میآید که ولایت به خاندان بسپارد که مالک ولایتاند. ولی باید سید باشد و در تخمه به علی ِ ولی اول ببرد. سید با تشدید و بی تشدید از زاد پارسی است. تخمه. تخمهی خاص.
در همین مدینه دمی درنگ کن: مرکز همین مدینه بنشین و رو کن به شرق. پشت سرت غرب است. همه عرب. تا هرکجای مغرب که خشکی میرود و اسلام رفته است عرب شدهاند. آن همه مردمان و زبان. هرکه بود و هر که نبود زیر زبان عرب صاف شد. هرکه زیر نیزهی دین عرب درآمد در عرب بمرد. عرب در الله برخاست و سیلی شد که مردمان ببرد. تا کجای مغرب عرب نشد؟ بر این زمینها مردمان نبودهاند؟ مردمان در زبان مردمانند و هستند. دو سویت هم نگاه کنی بهتر در مییابی. از مصر چه مانده است؟ تا کجای روم و یونان را نگشود و عرب نکرد؟ عرب برابر نمیشناخت و نمیشناسد. مگر نه ختم دین است و تا ختم جهان پُرساش برچیده نمیشود. مگر نه این است که بعد از محمد تا قیامت کس نیست و امید قایم را بر تخمهی عرب نوشتهاند. عرب برآمد الله است یا الله از دل عرب آمده است؟ این دوتا یکی هستند. برابر نمیشناسند. او برای صاف کردن آمده است. در کنار شاید، برابر را تاب نمیآورد. دیگری و غیر برای او زهر است. در کنار را هم تاب اگر آورده است تقیه میکند تا روزش و صبرش زیاد است. هیچ پیمانی نیست که نشود شکست. پارسیها جدایی زبان خانهی خدا و خانهی خلق پیش نهادند. امروزه نگاه کن هرجا جهارتا خانوادهی پارسی خانهدارند خدا آمده یک خانه برای خودش زده است اعلاتر از خانههای خلق و در آن خانه زبان هم همه عربی است. این دو خانه دو رفتار و دو کردار پیش رو میگذراند. مولای مومنی را نگاه کن و رفتارش را در اتاق خدا و خانهی آشنای خود. وقتی که زمزمه ورد می کند تا وقتی که در گوشهای به پچ پچ است.
خانه کدام است حریم چیست زبان کجاست! خانه یکی است و خانهخدا یکی. او که از هر طرف که رفته مردمان صاف کرده است رو به شرق که میکند، به خوراستان که میرسد شیرینی گشایش آسان فارس زهر هلاهلش میشود در شکست از زبان دری. شکست در جان. پارسی دین میپذیرد و عرب نمیشود. با دل زیر بار الله نرفت. در میان خانههای عجم خانهی عرب میکارند و زبان عجمی را ممنوع میکنند اما حریف نمیشوند. این علم کردن دو خانهگی را عرب بر عجم نخواهد بخشید. عجم "دیگری" را پیش روی عرب نهاد. چه پیش الله خدا بیاوری چه پیش عرب حرف منات. دوری که بگذرد موالی کس میشود و حای در کنار ولی طلب میکند. شان موالیگری برایش کم است اما شانی هم ندارد و بی نور ولایت اجاقش کور است. موالی تا خلیفهگردانی رفت اما نتوانست خلیفه را بنشاند و خود خلیفه شود. کاری که ترکها کردند. موالی دین میپذیرد و خانهی خود را از خانهی خدا جدا میکند. زبان خانهی خدا جداست. از بسم الله تا الفاتحهاش به لسان ورد و زمزمه است. زبان خانهی خلق جدا. زبان آشناتر به دل تا درگاه. از این خانه به آن خانه شدن با چاووش ملایمی آغاز میشود و تا زمزمه میرود تا به ورد و لسان عرب و خانهی الله برسد که فی کلهم عربی است. دو شقه میشود اما خانهی خلق فتح نمیشود. همین نامیسر میکند که تا هرکجای شرق پارس که الله میرود عرب هم برود. در کمبوجیه کدام مسلمان عرب شده است؟ پارسی مسلمان غیرعرب را میسر میکند. مسلمان ملی. در کل سه سوی دیگر مگر مانده باشد چهارتا بربر که عرب نشده باشد. در سه سوی غرب و جنوب و شمال مدینه تا هرکجا که دین عرب رفته است بن زبان در چاه مدینه است. جدا کردن خانهی خدا و خانهی خلق راز پاینده گی پارس شد. اگرچه همین دوشقگی بعد از گشایش عرب پارس را دو رو کرده است.
پارسیها را زبانشان نگاه داشته است. آن ها خیال میکنند به نوشتن عجم زنده کرده اند. زبان را کتاب نمی برد. زبان را خانه میبرد. زبان را کوچه میبرد، خیابان. زبانی که کتیبه می شود زبان مردمان رفته است یا آنها که در نفسهای آخرند. آن که هست و داند که حالا حالا نرفتنی است نیاز ندارد کتیبه کند. نوشتن به زبان دری دیگر نشان میداد که پارسی ها از "در" سخن به تختهی تبرک دروازهی "ولی" رسیدهاند. به باب عالی. کتاب شد به دری سرراست. ولی هزار کتاب دری تو به یک کلام وری "او" رفت؟ کسی که نتوانسته است حرفش را به بچهاش برساند دل خوش نمیکند که نوه او را درخواهد یافت. زمانه میگردد و زبان گردانده میشود. فهم زبان حال اگر نبودی فهم آن نیامده نخواهی شد. حاضر در نفس و در دم حاضر است. آدم عاقل حاضر را نمیگذارد با غایب به گپ بنشیند.
از روزی که آن فرشته از هوا آمد، از وقتی فرشتهی روح الله از آسمان ماه پا به زمین "ما" نهاد نامش "ولی" نشد؟ تو بند دادهای به تاریخ مکرر نمیشود تا به روی مبارک مولایت نیاوری که هردوانه آوردهای: هم باز او ولی است و تو موالیای.
دیگر به چه زبان سر راهت درآید که ایهالعجم پیاده شو و در رکاب بیا که من ال فلانیام تا دریابی قدم به کدام ولایت نهادهای و ولی عهدت کیست؟ سر ملک دارا کی نشسته است به روز امروزه؟ با نیمهی نور الله و جبرییل به عاقبت پسر نگاه کن. به سایهی پدر بر پسر نگاه کن. سر دولت "دین" را نگاه کن: سر و دُم دولت ملک دارا را ببین: برتابیده در گوشت دوروغ و جان ریا. این دوتا سر و دستی است که بر تو میراند به روز امروزه زر زیادی هم میزنی. از دست ال تا سر خدایی که روزهای سلطنت گدایی میکند خداها آمده است و شده است. کم رم را نرم راه نکرده است این زمین. دورها رفته تا دور به ال اله بر زمین برسد.
او بر تو وارد که میشود اول رو نمیکند به اجداد غایبش و خوش و بش به لسان خودشان با "آنها" بعد به زُنذهی تو وارد شود و به عجمی سخن کند؟ دیگر چه طور نشان دهد که ایشان از "اونا"ست؟ در خانه هم امنت نمینهد مولا. مگر که خانوادهای از "آنها" در حیات و خانهات شریک شود. لال شو. عجم. زبانت را، زه جانت را نشان گرفته است و سی و سه سال است تا تو مزمزه میکنی به آن امید که روزی یداللهات غالبون شود. البته نمیشود. کار ِ تو با الله گیر دارد به یدالله دخیل نبند.
|
|
|
| tangeeram@yahoo.com |
|
|