|
|
||
|
داستان بلند ـــــــــــــــــــــــــ
سفر بازگشت
وحید گل بهاری
|
|
آیت الکرسی
اعرابیای به درگاه خلیفه رسید و دید همه دورادور روی زمین نشسته اند و یکی بالا نشسته است بر تخت: آن قدیمها بی پاس و پاسگاه و پاسدار و پردههای آهنی می شد به درگاه حاکم زمانه رسید و پرسید و سر نباخته از بارگاه خلیفه به درآمد. این طور نبود که برای دیدن هر سرکارسردارکی از اسکورت و گردنهها و گزمهها بگذری. دنیا هنوز این قدر خوب مدیریت نشده بود که از هزار اسکورت و منشی و در و دروازه و پاسدار و سردار و بسیج و چماق الله اکبر بگذری تا بتوانی بپرسی سر جگرگوشهام چه آوردهاید و مگر با روی آبرفته بازگشت؟ بچههای مردم پارهی تنشان است، گوشهی جیگرشان. مردم بچهای دارشان را از زیر بوته درنمی آورند، از جایی نمی خرند. تو کی هستی که جان از کسی برمیداری که جانش نداده ای؟ اگر خدا نیستی کدام نه ــ خدا تو را به گرفتن جان برمیانگیزد؟
باری، آن اعربی به درگاه خلیفه رسید و رو به آن بالانشسته گفت: السلام علیک یا الله. خلیفه فرمود محبت داری ولی من نه الله ام. اعربی در آمد که: السلام علیک یا جبرئیل. خلفیه درآمد که من جبرئیل هم نیستم. اعرابی گفت اگر نه الله هستی نه جبرئیل چرا آن بالا نشستهای و مردمان پایین زانو زده اند. پیامبرت چنین سنتی نداشت. خلیفه از بالا به زیر آمد.
روایتی گوید خلیفه به دست خود گردن آن اعرابی بزد و باز بر تخت برآمد و خطبه بر دوام کرد. هم گویند که آن اعرابی دلقک دربار بود. خلیفه دهانش را از زر چنان پر کرد که دیگر هیچ گاه زر زیادی نزند.
آن سردارت که مالش تخمهدان فرزانههای کهنسال راه ابریشم را بلد است وقتی به درگاه خلیفه میرسد چه میبیند؟ خلق کجا زانوزده؟ خلیفه کجا نشسته؟ جای ایشان کجای است؟ وقت "مرخص" کردن غلام ها ایشان اطوی پاتلونشان خط بر نخواهد داشت؟
من که دورتر از من به درگاه خلیفه خدا ندیده است این را دیده ام که مولای معظم معزز شما عزیزالله بالانشین که هست هیچ، الله و جبرئیل را هم به گوزش نمیخرد. امام زمان زیر دستش کار میکند. بلابرچین پیش پای "او" است و عزیز او را پس سر دوستانش نهاده است و خود اگر کسی را به نظر بیاورد خود الله است، آن حی لایموت نخستین. او نقد خود نمیدهد که آن وعدهی نسیه از خدا بگیرد. این دنیا بنای گورش را در نای "فانی" محکم میسازد، از حوریهای وعده ای دنیای "باقی" هم دل نمی کند. بمب اتم را هرجا که خواستی درمی کنی. اما دیدی از درگاه الله طلب کردیم و نداد. همان طور که امام سیزدهم طلب کرد و الله بمب اتم نداد و جام زهر به دست داد.
به هرحال او هم برتخت ننشیند هم شما خیاری "کشف" می کنید و بر تخت میگذارید که پیشش زانو بزنید. باید آسی باشد که آسمان و زمین کیر و کُم و کلهی ایل و گله را به هم آورد که شیرازهی بده بستان ندرد. باید یک طوری راه معامله باز شود. حرف آخر را معامله میزند. داد و ستد. دادن و ستدن. دادن و کردن هم هست. این معامله دیدی؟ دادش در همه حال یکی است اما کردن و ستدن با هم کمی فرق دارند. حالا همین "معامله" را بر خود برگشا و عملهایش را برس تا به اندرونهی معنای نام خود برسی: هر خری هستی از روح خدا نیامدهای از سر معاملهای رسیدهای و بر زهدانی: ــ یک چماق بیردا هم بر سر تخت بگذارند شما آمادهی معامله میشوید.
به خدمت آن سر آخرت که پیازی از آدم نشان دارد بخوان و بر گلویت دست ببر. وقت پس دادن سیب خورده است: ــ باغ را کی خورد؟ به آن سر آخرت برسان که قصاص کشتن یک بندهی خدا با واجبی چه است و حکم بر خودت بخوان. یک بار دست کم در خیال بیاور که فرمانت را رانده اند و داری تماشا میکنی: از خوراندن تا کشتن با واجبی. که درد را ببینی. تو با تیر کشتهای، بر دار کردهای، سنگسار کردهای، سر بریدهای، قطعه قطعه کردهای و شیطانیترین شیوههای آزار و خوار کردن آدمی را به کار گرفتهای. بهشت بر زمین را نخواستی یا نتوانستی بر زمین بیاوری. اما جهنم را پیش از آن که خدا بیاورد پیش چشم خلق نهادی. یک روز سیاه زندان تو یک عمر تمام جان کندن در عذاب الیم است. جهنم؟ دیگر چهطور باشد؟ تو به بچههای مردم تجاوز نمیکنی آن هم فقط برای روکمکنی؟ مگر نه بنا بود اگر زیر نام الله لواط شود آسمان بدرد و باروت بر سر شهر ببارد؟ تجاوز تنها کردن در کون نیست که. تجاوز بیاجازه به حریم "دیگر"ی درآمدن است. دخول بیاجازه. کردن زورکی. هر کاری. کاری که در آن چماق کننده باشد. خانه، خوان مردمان شده است گذرگاه گزمههای تو. بشمار، بگو، یک حریم هست، یک حرمت هست؟ یک بست هست که باز گزمه های تو نباشد و امان میسر آدمی باشد؟ یک جا پناه هست؟ جایی هست که بگویی الامان جزیه میدهم هرکس به راه بابایش؟ در حریم خانهام امان دارم؟ کدام خانه را تو بیعت نگرفته امان دادهای؟ به جوان مردم تجاوز کردهای حالا میخواهی بیاید ثابت کند که دخول شده است، کننده به حظ الحضیض لذت رسیده است یا نه؟ برای این که در شرع تو درمالی تجاوز نیست رأفت الله است. تو بر دیگر، بر دیگری، بر نهخودی روزگار نهادهای؟ به حق خدا که اگر خدا خدا باشد کسی نمیتواند تجاوز کند، تجاوز در میان آدمیان معنا دارد. با اسیرهایت لواط میکنی به این جرم که با الله جنگ داشته بودهاند و لابد نزدیک بوده است نیزه بر چشم الله فرو کنند اگر آیتش به داد نمی رسید که سوی نیزه بگرداند. تجاوزگر تو هستی که آزادهگی و آزادی را از زاد آ، از آــ زاد گرفتهای. تو دشمن در و زبان مادر شدهای، تو خراسان "در" را، خور آستان، خانهی خواهر را خوردهای، آزاده را، دختر آ را، پردهگی کردهای و یک خیار عرب کاشتهای بر نشانهاش که دشمن زبان من است، دشمن در خانهی من است، دشمن در شدهای، دشمن خانهی مادر. دشمن پارس شده ای، مردمی که در زبانشان هنوز هم مردم مخلوق نیست و ماردُم است. دُم مار. بیهوده نیست که میفرماید اینهمه هی مردم مردم نکنید. فتنه در سرشت مار است و از آن چیزی به دُم میرسد، چیزی به دَم میرسد، چیزی از در خانهی آ ــ دم. هرکه و هرچه بر این زمین پیش از تو آمدهاند برایت مشتی کیر و کلوچهاند. انگار بر زمین هیچ زندهای نبوده است تا شما رسیدهاید و دم دادهاید به هستی و بر هستهی اولین روح دمیدهاید. اینجا زمین دارا است. زمین دار آ است و بر همین زمین است که خدا را به پرسش میکشند، خودآیش میزنند، به خود آ، خود آ شو، خدا شو. زاد پُرس، زاد پرسشگری، زاد سخن بر انداختی. سخن که بی یافتن "در" یا بی باب در آن خانه نمیتوان شد و به پُرس درآمد. پرس سخن خانه بود. خانهای که ادب داشت. میدانست باید دم بزنی در این زمین و باز بر آن بدمی که زنده بمانی. این دم زنده که تو ذره ای در او هستی بر زمین میسر است. تو بر زمین هستی. هستهات اینجا به دانه است. خرفتت اگر نزده باشد ماه و آفتاب را که ببینی خیال نمی کنی در میان این دو گردی بالا و پایین زمین چهار گوشه است. این گوی زمین که تو را هستی می دهد بسته به گردش آن دو گوی است. یکی بالا نشین و تاب دهنده که آفتاب است، یکی پایین نشین سرد که ماه است. در این جهان پرستاری می شوی، این ها سرد و گرمت می کنند، تاب و تبت می دهند، تر و خشکت میکنند، میسرت میکنند. جهان را دست کم این سه گوی بگیر و نخود خودت را بر گوی زمین در میان زندههای دیگر ببین: پشت آفتاب را دست کم نگیر. دنیا فراتر از دید تو است. بلندایش، بالایش. پستش، پایین اش ماه نشسته است. پشت ماه سردتر از آن است که سودای خانه کردن در آن به سر آورد. جهان پایین تر و پست تر و سردتر از ماه هم دارد. ما بر زمینیم و زمین در میان ماه و آفتاب است و این میانداری را از راهی نزدیک نیاورده است. تازه این اگر تو تمام زمین باشی. اما میان زمین که هیچ، میان زنده های زمین پیازی که تو باشی چه ای؟ چه عدسی به این آش؟ پُرس گشودن در خانه است. یافتن در سه خن. بر آوردن سپاس بر آفرینش است. چشم گشودن به پهنای جهان، این که جهان بود که تو آمدی هست که تو هستی و جهان باشد وقتی که تو نباشی. این تو بر هرچه من است. هرچه آمده است رفته است. گپ و گفت آدمی بعد از گپ و گفت آفتاب و زمین و ماه رسیده است. هستی زنده، خانه اش بر این سه خانه سوار است. گلگونگی خوانش را بازی این سه تا می زند: آذوقه اش را، رزقش را اینها میدهند، از نان تا نفس. آب و هوا و آبادی اش را، آیادان نفسش را آب و بادی می زند که خود بازیچهی رفت و آمد روزی است که گردش هر روزهی زمین و ماه به گرد هم و گردش همه بر گرد آفتاب است. این بازی آب و بادی که خود بازیچهی بازی بازتری است از سرد و گرم و تر و خشک آفتاب و ماه، ماه و زمین، آفتاب و زمین، این رفت و آمدها تا کجای آبادان نفس تو را می زند؟ تا کجا آبادی و دم و بازدمت را گُندت گلوبندت نیست؟ دیدی که کار گردش جهان به برگشت کشید ــ یا در راه پیش رو حادثه ای پیش آمد ــ و ماه و آفتاب و زمین کشیدند پس به جایی که هر سه هستند و می تابند و می سویند و آب هست و باد هست اما بر زمین هیچ زنده ای نیست. آدمیزاده از خاطر زمین رفته است. چندان خودت را عزیزکردهی درگاه نبین. دیدی که تو هم رانده شدی: گُم گوز ِ گردونه شدی. قول جاودانگی و پایایی بر زمین برای هیچ بر زمین آمده ای نیست. خر باشی یا خدا تفاوت نمی کند: داستان ساده است چو آمدی بشوی. هرچه آمد بشود. پُرس حرف از گشایش در گور با کسی نداشت. تو بر ما فرصت پُرس نهادی؟ پُرس امروزه الفاتحه است. گشایش بر سر گور مرده ها. رفتن به سوی دنیای رب رب کی. زبان مادری، زبان در را در تملق تپاندهای. زبانی که به هیچ شاه و خدایی باج نداده بود و آزاد مانده بود: آ ــ زاد. دین و شاهی به این زبان نمیرود، شاهی و خدایی ندارد. تو شاه و خدا یکی کردهای و زور میزنی که چیزی پایا بیاوری. همان تلاشی که همهی پیش از تو آمده ها همه عمر کردند و کارشان به جایی نرسید، نپاییدند تا کار به تو رسیده است که خیال می کنی این یک قلم که بر همه نامیسر بود بر تو میسر خواهد شد. تو خواهی پایید، پایداری خواهی کرد. پای کدام دار ماند؟ آن دار که درخت بود یا دار آهنی که سر شاخه هایش آدم آویزان است. که از کی بگذری؟ پُرست چیده است و جبروت چین ابرویت کارساز نیست. شکوهت برچیده میشود: فارسی، پارسی، پرسی به هیچ کس رأیت بیضا نداده که تو خاصهی خدایی. خدا اگر خاصه هم داشت بر آدم نهاد. شما از اولاد آدم چه دارید؟ شما که بی آن که یکی سوار باشد و شما زیر من ــ برش سینه بزنید معالمهتان پیش نمیرود. کارتان پیش نمی رود. اموراتتان راه نمیافتد. یک چیز، یک کس باید قبلهی قدرت روز باشد. ذات نمود آن قدرت ندید باشد که به دید بگردد. ــ یک دانه خیار بر کرسی بکار که شیرازهی امور از هم دریده نگردد و معامله بچرخد و دنیای بده بستان را بگرداند.
هی شفاف کنید شفاف کنید. شفاف این که آقاجان برای "ولی" شدن باید آیت الله که هیچ، آیت الله الاعلا باشی. آیت عظمای الله باشی. عالم اول. آیت اول الله. یک کلام. تو میان آیت اللهها آیت اولی؟ تخمهی سیدی و چماق بلکباش کفایت نمیکند. در دانشمندیات شک نکردهایم. تو "عالم" اولی؟ به علمالله تو آیت اعلمی؟ این پیمانی نبود که با آن به ولایت درآمدی و "موالی"گری آوردی؟ تو بودی که گفتی "ولی" باید دل از خلق ببرد که هیچ، در میان سران مدرسه و علم دین هم تلمیذ کرده باشد و از پا شروع کرده و سرشان شده باشد. تو پای هیچ پیمان خود نمی پایی و میخواهی همه با تو بیعت کنند و بر سر پیمان با تو بمانند و تا پای جان بپایند. هم برای تویی که برای یک جامهی خودت صدجان دیگری فدا می کنی. تو از روزی که درآمدهای هی یکی زیر قولهای خودت زدهای، پیمانهای نهاده را نهادی کردهای و دهنبند زدهای: نه تنها باید حواستان باشد که چه میگویید من حواسم هست که چه وقت و از چه هم نمیگویید. هی راه امام ره نشان روح الله...! کی قرار بود همه کنار هم قولعوز پچ پچه کنند و هیچ پچی نباشد الا وصف مقام معظم تو؟ آن وقت ها که شاه بود و شهخدا خدا نشده بود کارهای روز با چماق چهارراه میرفت و کار خدا و دین بر دل. حالا که دولت خدا شده است همه جا شده است چهارراه و چهار راه از دقیانوس آمده است سرگردنه است و هر سرگردنه سرداری نشسته است با دستهای سرباز. این گردنهها را پیشتر خدا میکرد شما به دست گرفتهاید و آن نامیسر را میسر کردهاید. اگر نشد چهارراه را بنای شهر کرد و راندش میشود گردنه را از سر کوه غلتاند و بر گردن هر گوشهای از شهر انداخت. گُردان این گردنهگیرهای تو گاهی تا آنجا گردن کشیدهاند که زیر رخت خواب مردمان میشنوند کُد حال خانواده چه است و به جای دوستم داری دوستت دارم به چه زبانی برای هم عشوه میآیند.
کار ولیالله به کجا کشیده است: قرار نبود. میکشد ولی. بازی باز را میکشد تو که از فر ریخته پری داری. بازی که بیش و بیشتر و بیشتر... آقا این دخترهای ده ساله حق دارند جلو ما دست به تکمهی روی سینهاشان بزنند؟ وقتی که شروع کنی به سر رشته به دست گرفتن و آدم "کردن" و راه معنویت سرشتن دلت میخواهد رشتههات را بگستری تا جایی که همه بلبل تو باشند و استاد ازلشان باشی. استادی که تو باشی دوری خوش بودی به این که در کُرهبند پیرانشهر کسی شدهای که شبت پاییده میشود. پُز دادن پیش مهمانهایی که شبها میآمدند و وقتی که شبپا رفته بود. برای همه همین است. آنچه هست آنی نمیشود که در خیال آورده بودی. اما خیالش را میکردی؟
هم پرسش است میشود یک آیتالله عظما، یک نشان عظیم الله بر دو نعل نشان عظیم دیگر الله، آیت اعظم دیگر الله خم بشود و الله خندهاش نگیرد از آیتهای قشنگی که دارد؟ آیت، آیه، آی کوچک. نشان پسر آ بود. در راه این خواراندن جان، این خارگشت زبان بر زمین تملق، لیسهی این نشانه بر نعلهای آن یکی نشانهی الله العظیم خلقی خدایی خری کسی شهید نیست؟ در میان به خاک افتادن یک نشانه پیش پای نشانهی دیگر چیزی فدا نمیشود؟ هول جان است یا ترس از برفتادن پردهی ریا؟ حیا...؟ دوتا پیرمرد گوزیدهی مضحکه، یکی کاسهی کون دررفته افتاده بر پای آن یکی که تکدست است و مانده است با دست داشته عصا(چماق) را داشته باشد یا بال ردایش را گرد کند یا... وقت روی نعلین هم افتادنتان است؟ آ اگر دیده بود که سر نشانهی خدا شما میشوید و برایش شریک میآورید آی کوچکش، آدم را اخته شده از طویله بیرون میداد. شرم خانهی آدمید. برای الله لابد قشنگید که پشت سرتان ایستاده و نگهتان داشته است.
میبینی؟ سر گندهای دست تو است. رشتهی کمی نیست. نام اعظم همه را به دست داری. سر نامها. سر میدوانی به زندگی هرکس تا هرکجا که خواستی و هرجا که نخواستی سرش را برداشتهای. موشک هوا کردهای تا کجای فضا و تویی که دکمهی عروج میزنی. دکمهسازها کیر تواند. اما دخترها، زنها دارند از زیر چادر درمیروند. تو باکت نیست؟ سرگردنه را کجا تا کجا میرانی؟ سرگُردهایت سرگردنهها را از کجا به کجا کنند؟ اینجا شلوارپاچهکوتاه میفروشند. سر چهارراه قوزک دخترها را گز میکنند. این جا نه، آن پشت کوچه عرق میفروشند. خلاف. هرچه بخواهی. اینجا راهبندان کردهاند که دهانها را بو کنند. تا اینها دهنها را بو کنند پیامهایی که بین اینها رد و بدل شده است کنترل شده است. شده بود. اما دیگر نمیشود و تو در جایی نیستی که بتوانی تکان بخوری. تا تکان بخوری خوردهاندت. خر که نیستی. به آنها که همراه آقا بودند نگاه کن. ولی دارند درمیروند. از زیرش درمیروند. از زیر چادر شب در میروند، از چادرشبت در میروند. کولهات خالی است: آقا گفتی تا چند سالگی نگاه کردن به ناف حلاله؟
از فضا تا اصول استبرا را باید یکتنه پاسخ دهی و تن کارا میخواهد. تو با این تن علیل...؟ خوردت میکند در رشتهها تا رشت آخرین رسواییات را تشتی کند بر آز و بیشخواهی آدمی کند و به خوردت دهد. رشته رشته نیست، از همه جانب آمده است و بافتهها را باز میکند. آنچه خواهد شد آنی نیست که بتوانی خیالش را بکنی. زیر یکی پله پله خالی میشود، یکی هم راه امن است و پله پله تا پلهی آخر پالان پاره شود.
همه می دانند که الله بعد از آن که با محمد تمام کرد وعدهی هیچ گونه تماسی به کسی نداده است. تو نیستی که هی می خواهی یک جوری تو کیسهی خلق کنی که بیتت با بیت الله کیچه دارد و از دو جای غایب الله و شریکش امام زمان حرف میآوری و هرچه میآوری بی شک است؟ اگر روی زمین زندگی می کنیم و تو جای خدا را نگرفتهای باید راهی باشد که تو هم به پرسش کشیده شوی. تو هیچ. ما از این پیاز پاسدار سر کوچه مان هم نمی توانیم بپرسیم پدرم چرا چماقکشی میکنی و در روز روشن مردم را چماقکُش میکنی؟ میکروفون در کون و کیر در دهن میکنی تا چشم غفلت باز کنی، به دیده نور دهی و بر زبان هوار گُه خوردن بیاوری. به عهد کدام خانخلیفهایم؟ زیر نعلین اسبهای آهنیات تن له نمیشود؟ دل دین مردم را نشان تیر نگرفتهای؟ کجاست تا داغی به دلی ننهادهای؟ یک روز آن همه که در تککُشیها گلچین کردهای صدا شوند که جان ما از چه سبب گرفتی کدام آسمان پاسخگو است؟ کشتههایت را جز به عدد و نمره ، به چهره، به تن هم در خاطر میآوری؟ این داغها بر گوشهی جیگر مردم رفته است و این خونها بیپرسش نخواهد ماند. خر هم نیستی. ببین. هرجای حال دور و برت را در تاریخ، در روز، در روزگار نگاه کن. هیچ کس برای همیشه و الاالابد خودش را سر سران نمیبیند. اولدوروم قولدورومت را بر آسمان برخوان. بر زمینی نشستهای که کم شاه و شحنه ندیده است. صحنهی کربلا البته واویلاست و یا جدای تو بود که آب دریا گشود نه زور یه هوه. اما این را هم بدان که جمشید و آدم و دارا سه نام از یک بچهی خانهی ما بودند. آنجا که شهخدا نشسته است هیچ گاه نه شاهی جمشید را به کیرش گرفته است، نه نبوت و دین "حضرت" آدم را به دامن دی اش فروخته است. در گردش جهان گردوی گُند تو این است، حد خود را در میان دریاب. هی دنیا بگیریم دنیا بگیریم. آنچه میبینی گرفته میشود یک نیای آن دونای است. این بازار است. جایی که جنس تویش آب میکنند. معامله میگردانند. تو چه و گرفتن بازار که همهی جنسها تویت آب میشوند. دنیاگرفتهای. یک وقت گُندت به گلویت فشار نیاورد. هیچگاه هیچکس دنیا را با چماق نگرفته است. آن بازار است که میگیرند. دنیاگرفتنی اگر هست در زبان است و تو جان زبان در، جان زبان دریافت سخن را گرفتهای: سنتت بر تخمهات میرود که یک پر از جهان ندیده خودش را بالاترینهی همهی رفته و هست و آمدهی جهان میبیند: تو سرهای دیگر را به پیازی میخری الا پیازهایی که خودت پرودهای؟ این کوسهی بدبخت دیگر چه کند؟ کجای رهبر را توی تلویزیون لیس بزند که "تسلیم" اش قبول شود و فردا به جرم جنگ با الله و ارتداد واجبی به خوردش ندهید؟
همان طور هر دوشمانی را از سر راه بر خواهد داشت یا از سر راه خواهد برداشت؟ بیت الخلاص غزل عزیزالله رهبر معظم ره است: پیشوای اعظم بلکباشهای جهان. سید تکدست. حرف از داشت و برداشت است. خواهد برداشت یا خواهد برنداشت زرت کمکی است. برای دستگیری آمده است. داشت و برداشت باعث شکوفایی و رونق معامله است. رد و بدل کردن جنس. گرداندن بازار سیاست. بازار قمه و قلیان و بده بستان قدرت روز. قدرت بیان قلدری است. قلدری از قل ترکی می رسد و با دوشمانی و چوماق و غلامبازی و غلامباری و غلامخویی و غلامی و غلوبازی همخانگی دارد. شکوفایی زمانی است که همه داشت و برداشت باشد و نداشت هیچ نباشد.
هم هست که کسی از نداشته برداشت کند و به قولی از گور بابا نوشدارو بیاورد برای پسری که به مردن رسیده است. چهرهی شاه بی چهرهها رو شده است. رخ الله رو شده است. کرشمهی کاریسمای آن امام فرشته وار که از ماه رسیده بود به کورسوی آخرش رسیده است. او که بر پهنای دل دریایی انتظار درآمده بود نمیتوانست آدمی شود و از راه در به خانه درآید. خاکی نبود. "او" بود. خلق درگاه دل بلند کرده بود، بر آسمان، درگاه خانه کوچک بود، بر ماهش برآورده بودند. بر زمین قدم ننهاد. پا بر دل مردمی نهاد که که زیر پایشان را نگاه نمی کردند. دنیا را پیش رویشان نهاده بودند. پیش پایشان. اما کی فکر پا بود؟ فرشته بود یا نبود آقا بود و کسی نبود که در روز روشن و راه خیابان آدمیزادهرو به خانه درآید: روح بود، فرشته بود و فرش خاکش تن مردمان کف خیابان بود. آن میان که مرز چیز و ناچیز نشسته است: توحید تام، وحدت عام، حال مدام. لذتی لذیذ.
شب آمد و آن فرشته از ماه بر زمین نشست. بیهوده نیست که نامش روح الله بود. روح ال اله. مردم تا جایی بیتاب آمدنش شده بودند که میشد بیتابی جانشان را در سیب آدمشان دید. دم و بازدم نبود: جانمان به درآمد مهیمنا درآ. خلق بیتاب دیدن جلوهاش شده بود.
او که بر موج روح و مه دم آمده بود و زمین و راه آدمیزاده گُنچای آن همه دل نرمش را نداشت از آسمان که رسید وعدهی دیدار با خلق را به غروب گورستان نهاد. آستان گورها. دیدهای که خلقی اینچنین دلباختهی بیتاب را وعده به گورستان بگذاری؟ آستان گورها. آستانی که در برابر کر و فر و رفت و آمد امروزه چندان رونق نداشت. آن فرشته که با کرسی و کناریهایش آمده بود و بر تختگاهی مسلط نشسته بود سخناش را با السلام علیک ایهاالاهلالقبور آغازید، که یاالله زدن به بیت مرده ها بود. برخیزاندن و قیامت آنها در نامهای عام اهالی خاکستان. با مردهها آغازید و آمد تا به زندهها رسید، به خلق خدا. تاب موج جماعت بر آستان گورها را تابید و تب را تناند در تن خلق با نگاهی پیر و چه شد که فریاد جماعت بخاست که چه گفت و خلق را کجا کشاند و خود به کجا رسید که دست بلند کرد تا ایستادگان بر آستان گورها را بنشاند. حالا مثل هر رهبری وعدههای زمینی و راهحلهای پر کردن کُم را داده بود. اتوبوس و آب و برق و نان و مدرسه را مجانی کرده بود و وعدهی مسکن مجانی داده بود که الله اکبر و هورا و دست و پا و سر و سوت همه یکی شده بود و آسمان گوراستان را پکانده بود که دست فرشته با حکایتی فرود آمد.
حدیث این بود که یک باغداری باغی داشته یک روز وارد باغش که میشود میبیند سه تا توی باغش نشستهاند و باغ را صاحب شدهاند. حالا شده بود آن فرشته که میگفت: حالا ما چه ای کنیم؟ صاحب باغ یکی است و سه تا دوشمان دارد. خلق را گذاشته بود در برابر سید و شیخ و میرزا: این سه تا قلچماق در غیاب من باغ را صاحاب شدهاند. قلهای چماق یکی سید بود، یکی شیخ بود، یکی هم میرزا. یعنی با لباس خلق. حالا ما چه کار کنیم؟ مردهها مات مانده بودند که حالا این تنهایی چه طور آن قلچماقها را بیرون کند. نفس از کسی درنمیآمد تا آن فرشته بلند شد گشتی میان آن سه تا زد که میتواند صف دوشمان را سبک کند یا نه؟ رسید و اول سید را به سوی خودش کشید که تو اولاد پیغمبری و خوردن از هر باغی حق تو است. آن شیخ را هم مرد خدا خواند و بهاش حق داد. وقتی که سه تا شدند رو کردند به آن میرزا که تک گوشه مانده بود: به چه حقی از مال دیگران میخوری؟ به چه حقی؟ سید و شیخ: اولاد پیغمبری؟ مرد خدایی؟ این یکی که کارش ساخته شد و رفت کنار نفس خلایق باز شده بود و آن فرشته نشسته بود با آن سید و شیخ که آن باغدار راه باز کرد به شیخ و او را گوشه چپاند که این سید هم اولاد پیغمبر است هم مرد خداست. هر دو با هم است. تو مرد خدایی بردار در باغ خدایت بنشین. از شر این یکی هم رها شدند سید از گم کردن گور شیخ آمده بود که او بماند و صاحب باغ که آن فرشته رو به او کرد: دیرت نشود سید. این باغ من است میروی یا بروفمت؟ که خلایق یکپارچه صدا شدند: بوروفش، بوروفش!
حرف از این که میشود یا نمیشود نبود. وعدهی توخالی نبود. امام بود و هرچه فرموده بود همان شدنی بود. شده بود. مردهها از گور درآمده بودند و به هم تنه میزدند و خلق را نگاه میکردند و خلق به کیرش نبود که این خود قیامت است. قیام روح الله. قیام روح خدا. به کوچه درآمدن، تن گرفتن روح خدا. دیگر قیامتتر از این نمیشود. ایشان چون این مجانیها پیش رو گذاشت و کار کُم کرده گرفته شد به معنویت و آدم ساختن آمد. دست بلند کرد بر دور آسمان آستان گورها و نشان داد. گورهایی که رونقی داشت یا نداشت آن شب زیر پای خلایق بیدار شده بود. روح بی دار شده بود: ــ آنها این جا را آباد کرده اند. همهجا را آنها اینجا کردند... منظورش از آنها دوشمان بود و هنوز درست نگفته نبود منظورش این است که: فی کلهم از میان زنده و مرده یکی هست که بگوید سرم به پیاز که من توی پوزش بزنم؟
بعد راند به این که: من توی دهن این میزنم توی دهن آن میزنم و خلق تأیید کرد بزن بزن و شب بر آستان گورها تمام شد و آن فرشته تن گرفت. من شد و بال ردا برچید با رداپوشها رفت و مردهها پاهای خلایق را ول کردند. نوعی نشئهی عام بود. می کنم می زنم می روفمی که آن همه بزن بزن بکن بکن بروف بروف های شب دیدار با فرشته و آستان گورها را پس سر نهاده بود می آمد تا سنگرهای سر راه را سقاخانه کند. آن بزن بزن بروف بروف ها البته رمق از پاهایی گرفته بود و نا به پاهایی رانده بود. پاها تعبیر خواب شب آستان گورها را بر گوش صاحب های سر خود می خواندند و در شلوغا کسی صدای پای خود را نمی شنید. روح الله تن میگرفت و با پاهای جانگرفته میرفت تا چهره ی جانگیر آن فرشته را در آب وعده هایش بشورد و در کوچه ها اعدام و دار و درفش اش را رو کند. وعدهی این بدهد که آن همه مجانیها هیچ، آدمتان میکنم. فرمود آدم درست میکنم و هوم و اوهوم همه را درآورد. با مجانیها که کرده بود این دیگر لذتالذوذش بود: کمی آدممان کند! حالی خلق شده بود مجانی کفایت نمیکند باید کمی هم آدم شویم و آدم به خواب هیچ کس نیامده بود آن شب و مردم به جای خداحافظ به هم اینشالله میگفتند. دل دریای مردم به غلغله افتاده بود و آن پهنای دل که ماه هم گنجایش را نداشت در آن غروب گورستان بر پاشنهی پای هر سر پیازی نوشته بود: اگر بلبلی کنی این وعدهگاه ما: ــ گُه خوردهای که گُه نمیخوری. گُه میخوری درست هم.
آمد شکست هر آن پیمان که نهاده بود و برید هر آن وعده که داده بود و ریا کرد تا روزی که رفت. همین امام که آنهمه به نرخ روز بر خلق خوانده بود و رانده بود و مسکن به بهشت نسیه داده بود و یک خانه بر زمین سرافراز نگذاشته بود برای گورش بزرگترین گورگاه و بنای دینی در دنیا را نهادهاند: در پهنا و درازا هیچ گورآستانی، هیچ بنای شاهی و دینی به این گستردگی بر زمین نیامده است. گورش خود استعارهای است بر این که اگر خدا قوت دهد قصد فتح کدام آستان دارند. شهر شهر معامله است و گور گره و گرهگاه و گرهگشای گوزپیچ زمان.
آن گورستان که بر آستانش آن فرشته دیدار مردمان شده بود حالا برای خودش شهر آبادی شده است. شهردار و مدیر و هزار داستان دارد. محله محله است و محلههایی که به پارکینگ نزدیکترند اعلاتر حساب میشوند. یکجا کشتههای جنگاند و بیرقهاشان آهنی است، یک محله هر پنج شنبه گلهای گلدانش عوض میشود. یک جا محلهی "آرامگاه" اهالی دولت است، یک جا محلهی هنرمندها است که گورهایشان کمی وسیع است و در میانش می شود قدم زد و به تفکر نشست. یک محله گورها دوتا دوتا چفت بغل هم خوابیدهاند و بیرقهاشان سبز است، یک محله اگر از مرمر سیاه استفادهکنند جریمه میشوند، یک محله سقاخانهی برقی ممنوع است. هم هست مشتی گور ول باشند سر تلهای میان این محلهها و محلهای که تازگیها سر پارکینگ تاکسی هوایی به هم پُز میدهند. شهر است. بهشت است و بعضی از محلههایش شب و روز روشن است و یک دم صدای قاری از آن بریده نمیشود. ــ آنها اینجا را آباد کردند. ما همهجا را آباد میکنیم. اینجا را، همه جا را، آباد، آب، باد... میکنیم. آستان گورها را میگفت و اینشالله را ما در دلمان میگفتیم. او نمیگفت.
درازا و پهنای ریا در حال چپهگی است. پردهی ریاکاری دریده می شود. بی حیایی آن دیو دیده میشود. پر از آن فرشته کنده میشود. فر از چهرهی آن فرشته فرار میکند. آریمن اگر آن روی رخباختهی "من" است، آریمن اگر آن انسان بار امانت نهاده است اهریمنی شیطانتر از شما خدا نداشته است. چه قدر داغ بر دلها نشست؟ بت فرو میریزد. کاریزمای امام ره رحیمالله کور شده است و برتاباندنش به روز امروزه حد دریای رحمتش، حد شقاوتش را بر آفتاب میاندازد. رخ، چهره، رو: پرده پرده تا پردهی آخر رو: ری، ری، ری که از رو نمیرود. گوشت ریا. ری آ. روی رخباختهی آ. آن که توهین به نامش شب به خوابت می آمد حالا پیش رو نهاده است. فرشتهای که اشداالعذاب ورد زبانش است. با خلق چه پیمان نهاد و در کیسهشان چه نهاد.
یکی از نورچشمیها درآمده است که بابای ما امام ره روح الله عارفی کافی بود، همهاش هم بزن بکش نداشت و در خلوت خانه برای من و فاتی هر روز وقت سحر غزل میخواند. مهربانیها داشت. کسی که آن دریای دل بر ماه گستردن مردمان را با این به آستان گورها خواندن شبانه پاسخ میدهد و مرز فرشته و آدمی را بر میدارد. مردم بر کیف سوار بودند نه بر پا وقتی که از قرارگاه آستان گورها به شهر و کف خیابانهای تن شهر برمیگشتند.
وعدههایش پیش از رسیدن به قدرت و بعد از آن دوتا روی جدا هستند. دو تا روی ریا. یکی که خرش تازه به پل رسیده است و به هرکس بله میدهد. یکی وقتی که خرش را از پل گذرانده است. دو گونه وعده های نقد فرمانبری و نسیه بر زمان بیاید. زیر چه و کی را نزد؟ تقدس و بتوارگی قدرت که نشکسته بود اگرچه هیمنهی شاه را شکانده بود این روزها شکسته میشود. این که آخوندی که سکهاش در هیچ بازاری دو زار سیاه خریده نمی شود حق داشته باشد بر بالای بلندترین منار و منبر شهر خون دشمن طلب کند را رافضیها هم به خواب ندیده بودند. این منبر دیگر فقط من را می برد. منی که مندانش چماق است.
این که آقا رفتنی است روز روشن است. کی آمد و نرفت. کی سماجت کرد که رُفته نشد؟ خانه روفی از این کاریسمای کور است که وعدهی هزار چیز مجانی داد و یک چیز مجانی نکرد، هزار وعده به راستی کرد و یک وعده راست نکرد الا ارزانی جان و به این رسانده است که سرــ چماق اول امروزش یک دروغ گوشت گرفته است. دو روی تمام. ایهالریاالعام. کلام حرام.
کی می تواند نهان کند؟ یک عارف هرچه هم آ ــ رُفته باشد در روز روشن پیمان نمیشکند. کلک نمیزند. مکر نمیورزد. آن هم به مردمی که آن گونه تو را خوانده است. مردم دیگر امام چهاردهم را هیچ نگاه هم نمیکنند. از امام سیزدهم هم درخواهند گذشت. اصل امامت را به پرسش خواهند کشید و شرایط ولایت را یاد خلیفه خواهند آورد. شرط شاهی بر ولایت دارا بی نقصی است و شرط شهخدایی الله "علم". تو از شاهی و خدایی چه داری که کارها میکنی که هیچ شاه و شهخدایی و هیچ خدایی نکرده است؟
شاهان همیشه فریاد الفرار را دیر می شنوند. این خاک که خاک پای شما است کم شاه و شهخدا و خدا بر زمین اش ندیده است. کی خسرو و جمشید و رم بر این زمین کم نیامد و بشد. شاه گناهش این بود که فقط با کورش شور داشت که با خدای زنده گپ میزد. تو یک پا جای خدا و بچهی خدا را گرفته ای. تاریخ بالای بالایتان به چند هزاره می رسد؟ تو از راه نرسیده، هنوز ندانسته که دنیا از کدام طرف آمده است میزنی زیر پیمانهای همهی خداها و دینهای پیشین بی که بدانی از کجا آمدهاند و خرشان به چند میرفته است. تو تازه از غار درآمدهای انکار آن میکنی که روزی شبان بوده است سر کوه، یک دور هم جوبه جو آمده است تا به رود و دریا رسیده است. از دور آمدهای میزنی زیر همهی راه آدم، راه آدمی، با همین یک و نیم هزارهات. نمیشود که تو آخر سر رسیده باشی و حرف اول را بیاوری. از برابر که در نیامدهای؟ از آدم تا شما چند هزاره است؟ چند کس آمده است که مانده است و نمیر شده است؟ این حق ویژه از کجا می آوری که یکی از دامن میرا برآوری و نمیر کنی؟ این باورت به یک نمیروی بیش از هزار سال شرک در برابر حی لایموت، آن زندهی اولین نیست؟
باید ترس حاکم شود نه تیر و گلوله و تبر. کشتن همیشه هراس نمیزاید. تو دار و زندان برقرار کردهای و چوب حراج بر جان آدمی که دوشمان دیناند. این بازی رفتهی امام است. بازی امام رفته در زمان گذشته است. خون میریزد اما نمیترساند. ترس است که پس می راند. ترس از شما هراس بود. این شکسته شده است. آن بزن بشکن بکش امام بود که امام را به جام زهرش رساند و خلق را زهری کرد. او بود که هر پیمان که نهاده بود بشکست و هر کس را نخواست فرمان کشتن و خفه کردن داد.
تسلیم به رعب. کاریسمای اولت چهرهی آن جن زشت دروغ است که حاکم بر جان خلایق کردهای. این لولو به جای ترساندن گوز خنده از خلایق برمی آورد. گوزخند. دیگر نمی ترساند. این بهشت دیگر پیشمرگه نمی طلبد. از این خر ــ من پیشتر برداشت شده است حالا خلیفه بر خرمن نداشتش نشسته است. بر خر ِ "من" نشسته است. "خر" من شود؟ نمیشود. میشود اگر خدا خواهد. بر نداشته گرو بسته به بازار مسگری.
خواهد برداشت و برخواهد نداشت. خواست اما برنداشت. به دلش ماند. خواهد شدت میل اُشتر به برداشت مهر است که گه لپ لپ خورد گه دانه دانه!
|
|
|