|
|
|
|
|
|
|
داستان بلند ـــــــــــــــــــــــــ سفر بازگشت |
|
عیسای یوحنا در ابتدا كلمه بود و كلمه نزد
خدا بود و كلمه خدا بود. همان در ابتدا نزد خدا بود. همه چيز به واسطه او
آفريده شد و به غير از او چيزي از موجودات وجود نيافت. در او حيات بود و
حيات نور انسان بود. و نور در تاريكي ميدرخشد و تاريكي آن را درنيافت. شخصي از جانب خدا فرستاده شد كه اسمش
يحيي بود؛ او براي شهادت آمد تا بر نور شهادت دهد تا همه بهوسيلهی او
ايمان آورند. او آن نور نبود بلكه آمد تا بر نور شهادت دهد. آن نورِ حقيقي
بود كه هر انسان را منوّر ميگرداند و در جهان آمدني بود. او در جهان بود و
جهان به واسطه او آفريده شد و جهان او را نشناخت. به نزد خاصّان خود آمد
و خاصّانش او را نپذيرفتند؛ و امّا به آن كساني كه او را قبول كردند قدرت
داد تا فرزندان خدا گردند، يعني به هر كه به اسم او ايمان آورد، كه نه
از خون و نه از خواهش جسد و نه از خواهش مردم، بلكه از خدا تولّد يافتند. و كلمه جسم گرديد و ميان ما
ساكن شد، پُر از فيض و راستي؛ و جلال او را ديديم، جلالي شايستهی پسر
يگانهی پدر. و يحيي بر او شهادت داد و ندا كرده، ميگفت: «اين است آن که
دربارهی او گفتم آن كه بعد از من ميآيد، پيش از من شده است زيرا كه
بر من مقدّم بود.» و از پُري او جميع ما بهره يافتيم و فيض به عوض فيض،
زيرا شريعت بهوسيلهی موسي عطا شد امّا فيض و راستي بهوسيلهی عیسا
مسيح رسيد. خدا را هرگز كسي نديده است؛ پسر يگانهاي كه در آغوش پدر است،
همان او را ظاهر كرد. يحياي تعميد دهنده
دربارهی رسالت خود سخن ميگويد و اين است شهادت يحيي در وقتي كه
يهوديان از اورشليم كاهنان و لاويان را فرستادند تا از او سؤال كنند كه تو
كيستي؛ كه معترف شد و انكار ننمود، بلكه اقرار كرد كه من مسيح نيستم. آنگاه از او سؤال كردند: «پس چه؟
آيا تو الياس هستي؟» گفت: «نيستم.» ــ «آيا تو آن نبي هستي؟» جواب داد كه «ني.» آنگاه بدو گفتند: «پس كيستي تا به
آن كساني كه ما را فرستادند جواب بريم؟ درباره خود چه ميگويي؟» گفت: «من صداي ندا كنندهاي در
بيابانم كه راه خداوند را راست كنيد، چنآن که اشعيا نبي گفت.» فرستادهگان از فريسيان بودند. پس از
او سؤال كرده، گفتند: «اگر تو مسيح و الياس و آن نبي نيستي، پس براي چه
تعميد ميدهي؟» يحيي در جواب ايشان گفت: «من به آب
تعميد ميدهم و در ميان شما كسي ايستاده است كه شما او را نميشناسيد. او
آن است كه بعد از منميآيد، امّا پيش از من شده است، كه من لايق آن
نيستم كه بند نعلينش را باز كنم.» و اين در بيتعَبَرَه كه آن طرف
اُرْدُن است، در جايي كه يحيي تعميد ميداد واقع گشت. در فرداي آن روز يحيي عیسا را
ديد كه به جانب او ميآيد. پس گفت: «اينك برّهی خدا كه گناه جهان را
برميدارد! اين است آن كه من درباره او گفتم كه مردي بعد از من ميآيد
كه پيش از من شده است زيرا كه بر من مقدّم بود و من او را نشناختم،
ليكن تا او به اسرائيل ظاهر گردد، براي همين من آمده به آب تعميد ميدادم.»
پس يحيي شهادت داده، گفت: «روح را ديدم كه مثل كبوتري از آسمان نازل
شده، بر او قرار گرفت و من او را نشناختم، ليكن او كه مرا فرستاد تا به
آب تعميد دهم، همان به من گفت بر هر كس بيني كه روح نازل شده بر او
قرار گرفت، همان است او كه به روحالقدس تعميد ميدهد. من ديده شهادت
ميدهم كه اين است پسر خدا.» نخستين شاگردان عیسا و در روز بعد نيز يحيي با دو نفر از
شاگردان خود ايستاده بود. ناگاه عیسا را ديد كه راه ميرود. گفت: «اينك
برّهی خدا.» چون آن دو شاگرد كلام او را شنيدند، از
پي عیسا روانه شدند. پس عیسا روي گردانيده، آن دو نفر را
ديد كه از عقب ميآيند. بديشان گفت:«چه ميخواهيد؟» بدو گفتند: «ربّي (يعني اي معلّم) در
كجا منزل مينمايي؟» بديشان گفت:«بياييد و ببينيد.» آنگاه آمدند ديدند كه كجا منزل دارد
و آن روز را نزد او بماندند و قريب به ساعت دهم بود. و يكي از آن دو كه سخن يحيي را شنيده
و پيروي او کرد، اندرياس برادر شمعون پتروس بود. او اوّل برادر خود شمعون
را يافته، به او گفت: «مسيح را (كه ترجمه آن كَرِسْتُس است) يافتيم.» چون او را نزد عیسا آورد، عیسا بدو
نگريسته، گفت: «تو شمعون پسر يونا هستي؛ و اكنون كيفا خوانده خواهي شد
(كه ترجمه آن پتروس است).» بامدادان چون عیسا خواست بهسوي جليل
روانه شود، فيلپُس را يافته، بدو گفت: «از عقب من بيا.» فيلپُس از بيت صيدا از شهر اندرياس
وپتروس بود. فيلپس نَتَنائيل را يافته، بدو گفت: «آن كسي را كه موسي در
تورات و انبيا مذكور داشتهاند، يافتهايم كه عیسا پسر يوسف ناصري است.» نتنائيل بدو گفت: «مگر ميشود كه از
ناصره چيزي خوب پيدا شود؟» فيلپس بدو گفت: «بيا و ببين.» عیسا چون ديـد كه نتنائيـل بهسوي
او ميآيد، درباره او گفت: «اينك اسرائيلي حقيقي كه در او مكري نيست.» نتنائيل بدو گفت: «مرا از كجا ميشناسي؟»
عیسا در جواب وي گفت: «قبل از آن که
فيلپس تو را دعوت كند، در حيني كه زير درخت انجير بودي تو را ديدم.» نتنائيل در جواب او گفت: «اي استاد تو
پسر خدايي! تو پادشاه اسرائيل هستي!» عیسا در جواب او گفت: «آيا از اين كه
به تو گفتم كه تو را زير درخت انجير ديدم، ايمان آوردي؟ بعد از اين
چيزهاي بزرگتر از اين خواهي ديد. آمين آمين به شما ميگويم كه از كنون
آسمان را گشاده و فرشتهگان خدا را كه بر پسر انسان صعود و نزول ميكنند
خواهيد ديد.» عروسي در قانا در روز سوم، در قاناي جليل عروسي بود
و مادر عیسا در آنجا بود. عیسا و شاگردانش را نيز به عروسي دعوت كردند. چون شراب تمام شد، مادر عیسا بدو گفت:
«شراب ندارند.» عیسا به وي گفت: «اي زن مرا با تو چه
كار است؟ ساعت من هنوز نرسيده است.» مادرش به نوكران گفت: «هر چه به
شما گويد بكنيد.» در آنجا شش قدح سنگي برحسب تطهير
يهود نهاده بودند كه هر يك گنجايش دو يا سه كيل داشت. عیسا بديشان گفت: «قدحها را از آب پر
كنيد.» و آنها را لبريز كردند. پس بديشان گفت: «الا´ن برداريد و به نزد
رئيس مجلس ببريد.» پس بردند. چون رئيس مجلس آن آب را
كه شراب گرديده بود، بچشيد ندانست كه از كجا است، ليكن نوكراني كه آب
را كشيده بودند ميدانستند. رئيس مجلس داماد را مخاطب ساخته، بدو گفت:
«هركسي شراب خوب را اوّل ميآورد و چون مست شدند، بدتر از آن. ليكن تو
شراب خوب را تا حال نگاه داشتي؟» و اين ابتداي معجزاتي است كه از عیسا
در قاناي جليل صادر گشت و جلال خود را ظاهر كرد و شاگردانش به او ايمان
آوردند. و بعد از آن او با مادر و برادران و شاگردان خود به كفرناحوم آمد و
در آنجا ايّامي كم ماندند. تطهير خانهی خدا و چون عيد فِصَحِ يهود نزديك بود، عیسا
به اورشليم رفت و در هيكل، فروشندگان گاو و گوسفند و كبوتر و صرّافان
را نشسته يافت. پس تازيانهاي از ريسمان ساخته، همه را از هيكل بيرون
نمود، هم گوسفندان و گاوان را، و نقود صرّافان را ريخت و تختهاي ايشان را
واژگون ساخت، و به كبوترفروشان گفت: «اينها را از این جا بيرون بريد و خانهی
پدر مرا خانهی تجارت مسازيد.» آنگاه شاگردانِ او را ياد آمد كه مكتوب
است: «غيرت خانهی تو مرا خورده است.» پس يهوديان روي به او آورده،
گفتند: «به ما چه علامت مينمايي كه اين كارها را ميكني؟» عیسا در جواب ايشان گفت: «اين قدس را
خراب كنيد كه در سه روز آن را برپا خواهم نمود.» آنگاه يهوديان گفتند: «در عرصه چهل
و شش سال اين قدس را بنا نمودهاند؛ آيا تو در سه روز آن را برپا ميكني؟»
ليكن او درباره قدس جسد خود سخن ميگفت.
پس وقتي كه از مردگان برخاست شاگردانش را بهخاطر آمد كه اين را بديشان
گفته بود. آنگاه به كتاب و به كلامي كه عیسا
گفته بود، ايمان آوردند. هنگامي كه در عيد فِصَح در اورشليم
بود بسياري چون معجزاتي را كه از او صادر ميگشت ديدند، به اسم او ايمان
آوردند. ليكن عیسا خويشتن را بديشان مُؤتَمِنْ نساخت، زيرا كه او همه را
ميشناخت. از آنجا كه احتياج نداشت كه كسي درباره انسان شهادت دهد،
زيرا خود آن چه در انسان بود ميدانست. ملاقات نيقوديموس با
عیسا شخصي از فريسيان نيقوديموس نام از
رؤساي يهود بود. او در شب نزد عیسا آمده، به وي گفت: «اي استاد ميدانيم
كه تو معلّم هستي كه از جانب خدا آمدهاي زيرا هيچ كس نميتواند معجزاتي
را كه تو مينمايي بنمايد، جز این که خدا با وي باشد.» عیسا در جواب او گفت: «آمين آمين به
تو ميگويم اگر كسي از سرِ نو مولود نشود، ملكوت خدا را نميتواند
ديد.» نيقوديموس بدو گفت: «چه گونه ممكن است
كه انساني كه پير شده باشد، مولود گردد؟ آيا ميشود كه بار ديگر داخل شكم
مادر گشته، مولود شود؟» عیسا در جواب گفت: «آمين، آمين به تو
ميگويم اگر كسي از آب و روح مولود نگردد، ممكن نيست كه داخل ملكوت خدا
شود. آن چه از جسم مولود شد، جسم است و آن چه از روح مولود گشت روح است.
عجب مدار كه به تو گفتم بايد شما از سر نو مولود گرديد. باد هرجا كه ميخواهد
ميوزد و صداي آن را ميشنوي ليكن نميداني از كجا ميآيد و به كجا ميرود.
همچنين است هر كه از روح مولود گردد.» نيقوديموس در جواب وي گفت: «چه
گونه ممكن است كه چنين شود؟» عیسا در جواب وي گفت: «آيا تو معلّم
اسرائيل هستي و اين را نميداني؟ آمين، آمين به تو ميگويم آن چه ميدانيم،
ميگوييم و به آن چه ديدهايم، شهادت ميدهيم و شهادت ما را قبول نميكنيد.
چون شما را از امور زميني سخن گفتم، باور نكرديد. پس هرگاه به امور
آسماني با شما سخن رانم چه گونه تصديق خواهيد نمود؟ كسي بهآسمان بالا
نرفت مگر آن كس كه از آسمان پايين آمد يعني پسر انسان كه در آسمان است.
همچنان كه موسي مار را در بيابان بلند نمود، همچنين پسر انسان نيز بايد
بلند كرده شود، تا هر كه به او ايمان آرد هلاك نگردد، بلكه حيات جاوداني
يابد. زيرا خدا جهان را اينقدر محبّت نمود كه پسر يگانهی خود را داد تا هر
كه بر او ايمان آورد، هلاك نگردد بلكه حيات جاوداني يابد. زيرا خدا پسر
خود را در جهان نفرستاد تا بر جهان داوري كند، بلكه تا بهوسيلهی او جهان
نجات يابد. آن که به او ايمان آرد، بر او حكم نشود؛ امّا هر كه ايمان
نياورد الا´ن بر او حكم شده است، به جهت آن که به اسم پسر يگانه خدا
ايمان نياورده. حكم اين است كه نور در جهان آمد و مردم ظلمت را بيشتر
از نور دوست داشتند، از آنجا كه اعمال ايشان بد است. زيرا هر كه عمل بد
ميكند، روشني را دشمن دارد و پيش روشني نميآيد، مبادا اعمال او توبيخ
شود و ليكن كسي كه به راستي عمل ميكند پيش روشني ميآيد تا آن که
اعمال او هويدا گردد كه در خدا كرده شده است.» گفتار يحيای تعميددهنده
دربارهی عیسا و بعد از آن عیسا با شاگردان خود به
زمين يهوديّه آمد و با ايشان در آنجا به سر برده، تعميد ميداد. و يحيي
نيز در عَيْنُون، نزديك ساليم تعميد ميداد زيرا كه در آنجا آب بسيار بود
و مردم ميآمدند و تعميد ميگرفتند، چونكه يحيي هنوز در زندان حبس نشده
بود. آنگاه درخصوص تطهير، در ميان شاگردان يحيي و يهوديان مباحثه شد.
پس به نزد يحيي آمده، به او گفتند: «اي استاد، آن شخصي كه با تو در
آنطرف اُردُن بود و تو براي او شهادت دادي، اكنـون او تعميـد ميدهـد و
همـه نـزد او ميآيند.» يحيي در جواب گفت: «هيچكس چيزي نميتواند
يافت، مگر آن که از آسمان بدو داده شود. شما خود بر من شاهد هستيد كه
گفتم من مسيح نيستم بلكه پيش روي او فرستاده شدم. كسي كه عروس
دارد داماد است، امّا دوست داماد كه ايستاده آواز او را ميشنود، از آواز
داماد بسيار خشنود ميگردد. پس اين خوشي من كامل گرديد. ميبايد كه او
افزوده شود و من ناقص گردم. او كه از بالا ميآيد، بالاي همه است و آن
که از زمين است زميني است و از زمين تكلّم ميكند؛ امّا او كه از آسمان
ميآيد، بالاي همه است و آن چه را ديد و شنيد، به آن شهادت ميدهد و هيچكس
شهادت او را قبول نميكند و كسي كه شهادت اورا قبول كرد، مهر كرده است
بر این که خدا راست است. زيرا آن كسي را كه خدا فرستاد،
به كلام خدا تكلّم مينمايد، چونكه خدا روح را به ميزان عطا نميكند. پدر
پسر را محبّت مينمايد و همه چيز را به دست او سپرده است. آن که به پسر
ايمان آورده باشد، حيات جاوداني دارد و آن که به پسر ايمان نياورد حيات
را نخواهد ديد، بلكه غضب خدا بر او ميماند.» زن سامري و چون خداوند دانست كه فريسيان مطّلع شدهاند
كه عیسا بيشتر از يحيي شاگرد پيدا كرده، تعميد ميدهد، با این که
خود عیسا تعميد نميداد بلكه شاگردانش، يهوديّه را گذارده، باز به
جانب جليل رفت. لازم بود كه از سامره عبور كند. پس به
شهري از سامره كه سوخار نام داشت، نزديك به آن موضعي كه يعقوب به
پسر خود يوسف داده بود رسيد. در آنجا چاه يعقوب بود. پس عیسا از سفر خسته
شده، همچنين بر سر چاه نشسته بود و قريب به ساعت ششم بود كه زني سامري
به جهت
آب كشيدن آمد. عیسا بدو گفت: «جرعهاي آب به من
بنوشان.» زيرا شاگردانش به جهت خريدن خوراك به شهر رفته بودند. زن سامري بدو گفت: «چه گونه تو كه
يهود هستي از من آب ميخواهي و حال آن که زن سامري ميباشم؟» زيرا كه
يهود با سامريان معاشرت ندارند. عیسا در جواب او گفت: «اگر بخشش خدا را
ميدانستي و كيست كه به تو ميگويد آب به من بده، هرآينه تو از او
خواهش ميكردي و به تو آب زنده عطا ميكرد.» زن بدو گفت: «اي آقا دلو نداري و چاه
عميق است. پس از كجا آب زنده داري؟ آيا تو از پدر ما يعقوب بزرگتر هستي
كه چاه را به ما داد و خود و پسران و مواشي او از آن ميآشاميدند؟» عیسا در جواب او گفت: «هر كه از اين
آب بنوشد باز تشنه گردد، ليكن كسي كه از آبي كه من به او ميدهم
بنوشد، ابداً تشنه نخواهد شد، بلكه آن آبي كه به او ميدهم در او چشمه
آبي گردد كه تا حيات جاوداني ميجوشد.» زن بدو گفت: «اي آقا آن آب را به من
بده تا ديگر تشنه نگردم و به این جا به جهت آب كشيدن نيايم.» عیسا به او گفت: «برو و شوهر خود را
بخوان و در این جا بيا.» زن در جواب گفت: «شوهر ندارم.» عیسا بدو گفت: «نيكو گفتي كه شوهر
نداري! زيرا كه پنج شوهر داشتي و آن که الا´ن داري شوهر تو نيست! اين
سخن را راست گفتي!» زن بدو گفت: «اي آقا ميبينم كه تو
نبي هستي! پدران ما در اين كوه پرستش ميكردند و شما ميگوييد كه در
اورشليم جايي است كه در آن عبادت بايد نمود.» عیسا بدو گفت: «اي زن مرا تصديق كن
كه ساعتي ميآيد كه نه در اين كوه و نه در اورشليم پدر را پرستش خواهيد
كرد. شما آن چه را كه نميدانيد ميپرستيد امّا ما آن چه را كه ميدانيم
عبادت ميكنيم زيرا نجات از يهود است.ليكن ساعتي ميآيد بلكه الا´ن است
كه در آنْ پرستندگانِ حقيقي پدر را به روح و راستي پرستش خواهند كرد زيرا
كه پدر مثل اين پرستندگان خود را طالب است. خدا روح است و هر كه او را
پرستش كند ميبايد به روح و راستي بپرستد.» زن بدو گفت: «ميدانم كه مسيح يعني
كَرسْتُسْ ميآيد. پس هنگامي كه او آيد از هر چيز به ما خبر خواهد داد.» عیسا بدو گفت: «من كه با تو سخن ميگويم
همانم.» در همان وقت شاگردانش آمده، تعجّب
كردند كه با زني سخن ميگويد ولكن هيچكسنگفت كه چه ميطلبي يا براي
چه با او حرف ميزني. آنگاه زن سبوي خود را گذارده، به شهر رفت و
مردم را گفت: «بياييد و كسي را ببينيد كه هرآن چه كرده بودم به من گفت.
آيا اين مسيح نيست؟» پس از شهر بيرون شده، نزد او ميآمدند. در اثنا آن شاگردان او خواهش نموده،
گفتند: «اي استاد بخور.» بديشان گفت: «من غذايي دارم كه
بخورم و شما آن را نميدانيد.» شاگردان به يكديگر گفتند: «مگر كسي
براي او خوراكي آورده باشد!» عیسا بديشان گفت: «خوراك من آن است
كه خواهش فرستنده خود را به عمل آورم و كار او را به آنجام رسانم.
آيا شما نميگوييد كه چهار ماه ديگر موسِم درو است؟ اينك به شما ميگويم
چشمان خود را بالا افكنيد و مزرعهها را ببينيد زيرا كه الا´ن به جهت درو
سفيد شده است و دروگر اجرت ميگيرد و ثمري به جهت حيات جاوداني جمع ميكند
تا كارنده و درو كننده هر دو با هم خشنود گردند. زيرا اين كلام در این جا
راست است كه يكي ميكارد و ديگري درو ميكند. من شما را فرستادم تا چيزي
را كه در آن رنج نبردهايد درو كنيد. ديگران محنت كشيدند و شما در محنت
ايشان داخل شدهايد.» ايمان آوردن سامريان
به عيسي پس در آن شهر بسياري از سامريان
بواسطه سخن آن زن كه شهادت داد كه «هر آن چه كرده بودم به من باز گفت»
بدو ايمان آوردند. و چون سامريان نزد او آمدند، از او خواهش كردند كه نزد
ايشان بماند و دو روز در آنجا بماند و بسياري ديگر به واسطهی كلام او
ايمان آوردند و به زنگفتند كه «بعد از اين بواسطه سخن تو ايمان نميآوريم
زيرا خود شنيده و دانستهايم كه او در حقيقت مسيح و نجات دهندهی عالم
است.» عیسا در جليل امّا بعد از دو روز از آنجا بيرون آمده،
بهسوي جليل روانه شد. زيرا خود عیسا شهادت داد كه هيچ نبي را در وطن
خود حرمت نيست. پس چون به جليل آمد، جليليان او را پذيرفتند زيرا هر چه
در اورشليم در عيد كرده بود، ديدند، چونكه ايشان نيز در عيد رفته بودند. شفاي پسر يك افسر پس عیسا به قاناي جليل آنجايي كه
آب را شراب ساخته بود، بازآمد. و يكي از سرهنگان مَلِك بود كه پسر او در
كفرناحوم مريض بود. چون شنيد كه عیسا از يهوديّه به جليل آمده است، نزد
او آمده، خواهش كرد كه فرود بيايد و پسر او را شفا دهد، زيرا كه مشرف به
موت بود. عیسا بدو گفت: «اگر آيات و معجزات
نبينيد، همانا ايمان نياوريد.» سرهنگ بدو گفت: «اي آقا قبل از آن که
پسرم بميرد فرود بيا.» عیسا بدو گفت: «برو كه پسرت زنده است.»
آن شخص به سخني كه عیسا بدو گفت،
ايمان آورده، روانه شد و در وقتي كه او ميرفت، غلامانش او را استقبال
نموده، مژده دادند و گفتند كه پسر تو زنده است. پس از ايشان پرسيد كه «در چه ساعت
عافيت يافت؟» گفتند: «ديروز، در ساعت هفتم تب از او
زايل گشت.» آنگاه پدر فهميد كه در همان ساعت
عیسا گفته بود: «پسر تو زنده است.» پس او و تمام اهل خانه او ايمان
آوردند و اين نيز معجزه دوّم بود كه از عیسا در وقتي كه از يهوديّه به
جليل آمد، به ظهور رسيد. شفاي مردي در كنار حوض
و بعد از آن يهود را عيدي بود و عیسا به
اورشليم آمد. و در اورشليم نزد بابالضّان حوضي است كه آن را به عبراني
بيتحسدا ميگويند كه پنج رواق دارد. و در آنجا جمعي كثير از مريضان و
كوران و لنگان و شلان خوابيده، منتظر حركت آب ميبودند. و در آنجا مردي بود كه سي و هشت
سال به مرضي مبتلا بود. چون عیسا او را خوابيده ديد و دانست كه مرض او
طول كشيده است، بدو گفت: «آيا ميخواهي شفا يابي؟» مريض او را جواب داد
كه «اي آقا كسي ندارم كه چون آب به حركت آيد، مرا در حوض بيندازد،
بلكه تا وقتي كه ميآيم، ديگري پيش از من فرو رفته است.» عیسا بدو گفت: «برخيز و بستر خود را
برداشته، روانه شو!» در حال، آن مرد شفا يافت و بستر خود را
برداشته، روانه گرديد. و آن روز سَبَّت بود. پس يهوديان به آن كسي كه شفا يافته
بود، گفتند: «روز سَبَّت است و بر تو روا نيست كه بستر خود را برداري.» او در جواب ايشان گفت: «آن كسي كه
مرا شفا داد، همان به من گفت بستر خود را بردار و برو.» پس از او پرسيدند: «كيست آن که به تو
گفت، بستر خود را بردار و برو؟» ليكن آن شفا يافته نميدانست كِه
بود، زيرا كه عیسا ناپديد شد چون در آنجا ازدحامي بود. بعد از آن، عیسا او را در هيكل يافته
بدو گفت: «اكنون شفا يافتهاي. ديگر خطا مكن تا براي تو بدتر نگردد.» آن مرد رفت و يهوديان را خبر داد كه
«آن که مرا شفا داد، عیسا است.» از اين سبب يهوديان بر عیسا تعدّي ميكردند،
زيرا كه اين كار را در روز سَبَّت كرده بود. عیسا خود را پسر خدا
معرفي ميكند عیسا در جواب ايشان گفت كه «پدر من
تا كنون كار ميكند و من نيز كار ميكنم.» پس از اين سبب، يهوديان بيشتر
قصد قتل او كردند زيرا كه نه تنها سَبَّت را ميشكست بلكه خدا را نيز پدر
خود گفته، خود را مساوي خدا ميساخت. آنگاه عیسا در جواب ايشان گفت:
«آمين آمين به شما ميگويم كه پسر از خود هيچ نميتواند كرد مگر آن چه
بيند كه پدر به عمل آرد، زيرا كه آن چه او ميكند، همچنين پسر نيز ميكند.
زيرا كه پدر پسر را دوست ميدارد و هرآن چه خود ميكند بدو مينمايد و اعمال
بزرگتر از اين بدو نشان خواهد داد تا شما تعجّب نماييد. زيرا همچنان
كه پدر مردگان را برميخيزاند وزنده ميكند، همچنين پسر نيز هر كه را ميخواهد
زنده ميكند. زيرا كه پدر بر هيچكس داوري نميكند بلكه تمام داوري را به
پسر سپرده است. تا آن که
همه پسر را حرمت بدارند، همچنان كه پدر را حرمت ميدارند؛ و كسي كه به
پسر حرمت نكند، به پدري كه او را فرستاد احترام نكرده است. آمين آمين
به شما ميگويم هر كه كلام مرا بشنود و به فرستندهی من ايمان آورد،
حيات جاوداني دارد و در داوري نميآيد، بلكه از موت تا به حيات منتقل
گشته است. آمين آمين به شما ميگويم كه ساعتي ميآيد بلكه اكنون است
كه مردگان آواز پسر خدا را ميشنوند و هر كه بشنود زنده گردد. زيرا همچنان
كه پدر در خود حيات دارد، همچنين پسر را نيز عطا كرده است كه در خود حيات
داشته باشد و بدو قدرت بخشيده است كه داوري هم بكند زيرا كه پسر
انسان است. و از اين تعجّب مكنيد زيرا ساعتي ميآيد كه در آن جميع كساني
كه در قبور ميباشند، آواز او را خواهند شنيد، و بيرون خواهند آمد؛ هر كه
اعمال نيكو كرد، براي قيامت حيات و هر كه اعمال بد كرد، به جهت قيامت داوري. من
از خود هيچ نميتوانم كرد بلكه چنآن که شنيدهام داوري ميكنم و داوري
من عادل است زيرا كه اراده خود را طالب نيستم بلكه اراده پدري كه مرا
فرستاده است. عیسا ادعاي خود را ثابت
ميكند «اگر من بر خود شهادت دهم شهادت من
راست نيست. ديگري هست كه بر من شهادت ميدهد و ميدانم كه شهادتي كه
او بر من ميدهد راست است. شما نزد يحيي فرستاديد و او به راستي شهادت
داد. امّا من شهادت انسان را قبول نميكنم وليكن اين سخنان را ميگويم
تا شما نجات يابيد. او چراغ افروخته و درخشندهاي بود و شما خواستيد كه
ساعتي به نور او شادي كنيد. امّا من شهادت بزرگتر از يحيي دارم زيرا آن
كارهايي كه پدر به من عطا كرد تا كامل كنم، يعني اين كارهايي كه من
ميكنم، بر من شهادت ميدهد كه پدر مرا فرستاده است و خود پدر كه مرا
فرستاد، به من شهادت داده است كه هرگز آواز او را نشنيده و صورت او را
نديدهايد و كلام او را در خود ثابت نداريد زيرا كسي را كه پدر فرستاد
شما بدو ايمان نياورديد. كتب را تفتيش كنيد، زيرا شما گمان ميبريد كه در
آنها حيات جاوداني داريد؛ و آنها است كه به من شهادت ميدهد. نميخواهيد
نزد من آييد تا حيات يابيد. جلال را از مردم نميپذيرم. ولكن شما را ميشناسم
كه در نفس خود محبّت خدا را نداريد. من به اسم پدر خود آمدهام و مرا
قبول نميكنيد، ولي هرگاه ديگري به اسم خود آيد، او را قبول خواهيد كرد.
شما چه گونه ميتوانيد ايمان آريد و حال آن که جلال از يكديگر ميطلبيد و
جلالي را كه از خداي واحد است طالب نيستيد؟ گمان مبريد كه من نزد پدر بر
شما ادّعا خواهم كرد. كسي هست كه مدّعي شما ميباشد و آن موسي است كه
بر او اميدوار هستيد. زيرا اگر موسي را تصديق ميكرديد، مرا نيز تصديق ميكرديد
چونكه او درباره من نوشته است.امّا چون نوشتههاي او را تصديق نميكنيد،
پسچه گونه سخنهاي مرا قبول خواهيد كرد.» خوراك به پنج هزار نفر بعد از آن عیسا به آن طرف درياي جليلكه
درياي طبريّه باشد، رفت و جمعي كثير از عقب او آمدند زيرا آن معجزاتي را
كه به مريضان مينمود، ميديدند. آنگاه عیسا به كوهي برآمده، با
شاگردان خود در آنجا بنشست.و فِصَح كه عيد يهود باشد، نزديك بود. پس عیسا چشمان خود را بالا
انداخته، ديد كه جمعي كثير به طرف او ميآيند. به فيلپُس گفت: «از كجا
نان بخريم تا اينها بخورند؟» اين را از روي امتحان به او گفت،
زيرا خود ميدانست چه بايد كرد. فيلپّس او را جواب داد كه «دويست
دينار نان، اينها را كفايت نكند تا هر يك اندكي بخورند!» يكي از شاگردانش كه اندرياس برادر شِمْعُون
پتروس باشد، وي را گفت: «در این جا پسري است كه پنج نان جو و دو ماهي
دارد. و ليكن اين از براي اين گروه چه ميشود؟» عیسا گفت: «مردم را بنشانيد.» در آن مكان، گياهِ بسيار بود، و آن
گروه قريب به پنج هزار مرد بودند كه نشستند. عیسا نانها را گرفته و شكر
نموده، به شاگردان داد و شاگردان به نشستهگان دادند؛ و همچنين از دو
ماهي نيز به قدري كه خواستند و چون سير گشتند، به شاگردان خود گفت:
«پارههاي باقيمانده را جمع كنيد تا چيزي ضايع نشود.» پس جمع كردند و از پارههاي پنج نان
جو كه از خورندگان زياده آمده بود، دوازده سبد پر كردند. و چون مردمان
اينمعجزه را كه از عیسا صادر شده بود ديدند، گفتند كه «اين البتّه همان
نبي است كه بايد در جهان بيايد!» امّا عیسا چون دانست كه ميخواهند
بيايند و او را به زور برده، پادشاه سازند، باز تنها به كوه برآمد. راه رفتن بر روي آب و چون شام شد، شاگردانش به جانب دريا
پايين رفتند و به كشتي سوار شده، به آن طرف دريا به كفرناحوم روانه
شدند و چون تاريك شد عیسا هنوز نزد ايشان نيامده بود و دريا بواسطه وزيدن
باد شديد به تلاطم آمد. پس وقتي كه قريب به بيست و پنج يا سي تير
پرتاپ رانده بودند، عیسا را ديدند كه بر روي دريا خرامان شده، نزديك كشتي
ميآيد. پس ترسيدند. او بديشان گفت: «من هستم، مترسيد!» و چون ميخواستند
او را در كشتي بياورند، در ساعت كشتي به آن زميني كه عازم آن بودند
رسيد. عیسا نان حقيقي و
آسماني بامدادان گروهي كه به آن طرف دريا
ايستاده بودند، ديدند كه هيچ زورقي نبود غير از آن كه شاگردان او داخل
آن شده بودند و عیسا با شاگردان خود داخل آن زورق نشده، بلكه شاگردانش
تنها رفته بودند. ليكن زورقهاي ديگر از طبريّه آمد، نزديك به آنجايي
كه نان خورده بودند بعد از آن که خداوند شكر گفته بود. پس چون آن گروه
ديدند كه عیسا و شاگردانش در آنجا نيستند، ايشان نيز به كشتيها سوار شده،
در طلب عیسا به كفرناحوم آمدند. چون او را در آن طرف دريا يافتند، بدو گفتند:
«اي استاد كي به این جا آمدي؟» عیسا در جواب ايشان گفت: «آمين آمين
به شما ميگويم كه مرا ميطلبيد نه بسبب معجزاتي كه ديديد، بلكه بسبب
آن نان كه خورديد و سير شديد. كار بكنيد نه براي خوراك فاني بلكه براي
خوراكي كه تا حيات جاوداني باقي است كه پسر انسان آن را به شما عطا
خواهد كرد، زيرا خداي پدر بر او مهر زده است.» بدو گفتند: «چه كنيم تا اعمال خدا را
به جا آورده باشيم؟» عیسا در جواب ايشان گفت: «عمل خدا اين
است كه به آن كسي كه او فرستاد، ايمان بياوريد.» بدو گفتند: «چه معجزه مينمايي تا آن
را ديده به تو ايمان آوريم؟ چه كار ميكني؟ پدران ما در بيابان منّ را
خوردند، چنآن که مكتوب است كه از آسمان بديشان نان عطا كرد تا
بخورند.» عیسا بديشان گفت: «آمينآمين به شما
ميگويم كه موسي نان را از آسمان به شما نداد، بلكه پدر من نان حقيقي
را از آسمان به شما ميدهد. زيرا كه نان خدا آن است كه از آسمان نازل
شده، به جهان حيات ميبخشد.» آنگاه بدو گفتند: «اي خداوند اين نان
را پيوسته به ما بده.» عیسا بديشان گفت: «من نان حيات هستم.
كسي كه نزد من آيد، هرگز گرسنه نشود و هر كه به من ايمان آرد، هرگز تشنه
نگردد. ليكن به شما گفتم كه مرا هم ديديد و ايمان نياورديد. هر آن چه پدر
به من عطا كند، به جانب من آيد و هر كه به جانب من آيد، او را بيرون
نخواهم نمود. زيرا از آسمان نزول كردم نه تا به اراده خود عمل كنم،
بلكه به اراده فرستنده خود و ارادهی پدري كه مرا فرستاد اين است كه
از آن چه به من عطا كرد، چيزي تلف نكنم بلكه در روز بازپسين آن را
برخيزانم. و اراده فرستنده من اين است كه هر كه پسر را ديد و بدو ايمان
آورد، حيات جاوداني داشته باشد و من در روز بازپسين او را خواهم
برخيزانيد.» بيايماني يهوديان پس يهوديان درباره او همهمه كردند
زيرا گفته بود: «من هستم آن ناني كه از آسمان نازل شد.» و گفتند: «آيا
اين عیسا پسر يوسف نيست كه ما پدر و مادر او را ميشناسيم؟ پس چه گونه ميگويد
كه از آسمان نازل شدم؟» عیسا در جواب ايشان گفت: «با يكديگر
همهمه مكنيد. كسي نميتواند نزد من آيد، مگر آن که پدري كه مرا فرستاد او
را جذب كند و من در روز بازپسين او را خواهم برخيزانيد. در انبيا مكتوب است
كه همه از خدا تعليم خواهند يافت. پس هر كه از پدر شنيد و تعليم يافت
نزد من ميآيد. نه این که كسي پدر را ديده باشد، جز آن كسي كه از جانب
خداست، او پدر را ديده است. آمين آمين به شما ميگويم هر كه به من
ايمان آورد، حيات جاوداني دارد. من نان حيات هستم. پدران شما در بيابان
منّ را خوردند و مردند. اين ناني است كه از آسمان نازل شد تا هر كه از آن
بخورد نميرد. من هستم آن نان زنده كه از آسمان نازل شد. اگر كسي از اين
نان بخورد تا به ابد زنده خواهد ماند و ناني كه من عطا ميكنم جسم من
است كه آن را به جهت حيات جهان ميبخشم.» پس يهوديان با يكديگر مخاصمه
كرده، ميگفتند: «چه گونه اين شخص ميتواند جسد خود را به ما دهد تا بخوريم؟»
عیسا بديشان گفت: «آمين آمين به شما ميگويم
اگر جسد پسر انسان را نخوريد و خون او را ننوشيد، در خود حيات نداريد. و هر
كه جسد مرا خورد و خون مرا نوشيد، حيات جاوداني دارد و من در روز آخر او را
خواهم برخيزانيد. زيرا كه جسد من، خوردني حقيقي و خون من، آشاميدني
حقيقي است. پس هر كه جسد مرا ميخورَد و خون مرا مينوشد، در من ميماند و
من در او. چنآن که پدرِ زنده مرا فرستاد و من به پدر زنده هستم، همچنين
كسي كه مرا بخورَد او نيز به من زنده ميشود. اين است ناني كه از آسمان
نازل شد، نه همچنان كه پدران شما منّ را خوردند و مردند؛ بلكه هر كه اين
نان را بخورد تا به ابد زنده مانَد.» اين سخن را وقتي كه در كفرناحوم
تعليم ميداد، در كنيسه گفت. عدهاي از پيروان
عیسا، او را ترك ميكنند آنگاه بسياري از شاگردان او چون اين
را شنيدند گفتند: «اين كلام سخت است! كِه ميتواند آن را بشنود؟» چون
عیسا در خود دانست كه شاگردانش در اين امر همهمه ميكنند، بديشان گفت:
«آيا اين شما را لغزش ميدهد؟ پس اگر پسر انسان را بينيد كه به جايي كه
اوّل بود صعود ميكند چه؟ روح است كه زنده ميكند و امّا از جسد فايدهاي
نيست. كلامي كه من به شما ميگويم، روح و حيات است. وليكن بعضي ازشما
هستند كه ايمان نميآورند.» زيرا كه عیسا از ابتدا ميدانست كيانند كه
ايمان نميآورند و كيست كه او را تسليم خواهد كرد. پس گفت: «از اين سبب به
شما گفتم كه كسي نزد من نميتواند آمد مگر آن که پدرِ من، آن را بدو عطا
كند.» در همان وقت بسياري از شاگردان او برگشته، ديگر با او همراهي
نكردند. آنگاه عیسا به آن دوازده گفت: «آيا
شما نيز ميخواهيد برويد؟» شمعون پتروس به او جواب داد: «خداوندا
نزد كِه برويم؟ كلمات حيات جاوداني نزد تو است. و ما ايمان آورده و
شناختهايم كه تو مسيح پسر خداي حّي هستي.» عیسا بديشان جواب داد: «آيا من شما
دوازده را برنگزيدم و حال آن که يكي از شما ابليسي است.» اين را درباره يهودا پسر شمعونِ
اسخريوطي گفت، زيرا او بود كه ميبايست تسليم كننده وي بشود و يكي از آن
دوازده بود. برادران عیسا او را
تحقير ميكنند و بعد از آن عیسا در جليل ميگشت زيرا
نميخواست در يهوديّه راه رود چون كه يهوديان قصد قتل او ميداشتند. و عيد
يهود كه عيد خيمهها باشد نزديك بود. پس برادرانش بدو گفتند: «از این جا
روانه شده، به يهوديّه برو تا شاگردانت نيز آن اعمالي را كه تو ميكني
ببينند، زيرا هر كه ميخواهد آشكار شود، در پنهاني كار نميكند. پس اگر اين
كارها را ميكني، خود را به جهان بنما.» زيرا كه برادرانش نيز به او ايمان
نياورده بودند. آنگاه عیسا بديشان گفت: «وقتمن هنوز نرسيده، امّا وقت
شما هميشه حاضر است. جهان نميتواند شما را دشمن دارد و ليكن مرا دشمن ميدارد
زيرا كه من بر آن شهادت ميدهم كه اعمالش بد است. شما براي اين عيد
برويد. من حال به اين عيد نميآيم زيرا كه وقت من هنوز تمام نشده است.»
چون اين را بديشان گفت، در جليل
توقّف نمود. عیسا آشكارا در خانه
خدا تعليم ميدهد ليكن چون برادرانش براي عيد رفته
بودند، او نيز آمد، نه آشكار بلكه در خفا. امّا يهوديان در عيد او را جستجو
نموده، ميگفتند كه او كجا است و در ميان مردم درباره او همهمه بسيار
بود. بعضي ميگفتند كه مردي نيكو است و ديگران ميگفتند ني بلكه گمراه
كننده قوم است. و ليكن بسبب ترس از يهود، هيچكس درباره او ظاهراً حرف
نميزد. و چون نصف عيد گذشته بود، عیسا
به هيكل آمده، تعليم ميداد و يهوديان تعجّب نموده، گفتند: «اين شخص
هرگز تعليم نيافته، چه گونه كتب را ميداند؟» عیسا در جواب ايشان گفت:
«تعليم من از من نيست، بلكه از فرستندهی من. اگر كسي بخواهد ارادهی
او را به عمل آورد، در بارهی تعليم خواهد دانست كه از خدا است يا آن که
من از خود سخن ميرانم. هر كه از خود سخن گويد، جلال خود را طالب بُوَد و
امّا هر كه طالب جلال فرستنده خود باشد، او صادق است و در او ناراستي
نيست. آيا موسي تورات را به شما نداده است؟ و حال آن که كسي از شما
نيست كه به تورات عمل كند. از براي چه ميخواهيد مرا به قتل رسانيد؟» آنگاه همه در جواب گفتند: «تو ديو
داري! كِه اراده دارد تو را بكشد؟» عیسا در جواب ايشان گفت: «يك عمل
نمودم وهمه شما از آن متعجّب شديد. موسي ختنه را به شما داد نه آن
که از موسي باشد بلكه از اجداد و در روز سَبَّت مردم را ختنه ميكنيد. پس
اگر كسي در روز سَبَّت مختون شود تا شريعت موسي شكسته نشود، چرا بر من
خشم ميآوريد از آن سبب كه در روز سَبَّت شخصي را شفاي كامل دادم؟ بحسب
ظاهر داوري مكنيد بلكه به راستي داوري نماييد.» پس بعضي از اهل اورشليم گفتند: «آيا
اين آن نيست كه قصد قتل او دارند؟ و اينك آشكارا حرف ميزند و بدو هيچ
نميگويند. آيا رؤسا يقيناً ميدانند كه او در حقيقت مسيح است؟ ليكن اين
شخص را ميدانيم از كجا است، امّا مسيح چون آيد هيچكس نميشناسد كه از
كجا است.» و عیسا چون در هيكل تعليم ميداد، ندا
كرده، گفت: «مرا ميشناسيد و نيز ميدانيد از كجا هستم و از خود نيامدهام
بلكه فرستنده من حقّ است كه شما او را نميشناسيد. امّا من او را ميشناسم
زيرا كه از او هستم و او مرا فرستاده است.» آنگاه خواستند او را گرفتار كنند وليكن
كسي بر او دست نينداخت زيرا كه ساعت او هنوز نرسيده بود. آنگاه بسياري
از آن گروه بدو ايمان آوردند و گفتند: «آيا چون مسيح آيد، معجزات بيشتر از
اينها كه اين شخص مينمايد، خواهد نمود؟» رهبران مذهبي تلاش ميكنند
او را دستگير كنند چون فريسيان شنيدند كه خلق درباره او
اين همهمه ميكنند، فريسيان و رؤساي كَهَنَه خادمان فرستادند تا او را
بگيرند. آنگاه عیسا گفت: «اندك زماني ديگر
با شما هستم، بعد نزد فرستنده خود ميروم. و مرا طلب خواهيد كرد و نخواهيد
يافت و آنجايي كه من هستم شما نميتوانيد آمد.» پس يهوديان با يكديگر گفتند: «او كجا ميخواهد
برود كه ما او را نمييابيم؟ آيا اراده دارد بهسوي پراكندهگان يونانيان
رود و يونانيان را تعليم دهد؟ اين چه كلامي است كه گفت مرا طلب خواهيد
كرد و نخواهيد يافت و جايي كه من هستم شما نميتوانيد آمد؟» در روز آخر كه روز بزرگ عيد بود، عیسا
ايستاده، ندا كرد و گفت: «هر كه تشنه باشد نزد من آيد و بنوشد. كسي كه به
من ايمان آورد، چنآن که كتاب ميگويد، از بطن او نهرهاي آب زنده جاري
خواهد شد.» اين را گفت دربارهی روح كه هر كه
به او ايمان آورد او را خواهد يافت زيرا كه روحالقدس هنوز عطا نشده بود،
چون كه عیسا تا به حال جلال نيافته بود. آنگاه بسياري از آن گروه، چون اين
كلام را شنيدند، گفتند: «در حقيقت اين شخص همان نبي است.» بعضي گفتند:
«او مسيح است.» و بعضي گفتند: «مگر مسيح از جليل خواهد آمد؟ آيا كتاب
نگفته است كه از نسل داود و از بيتلحم، دهي كه داود در آن بود، مسيح
ظاهرخواهد شد؟» پس درباره او در ميان مردم اختلاف افتاد. بعضي از ايشان
خواستند او را بگيرند و لكن هيچكس بر او دست نينداخت. پس خادمان نزد رؤساي كَهَنَه و
فريسيان آمدند. آنها بديشان گفتند: «براي چه او را نياورديد؟» خادمان در جواب گفتند: «هرگز كسي مثل
اين شخص سخن نگفته است!» آنگاه فريسيان در جواب ايشان گفتند:
«آيا شما نيز گمراه شدهايد؟ مگر كسي از سرداران يا از فريسيان به او ايمان
آورده است؟ وليكن اين گروه كه شريعت را نميدانند، ملعون ميباشند.» نيقوديموس، آن که در شب نزد او آمده
و يكي از ايشان بود، بديشان گفت: «آيا شريعت ما بر كسي فتوي ميدهد، جز
آن که اوّل سخن او را بشنوند و كار او را دريافت كنند؟» ايشان در جواب وي گفتند: «مگر تو نيز
جليلي هستي؟ تفحّص كن و ببين زيرا كه هيچ نبي از جليل برنخاسته است.»
پس هر يك به خانه خود رفتند. آمرزش زن بدكار اما عیسا به كوه زيتون رفت. و
بامدادانباز به هيكل آمد و چون جميع قوم نزد او آمدند نشسته بود ايشان
را تعليم ميداد كه ناگاه كاتبان و فريسيان زني را كه در زنا گرفته شده
بود، پيش او آوردند و او را در ميان برپا داشته، بدو گفتند: «اي استاد، اين
زن در عين عمل زنا گرفته شد؛ و موسي در تورات به ما حكم كرده است كه
چنين زنان سنگسار شوند. امّا تو چه ميگويي؟» اين را از روي امتحان بدو گفتند تا ادّعايي
بر او پيدا كنند. امّا عیسا سر به زير افكنده، با انگشت خود بر روي زمين
مينوشت. چون در سؤال كردن الحاح مينمودند، راست شده، بديشان گفت: «هر
كه از شما گناه ندارد اوّل بر او سنگ اندازد.» و باز سر به زير افكنده، بر
زمين مينوشت. پس چون شنيدند، از ضمير خود ملزم شده، از مشايخ شروع كرده
تا به آخر، يك يك بيرون رفتند تا عیسا تنها باقي ماند با آن زن كه در
ميان ايستاده بود. پس عیسا چون راست شد و غير از زن كسي
را نديد، بدو گفت: «اي زن آن مدّعيان تو كجا شدند؟ آيا هيچكس بر تو فتوا
نداد؟» گفت: «هيچكس اي آقا.» عیسا گفت: «من هم بر تو فتوا نميدهم.
برو ديگر گناه مكن.» نور جهان گفت: «من نورِ عالم هستم. كسي كه
مرا متابعت كند، در ظلمت سالك نشود بلكه نور حيات را يابد.» آنگاه فريسيان بدو گفتند: «تو بر خود
شهادت ميدهي، پس شهادت تو راست نيست.» عیسا در جواب ايشان گفت: «هرچند من بر
خود شهادت ميدهم، شهادت من راست است زيرا كه ميدانم از كجا آمدهام و
به كجا خواهم رفت، ليكن شما نميدانيد از كجا آمدهام و به كجا ميروم.
شما به حسب جسم حكم ميكنيد امّا من بر هيچكس حكم نميكنم و اگر من حكم
دهم، حكم من راست است، از آنرو كه تنها نيستم بلكه من و پدري كه مرا
فرستاد. و نيز در شريعت شما مكتوب است كه شهادت دو كسحقّ است. من بر خود
شهادت ميدهم و پدري كه مرا فرستاد نيز براي من شهادت ميدهد.» بدو گفتند: «پدر تو كجا است؟» عیسا جواب داد كه «نه مرا ميشناسيد و
نه پدر مرا. هرگاه مرا ميشناختيد پدر مرا نيز ميشناختيد.» اين كلام را عیسا در بيتالمال گفت،
وقتي كه در هيكل تعليم ميداد؛ و هيچكس او را نگرفت به جهت آن که
ساعت او هنوز نرسيده بود. دربارهی داوري آينده باز عیسا بديشان گفت: «من ميروم و
مرا طلب خواهيد كرد و در گناهان خود خواهيد مرد و جايي كه من ميروم شما
نميتوانيد آمد.» يهوديان گفتند: «آيا اراده قتل خود
دارد كه ميگويد به جايي خواهم رفت كه شما نميتوانيد آمد؟» ايشان را گفت: «شما از پايين ميباشيد
امّا من از بالا. شما از اين جهان هستيد، ليكن من از اين جهان نيستم. از
اين جهت به شما گفتم كه در گناهان خود خواهيد مرد، زيرا اگر باور نكنيد كه
من هستم، در گناهان خود خواهيد مرد.» بدو گفتند: «تو كيستي؟» عیسا بديشان گفت: «همانم كه از اوّل
نيز به شما گفتم. من چيزهاي بسيار دارم كه درباره شما بگويم و حكم كنم؛
لكن آن که مرا فرستاد حقّ است و من آن چه از او شنيدهام، به جهان ميگويم.»
ايشان نفهميدند كه بديشان درباره پدر
سخن ميگويد. عیسا بديشان گفت: «وقتي كه پسر انسان
را بلند كرديد، آن وقت خواهيد دانست كه من هستم و از خود كاري نميكنم
بلكه به آن چه پدرم مرا تعليم داد، تكلّم ميكنم. و او كه مرا فرستاد، با
من است وپدر مرا تنها نگذارده است زيرا كه من هميشه كارهاي پسنديده او
را به جا ميآورم.» دربارهی فرزندان
حقيقي خدا چون اين را گفت، بسياري بدو ايمان آوردند.
پس عیسا به يهودياني كه بدو ايمان آوردند، گفت: «اگر شما در كلام من
بمانيد، فيالحقيقة شاگرد من خواهيد شد و حقّ را خواهيد شناخت و حقّ شما را
آزاد خواهد كرد.» بدو جواب دادند كه «اولاد ابراهيم ميباشيم
و هرگز هيچكس را غلام نبودهايم. پس چه گونه تو ميگويي كه آزاد خواهيد
شد؟» عیسا در جواب ايشان گفت: «آمين آمين
به شما ميگويم هر كه گناه ميكند، غلام گناه است و غلام هميشه در خانه
نميماند، امّا پسر هميشه ميماند. پس اگر پسرْ شما را آزاد كند، در حقيقت
آزاد خواهيد بود. ميدانم كه اولاد ابراهيم هستيد، ليكن ميخواهيد مرا بكشيد
زيرا كلام من در شما جاي ندارد. من آن چه نزد پدر خود ديدهام ميگويم و
شما آن چه نزد پدر خود ديدهايد ميكنيد.» در جواب او گفتند كه «پدر ما ابراهيم
است.» عیسا بديشان گفت: «اگر اولاد ابراهيم
ميبوديد، اعمال ابراهيم را به جا ميآورديد. وليكن الا´ن ميخواهيد مرا
بكشيد و من شخصي هستم كه با شما به راستي كه از خدا شنيدهام تكلّم ميكنم.
ابراهيم چنين نكرد. شما اعمال پدر خود را بجا ميآوريد.» بدو گفتند كه «ما از زنا زاييده نشدهايم.
يك پدر داريم كه خدا باشد.» عیسا به ايشان گفت: «اگر خدا پدر شما
ميبود، مرا دوست ميداشتيد، زيرا كه من از جانب خدا صادر شده و آمدهام،
زيرا كه من از پيش خود نيامدهام بلكه او مرا فرستاده است. براي چه سخن
مرا نميفهميد؟ از آن جهت كه كلام مرا نميتوانيد بشنويد. شما از پدر خود
ابليس ميباشيد و خواهشهاي پدر خود را ميخواهيد به عمل آوريد. او از اوّل
قاتل بود و در راستي ثابت نميباشد، از آن جهت كه در او راستي نيست.
هرگاه به دروغ سخن ميگويد، از ذات خود ميگويد زيرا دروغگو و پدر
دروغگويان است و امّا من: از اين سبب كه راست ميگويم، مرا باور نميكنيد.
كيست از شما كه مرا به گناه ملزم سازد؟ پس اگر راست ميگويم، چرا مرا
باور نميكنيد؟ كسي كه از خدا است، كلام خدا را ميشنود و از اين سبب شما
نميشنويد كه از خدا نيستيد.» عیسا اعلام ميكند كه
ابدي است پس يهوديان در جواب او گفتند: «آيا ما
خوب نگفتيم كه تو سامري هستي و ديو داري؟» عیسا جواب داد كه «من ديو ندارم، لكن
پدر خود را حرمت ميدارم و شما مرا بيحرمت ميسازيد. من جلال خود را طالب
نيستم، كسي هست كه ميطلبد و داوري ميكند. آمين آمين به شما ميگويم،
اگر كسي كلام مرا حفظ كند، موت را تا به ابد نخواهد ديد.» پس يهوديان بدو گفتند: «الا´ن دانستيم
كه ديو داري! ابراهيم و انبيا مردند و تو ميگويي اگر كسي كلام مرا حفظ
كند، موت را تا به ابد نخواهد چشيد؟ آيا تو از پدر ما ابراهيم كه مُرد
و انبيايي كهمُردند بزرگتر هستي؟ خود را كِه ميداني؟» عیسا جواب داد: «اگر خود را جلال
دهم، جلال من چيزي نباشد. پدر من آن است كه مرا جلال ميبخشد، آن که
شما ميگوييد خداي ما است و او را نميشناسيد. امّا من او را ميشناسم و اگر
گويم او را نميشناسم مثل شما دروغگو ميباشم. ليكن او را ميشناسم و قول
او را نگاه ميدارم. پدر شما ابراهيم شادي كرد بر این که روز مرا ببيند و
ديد و شادمان گرديد.» يهوديان بدو گفتند: «هنوز پنجاه سال
نداري و ابراهيم را ديدهاي؟» عیسا بديشان گفت: «آمين آمين به شما
ميگويم كه پيش از آن که ابراهيم پيدا شود من هستم.» آنگاه سنگها برداشتند تا او را سنگسار كنند.
امّا عیسا خود را مخفي ساخت و از ميان گذشته، از هيكل بيرون شد و همچنين
برفت. شفاي كور مادرزاد وقتي كه ميرفت، كوري مادرزاد ديد و
شاگردانش از او سؤال كرده، گفتند: «اي استاد، گناه كِه كرد، اين شخص يا
والدين او كه كور زاييده شد؟» عیسا جواب داد كه «گناه نه اين شخص
كرد و نه پدر و مادرش، بلكه تا اعمال خدا در وي ظاهر شود. مادامي كه روز
است، مرا بايد به كارهاي فرستنده خود مشغول باشم. شب ميآيد كه در آن
هيچكس نميتواند كاري كند. مادامي كه در جهان هستم، نور جهانم.» اين را گفت و آب دهان بر زمين
انداخته، از آب گِل ساخت و گِل را به چشمان كور ماليد، و بدو گفت: «برو
در حوض سيلوحا (كه به معني مُرْسَلاست) بشوي.» پس رفت شست و بينا شد و برگشت. پس همسايهگان و كساني كه او را پيش
از آن در حالت كوري ديده بودند، گفتند: «آيا اين آن نيست كه مينشست و
گدايي ميكرد؟» بعضي گفتند: «همان است.» و بعضي
گفتند: «شباهت بدو دارد.» او گفت: «من همانم.» بدو گفتند: «پس چه گونه چشمان تو باز
گشت؟» او جواب داد: «شخصي كه او را عیسا ميگويند،
گِل ساخت و بر چشمان من ماليده، به من گفت به حوض سيلوحا برو و بشوي.
آنگاه رفتم و شسته بينا گشتم.» به وي گفتند: «آن شخص كجا است؟» گفت: «نميدانم.» پس او را كه پيشتر كور بود، نزد فريسيان
آوردند. و آن روزي كه عیسا گِل ساخته، چشمان او را باز كرد، روز سَبَّت
بود. آنگاه فريسيان نيز از او سؤال كردند
كه «چه گونه بينا شدي؟» بديشان گفت: «گِل به چشمهاي من
گذارد. پس شستم و بينا شدم.» بعضي از فريسيان گفتند: «آن شخص از
جانب خدا نيست، زيرا كه سَبَّت را نگاه نميدارد.» ديگران گفتند: «چه گونه شخص گناهكار ميتواند
مثل اين معجزات ظاهر سازد.» در ميان ايشان اختلاف افتاد. باز بدان
كور گفتند: «تو دربارهی او چه ميگويي كه چشمان تو را بينا ساخت؟» گفت: «نبي است.» ليكن يهوديان سرگذشت او را باور نكردند
كه كور بوده و بينا شده است، تا آن که پدر و مادر آن بينا شده را
طلبيدند. و از ايشان سؤال كرده، گفتند: «آيا اين است پسر شما كه ميگوييد
كور متولّد شده؟ پس چه گونه الحال بينا گشته است؟» پدر و مادر او در جواب ايشان گفتند:«ميدانيم
كه اين پسر ما است و كور متولّد شده.ليكن الحال چه طور ميبيند، نميدانيم
و نميدانيم كِی چشمان او را باز نموده. او بالغ است از وي سؤال كنيد تا
او احوال خود را بيان كند.» پدر و مادر او چنين گفتند زيرا كه از
يهوديان ميترسيدند، از آن رو كه يهوديان با خود عهد كرده بودند كه هر كه
اعتراف كند كه او مسيح است، از كنيسه بيرونش كنند. از اين جهت والدين او
گفتند: «او بالغ است از خودش بپرسيد.» پس آن شخص را كه كور بود، باز
خوانده، بدو گفتند: «خدا را تمجيد كن. ما ميدانيم كه اين شخص گناهكار است.»
او جواب داد: «اگر گناهكار است نميدانم.
يك چيز ميدانم كه كور بودم و الا´ن بينا شدهام.» باز بدو گفتند: «با تو چه كرد و چه گونه
چشمهاي تو را باز كرد؟» ايشان را جواب داد كه «الا´ن به شما
گفتم. نشنيديد؟ و براي چه باز ميخواهيد بشنويد؟ آيا شما نيز اراده داريد
شاگرد او بشويد؟» پس او را دشنام داده، گفتند: «تو شاگرد
او هستي. ما شاگرد موسا ميباشيم. ما ميدانيم كه خدا با موسا تكلّم كرد.
امّا اين شخص را نميدانيم از كجا است.» آن مرد جواب داده، بديشان گفت: «اين
عجب است كه شما نميدانيد از كجا است و حال آن که چشمهاي مرا باز كرد و
ميدانيم كه خدا دعاي گناهكاران را نميشنود؛ و ليكن اگر كسي خداپرست
باشد و ارادهی او را به جا آرد، او را ميشنود. از ابتداي عالم شنيده نشده
است كه كسي چشمان كور مادرزاد را باز كرده باشد. اگر اين شخص از
خدا نبودي، هيچ كار نتوانستي كرد.» در جواب وي گفتند: «تو به كلّي با
گناه متولّد شدهاي. آيا تو ما را تعليم ميدهي؟» پس او را بيرون راندند. عیسا چون شنيد كه او را بيرون كردهاند،
وي را جسته، گفت: «آيا تو به پسر خدا ايمان داري؟» او در جواب گفت: «اي آقا كيست تا به
او ايمان آورم؟» عیسا بدو گفت: «تو نيز او را ديدهاي و
آن که با تو تكلّم ميكند همان است.» گفت: «اي خداوند ايمان آوردم.» پس او را پرستش نمود. آنگاه عیسا گفت: «من در اين جهان
به جهت داوري آمدم تا كوران بينا و بينايان، كور شوند.» بعضي از فريسيان كه با او بودند، چون
اين كلام را شنيدند گفتند: «آيا ما نيز كور هستيم؟» عیسا بديشان گفت: «اگر كور ميبوديد
گناهي نميداشتيد و لكن الا´ن ميگوييد بينا هستيم. پس گناه شما ميماند. شبان نيكو «آمين آمين به شما ميگويم هر كه از
در به آغل گوسفند داخل نشود، بلكه از راه ديگر بالا رود، او دزد و راهزن
است. و امّا آن که از در داخل شود، شبان گوسفندان است. دربان به جهت
او ميگشايد و گوسفندان آواز او را ميشنوند و گوسفندان خود را نام به نام
ميخواند و ايشان را بيرون ميبرد. و وقتي كه گوسفندان خود را بيرون
بَرَد، پيش روي ايشان ميخرامد و گوسفندان از عقب او ميروند، زيرا كه
آواز او را ميشناسند. ليكن غريب را متابعت نميكنند، بلكه از او ميگريزند
زيرا كه آواز غريبان را نميشناسند.» و اين مَثَل را عیسا براي ايشان
آورد، امّا ايشان نفهميدند كه چه چيز بديشان ميگويد. آنگاه عیسا بديشان
باز گفت: «آمين آمين بهشما ميگويم كه من درِ گوسفندان هستم. جميع
كساني كه پيش از من آمدند، دزد و راهزن هستند، ليكن گوسفندان سخن ايشان
را نشنيدند. من در هستم! هر كه از من داخل گردد، نجات يابد و بيرون و
درون خرامد و علوفه يابد. دزد نميآيد مگر آن که بدزدد و بكشد و هلاك كند.
من آمدم تا ايشان حيات يابند و آن را زيادتر حاصل كنند. من شبان نيكو
هستم. شبان نيكو جان خود را در راه گوسفندان مينهد. امّا مزدوري كه شبان
نيست و گوسفندان از آنِ او نميباشند، چون بيند كه گرگ ميآيد، گوسفندان
را گذاشته، فرار ميكند و گرگ گوسفندان را ميگيرد و پراكنده ميسازد. مزدور
ميگريزد چون كه مزدور است و به فكر گوسفندان نيست. من شبان نيكو هستم و
خاصّان خود را ميشناسم و خاصّان من مرا ميشناسند، چنآن که پدر مرا ميشناسد
و من پدر را ميشناسم و جان خود را در راه گوسفندان مينهم. و مرا
گوسفندان ديگر هست كه از اين آغل نيستند. بايد آنها را نيز بياورم و آواز
مرا خواهند شنيد و يك گله و يك شبان خواهند شد. و از اين سبب پدر مرا دوست
ميدارد كه من جان خود را مينهم تا آن را باز گيرم. كسي آن را از من
نميگيرد، بلكه من خود آن را مينهم. قدرت دارم كه آن را بنهم و قدرت دارم
آن را باز گيرم. اين حكم را از پدر خود يافتم.» باز بهسبب اين كلام، در ميان يهوديان
اختلاف افتاد. بسياري از ايشان گفتند كه «ديو دارد و ديوانه است. براي چه
بدو گوش ميدهيد؟» ديگران گفتند كه «اين سخنان ديوانه نيست.
آيا ديو ميتواند چشم كوران را باز كند؟» پس در اورشليم، عيد تجديد شد و زمستان
بود. و عیسا در هيكل، در رواق سليمان ميخراميد. پس يهوديان دور او را
گرفته، بدو گفتند: «تا كي ما را متردّد داري؟ اگر تو مسيح هستي، آشكارا به
ما بگو.» عیسا بديشان جواب داد: «من به شما
گفتم و ايمان نياورديد. اعمالي كه به اسم پدر خود بجا ميآورم، آنها براي
من شهادت ميدهد. ليكن شما ايمان نميآوريد زيرا از گوسفندان من نيستيد،
چنآن که به شما گفتم. گوسفندان من آواز مرا ميشنوند و من آنها را ميشناسم
و مرا متابعت ميكنند و من به آنها حيات جاوداني ميدهم و تا به ابد هلاك
نخواهند شد و هيچكس آنها را از دست من نخواهد گرفت. پدري كه به من داد
از همه بزرگتر است و كسي نميتواند از دست پدر من بگيرد. من و پدر يك
هستيم.» آنگاه يهوديان باز سنگها برداشتند تا
او را سنگسار كنند. عیسا بديشان جواب داد: «از جانب پدر خود بسيار كارهاي
نيك به شما نمودم. بهسبب كدام يك از آنها مرا سنگسار ميكنيد؟» يهوديان در جواب گفتند: «بهسبب عمل
نيك، تو را سنگسار نميكنيم، بلكه بهسبب كفر، زيرا تو انسان هستي و خود
را خدا ميخواني.» عیسا در جواب ايشان گفت: «آيا در تورات
شما نوشته نشده است كه من گفتم شما خدايان هستيد؟ پس اگر آناني
را كه كلام خدا بديشان نازل شد، خدايان خواند و ممكن نيست كه كتاب
محوگردد، آيا كسي را كه پدر تقديس كرده، به جهان فرستاد، بدو ميگوييد كفر
ميگويي، از آن سبب كه گفتم پسر خدا هستم؟ اگر اعمال پدر خود را بجا نميآورم،
به من ايمان مياوريد. و لكن چنآن چه به جا ميآورم، هرگاه به من ايمان
نميآوريد، به اعمال ايمان آوريد تا بدانيد و يقين كنيد كه پدر در من است
و من در او.» پس ديگر باره خواستند او را بگيرند،
امّا از دستهاي ايشان بيرون رفت و باز به آن طرف اُردُن، جايي كه اوّل
يحيي تعميد ميداد، رفت و در آنجا توقّف نمود و بسياري نزد او آمده، گفتند
كه يحيي هيچ معجزه ننمود و لكن هر چه يحيي درباره اين شخص گفت، راست
است. پس بسياري در آنجا به او ايمان آوردند. مرگ و زنده شدن
ايلعازر و شخصي ايلعازر نام، بيمار بود، از اهلبيت
عَنْيَا كه دهِ مريم و خواهرش مرتا بود. و مريم آن است كه خداوند را به
عطر، تدهين ساخت و پاهاي او را به موي خود خشكانيد كه برادرش ايلعازر
بيمار بود. پس خواهرانش نزد او فرستاده، گفتند: «اي آقا، اينك آن كه او
را دوست ميداري مريض است.» چون عیسا اين را شنيد گفت: «اين مرض
تا به موت نيست بلكه براي جلال خدا تا پسر خدا از آن جلال يابد.» و عیسا مرتا و خواهرش و ايلعازر را محبّت
مينمود. پس چون شنيد كه بيمار است، در جايي
كهبود دو روز توقّف نمود. و بعد از آن به شاگردان خود گفت: «باز به
يهوديّه برويم.» شاگردان او را گفتند: «اي معلّم، الا´ن
يهوديان ميخواستند تو را سنگسار كنند؛ و آيا باز ميخواهي بدآنجا بروي؟»
عیسا جواب داد: «آيا ساعتهاي روز دوازده نيست؟ اگر كسي در روز راه رود
لغزش نميخورد زيرا كه نور اين جهان را ميبيند. و ليكن اگر كسي در شب
راه رود لغزش خورَد زيرا كه نور در او نيست.» اين را گفت و بعد از آن به ايشان
فرمود: «دوست ما ايلعازر در خواب است. اما ميروم تا او را بيدار كنم.» شاگردان او گفتند: «اي آقا اگر خوابيده
است، شفا خواهد يافت.» اما عیسا دربارهی موت او سخن گفت و
ايشان گمان بردند كه از آرامي خواب ميگويد. آنگاه عیسا علانيةً بديشان
گفت: «ايلعازر مرده است. و براي شما خشنود هستم كه در آنجا نبودم تا
ايمان آوريد ولكن نزد او برويم.» پس توما كه به معني تؤام باشد،
به همشاگردان خود گفت: «ما نيز برويم تا با او بميريم.» پس چون عیسا آمد، يافت كه چهار روز
است در قبر ميباشد. و بيت عَنْيا نزديك اورشليم بود، قريب به پانزده تير
پرتاب و بسياري از يهود نزد مرتا و مريم آمده بودند تا به جهت برادرشان،
ايشان را تسلّي دهند. و چون مرتا شنيد كه عیسا ميآيد، او را استقبال كرد.
ليكن مريم در خانه نشسته ماند. پس مرتا به عیسا گفت: «اي آقا اگر در این
جا ميبودي، برادر من نميمرد. وليكن الا´ن نيز ميدانم كه هر چه از خدا
طلب كني، خدا آن را به تو خواهد داد.» عیسا بدو گفت: «برادر تو خواهد برخاست.» مرتا به وي گفت: «ميدانم كه در
قيامت روز بازپسين خواهد برخاست.» عیسا بدو گفت: «من قيامت و حيات هستم.
هر كه به من ايمان آورد، اگر مرده باشد، زنده گردد. و هر كه زنده بُوَد
و به من ايمان آورد، تا به ابد نخواهد مرد. آيا اين را باور ميكني؟» او گفت: «بلي اي آقا، من ايمان دارم
كه تويي مسيح پسر خدا كه در جهان آينده است.» چون اين را گفت، رفت و خواهر خود مريم
را در پنهاني خوانده، گفت: «استاد آمده است و تو را ميخواند.» او چون اين
را بشنيد، بزودي برخاسته، نزد او آمد. و عیسا هنوز وارد ده نشده بود، بلكه
در جايي بود كه مرتا او را ملاقات كرد و يهودياني كه در خانه با او بودند
و او را تسلّي ميدادند، چون ديدند كه مريم برخاسته، به تعجيل بيرون ميرود،
از عقب او آمده، گفتند: «به سر قبر ميرود تا در آنجا گريه كند.» و مريم
چون به جايي كه عیسا بود رسيد، او را ديده، بر قدمهاي او افتاد و بدو گفت:
«اي آقا اگر در این جا ميبودي، برادر من نميمرد.» عیسا چون او را گريان ديد و يهوديان را
هم كه با او آمده بودند گريان يافت، در روح خود به شدّت مكدّر شده،
مضطرب گشت و گفت: «او را كجا گذاردهايد؟» به او گفتند: «اي آقا بيا و ببين.» عیسا بگريست. آنگاه يهوديان گفتند: «بنگريد چقدر او
را دوست ميداشت!» بعضي از ايشان گفتند: «آيا اين شخص كه
چشمان كور را باز كرد، نتوانست امر كند كه اين مرد نيز نميرد؟» پس عیسا باز به شدّت در خود مكدّر شده،
نزد قبر آمد و آن غاري بود، سنگي بر سرش گذارده. عیسا گفت: «سنگ را
برداريد.» مرتا خواهر ميّت بدو گفت: «اي آقا
الا´ن متعفّن شده، زيرا كه چهار روز گذشته است.» عیسا به ويگفت: «آيا به تو نگفتم اگر
ايمان بياوري، جلال خدا را خواهي ديد؟» پس سنگ را از جايي كه ميّت
گذاشته شده بود برداشتند. عیسا چشمان خود را بالا انداخته، گفت:
«اي پدر، تو را شكر ميكنم كه سخن مرا شنيدي. و من ميدانستم كه هميشه
سخن مرا ميشنوي؛ ولكن به جهت خاطر اين گروه كه حاضرند گفتم تا ايمان
بياورند كه تو مرا فرستادي.» چون اين را گفت، به آواز بلند ندا
كرد: «اي ايلعازر، بيرون بيا.» در حال آن مرده دست و پاي به كفن
بسته بيرون آمد و روي او به دستمالي پيچيده بود. عیسا بديشان گفت: «او را باز كنيد و
بگذاريد برود.» توطئهی قتل عیسا آنگاه بسياري از يهوديان كه با
مريم آمده بودند، چون آنچه عیسا كرد ديدند، بدو ايمان آوردند.
وليكن بعضي از ايشان نزد فريسيان رفتند و ايشان را از كارهايي كه عیسا
كرده بود آگاه ساختند. پس رؤساي كَهَنَه و فريسيان
شورا نموده، گفتند: «چه كنيم زيرا كه اين مرد معجزات بسيار مينمايد؟ اگر
او را چنين واگذاريم، همه به او ايمان خواهند آورد و روميان آمده، جا و قوم
ما را خواهند گرفت.» يكي از ايشان، قيافا نام كه در آن
سال رئيس كَهَنَه بود، بديشان گفت: «شما هيچ نميدانيد و فكر نميكنيد كه
به جهت ما مفيد است كه يك شخص در راه قوم بميرد و تمامي طائفه هلاك
نگردند.» و اين را از خود نگفت بلكه چون در آن
سال رئيس كَهَنَه بود نبوّت كرد كه ميبايست عیسا در راه آن طايفه
بميرد؛ و نه در راه آن طايفه تنها بلكه تا فرزندان خدا را كه متفرّقند در
يكي جمع كند. ازهمان روز شورا كردند كه او را بكشند. پس بعد از آن عیسا
در ميان يهود آشكارا راه نميرفت بلكه از آنجا روانه شد به موضعي نزديك
بيابان به شهري كه افرايم نام داشت و با شاگردان خود در آنجا توقّف
نمود. و چون فِصَح يهود نزديك شد،
بسياري از بلوكات قبل از فِصَح به اورشليم آمدند تا خود را طاهر سازند و
در طلب عیسا ميبودند و در هيكل ايستاده، به يكديگر ميگفتند: «چه
گمان ميبريد؟ آيا براي عيد نميآيد؟» امّا رؤساي كَهَنَه و فريسيان حكم
كرده بودند كه اگر كسي بداند كه كجا است اطّلاع دهد تا او را گرفتار
سازند. تدهين عیسا با
عطر پس شش روز قبل از عيد فِصَح، عیسا به
بيت عَنْيا آمد، جايي كه ايلعازر مرده را از مردهگان برخيزانيده بود.
براي او در آنجا شام حاضر كردند و مرتا خدمت ميكرد و ايلعازر يكي از
مجلسيان با او بود. آنگاه مريم رطلي از عطرِ سنبلِ خالصِ گرانبها گرفته،
پاهاي عیسا را تدهين كرد و پاهاي او را از موهاي خود خشكانيد، چنان
كه خانه از بوي عطر پر شد. پس يكي از شاگردان او يعني يهوداي اسخريوطي،
پسر شمعون كه تسليم كنندهی وي بود، گفت: «براي چه اين عطر به
سيصد دينار فروخته نشد تا به فقرا داده شود؟» و اين را نه از آنرو گفت كه
پرواي فقرا ميداشت، بلكه از آنرو كه دزد بود و خريطه در حواله او و از آن
چه در آن انداخته ميشد برميداشت. عیسا گفت: «او را واگذار زيرا كه
به جهت روز تكفين من اين را نگاه داشتهاست. زيرا كه فقرا هميشه با شما
ميباشند امّا من همه وقت با شما نيستم.» پس جمعي كثير از يهود چون
دانستند كه عیسا در آنجا است آمدند، نه براي عیسا و بس بلكه
تا ايلعازر را نيز كه از مردگانش برخيزانيده بود ببينند. آنگاه رؤساي
كَهَنَه شورا كردند كه ايلعازر را نيز بكشند. زيرا كه بسياري از يهود بهسبب
او ميرفتند و به عیسا ايمان ميآوردند. ورود مظفرانهی عیسا
به اورشليم فرداي آن روز چون گروه بسياري كه
براي عيد آمده بودند، شنيدند كه عیسا به اورشليم ميآيد، شاخههاي
نخل را گرفته، به استقبال او بيرون آمدند و ندا ميكردند: «هوشيعانا مبارك
باد پادشاه اسرائيل كه به اسم خداوند ميآيد» و عیسا كرّه الاغي
يافته، بر آن سوار شد چنان كه مكتوب است كه «اي دختر صهيون مترس، اينك
پادشاه تو سوار بر كرّه الاغي ميآيد.» شاگردانش اوّلاً اين چيزها را نفهميدند،
لكن چون عیسا جلال يافت، آنگاه بهخاطر آوردند كه اين چيزها
درباره او مكتوب است و همچنان با او كرده بودند. گروهي كه با او بودند
شهادت دادند كه ايلعازر را از قبـر خوانـده، او را از مـردهگان برخيزانيده
است و به جهت همين نيز آن گروه او را استقبال كردند، زيرا شنيده بودنـد
كه آن معجزه را نموده بود. پس فريسيان به يكديگر گفتند: «نميبينيد كه
هيچ نفـع نميبريـد؟ اينك تمام عالم از پي اورفتهاند!» از آن كساني كه در عيد به جهت عبادت
آمده بودند، بعضي يوناني بودند. ايشان نزد فيلپُس كه از بيت صيداي جليل
بود آمدند و سؤال كرده، گفتند: «اي آقا، ميخواهيم عیسا را ببينيم.» فيلّپُس آمد و به اندرياس گفت و
اندرياس و فيلپُّس به عیسا گفتند. عیسا در جواب ايشان گفت: «ساعتي
رسيده است كه پسر انسان جلال يابد. آمين آمين به شما ميگويم اگر دانه
گندم كه در زمين ميافتد نميرد، تنها ماند ليكن اگر بميرد ثمر بسيار آوَرَد.
كسي كه جان خود را دوست دارد، آن را هلاك كند؛ و هر كه در اين جهان جان
خود را دشمن دارد، تا حيات جاوداني آن را نگاه خواهد داشت. اگر كسي مرا
خدمت كند، مرا پيروي بكند و جايي كه من ميباشم آن جا خادم من نيز خواهد
بود؛ و هر كه مرا خدمت كند پدرْ او را حرمت خواهد داشت. الا´ن جان من
مضطرب است... چه بگويم؟ اي پدر مرا از اين ساعت رستگار كن. لكن به جهت
همين امر تا اين ساعت رسيدهام. اي پدر اسم خود را جلال بده!» ناگاه
صدايياز آسمان در رسيد كه «جلال دادم و باز جلال خواهم داد.» پس گروهي كه حاضر بودند اين را شنيده،
گفتند: «رعد شد!» ديگران گفتند: «فرشتهاي با او تكلّم
كرد!» عیسا در جواب گفت: «اين صدا از
براي من نيامد، بلكه به جهت شما. الحال داوري اين جهان است و الا´ن
رئيس اين جهان بيرون افكنده ميشود. من اگر از زمين بلند كرده شوم، همه
را بهسوي خود خواهم كشيد.» اين را گفتكنايه از آن قسم موت كه
ميبايست بميرد. پس همه به او جواب دادند: «ما از
تورات شنيدهايم كه مسيح تا به ابد باقي ميماند. پس چه گونه تو ميگويي
كه پسر انسان بايد بالا كشيده شود؟ كيست اين پسر انسان؟» آنگاه عیسا بديشان گفت: «اندك
زماني نور با شماست. پس مادامي كه نور با شماست، راه برويد تا ظلمت شما
را فرو نگيرد؛ و كسي كه در تاريكي راه ميرود نميداند به كجا ميرود.
مادامي كه نور با شماست به نور ايمان آوريد تا پسران نور گرديد.» عیسا چون اين را بگفت، رفته
خود را از ايشان مخفي ساخت. با اينكه پيش روي ايشان چنين معجزات
بسيار نموده بود، بدو ايمان نياوردند. تا كلامي كه اشعيا نبي گفت به
اتمام رسد: «اي خداوند كيست كه خبر ما را باور كرد و بازوي خداوند به كِه
آشكار گرديد؟» و از آنجهت نتوانستند ايمان آورد، زيرا كه اشعيا نيز گفت:
«چشمان ايشان را كور كرد و دلهاي ايشان را سخت ساخت تا به چشمان خود
نبينند و به دلهاي خود نفهمند و برنگردند تا ايشان را شفا دهم.» اين كلام را اشعيا گفت وقتي كه جلال
او را ديد و دربارهی او تكلّم كرد. لكن با وجود اين، بسياري از سرداران
نيز بدو ايمان آوردند، امّا بهسبب فريسيان اقرار نكردند كه مبادا از كنيسه
بيرون شوند. زيرا كه جلال خلق را بيشتر از جلال خدا دوست ميداشتند. آنگاه عیسا ندا كرده، گفت: «آن
كه به من ايمان آورد، نه به من بلكه به آن كه مرا فرستاده است،
ايمان آورده است و كسي كه مرا ديد فرستندهی مرا ديده است. من نوري در
جهان آمدم تا هر كه به من ايمان آوَرد در ظلمت نمانَد. اگر كسي كلام
مرا شنيد و ايمان نياورد، من بر او داوري نميكنم زيرا كه نيامدهام تا
جهان را داوري كنم بلكه تا جهان را نجات بخشم. هر كه مرا حقير شمارد و
كلام مرا قبول نكند كسي هست كه در حقّ او داوري كند. همان كلامي كه
گفتم در روز بازپسين بر او داوري خواهد كرد. زآنرو كه من از خود نگفتم،
لكن پدري كه مرا فرستاد، به من فرمان داد كه چه بگويم و به چه چيز
تكلّم كنم. ميدانم كه فرمان او حيات جاوداني است. پس آنچه من ميگويم
چنانكه
پدر به من گفته است، تكلّم ميكنم.» شستن پاهاي شاگردان قبل از عيد فِصَح، چون عیسا
دانستكه ساعت او رسيده است تا از اين جهان به جانب پدر برود، خاصّان
خود را كه در اين جهان محبّت مينمود، ايشان را تا به آخر محبت نمود. و
چون شام ميخوردند و ابليس پيش از آن در دل يهودا پسر شمعون اسخريوطي
نهاده بود كه او را تسليم كند، عیسا با اين كه ميدانست كه پدرْ
همه چيز را به دست او داده است و از نزد خدا آمده و به جانب خدا ميرود،
از شام برخاست و جامه خود را بيرون كرد و دستمالي گرفته، به كمر بست. پس
آب در لگن ريخته، شروع كرد به شستن پاهاي شاگردان و خشكانيدن آنها با
دستمالي كه بر كمر داشت. پس چون به شمعون پطرس رسيد، او به وي
گفت: «اي آقا تو پاهاي مرا ميشويي؟» عیسا در جواب وي گفت: «آنچه من ميكنم
الا´ن تو نميداني، لكن بعد خواهي فهميد.» پتروس به او گفت: «پاهاي مرا هرگز
نخواهي شست.» عیسا او را جواب داد: «اگر تو را
نشويم تو را با من نصيبي نيست.» شمعون پتروس بدو گفت: «اي آقا نه
پاهاي مرا و بس، بلكه دستها و سر مرا نيز.» عیسا بدو گفت: «كسي كه غسل
يافت محتاج نيست مگر به شستن پاها، بلكه تمام او پاك است. و شما پاك
هستيد لكن نه همه.» زيرا كه تسليمكننده خود را ميدانست و از اين جهت
گفت: «همگي شما پاك نيستيد.» و چون پاهاي ايشان را شست، رخت خود
را گرفته، باز بنشست و بديشان گفت: «آيا فهميديد آنچه به شما كردم؟ شما
مرا استاد و آقا ميخوانيد و خوب ميگوييد زيرا كه چنين هستم. پس اگر من
كه آقا و معلّم هستم، پاهاي شما را شستم، بر شما نيز واجب است كه پاهاي
يكديگر را بشوييد. زيرا به شما نمونهاي دادم تا چنان كه من با شما كردم،
شما نيز بكنيد. آمين آمين به شما ميگويم غلام بزرگتر از آقاي خود نيست و
نه رسول از فرستنده خود. هرگاه اين را دانستيد، خوشا به حال شما اگر آن
را به عمل آوريد. درباره جميع شما نميگويم؛ من آناني را كه برگزيدهام
ميشناسم، ليكن تا كتاب تمام شود "آنكه با من نان ميخورد، پاشنه
خود را بر من بلند كرده است." الا´ن قبل از وقوع به شما ميگويم تا
زماني كه واقع شود باور كنيد كه من هستم. آمين آمين به شما ميگويم
هر كه قبول كند كسي را كه ميفرستم، مرا قبول كرده؛ و آنكه مرا قبول
كند، فرستنده مرا قبول كرده باشد.» شام آخر چون عیسا اين را گفت، در روح
مضطرب گشت و شهادت داده، گفت: «آمين آمين به شما ميگويم كه يكي از
شما مرا تسليم خواهد كرد.» پس شاگردان به يكديگر نگاه ميكردند و
حيران ميبودند كه اين را دربارهی كه ميگويد. يكي از شاگردان او بود كه
به سينهی عیسا تكيه ميزد و عیسا او را محبّت مينمود؛ شمعون
پتروس بدو اشاره كرد كه بپرسد دربارهی كِه اين را گفت. پس او در آغوش
عیسا افتاده، بدو گفت: «خداوندا كدام است؟» عیسا جواب داد: «آن است كه من
لقمه را فرو برده، بدو ميدهم.» پس لقمه را فرو برده، به يهوداي
اسخريوطي پسر شمعون داد. بعد از لقمه، شيطان در او داخل گشت. آنگاه عیسا
وي را گفت، «آنچه ميكني، به زودي بكن.» امّا اين سخن را احدي از
مجلسيان نفهميد كه براي چه بدو گفت. زيرا كه بعضي گمان بردند كه چون
خريطه نزد يهودا بود، عیسا وي را فرمود تا مايحتاج عيد را بخرد يا آنكه
چيزي به فقرا بدهد. پيشگويي انكار پطرس پس او لقمه را گرفته، در ساعت بيرون
رفت و شب بود. چون بيرون رفت عیسا گفت: «الا´ن پسر انسان جلال
يافت و خدا در او جلاليافت. اگر خدا در او جلال يافت، هرآينه خدا او را در
خود جلال خواهد داد و به زودي او را جلال خواهد داد. اي فرزندان، اندك
زماني ديگر با شما هستم و مرا طلب خواهيد كرد؛ و همچنان كه به يهود گفتم
جايي كه ميروم شما نميتوانيد آمد، الا´ن نيز به شما ميگويم. به شما
حكمي تازه ميدهم كه يكديگر را محبّت نماييد، چنان كه من شما را محبّت
نمودم تا شما نيز يكديگر را محبّت نماييد. به همين همه خواهند فهميد كه
شاگرد من هستيد اگر محبّت يكديگر را داشته باشيد.» شمعون پتروس به وي گفت: «اي آقا
كجا ميروي؟» عیسا جواب داد: «جايي كه ميروم،
الا´ن نميتواني از عقب من بيايي و لكن در آخر از عقب من خواهي
آمد.» پتروس بدو گفت: «اي آقا براي چه
الا´ن نتوانم از عقب تو بيايم؟ جان خود را در راه تو خواهم نهاد.» عیسا به او جواب داد: «آيا جان
خود را در راه من مينهي؟ آمين آمين به تو ميگويم تا سه مرتبه مرا
انكار نكرده باشي، خروس بانگ نخواهد زد. عیسا، تنها راه به سوي
پدر گفت: «دل شما مضطرب نشود! به خدا ايمانآوريد
به من نيز ايمان آوريد. در خانه پدر من منزل بسيار است والاّ به شما ميگفتم.
ميروم تا براي شما مكاني حاضر كنم و اگر بروم و از براي شما مكاني حاضر
كنم، بازميآيم و شما را برداشته با خود خواهم برد تا جايي كه من ميباشم
شما نيز باشيد. و جايي كه من ميروم ميدانيد و راه را ميدانيد.» توما بدوگفت: «اي آقا نميدانيم كجا ميروي.
پس چه گونه راه را توانيم دانست؟» عیسا بدو گفت: «من راه و راستي و حيات
هستم. هيچكس نزد پدر جز بهوسيلة من نميآيد. اگر مرا ميشناختيد، پدر مرا
نيز ميشناختيد و بعد از اين او را ميشناسيد و او را ديدهايد.» فيلپُّس به وي گفت: «اي آقا پدر را
به ما نشان ده كه ما را كافي است.» عیسا بدو گفت: «اي فيليپُس در اين
مدّت با شما بودهام، آيا مرا نشناختهاي؟ كسي كه مرا ديد، پدر را ديده
است. پس چه گونه تو ميگويي پدر را به ما نشان ده؟ آيا باور نميكني كه
من در پدر هستم و پدر در من است؟ سخنهايي كه من به شما ميگويم از خود
نميگويم، لكن پدري كه در من ساكن است، او اين اعمال را ميكند. مرا
تصديق كنيد كه من در پدر هستم و پدر در من است و الاّ مرا بهسبب آن
اعمال تصديق كنيد. آمين آمين به شما ميگويم هر كه به من ايمان آرد،
كارهايي را كه من ميكنم او نيز خواهد كرد و بزرگتر از اينها نيز خواهد
كرد، زيرا كه من نزد پدر ميروم و هر چيزي را كه به اسم من سؤال كنيد
به جا خواهم آورد تا پدر در پسر جلال يابد. اگر چيزي به اسم من طلب كنيد
من آن را به جا خواهم آورد. وعدهی روحالقدس «اگر مرا دوست داريد، احكام مرا نگاه
داريد. و من از پدر سؤال ميكنم و تسلّي دهندهاي ديگر به شما عطا خواهد
كرد تا هميشه باشما بماند، يعني روح راستي كه جهان نميتواند او را قبول
كند زيرا كه او را نميبيند ونميشناسد و امّا شما او را ميشناسيد، زيرا كه
با شما ميماند و در شما خواهد بود. شما را يتيم نميگذارم نزد شما ميآيم.
بعد از اندك زماني جهان ديگر مرا نميبيند و امّا شما مرا ميبينيد و از اين
جهت كه من زندهام، شما هم خواهيد زيست و در آن روز شما خواهيد دانست كه
من در پدر هستم و شما در من و من در شما. هر كه احكام مرا دارد و آنها را
حفظ كند، آن است كه مرا محبّت مينمايد؛ و آن که مرا محبّت مينمايد،
پدر من او را محبّت خواهد نمود و من او را محبت خواهم نمود و خود را به او
ظاهر خواهم ساخت.» يهودا، نه آن اسخريوطي، به وي گفت:
«اي آقا چه گونه ميخواهي خود را به ما بنمايي و نه بر جهان؟» عیسا در جواب او گفت: «اگر كسي مرا
محبّت نمايد، كلام مرا نگاه خواهد داشت و پدرم او را محبّت خواهد نمود و
بهسوي او آمده، نزد وي مسكن خواهيم گرفت و آن که مرا محبّت ننمايد،
كلام مرا حفظ نميكند؛ و كلامي كه ميشنويد از من نيست بلكه از پدري است
كه مرا فرستاد. اين سخنان را به شما گفتم وقتي كه با شما بودم. ليكن
تسلّي دهنده يعني روحالقدس كه پدر او را به اسم من ميفرستد، او همه چيز
را به شما تعليم خواهد داد و آن چه به شما گفتم به ياد شما خواهد آورد.
سلامتي براي شما ميگذارم، سلامتي خود را به شما ميدهم. نه چنآن که
جهان ميدهد، من به شما ميدهم. دل شما مضطرب و هراسان نباشد.
شنيدهايد كه من به شما گفتم ميروم و نزد شما ميآيم. اگر مرا محبّت مينموديد،
خوشحال ميگشتيد كه گفتم نزد پدر ميروم، زيرا كه پدر بزرگتر از من است.
و الا´ن قبل از وقوع به شماگفتم تا وقتي كه واقع گردد ايمان آوريد. بعد
از اين بسيار با شما نخواهم گفت، زيرا كه رئيس اين جهان ميآيد و در من
چيزي ندارد. ليكن تا جهان بداند كه پدر را محبّت مينمايم، چنآن که پدر
به من حكم كرد همانطور ميكنم. برخيزيد از این جا برويم. تاك حقيقي «من تاك حقيقي هستم و پدر من باغبان است. هر
شاخهاي در من كه ميوه نياورد، آن را دور ميسازد و هر چه ميوه آرد آن
را پاك ميكند تا بيشتر ميوه آورد. الحال شما بهسبب كلامي كه به شما
گفتهام پاك هستيد. در من بمانيد و من در شما. همچنآن که شاخه از خود نميتواند
ميوه آورد اگر در تاك نماند، همچنين شما نيز اگر در من نمانيد. من تاك
هستم و شما شاخهها. آن که در من ميماند و من در او، ميوه بسيار ميآورد
زيرا كه جدا از من هيچ نميتوانيد كرد. اگر كسي در من نماند، مثل شاخه
بيرون انداخته ميشود و ميخشكد و آنها را جمع كرده، در آتش مياندازند و
سوخته ميشود. اگر در من بمانيد و كلام من در شما بماند، آن چه خواهيد
بطلبيد كه براي شما خواهد شد. جلال پدر من آشكارا ميشود به این
که ميوه بسيار بياوريد و شاگرد من بشويد. همچنان كه پدر
مرا محبّت نمود، من نيز شما را محبّت نمودم؛ در محبّت من بمانيد. اگر
احكام مرا نگاه داريد، در محبّت من خواهيد ماند، چنآن که من احكام پدر
خود را نگاه داشتهام و در محبّت او ميمانم. اين را به شما گفتم تا خوشي
من در شما باشد و شادي شما كامل گردد. اين است حكم من كه يكديگر را
محبّتنماييد، همچنان كه شما را محبّت نمودم. كسي محبّتِ بزرگتر از
اين ندارد كه جان خود را به جهت دوستان خود بدهد. شما دوست من هستيد اگر
آن چه به شما حكم ميكنم به جا آريد.ديگر شما را بنده نميخوانم زيرا كه
بنده آن چه آقايش ميكند نميداند؛ لكن شما را دوست خواندهام زيرا كه
هرچه از پدر شنيدهام به شما بيان كردم. شما مرا برنگزيديد، بلكه من شما
را برگزيدم و شما را مقرّر كردم تا شما برويد و ميوه آوريد و ميوه شما بماند
تا هر چه از پدر به اسم من طلب كنيد به شما عطا كند. هشدار دربارهی نفرت
مردم دنيا «به اين چيزها شما را حكم ميكنم تا
يكديگر را محبّت نماييد. اگر جهان شما را دشمن دارد، بدانيد كه پيشتر
از شما مرا دشمن داشته است. اگر از جهان ميبوديد، جهان خاصّان خود را
دوست ميداشت. لكن چون كه از جهان نيستيد بلكه من شما را از جهان
برگزيدهام، از اين سبب جهان با شما دشمني ميكند. بهخاطر آوريد
كلامي را كه به شما گفتم: غلام بزرگتر از آقاي خود نيست. اگر مرا زحمت
دادند، شما را نيز زحمت خواهند داد؛ اگر كلام مرا نگاه داشتند، كلام شما را
هم نگاه خواهند داشت. لكن به جهت اسم من جميع اين كارها را به
شما خواهند كرد زيرا كه فرستنده مرا نميشناسند.اگر نيامده بودم و به ايشان
تكلّم نكرده، گناه نميداشتند؛ و امّا الا´ن عذري براي گناه خود ندارند.
هر كه مرا دشمن دارد پدر مرا نيزدشمن دارد. و اگر در ميانِ ايشان كارهايي
نكرده بودم كه غير از من كسي هرگز نكرده بود، گناه نميداشتند. وليكن
اكنون ديدند و دشمن داشتند مرا و پدر مرا نيز. بلكه تا تمام شود كلامي كه
در شريعت ايشان مكتوب است كه "مرا بيسبب دشمن داشتند." ليكن
چون تسلّيدهنده كه او را از جانب پدر نزد شما ميفرستم آيد، يعني روح
راستي كه از پدر صادر ميگردد، او بر من شهادت خواهد داد. و شما نيز شهادت
خواهيد داد زيرا كه از ابتدا با من بودهايد. اين را به شما گفتم تا لغزش نخوريد.
شما را از كنیسهها بيرون خواهند نمود؛ بلكه ساعتي ميآيد كه هر كه شما را
بكُشد، گمان بَرَد كه خدا را خدمت ميكند. اين كارها را با شما خواهند كرد،
به جهت آن که نه پدر را شناختهاند و نه مرا. ليكن اين را به شما گفتم
تا وقتي كه ساعت آيد بهخاطر آوريد كه من به شما گفتم. و اين را از اوّل
به شما نگفتم، زيرا كه با شما بودم. تعليم دربارهی روحالقدس «امّا الا´ن نزد فرستنده خود ميروم و
كسي از شما از من نميپرسد به كجا ميروي. وليكن چون اين را به شما گفتم،
دل شما از غم پُر شده است. و من به شما راست ميگويم كه رفتن من براي
شما مفيد است، زيرا اگر نروم تسلّيدهنده نزد شما نخواهد آمد . امّا اگر بروم
او را نزد شما ميفرستم. و چون او آيد، جهان را بر گناه وعدالت و داوري
ملزم خواهد نمود. امّا بر گناه، زيرا كه به من ايمان نميآورند و امّا بر
عدالت، از آن سبب كه نزد پدر خود ميروم و ديگر مرا نخواهيد ديد و امّا بر
داوري، از آنرو كه بر رئيس اين جهان حكم شده است. بسيار چيزهاي ديگر
نيز دارم به شما بگويم، لكن الا´ن طاقت تحمّل آنها را نداريد. و ليكن
چون او يعني روحِ راستي آيد، شما را به جميع راستي هدايت خواهد كرد زيرا
كه از خود تكلّم نميكند بلكه به آن چه شنيده است سخن خواهد گفت و از
امور آينده به شما خبر خواهد داد. او مرا جلال خواهد داد زيرا كه از آن چه
آنِ من است خواهد گرفت و به شما خبر خواهد داد. هر چه از آنِ پدر است، از
آنِ من است. از اين جهت گفتم كه از آن چه آنِ من است، ميگيرد و به شما
خبر خواهد داد. بعد از اندكي مرا نخواهيد ديد و بعد از اندكي باز مرا
خواهيد ديد زيرا كه نزد پدر ميروم.» دعا در نام عیسا آنگاه بعضي از شاگردانش به يكديگر گفتند:
«چه چيز است این که به ما ميگويد كه اندكي مرا نخواهيد
ديد و بعد از اندكي باز مرا خواهيد ديد و زيرا كه نزد پدر ميروم؟» پس گفتند: «چه چيز است اين اندكي كه
ميگويد؟ نميدانيم چه ميگويد.» عیسا چون دانست كه ميخواهند از او
سؤال كنند، بديشان گفت: «آيا در ميان خود از اين سؤال ميكنيد كه گفتم
اندكي ديگر مرا نخواهيد ديد پس بعد از اندكي باز مرا خواهيد ديد؟ آمين آمين
به شما ميگويم كه شما گريه و زاري خواهيد كرد و جهان شادي خواهد نمود.
شما محزون ميشويد لكن حزنشما به خوشي مبّدل خواهد شد. زن در حين زاييدن
محزون ميشود، زيرا كه ساعت او رسيده است و ليكن چون طفل را زاييد، آن
زحمت را ديگر ياد نميآورد بهسبب خوشي از این که انساني
در جهان تولّد يافت. پس شما همچنين الا´ن محزون ميباشيد، لكن باز شما را
خواهم ديد و دل شما خوش خواهد گشت و هيچكس آن خوشي را از شما نخواهد
گرفت. در آن روز چيزي از من سؤال نخواهيد كرد. آمين آمين به شما ميگويم
كه هر آن چه از پدر به اسم من طلب كنيد، به شما عطا خواهد كرد. تا كنون
به اسم من چيزي طلب نكرديد، بطلبيد تا بيابيد و خوشيِ شما كامل گردد. اين
چيزها را به مثلها به شما گفتم، لكن ساعتي ميآيد كه ديگر به مثلها به
شما حرف نميزنم بلكه از پدر به شما آشكارا خبر خواهم داد. در آن روز به
اسم من طلب خواهيد كرد و به شما نميگويم كه من به جهت شما از پدر سؤال
ميكنم، زيرا خودِ پدر شما را دوست ميدارد، چونكه شما مرا دوست داشتيد و
ايمان آورديد كه من از نزد خدا بيرون آمدم. از نزد پدر بيرون آمدم و در
جهان وارد شدم، و باز جهان را گذارده، نزد پدر ميروم.» شاگردانش بدو گفتند: «هان اكنون
علانيةً سخن ميگويي و هيچ مَثَل نميگويي. الا´ن دانستيم كه همه چيز
را ميداني و لازم نيست كه كسي از تو بپرسد. بدين جهت باور ميكنيم كه
از خدا بيرون آمدي.» عیسا به ايشان جواب داد: «آيا الا´ن
باور ميكنيد؟ اينك ساعتي ميآيد بلكه الا´ن آمده است كه متفرّق خواهيد
شد هريكي به نزد خاصّان خود و مرا تنها خواهيد گذارد. ليكن تنها نيستم
زيرا كه پدر با من است. بدين چيزها بهشما تكلّم كردم تا در من سلامتي
داشته باشيد. در جهان براي شما زحمت خواهد شد و لكن خاطر جمع داريد زيرا
كه من بر جهان غالب شدهام.» عیسا براي خود دعا ميكند عیسا چون اين را گفت، چشمان خود را به
طرف آسمان بلند كرده، گفت: «اي پدر ساعت رسيده است. پسر خود را جلال
بده تا پسرت نيز تو را جلال دهد. همچنان كه او را بر هر بشري قدرت دادهاي
تا هر چه بدو دادهاي به آنها حيات جاوداني بخشد و حيات جاوداني اين است
كه تو را خداي واحِد حقيقي و عیسا مسيح را كه فرستادي بشناسند. من بر روي
زمين تو را جلال دادم و كاري را كه به من سپردي تا بكنم، به كمال
رسانيدم. و الا´ن تو اي پدر مرا نزد خود جلال ده، به همان جلالي كه قبل
از آفرينش جهان نزد تو داشتم. عیسا براي شاگردان خود
دعا ميكند «اسم تو را به آن مردماني كه از جهان
به من عطا كردي ظاهر ساختم. از آنِ تو بودند و ايشان را به من دادي و
كلام تو را نگاه داشتند. و الا´ن دانستند آن چه به من دادهاي از نزد تو
ميباشد. زيرا كلامي را كه به من سپردي، بديشان سپردم و ايشان
قبول كردند و از روي يقين دانستند كه از نزد تو بيرون آمدم و ايمان
آوردند كه تو مرا فرستادي. من به جهت اينها سؤال ميكنم و براي جهان
سؤال نميكنم، بلكه از براي كساني كه به من دادهاي، زيرا كه از آنِ
تو ميباشند. و آن چه ازآنِ من است از آنِ تو است و آن چه از آنِ تو است از
آنِ من است و در آنها جلال يافتهام. بعد از اين در جهان نيستم امّا
اينها در جهان هستند و من نزد تو ميآيم. اي پدر قدّوس اينها را كه به من
دادهاي، به اسم خود نگاه دار تا يكي باشند چنآن که ما هستيم. مادامي
كه با ايشان در جهان بودم، من ايشان را به اسم تو نگاه داشتم، و هر كس
را كه به من دادهاي حفظ نمودم كه يكي از ايشان هلاك نشد، مگر پسرِ
هلاكت تا كتاب تمام شود. و امّا الا´ن نزد تو ميآيم و اين را در جهان ميگويم
تا خوشي مرا در خود كامل داشته باشند. من كلام تو را به ايشان دادم و
جهان ايشان را دشمن داشت زيرا كه از جهان نيستند، همچنان كه من نيز از
جهان نيستم. خواهش نميكنم كه ايشان را از جهان ببري، بلكه تا ايشان
را از شرير نگاه داري. ايشان از جهان نيستند چنآن که من از جهان نميباشم.
ايشان را به راستي خود تقديس نما. كلام تو راستي است. همچنان كه مرا در
جهان فرستادي، من نيز ايشان را در جهان فرستادم. و به جهت ايشان من
خود را تقديس ميكنم تا ايشان نيز در راستي، تقديس كرده شوند. عیسا براي
ايمانداران آينده دعا ميكند «و نه براي اينها فقط سؤال ميكنم،
بلكه براي آنها نيز كه بهوسيلهی كلام ايشان به من ايمان خواهند آورد.
تا همه يك گردند چنانكه تو اي پدر، در من هستي و من در تو، تا ايشان نيز
در ما يك باشند تا جهان ايمان آورد كه تو مرا فرستادي. من جلالي را كه
به من دادي به ايشان دادم تا يك باشند چنان كه ما يك هستيم. من در
ايشان و تو در من، تا در يكي كامل گردند و تا جهان بداند كه تو مرا
فرستادي و ايشان را محبّت نمودي چنان كه مرا محبّت نمودي. اي پدر ميخواهم
آناني كه به من دادهاي با من باشند در جايي كه من ميباشم تا جلال
مرا كه به من دادهاي ببينند، زيرا كه مرا پيش از بناي جهان محبّت
نمودي. اي پدر عادل، جهان تو را نشناخت، امّا من تو را شناختم؛ و اينها
شناختهاند كه تو مرا فرستادي. اسم تو را به ايشان شناسانيدم و خواهم
شناسانيد تا آن محبّتي كه به من نمودهاي در ايشان باشد و من نيز در
ايشان باشم.» دستگيري عیسا چون عیسا اين را گفت، با
شاگردانخود به آن طرف وادي قِدْرون رفت و در آنجا باغي بود كه
با شاگردان خود به آن در آمد. و يهودا كه تسليم كننده وي بود، آن موضع
را ميدانست، چون كه عیسا در آنجا با شاگردان خود بارها انجمن مينمود.
پس يهودا لشكريان و خادمان از نزد رؤساي كَهَنَه و فريسيان برداشته، با چراغها
و مشعلها و اسلحه به آنجا آمد. آنگاه عیسا با اينكه آگاه بود از
آنچه ميبايست بر او واقع شود بيرون آمده، به ايشان گفت: «كه را ميطلبيد؟»
به او جواب دادند: «عیسا ناصري
را!» عیسا بديشان گفت: «من هستم!» يهودا كه تسليم كننده او بود نيز با
ايشان ايستاده بود. پس چون بديشان گفت: «من هستم،» برگشته، بر زمين افتادند. او باز از ايشان سؤال كرد: «كه راميطلبيد؟»
گفتند: «عیسا ناصري را!» عیسا جواب داد: «به شما گفتم من
هستم! پس اگر مرا ميخواهيد، اينها را بگذاريد بروند!» تا آن سخني كه گفته
بود تمام گردد كه «از آناني كه به من دادهاي يكي را گُم نكردهام.» آنگاه شمعون پطرس شمشيري را كه داشت
كشيده، به غلام رئيس كَهَنَه كه ملوك نام داشت زده، گوش راستش را
بريد. عیسا به پطرس گفت: «شمشير خود
را غلاف كن! آيا جامي را كه پدر به من داده است ننوشم؟» محاكمه در حضور حنا آنگاه سربازان و سرتيبان و خادمانِ
يهود، عیسا را گرفته، او را بستند. و اوّل او را نزد حنّا، پدر زن قيافا كه
در همان سال رئيس كَهَنَه بود، آوردند. و قيافا همان بود كه به يهود
اشاره كرده بود كه «بهتر است يك شخص در راه قوم بميرد.» امّا شمعون پتروس و شاگردي ديگر از عقب
عیسا روانه شدند و چون آن شاگرد نزد رئيس كَهَنَه معروف بود، با عیسا داخل
خانه رئيس كَهَنَه شد. امّا پتروس بيرونِ در ايستاده بود. پس آن شاگرد
ديگر كه آشناي رئيس كَهَنَه بود، بيرون آمده، با دربان گفتگو كرد و پتروس
را به اندرون برد. آنگاه آن كنيزي كه دربان بود، به پتروس گفت: «آيا
تو نيز از شاگردان اين شخص نيستي؟» گفت: «نيستم!» غلامان و خدّام آتش افروخته، ايستاده
بودند و خود را گرم ميكردند چونكه هوا سرد بود؛ و پتروس نيز با ايشان خود
را گرم ميكرد. پس رئيس كَهَنَه از عیسا درباره
شاگردان وتعليم او پرسيد. عیسا به او جواب داد كه «من به جهان
آشكارا سخن گفتهام. من هر وقت در كنيسه و در هيكل، جايي كه همه
يهوديان پيوسته جمع ميشدند، تعليم ميدادم و در خفا چيزي نگفتهام! چرا
از من سؤال ميكني؟ از كساني كه شنيدهاند بپرس كه چه چيز بديشان گفتم!
اينك ايشان ميدانند آن چه من گفتم!» چون اين را گفت، يكي از خادمان كه
در آنجا ايستاده بود، تپآنچه بر عیسا زده، گفت: «آيا به رئيس كَهَنَه
چنين جواب ميدهي؟» عیسا بدو جواب داد: «اگر بد گفتم، به
بدي شهادت ده؛ و اگر خوب، براي چه مرا ميزني؟» پس حنّا او را بسته، به نزد قيافا رئيس
كَهَنَه فرستاد. انكار پتروس و شمعون پتروس ايستاده، خود را گرم ميكرد.
بعضي بدو گفتند: «آيا تو نيز از شاگردان او نيستي؟» او انكار كرده، گفت:
«نيستم!» پس يكي از غلامان رئيس كَهَنَه كه از خويشان آن كس بود كه
پتروس گوشش را بريده بود، گفت: «مگر من تو را با او در باغ نديدم؟» پتروس
باز انكار كرد كه در حال خروس بانگ زد. محاكمه در حضور پيلاطس بعد عیسا را از نزد قيافا به ديوانخانه
آوردند و صبح بود و ايشان داخل ديوانخانه نشدند مبادا نجس بشوند بلكه تا
فِصَح را بخورند. پس پيلاطُس به نزد ايشان بيرون آمده، گفت:«چه دعوي
بر اين شخص داريد؟» در جواب او گفتند: «اگر او بدكار نميبود،
به تو تسليم نميكرديم.» پيلاطُس بديشان گفت: «شما او را بگيريد
و موافق شريعت خود بر او حكم نماييد.» يهوديان به وي گفتند: «بر ما جايز نيست
كه كسي را بكُشيم.» تا قول عیسا تمام گردد كه گفته بود،
اشاره به آن قسم موت كه بايد بميرد. پس پيلاطُس باز داخل ديوانخانه شد و
عیسا را طلبيده، به او گفت: «آيا تو پادشاه يهود هستي؟» عیسا به او جواب داد: «آيا تو اين را
از خود ميگويي يا ديگران درباره من به تو گفتند؟» پيلاطُس جواب داد: «مگر من يهود هستم؟
اُمّت تو و رؤساي كَهَنَه تو را به من تسليم كردند. چه كردهاي؟» عیسا جواب داد كه «پادشاهي من از اين
جهان نيست. اگر پادشاهي من از اين جهان ميبود، خدّام من جنگ ميكردند
تا به يهود تسليم نشوم. ليكن اكنون پادشاهي من از اين جهان نيست.» پيلاطس به او گفت: «مگر تو پادشاه
هستي؟» عیسا جواب داد: «تو ميگويي كه من
پادشاه هستم. از اين جهت من متولّد شدم و به جهت اين در جهان آمدم تا
به راستي شهادت دهم، و هر كه از راستي است سخن مرا ميشنود.» پيلاطُس به او گفت: «راستي چيست؟» چون اين را بگفت، باز به نزد يهوديان
بيرون شده، به ايشان گفت: «من در اين شخص هيچ عيبي نيافتم.و قانون
شما اين است كه در عيد فِصَح به جهت شما يك نفر آزاد كنم. پس آيا ميخواهيد
به جهت شما پادشاه يهود را آزاد كنم؟» باز همه فرياد برآورده، گفتند: «او را
نـي بلكه برْاَبّا را.» و براَبّا دزد بود. صدور حكم مصلوب شدن پس پيلاطُس عیسا را گرفته،
تازيانه زد. و لشكريان تاجي از خار بافته بر سرش گذاردند و جامه ارغواني
بدو پوشانيدند و ميگفتند: «سلام اي پادشاه يهود!» و تپانچه بدو ميزدند.
باز پيلاطُس بيرون آمده، به ايشان گفت: «اينك او را نزد شما بيرون آوردم
تا بدانيد كه در او هيچ عيبي نيافتم.» آنگاه عیسا با تاجي از خار و
لباس ارغواني بيرون آمد. پيلاطُس بديشان گفت: «اينك آن انسان.» و چون
رؤساي كَهَنَه و خدّام او را ديدند، فرياد برآورده، گفتند: «صليبش كن!
صليبش كن!» پيلاطس بديشان گفت: «شما او را گرفته، مصلوبش سازيد زيرا كه
من در او عيبي نيافتم.» يهوديان بدو جواب دادند كه «ما شريعتي داريم و
موافق شريعت ما واجب است كه بميرد زيرا خود را پسر خدا ساخته است.» پس چون پيلاطُس اين را شنيد، خوف بر
او زياده مستولي گشت. باز داخل ديوانخانه شده، به عیسا گفت: «تو
از كجايي؟» امّا عیسا بدو هيچ جواب نداد. پيلاطُس بدو گفت: «آيا به
من سخن نميگويي؟ نميداني كه قدرت دارم تو را صليب كنم و قدرت دارم
آزادت نمايم؟» عیسا جواب داد: «هيچ قدرت بر من
نميداشتي اگر از بالا به تو داده نميشد. از اين جهت آن كس كه مرا به
تو تسليم كرد، گناه بزرگتر دارد.» آن وقت پيلاطُس خواست او را آزاد نمايد،
ليكن يهوديان فرياد برآورده، ميگفتند كه «اگر اين شخص را رها كني، دوست
قيصر نيستي. هر كه خود را پادشاه سازد، برخلاف قيصر سخن گويد.» پس چون پيلاطُس اين را شنيد،
عیسا را بيرون آورده، بر مسند حكومت، در موضعي كه به بلاط و به
عبراني جبّاتا گفته ميشد، نشست. و وقت تهيّه فِصَح و قريب به ساعت ششم
بود. پس به يهوديان گفت: «اينك پادشاه شما.» ايشان فرياد زدند: «او را بردار، بردار!
صليبش كن!» پيلاطس به ايشان گفت: «آيا پادشاه
شما را مصلوب كنم؟» رؤساي كَهَنَه جواب دادند كه «غير از
قيصر پادشاهي نداريم!» آنگاه او را بديشان تسليم كرد تا
مصلوب شود. پس عیسا را گرفته بردنـد و صليب خـود را برداشته، بيرون
رفت به موضعي كه به جُمجُمه مسمّي' بـود و به عبرانـي آن را جُلجُتـا
ميگفتند. مصلوب شدن عیسا او را در آن جا صليب نمودند و دو نفر
ديگر را از اين طرف و آن طرف و عیسا را در ميان. و پيلاطس
تقصيرنامهاي نوشته، بر صليب گذارد؛ و نوشته اين بود: «عیسا ناصري
پادشاه يهود.» اين تقصير نامه را بسياري از يهود
خواندند، زيرا آن مكاني كه عیسا را صليب كردند، نزديك شهر بود و آن
را به زبان عبراني و يوناني و لاتيني نوشته بودند. پس رؤساي كَهَنَهی
يهود به پيلاطس گفتند: «منويس پادشاه يهود، بلكه كه او گفت منم پادشاه
يهود.» پيلاطس جواب داد: «آنچه نوشتم، نوشتم.» پس لشكريان چون عیسا را صليب
كردند، جامههاي او را برداشته، چهار قسمت كردند، هر سپاهي را يك قسمت؛ و
پيراهن را نيز، امّا پيراهن درز نداشت، بلكه تماماً ازبالا بافته شده
بود. پس به يكديگر گفتند: «اين را پاره نكنيم، بلكه قرعه بر آن
بيندازيم تا از آنِ كِه شود.» تا تمام گردد كتاب كه ميگويد: «در ميان خود
جامههاي مرا تقسيم كردند و بر لباس من قرعه افكندند.» پس لشكريان چنين
كردند و پاي صليب عیسا ، مادر او و خواهر مادرش، مريم زن كَلوُپا و مريم
مَجْدَلِيّه ايستاده بودند. چون عیسا مادر خود را با آن شاگردي كه
دوست ميداشت ايستاده ديد، به مادر خود گفت: «اي زن، اينك پسر تو.» و به
آن شاگرد گفت: «اينك مادر تو.» و در همان ساعت آن شاگرد او را به خانهی
خود برد. جان سپردن عیسا و بعد چون عیسا ديد كه همه چيز
به انجام رسيده است تا كتاب تمام شود، گفت: «تشنهام.» در آنجا ظرفي پُر از سركه گذارده بود.
پس اسفنجي را از سركه پُر ساخته و بر زوفا گذارده، نزديك دهان او بردند.
چون عیسا سركه را گرفت، گفت: «تمام شد.» و سر خود را پايين آورده،
جان بداد. پس يهوديان تا بدنها در روز سَبَّت بر
صليب نماند، چون كه روز تهيّه بود و آن سَبَّت، روز بزرگ بود، از پيلاطس
درخواست كردند كهساق پاهاي ايشان را بشكنند و پايين بياورند. آنگاه
لشكريان آمدند و ساقهاي آن اوّل و ديگري را كه با او صليب شده بودند،
شكستند. امّا چون نزد عیسا آمدند و ديدند كه پيش از آن مرده است،
ساقهاي او را نشكستند. لكن يكي از لشكريان به پهلوي او نيزهاي زد كه
در آن ساعت خون و آب بيرون آمد. آن كسي كه ديد شهادت داد و شهادت او
راست است و او ميداند كه راست ميگويد تا شما نيز ايمان آوريد. زيرا كه
اين واقع شد تا كتاب تمام شود كه ميگويد: «استخواني از او شكسته نخواهد
شد.» و باز كتاب ديگر ميگويد: «آن كسي را كه نيزه زدند خواهند نگريست.» تدفين عیسا و بعد از اين، يوسف كه از اهل رامه و
شاگرد عیسا بود، ليكن مخفي بود بهسبب ترس يهود، از پيلاطس خواهش
كرد كه جسد عیسا را بردارد. پيلاطس اِذن داد. پس آمده، بدن عیسا
را برداشت و نيقوديموس نيز كه اوّل در شب نزد عیسا آمده بود، مُرِّ
مخلوط با عود قريب به صد رطل با خود آورد. آنگاه بدن عیسا را
برداشته، در كفن با حنوط به رسم تكفين يهود پيچيدند و در موضعي كه مصلوب
شد باغي بود و در باغ قبر تازهاي كه هرگز هيچكس در آن دفن نشده بود.
پس بهسبب تهيّهی يهود عیسا را در آنجا گذاردند، چونكه آن قبر
نزديك بود. قيام عیسا مسيح بامدادان در اوّل هفته، وقتي كه هنوز
تاريك بود، مريم مَجْدَليّه به سر قبر آمد و ديد كه سنگ از قبر برداشته
شده است. پس دوان دوان نزد شمعون پتروس و آن شاگرد ديگر كه عیسا
او را دوست ميداشت آمده، به ايشان گفت: «خداوند را از قبر بردهاند و نميدانيم
او را كجا گذاردهاند.» آنگاه پتروس و آن شاگرد ديگر بيرون
شده، به جانب قبر رفتند. هر دو با هم ميدويدند، امّا آن شاگردِ ديگر از
پتروس پيش افتاده، اوّل به قبر رسيد، و خم شده، كفن را گذاشته ديد
ليكن داخل نشد. بعد شمعون پترس نيز از عقب او آمد و
داخل قبرگشته، كفن را گذاشته ديد و دستمالي را كه بر سر او بود، نه با
كفن نهاده، بلكه در جاي علي'حده پيچيده. پس آن شاگرد ديگر كه اوّل به سر قبر
آمده بود نيز داخل شده، ديد و ايمان آورد. زيرا هنوز كتاب را نفهميده
بودند كه بايد او از مردهگان برخيزد. پس آن دو شاگرد به مكان خود
برگشتند.
عیسا به مريم مجدليه
ظاهر ميشود امّا مريم بيرون قبر، گريان ايستاده
بود و چون ميگريست بهسوي قبر خم شده، دو فرشته را كه لباس سفيد در بر
داشتند، يكي به طرف سر و ديگري به جانب قدم، در جايي كه بدن عیسا
گذارده بود، نشسته ديد. ايشان بدو گفتند: «اي زن براي چه گرياني؟» بديشان گفت: «خداوندِ مرا بردهاند و
نميدانم او را كجا گذاردهاند.» چون اين را گفت به عقب ملتفت شده،
عیسا را ايستاده ديد ليكن نشناخت كهعیسا است. عیسا بدو گفت: «اي زن براي چه گرياني؟
كه را ميطلبي؟» چون او گمان كرد كه باغبان است، بدو
گفت: «اي آقا اگر تو او را برداشتهاي، به من بگو او را كجا گذاردهاي تا
من او را بردارم.» عیسا بدو گفت: «اي مريم!» او برگشته، گفت: «ربوني (يعني اي
معلّم).» عیسا بدو گفت: «مرا لمس مكن زيرا كه
هنوز نزد پدر خود بالا نرفتهام و ليكن نزد برادران من رفته، به ايشان
بگو كه نزد پدر خود و پدر شما و خداي خود و خداي شما ميروم.» مريم مَجْدليّه آمده، شاگردان را خبر
داد كه «خداوند را ديدم و به من چنين گفت.» ظاهر شدن بر شاگردان
و در شامِ همان روز كه يكشنبه بود،
هنگامي كه درها بسته بود، جايي كه شاگردان بهسبب ترس يهود جمع بودند،
ناگاه عیسا آمده، در ميان ايستاد و بديشان گفت: «سلام بر شما باد!» و چون اين را گفت، دستها و پهلوي خود
را به ايشان نشان داد و شاگردان چون خداوند را ديدند، شاد گشتند. باز عیسا
به ايشان گفت: «سلام بر شما باد. چنآن که پدر مرا فرستاد، من نيز
شما را ميفرستم.» و چون اين را گفت، دميد و به ايشان گفت: «روحالقدس
را بيابيد. گناهان آناني را كه آمرزيديد، براي ايشان آمرزيده شد و آناني
را كه بستيد، بسته شد.» عیسا بر شاگردان منجمله
بر توما ظاهر ميشود امّا توما كه يكي از آن دوازده بود و
او راتوأم ميگفتند، وقتي كه عیسا آمد با ايشان نبود. پس شاگردان ديگر بدو
گفتند: «خداوند را ديدهايم.» بديشان گفت: «تا در دو دستش جاي ميخها
را نبينم و انگشت خود را در جاي ميخها نگذارم و دست خود را بر پهلويش ننهم،
ايمان نخواهم آورد.» بعد از هشت روز باز شاگردان با توما در خانهاي
جمع بودند و درها بسته بود كه ناگاه عیسا آمد و در ميان ايستاده، گفت:
«سلام بر شما باد!» پس به توما گفت: «انگشت خود را به این جا بياور و
دستهاي مرا ببين و دست خود را بياور و بر پهلوي من بگذار و بيايمان مباش
بلكه ايمان دار.» توما در جواب وي گفت: «اي خداوند من
و اي خداي من.» عیسا گفت: «اي توما، بعد از ديدنم ايمان آوردي؟ خوشابحال
آناني كه نديده ايمان آورند.» و عیسا معجزاتِ ديگرِ بسيار نزد شاگردان
نمود كه در اين كتاب نوشته نشد. ليكن اين قدر نوشته شد تا ايمان آوريد
كه عیسا، مسيح و پسر خـدا است و تا ايمـان آورده، به اسم او حيات يابيد. عیسا بر شاگردان به
هنگام ماهيگيري ظاهر ميشود بعد از آن عیسا باز خود را در كنارهی
درياي طبريّه، به شاگردان ظاهر ساخت و بر اينطور نمودار گشت: شمعون پتروس
و توماي معروف به توأم و نَتَنائيل كه از قاناي جليل بود و دو پسر
زِبِدي و دو نفر ديگر از شاگردان او جمع بودند. شمعون پتروس به ايشان گفت:«ميروم
تا صيد ماهي كنم.» به او گفتند: «مانيز با تو ميآييم.» پس بيرون آمده، به كشتي سوار شدند و
در آن شب چيزي نگرفتند. و چون صبح شد، عیسا بر ساحل ايستاده
بود ليكن شاگردان ندانستند كه عیسا است. عیسا بديشان گفت: «اي بچهها نزد شما
خوراكي هست؟» به او جواب دادند كه «ني.» بديشان گفت: «دام را به طرف راست
كشتي بيندازيد كه خواهيد يافت.» پس انداختند و از كثرت ماهي نتوانستند
آن را بكشند. پس آن شاگردي كه عیسا او را محبّت مينمود به پتروس گفت:
«خداوند است.» چون شمعون پتروس شنيد كه خداوند است،
جامهی خود را به خويشتن پيچيد چون كه برهنه بود و خود را در دريا انداخت.
امّا شاگردان ديگر در زورق آمدند زيرا از خشكي دور نبودند، مگر قريب به
دويست ذراع و دام ماهي را ميكشيدند. پس چون به خشكي آمدند، آتشي افروخته
و ماهي بر آن گذارده و نان ديدند. عیسا بديشان گفت: «از ماهياي كه
الا´ن گرفتهايد، بياوريد.» پس شمعون پتروس رفت و دام را بر زمين
كشيد، پُر از صد و پنجاه و سه ماهي بزرگ و با وجودي كه اينقدر بود، دام
پاره نشد. عیسا بديشان گفت: «بياييد بخوريد.» ولي احدي از شاگردان جرأت
نكرد كه از او بپرسد «تو كيستي»، زيرا ميدانستند كه خداوند است. آنگاه
عیسا آمد و نان را گرفته، بديشان داد و همچنين ماهي را. و اين مرتبه سوم بود كه عیسا بعد از
برخاستن از مردگان، خود را به شاگردان ظاهر كرد. گفتگوي عیسا با پتروس |