|
|
|
|
|
|
تقاصطلبی نوستالژیک
پیوندها
وحید گل بهاری
|
|
از این جا می توانید نسخه ی پی دی اف را
بگیرید! ایلوئی، ایلوئی، لَما سبقتنی؟
ور، ورد، ورد. wer, werd, word ور زدن، وردیدن، وُرداندن.
شاید برای کسی پرسش شده باشد که پاره پوره هایی که این پیلهور پرت پی هم میآورد برای چیست؟ همان برشهایی که از سه کتاب آل ابراهیم آورده میشود. ــ خُب هر کس طالب است به سرچشمه میرود. ــ کسی گردنه نبسته است. اینجا گاهی دُرد جست جو آورده میشود. دُرد و دُردانه. اما خر را خیار باید و قسیل تر. یا شاید تپاندن دانهای شن به زیر پوشش این، یا مایهی شُرب و خمرهی آن شدن؟
راهی به پیمانه میزنیم: ــ مست؟ باش، نباش، آزادی. همینقدر به هوش باش که کلید به در خانهی همسایه نیندازی که های دزد های دزدش را بلند کنی. بیشتر به چرا میرویم.
ــ پایان سر بالایی است که میتوانی سر بلند کنی و ببینی، سربلند ببینی، سر بلند ببینی. پایان سربالایی هم تا جایی که در نگاه من است کسی ننشسته است. بر چراگاه کتابهای خدا میرویم. کتابهای آل ابراهیم.
پرسهای در دنیای یههوه، تا الله. عالم امروزهی جهان، جهان امروزه را فرهنگی میزند که من کتاب او را ناخوانده تحریف شده میدانم. کدام مسلمان است که بداند نشان اولین کیری که خدا به موسا زد کجای عهد عتیق نشسته است؟
ــ کی میتوانست خیال کند که میشود داوود را با آن همه ماهیچههای پیچپیچ... کار به قامت کیر در برابر آن دار نداریم، داوود را، همین، ختنه نکرده در جایگاه نماز نشاند با آنهمه چین و واچین که بر قلفهاش نهاده بود... نه راه کمی است. کمی درنگ. سل. سلانه. سلانه سلانه. بدان که آدم خدا را از باغ عدن که بر خاک بود بیرون کرد و کار زمین عدن را پیش رویش گذاشت. با زمینی که خار برمیآورد و عرق پیشانی حد نان را نمیزند: بریز، بریز، بریز... با همه احوال اما حواساش بود که مبادا خواجه باز میل بالا کند و خیال بازگشت به سرش بزند. سنجیده بود که باز از کجا میتواند برگرددد و موس موس کند. راه بر بازگشت آدم بسته بود: آمدی؟ اوکی؟ سیر کن سریع برو!
ــ داستانواره میرویم از میان سه کتاب حق. گرچه باشد که در میان کتابها کتابی باشد که باب دل نرود. در سفرهایم میان همین سه کتاب به داستانی رسیدهام. داستانی که از کف دست آمده است، دستآموز است. آمدهام برای خودم خدا را گرفتهام. خدا از آن حال و حوصله و شر و شور جوانی، جایی که هی یادش میرود که خدا است و موسا را به بازی میکشد تا به خدای عیسا که کلک کم است، کیر میزند. آن هم کجا...؟ ــ ایلوئی، ایلوئی، لما سبقتنی؟ ایلو، الو، ال، الوهیم، الوزیم همه به گونهای یادآور نام خدای یکتا در خاورمیانهاند. ال و بهال و هرچه ال تا به این برسیم که الله است: ال اله!
ــ آه، الاهی، پدر، خدایا، خدایا، خدایا چرا رهایم کردی؟ این مگر آخرین حرف مسیحا نیست؟ این حرف یک آدم کیر خورده، قال مانده نیست؟ سر بوده است و سالار او را رانده است تا جایی که در یابی: ــ برصلیبی و بر صبایت نمیبرند. تویی و دم، نفس، همان که در طلباش گُند به لب رساندهای و نمیرسد.
محمد هیچ با خدا سر و کار ندارد. سر و کارش با فرشتهی جبرئیل است و بس!
ــ برو بالا من هوایات را دارم. داستان سر است و سر داستان را دوانده است به دقیانوس: این نبوده است که پاک ول کند. گاهی از پستوی خانه درآمده و راه در را نشان داده است. همان که کور بود. دوری سرباخته رفته باشی میدانی حرف من از کدام تیغ است و بر کدام تیغه مینشیند، کجا نشانه میشود، کجا نشانه میرود؟ در سایه بروی و به داستانی برسی: بی دست، بی دسته! ــ بیا!
میدانیم که موسا به آن زمین وعدهای، که در جویهایش شیر و شهد و آب زلال میگذرد نرسید. اما آن را دید. جان موسا را جایی گرفت که زمین وعدهای را میدید و داستانش این بود: قرار این شده بود که موسا دل و هارون زبان خدا بروند به مصر و قوم را ببرند به زمین وعدهای: زمینی که در نهرهایش شیر و شهد و آب روان جاری است.
هارون میان راه مرد. به زمین وعدهای نرسید. داستان هارون نیست. هارون به کوه دوری در راه مرد. موسا ولی چه شد؟ او که آن همه بیچارهگی کشیده بود به زمین وعدهای رسید یا نرسید؟
برگ آخر عهد عتیق است و باز میشود به کتاب عیسا. کتاب پیروان عیسا. حساب کن: متی و مورقس و یوحنا و آن جماعت کی و کی نشستهاند و هریک از گوشهای روایت را میآورد که دیده ـ در خیال تنیده چه بوده است، تا داستان پدر، پسر، روحالله چه بوده است. پسری که گیر کرده است در جایی که نه میتواند خاک را رها کند، نه دلاش از بابت جاودانهگی در افلاک محکم است. آن راوی یکگانهی عهد عتیق که همسنگ خدا است، به راویاکهای زاری به عهد جدید میرسد که سخت میتوانی حرفاش را تاب بیاوری و یکی دوبار برای شاشیدن بلند نشوی. جایی که هرکس تلاش کرده از گوشهای چهرهی عیسای رفته را نشان دهد. راوی حضوری همراه خدا و همزاد او نیست. که ببیند و درجا گزارش کند، از پیش چشم، این در رو، در راه. جهان موسا آب و خاک است و آبادی از آب و باد میآید، نمیپاید. روزها شمردنیاند. خاک و باران و خواری کمتر و از این چیزها. اما آرام آرام ترنای مادر دهر به نم واپسین میکشد، نای آخرین، چشمی که بتواند با نور بازی کند. دست کم برای جلوه دادن سر آبی، سرابی و راندن قوم به پیش که: آب، بیشه، رو به رو، نگاه... برو!
«در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود. همان در آغاز نزد خدا بود. همه چیز به واسطهی او آفریده شد و به غیر از او چیزی از موجودات هست نشد. در او حیات بود و حیات نور انسان بود. و نور در تاریکی میدرخشید و تاریکی آن را درنیافت.
شخصی از جانب خدا فرستاده شد که ناماش یحیا بود و او برای شهادت آمد تا بر نور شهادت دهد، تا همه به وسیلهی او ایمان آورند. او آن نور نبود بلکه آمده بود تا بر آن نور شهادت دهد تا همه به وسیلهی او ایمان آورند. او آن نور نبود بلکه آمده تا بر نور شهادت دهد. آن نور حقیقی که هر انسان را نورانی میکند و در جهان آمدنی بود. او در جهان بود و جهان به واسطهی او آفریده شد و جهان او را نشناخت. به نزد خویشهای خاص خود آمد و خویشهایش او را نپذیرفتند. و اما به آن کسهایی که او را قبول کردند قدرت داد تا بچههای خدا شوند، یعنی به هرکه به نام او ایمان آورد. که نه از خون و نه از خواهش تن و نه از خواهش مردم بودند، بلکه از خدا زاده شدند.
و کلمه پیکر گرفت و میان ما گردید، پر از فیض و راستی و جلال. او را دیدیم. جلالی شایستهی پسر یگانهی پدر. و یحیا بر او شهادت داد و ندا کرد و گفت: این است آن که دربارهی او گفتم. آنکه بعد از من میآید پیش از من شده است. زیرا که بر من مقدم بود. از پُری او ما جمله بهره گرفتیم، فیض از پس فیض و از فیض او پُر شدیم و جلال او را دیدیم. زیرا شریعت به وسیلهی موسا عطا شد اما فیض و راستی به وسیلهی عیسا مسیح رسید. خدا را هرگز کسی ندیده است. پسر یگانهای که در آغوش پدر است، همان او را ظاهر کرد.
این است شهادت یحیا در وقتی که یهودیها از اورشلیم کاهنها و لاویها را فرستادند تا از او بپرسند که: تو کیستی؟ که معترف شد و انکار نکرد بلکه اقرار کرد که من مسیح نیستم. آنگاه پرسیدند: پس چه؟ الیاسی؟ گفت: نیستم. ــ آیا تو آن نبی هستی؟ گفت: نی. گفتند: پس کی هستی؟ بگو تا به آن کسهایی که ما را فرستادهاند پاسخ ببریم. دربارهی خود چه میگویی؟ گفت: من صدای نداکننده در بیابانام که: راه خدا را راست کنید چنان که اشعیای نبی میگفت.
فرستادهگان ار فریسیان بودند. پس از او پرسدند: اگر تو مسیح و الیاس و آن نبی نیستی برای چه تعمید میدهی؟ گفت: ایشان را به آب تعمید میدهم. و در میان شما کسی ایستاده است که او را نمیشناسید. و او آن است که بعد از من میآید. اما پیش از من شده است. من لایق آن نیستم که بند نعلیناش را باز کنم. و این در بیت عبره که آن طرف اردن است، در جایی که یحیا تعمید میداد واقع شد.
در فردای آن روز که یحیا عیسا را دید که به سوی او میآید گفت: اینک برهی خدا که گناه از جهان برمیدارد. این است آن کس که من دربارهی او گفتم. که مردی بعد از من میآید که پیش از من شده است زیرا که بر من مقدم بود. من او را نشناختم اما تا او به اسرائیل ظاهر گردد برای همین من آمده بودم و به آب تعمید میدادم.
پس یحیا شهادت داده گفت: روح را دیدم که مثل کبوتری از آسمان نازل شد و بر او قرار گرفت. من او را نشناختم. لیکن او من را فرستاد تا به آب تعمید دهم. همان به من گفت: بر هر کس بینی که روح نازل شده و بر او قرار گرفت همان است او که به روحالقدس تعمید میدهد. و من دیدهام و شهادت میدهم که این است پسر خدا.»
اول بازی است. به عروسی خون برویم. عروسی جنون: «در روز سوم، در قانای جلیل عروسی بود و مادر عیسا به آنجا بود. عیسا و شاگردهایش را هم به عروسی دعوت کردند. چون شراب تمام شد، مادر عیسا به او گفت: شراب ندارند! عیسا گفت: ای زن، من را با تو چه کار است؟ ساعت من هنوز نرسیده است. مادرش به نوکرها گفت: هرچه به شما گوید بکنید! در آنجا شش قدح سنگی بر حسب تطهیر یهود نهاده بودند که هر یک گنجایش دو یا سه کیل را داشت. عیسا به ایشان گفت: قدحها را از آب پر کنید. پر کردند. لبریز. پس به ایشان گفت: بردارید و نزد رئیس مجلس ببرید. پس ببردند. چون رئیس مجلس آن آب را که شراب شده بود چشید، ندانست که از کجا است. لیکن نوکرهایی که آب را کشیده بودند میدانستند. رئیس مجلس داماد را خطاب کرده گفت: هر کسی شراب خوب را اول میآورد. چون مست شدند بدتر از آن را، لیکن تو شراب خوب را تا حال نگاه داشتی؟
و این اول معجزاتی است که از عیسا در قانای جلیل صادر گشت و جلال خود را ظاهر کرد. شاگردها به او ایمان آوردند و بعد از آن او با مادر و برادرها و شاگردهای خود به کفر ناحوم آمد و در آنجا ایامی کم ماندند.
چون عید فصح یهود نزدیک بود عیسا به اورشلیم رفت و در هیکل، فروشندههای گاو و گوسفند و کبوتر و صرافها را نشسته یافت. پس تازیانه از ریسمان ساخته همه را از هیکل بیرون راند، هم گوسفندها، هم گاوها و کبوتربازها و هم کبوترها... و نقدهای صرافها را ریخت و تختهای ایشان را واژگون کرد و به کبوترفروشها گفت: اینها را از اینجا بیرون برید و خانهی پدر من را خانهی تجارت نکنید. آنگاه شاگردهای او را یاد آمد که: مکتوب است که غیرت خانهی تو من را خورده است. پس یهودیها روی به او آورده گفتند: به ما چه علامت نمایی که این کارها را میکنی؟ عیسا گفت: این قدس را خراب کنید که در سه روز آن را برپا خواهید کرد. آنگاه یهودیها گفتند: در عرض چهل و شش سال این قدس را بنا کردهاند آیا تو در سه روز آن را برپا میکنی؟ لیکن او دربارهی قدس پیکر خود سخن میگفت.
پس وقتی که از مردهگان برخاست شاگردهایش او را به خاطر آمد که این را به ایشان گفته بود. آنگاه به کتاب و کلامی که عیسا گفته بود ایمان آوردند. هنگامی که در عید فصح در اورشلیم بود بسیاری چون معجزههایی را که از او صادر میشد دیدند به نام او ایمان آوردند. لیکن عیسا خویشتن را بر ایشان مؤتمن نکرد، زیرا که او همه را میشناخت. از آنجا که نیاز داشت که کسی که دربارهی انسان شهادت دهد، زیرا خود آنچه را که در انسان بود میدانست.»
این آخرین پاره، آخرین پارچهی بی دعوای عهد عتیق است که آدمی انتظار دارد از آن شتاب شلنگانداز موسا به نرمای بر صلیب شدن عیسا را تماشا میکند. با اینهمه این پاره بیشتر به آیات قتال محمد نزدیک است.
زیرا اینک آن روزی که مثل تنور مشتعل میباشد خواهد آمد و جمیع متکبران و جمیع بدکاران کاه خواهند بود و یههوه صبایوت میگوید آن روز که میآید ایشان را چونان خواهد سوزانید که نه ریشه برایشان باقی خواهد گذاشت، نه شاخه. اما شما که از نام من میترسید: آفتاب عدالت طلوع خواهد کرد و بر بالهای وی شفا خواهد بود و شما بیرون آمده مانند گوسالهی پرواری جست و خیز خواهید کرد. یههوه صبایوت میگوید: شریران را پایمال خواهید کرد زیرا در آن روز که من تعبیه کردهام ایشان زیر پایهای شما خاکستر خواهند بود. تورات بندهی من موسا را به یاد آورید و آن همه امر و نهی که در حوریب رفت. اینک من ایلیای نبی را قبل از رسیدن روز عظیم و مهیب خداوند نزد شما خواهم فرستاد. و او دل پدرها را به سوی پسرها و دل پسرها را به سوی پدرها برخواهد گردانید. مبادا بیایم و زمین را به لعنت بزنم.»
سفر کاروان خدا است. از موسا تا محمد، میان آل ابراهیم. از آن خدایی که در گفت و گوها گاهی به حرف موسا رفته بود، تا آن خدایی که عیسا را سر بزنگاه قال گذاشت تا به الله برسد. خدایی که هیچگاه حوصله نکرد و نخواست با محمد رو به رو شود. او که با موسا آن بازیها را داشت، عیسا را سر دار آینطور قال گذاشت: ــ برو بالا من هستم... تا: ـ ایلوئی، ایلوئی، لمل سبقتنی؟ ــ آه، الاهی، الاهی، چرا رهایم کردی؟
حتا آن زمان که فرشتهی خدا موافق شد که بهشت را به محمد نشان دهند هم خدا نه آمد، نه نگاه کرد. فرشتهای را مأمور کرد بهشت را به او نشان دهند. نه خیر. فرق بود. آن که با محمد کشتی میگرفت خدا نبود، فرشتهی خدا بود و بیشتر دل و رودهی محمد را قلقلک میداد. و این به دورهی واسطهگری میرسد.
خدا فرشته ی خود را آفرید. دید که نیکو است. از فرشته فرشتهها رسیدند. و فرشتهها چندان زیاد شدند که جا بر آدمی تنگ آمد. و فرشتهها واسطهی آدمی با خدا شدند و خدا کنار گرفت. دوری هم بر زمین در حاشیهی حرم آمد اما یواش یواش فرشتهها به فکر بازگشت به جایی افتادند که از آن آمده بودند و کمکم بار کردند به عالم بالا و طولی نکشید که حرم که بود و نبود آن را پیش چشم نهاده بودند، نفس، آمدی شدی، زنده، زمین. تمام شد. دنیایی آمد که مرگ نداشت و این را فرشتهها در خیال مردم آوردند. در زمان موسا است و خدا. و موسا میداند که اهیه، حی، هو، هرچه هست او است. آن زنده، آن حی حاضر همیشه، هست، آن که جایش به کس ندادنی است. دو جاودانه در زیر یک چتر نمیشود. شوخی ندارد و نمیکند. منام و من: یههوه، الله! میداند که روزهایش را به شمارش دادهاند و جایی نیست که روز بیشماره دهند. آن دنیا؟ چیزی است که در خیال موسا نمیگنجید: موسا است و خدا و قوم. نه جن، نه شیطان، نه روح. آدمی است با خدا.
ــ زمین وعدهای پارهای از زمین خدا است، روی زمین، پیش پا و فرشتهها که هیچ، فرشته جایی میان جماعت موسا نداشت.
«و خدا به موسا گفت: من هستم، خدای پدرت، خدای ابراهیم و خدای اسحاق و خدای یعقوب. آنگاه موسا روی خود را پوشانید زیرا ترسید که به خدا بنگرد. خداوند گفت: هرآینه مصیبت قوم خود را که در مصر هستند دیدم و استغاثهی ایشان را از دست سرکاران ایشان شنیدم زیرا غمهای ایشان را میدانم. نزول کردم تا ایشان را از دست مصریها خلاصی دهم و ایشان را از آن زمین به زمین نیکو و وسیع برآورم. زمینی که به شیر و شهد جاری است، به مکان کنعانیان و حتیان و اموریان و فرزیان و حویان و یبوسان. و الآن اینک استغاثهی بنی اسرائیل نزد من رسیده است و ظلمی را که مصریها بر ایشان میکنند دیدهام. پس اکنون بیا تا تو را نزد فرعون بفرستم و قوم من بنی اسرائیل را از مصر بیرون آوری. موسا گفت: من کیستم که نزد فرعون بروم و بنی اسرائیل را از مصر بیرون آورم؟ گفت: البته با تو خواهم بود و علامتی که من تو را فرستادهام این باشد که چون قوم را بیرون آوردی خدا را بر این کوه عبادت خواهید کرد. موسا گفت: اینک چون من نزد بنی اسرائیل برسم و به ایشان گویم خدای پدران شما من را نزد شما فرستاده است و از من بپرسند که نام او چیست به ایشان چه بگویم؟ گفت: هستم آنکه هستم. به بنی اسرائیل چنین بگو: احیه، هستم من را نزد شما فرستاد. و خدا باز به موسا گفت: به بنی اسرائیل چنین بگو: یههوه، خدای پدران شما، خدای ابراهیم و خدای اسحاق و خدای یعقوب من را نزد شما فرستاده است. این است نام من تا ابدالآباد و این است یادگاری من نسل بعد از نسل. برو و مشایخ بنی اسرئیل را جمع کرده به ایشان بگو یههوه به من ظاهر شده گفت هرآینه از شما و از آنچه در مصر کردهاند تفقد کردهام و گفتم شما را از مصیبت مصر بیرون خواهم آورد به زمین کنعانیان، به زمینی که به شیر و شهد جاری است خواهم رساند. سخن تو را خواهند شنید.»
ــ هارون به سه نقطه: ــ جویدن آدامس برای فک لق زهر است!
«و خداوند به موسا گفت نزد فرعون برو و به وی بگو یهوه خدای عبرانیان چنین میگوید: ــ قوم من را رها کن تا مرا عبادت کنند. اگر تو از رهایی دادن ابا کنی و ایشان را بازنگاه داری من تمامی حدود تو را به وزغها مبتلا کنم. و نهر وزغها به کثرت پیدا نماید به حدی که برآمده به خانهات و خوابگاهات و بسترت و خانههای بندگانت و بر قومات و به تنورهایت و تغارهای خمیرت در خواهد آمد. بر تو و قوم تو و همهی بندهگان وزغها برخواهد آمد. و خداوند به موسا گفت: به هارون بگو: دست خود را با عصای خویش بر نهرها و جویها و دریاچهها دراز کن و وزغها را بر زمین مصر برآور. پس چون هارون دست خود را بر آبهای مصر دراز کرد وزغها برآمده زمین مصر را پوشانیدند. آنگاه فرعون موسا و هارون را خوانده گفت: نزد خداوند دعا کنید تا وزغها از من و قوم من دور کند. قوم را رها خواهم کرد تا برای خداوند قربانی گذرانند. موسا به فرعون گفت: وقتی را برای من معین فرما که برای تو و بندهگانت و قومات دعا کنم تا وزغها از تو و خانهات نابود شوند و فقط در نهرها بمانند. گفت: فردا. موسا گفت: موافق سخن تو خواهد شد تا بدانی که مثل یهوه خدای ما خدای دیگری نیست. وزغها از تو و خانهی بندهگانت و قومات دور خواهد شد و فقط در نهر باقی خواهند ماند.
و موسا و هارون از نزد فرعون بیرون آمدند و موسا در بارهی وزغهایی که بر فرعون فرستاده شده بود از خداوند استغاثه نمود. و خداوند موافق سخن موسا عمل کرد و وزغها در خانهها و در دهات و در صحراها مردند. و آنها را توده توده جمع کردند و زمین متعفن شد.»
در همین روزها است که مصریها قوم را، عبرانیها را، از کار خشتزنی و کار گل میکشند به این که قورباغههای گندیده و ورمکرده را در راه جمع کنند تا آمد و شد مردم میسر شود. و قوم شاکی شده است که: ــ موسا، بابا، خدات... هر روز خشتی میزدیم و با هزار منت کاهی گیر میآوردیم برای کاهگل. گوشت گاو اگر میسرمان نبود، باری، ماهی مفت بود. رسیده بود. به هرحال قوم قورباغههای مرده را از شهر فرعون بیرون ریختند و باز دل فرعون به رحم نیامد:
اما فرعون چون دید که آسایش پدید آمد دل خود را سخت کرد و به ایشان گوش نگرفت چنان که خداوند گفته بود. خداوند به موسا گفت: به هارون بگو که عصای خود را دراز کن و غبار زمین را بزن تا در تمامی سرزمین مصر پشهها بشود. پس چنین کردند و هارون دست خود را با عصای خویش دراز کرد و غبار زمین را زد و پشهها بر انسان و بهایم پدید آمد زیرا که تمامی غبار زمین در کل ارض مصر پشهها گردید. و جادوگران به افسونهای خود چنان کردند که تا پشهها بیرون آورند اما نتوانستند و پشهها بر انسان و بهایم پدید شد. و جادوگران گفتند این انگشت خداوند است. اما فرعون را دل سخت شد و به ایشان گوش نگرفت چنان که خداوند گفته بود.
و خداوند به موسا گفت بامدان برخاسته پیش روی فرعون بایست، آنک که از سوی آب بیرون میآید و او را بگو خداوند چنین میگوید: ــ قوم مرا رها کن تا مرا عبادت کند. اگر قوم من را رها نکنی همانا بر تو و بندهگانت و قومات و خانههایت به انواع مگسها فرستم . خانههای مصریها و زمینی که برآنند از انواع مگسها پر خواهد شد. در آن روز جوشن را که قوم من در آن ساکناند جدا سازم که در آنجا مگسی نباشد. تا بدانی که در میان این زمین یهوه هستم. و فرقی در میان قوم خود و قوم تو گذارم. فردا این علامت خواهد شد.
و خداوند چنین کرد و انواع مگسهای بسیار به خانهی فرعون و خانههای بندهگانش و به تمامی زمین مصر آمدند و زمین از مگسها ویران شد.
و فرعون موسا و هارون را بخواند و گفت: بروید و برای خدای خود قربانی در این زمین بگذرانید. موسا گفت: چنین کردن نشاید، زیرا آنچه مکروه مصریها است برای یهوه خدای خود ذبح میکنم. ــ کشتن گاو ــ اینک چون مکروه مصریها را پیش روی ایشان ذبح میکنم آیا ما را سنگسار نمیکنند؟ سفر سه روزه به صحرا برویم و برای یهوه خدای خود قربانی بگذرانیم چنان که به امر خواهد فرمود. فرعون گفت: من شما را رهایی خواهم داد تا برای یههوه خدای خود در صحرا قربانی بگذرانید لیکن بسیار دور نروید و برای من دعا کنید. موسا گفت: همانا من از حضورت بیرون میروم و نزد خداوند دعا میکنم و مگسها از فرعون و بندهگانش و قوماش فردا دور خواهند شد. اما زنهار فرعون بار دیگر حیله نکند که قوم را رهایی ندهد تا برای خداوند قربانی گذرانند. پس موسا از حضور فرعون بیرون شده نزد خداوند دعا کرد و خداوند موافق سخن موسا عمل کرد و مگسها را از فرعون و بندهگان و قوماش دور کرد که یکی باقی نماند. اما در این مرتبه نیز فرعون دل خود را سخت ساخته قوم را رهایی نداد.»
برگ آخر عهد عتیق است و باز میشود به کتاب عیسا. کتاب پیروان عیسا. جایی که هرکس تلاش کرده از گوشهای چهرهی عیسا را نشان دهد. با اینهمه این پاره بیشتر به آیات قتال محمد نزدیک است. آن پارهی واپسین عهد عتیق:
زیرا اینک آن روزی که مثل تنور مشتعل میباشد خواهد آمد و جمیع متکبران و جمیع بدکاران کاه خواهند بود و یههوه صبایوت میگوید آن روز که میآید ایشان را چونان خواهد سوزانید که نه ریشه برایشان باقی خواهد گذاشت، نه شاخه. اما شما که از نام من میترسید: آفتاب عدالت طلوع خواهد کرد و بر بالهای وی شفا خواهد بود و شما بیرون آمده مانند گوسالهی پرواری جست و خیز خواهید کرد. یههوه صبایوت میگوید: شریران را پایمال خواهید کرد زیرا در آن روز که من تعبیه کردهام ایشان زیر پایهای شما خاکستر خواهند بود. تورات بندهی من موسا را به یاد آورید و آن همه امر و نهی که در حوریب رفت. اینک من ایلیای نبی را قبل از رسیدن روز عظیم و مهیب خداوند نزد شما خواهم فرستاد. و او دل پدرها را به سوی پسرها و دل پسرها را به سوی پدرها برخواهد گردانید. مبادا بیایم و زمین را به لعنت بزنم!
سفر کاروان خدا است. از موسا تا محمد، میان آل ابراهیم. از آن خدایی که در گفت و گوها گاهی به حرف موسا رفته بود، تا آن خدایی که عیسا را سر بزنگاه قال گذاشت تا به الله برسد. خدایی که هیچگاه حوصله نکرد و نخواست با محمد رو به رو شود. او که با موسا آن بازیها را داشت، عیسا را سر دار آینطور قال گذاشت: ــ برو بالا من هستم... تا: ــ آه، پدر، پدر، چرا رهایم کردی؟
حتا آن زمان که فرشتهی خدا موافق شد که بهشت را به محمد نشان دهند هم خدا نه آمد، نه نگاه کرد. فرشتهای را مأمور کرد بهشت را به او نشان دهند. نه خیر. فرق بود. آن که با محمد کشتی میگرفت خدا نبود، فرشتهی خدا بود و بیشتر دل و رودهی محمد را قلقلک میداد. و این به دورهی واسطهگری میرسد، دور یا ایهالمدثر قُم فانظر!
خدا فرشته ی خود را آفرید. دید که نیکو است. از فرشته فرشتهها رسیدند. و فرشتهها چندان زیاد شدند که جا بر آدمی تنگ آمد. و فرشتهها واسطهی آدمی با خدا شدند و خدا کنار گرفت. دوری هم بر زمین در حاشیهی حرم آمد اما یواش یواش فرشتهها به فکر بازگشت به جایی شدند که از آن آمده بودند و کمکم بار کردند و طولی نکشید که حرم که بود و نبود آن را پیش چشم نهاده بودند، نفس، آمدی شدی. زندهای؟ زمین! به دنیایی رسید که مرگ نداشت. جهان همیشه، آن هست بی نههست، را فرشتهها در خیال مردم آوردند. در زمان موسا، موسا است و خدا. و موسا میداند که اهیه، حیه، حی، هو، هرچه هست او است. او که زنده است و هست و هستی نارونده را در کنار خود تاب نمیآورد. سایهی من به در این میان به چه گوز؟ پیامبر عهد عتیق میداند که روزهایش را به شمارش دادهاند و جایی نیست که روزها را بیشماره دهند. ــ آن دنیا؟ چیزی است که در خیال موسا نمیگنجید.
ــ زمین وعدهای پارهای از زمین است، روی زمین، پیش پا و فرشتهها که هیچ، فرشته جایی میان جماعت موسا نداشت. تنها فرشته فرشتهی خدا بود و او خود خدا بود، خداوند خدا:
« و اما موسا گلهی پدرزن خود یثرون کاهن مدیان را شبانی میکرد و گله را بدان طرف صحرا راند و به حوریب که جبلالله باشد آمد. و فرشتهی خداوند در شعلهی آتش از میان بوتهای بر وی ظاهر شد. چون نگریست دید که: اینک آن بوته به آتش مشتعل است اما سوخته نمیشود. موسا گفت اکنون بدان طرف شوم و این امر غریب را ببینم که چرا بوته سوخته نمیشود. چون خداوند دید که موسا بدانسو میشود از میان بوته به وی ندا در داد و گفت: ای موسا، ای موسا. گفت: لبیک. گفت: بدان جا نزدیک نیا، نعلین خود را از پاهایت بیرون کن زیرا مکانی که در آن ایستادهای زمین مقدس است. و گفت: من هستم، خدای پدرت، خدای ابراهیم و خدای اسحاق و خدای یعقوب. آنگاه موسا روی خود را پوشید، زیرا ترسید به خدا بنگرد. خداوند گفت: هرآینه مصیبت قوم خود در مصر را دیدم و استغاثهی ایشان را از سرکاران ایشان شنیدم زیرا غمهای ایشان را میدانم. نزول کردم تا ایشان را از دست مصریها خلاصی دهم و ایشان را از آن زمین به زمین نیکو و وسیع برآورم، به زمینی که به شیر و شهد جاریاست، به مکان کنعانیان و حتیان و آموریان و فرزیان و یبوسیان. اینک استغاثهی بنی اسراییل نزد من رسیده است و ظلمی را که مصریها بر ایشان میکنند دیدهام. پس اکنون بیا تا تو را نزد فرعون بفرستم و قوم من بنی اسراییل را از مصر بیرون آوری. موسا گفت: من کیستم که نزد فرعون بروم و بنی اسراییل را از مصر بیرون آورم؟ گفت: البته با تو خواهم بود و علامتی که من تو را فرستادهام این باشد که چون قوم را از مصر بیرون آوردی خدا را بر این کوه عبادت خواهید کرد. موسا گفت: چون من نزد بنی اسراییل برسم و به ایشان گویم خدای پدرهای شما من را نزد شما فرستاده است از من بپرسند که نام او چیست به ایشان چه گویم؟ خدا به موسا گفت: هستم آنکه هستم. و خدا باز به موسا گفت: بگو احیه، (هستم)، من را نزد شما فرستاده است. و خدا باز به موسا گفت: به بنی اسراییل چنین بگو: یهوه خدای پدران شما، خدای ابراهیم و خدای اسحاق و خدای یعقوب مرا نزد شما فرستاده است. این است نام من تا ابدالآباد و این است یادگار من نسل بعد از نسل. برو و مشایخ بنی اسراییل را جمع کرده بگو یهوه خدای پدران شما به من ظاهر شده گفت هرآینه از شما و آنچه به شما در مصر کردهاند تفقد کردهام. و گفتم شما را از مصیبت مصر بیرون خواهم آورد و به زمین کنعانیان و حتیان و آموریان و فرزیان و حویان و یبوسان، به زمینی که به شیر و شهد جاری است خواهم رساند. سخن تو را خواهند شنید و تو با مشایخ اسرائیل نزد پادشاه مصر بروید و به وی بگویید یهوه خدای عبرانیان ما را ملاقات کرده است و الآن سفر سه روزه به صحرا برویم تا برای یهوه خدای خود قربانی بگذرانیم. من میدانم که پادشاه مصر شما را نمیگذارد بروید، نه هم به دست زورآور. پس دست خود را دراز خواهم کرد و مصر را به همهی عجایب خود که در میانشان به ظهور میآورم خواهم زد. بعد از آن شما را رها خواهد کرد.
و این قوم را در نظر مصریها مکرم خواهم ساخت. و واقع خواهد شد که چون بروید تهیدست نخواهید رفت. بلکه هر زنی از همسایهی خود و مهمان خانهی خویش آلات نقره و آلات طلا و رخت خواهد خواست و به پسران و دختران خود خواهید پوشانید و مصریها را غارت خواهید کرد. و موسا در جواب گفت: همانا من را تصدیق نخواهند کرد و سخن من را نخواهند شنید بلکه خواهند گفت یههُوه بر تو ظاهر نشده است. پس خداوند به موسا گفت: آن چیست در دستت؟ گفت: عصا. گفت: آن را بر زمین بینداز. چون آن را برزمین انداخت ماری شد و موسا از نزدش گریخت. پس خداوند به موسا گفت: دست خود را دراز کن و دمش را بگیر. پس دست خود دراز کرده دمش را بگرفت که در دستش عصا شد. تا آنکه باور کنند که یهوه خدای پدران ایشان، خدای ابراهیم، خدای اسحاق و خدای یعقوب به تو ظاهر شد. و خداوند دوباره وی را گفت: دست خود را در گریبان خود بگذار. چون دست به گریبان خود برد و آن را بیرون آورد اینک دست او چون برف مبروص شد. پس گفت: دست خود را باز به گریبان خود بگذار. چون دست به گریبان خود برد و باز آورد اینک مثل سایر بدنش بازآمده بود.
و واقع خواهد شد که اگر آن را تصدیق نکنند و آواز آیت نخستین را نشنوند همانا آواز آیت دوم را باور خواهند کرد. هرگاه این دو آیت را باور نکردند و سخن تو را نشنیدند آنگاه از آب نهر برگرفته به خشکی بریز. آبی که از نهر برگرفتی روی خشکی به خون مبدل خواهد شد.
پس موسا به خداوند گفت: ای خداوند اینک من مردی فصیح نیستم. نه در سابق و نه از وقتی که با بندهی خود سخن گفتی. بلکه بطیالکلام و کند زبانم، الکن. خداوند گفت: کیست که زبان را به انسان داد و گنگ و کر و کور آفرید؟ آیا نه من که خدای یهوه هستم؟ پس الآن برو و من با زبانت خواهم بود و هرچه باید بگویی تو را خواهم آموخت. گفت: استدعا دارم ای خداوند که بفرستی به دست هرکس نفرستی. آنگاه خشم خدا بر موسا مشتعل شد و گفت: آیا برادرت هارون لاوی را نمیدانم که او فصیحالکلام است؟ اینک او نیز به استقبال تو بیرون میآید و چون تو را ببیند در دل شاد خواهد شد و بدو سخن خواهی گفت و کلام را بر زبان وی اقامه خواهی کرد و من با زبان تو و با زبان او خواهم بود و آنچه باید بکنید شما را خواهم آموخت. و او برای تو به قوم سخن خواهد گفت و او مر تو را به جای زبان خواهد بود و تو او را به جای خدا خواهی بود. این عصا را به دست خود بگیر تا بدان آیات را ظاهر سازی.
و خداوند به موسا گفت نزد فرعون برو و به وی بگو یهوه خدای عبرانیان چنین میگوید: ــ قوم من را رها کن تا مرا عبادت کنند. اگر تو از رهایی دادن ابا کنی و ایشان را بازنگاه داری من تمامی حدود تو را به وزغها مبتلا کنم. و نهر وزغها کثرت پیدا نماید به حدی که برآمده به خانهات و خوابگاهات و بسترت و خانههای بنده گان ات و بر قومات و به تنورهایت و تغارهای خمیرت در خواهد آمد. بر تو و قوم تو و همهی بندهگان تو وزغها برخواهد آمد...
تو که تا این جا کشیده ای. بد نیست این را هم نگاه کن:
|
|
|
|
|
||
|
|
|
This
is Sardar Salehi`s non-commercial site |
|