|
|
|
|
|
|
داستان بلند ـــــــــــــــــــــــــ سفر بازگشت ـــــــــــــــــــــــــ وحید گل بهاری ــــــــــــــــــــــــــــــــ کلمات: سردوزامی ـــــــــــــــــــــــــ صبح موالی به خیر
|
|
در راه
جُلجُتا روايت مُرقس
ايشان
غمگين گشته، يكيك گفتن گرفتند كه «آيا من آنم» و
ديگري كه «آيا
من هستم.» او
در جواب ايشان گفت: «يكي از دوازده كه
با من دست در
قاب فرو برد! به درستي كه پسر انسان به طوري كه دربارهي او مكتوب است رحلت ميكند.
ليكن واي بر آن كسي كه پسر انسان به واسطهي او تسليم شود. او را بهتر ميبود كه
تولد نيافتي.» و
چون غذا ميخوردند، عيسي نان را گرفته، بركت داد و پاره كرده، بديشان
داد و گفت: «بگيريد و بخوريد كه اين جسد من است.»
و پيالهاي گرفته، شكر نمود و به ايشان
داد و همه از
آن آشاميدند و بديشان گفت: «اين است خون من از عهد جديد كه
در راه بسياري ريخته ميشود. هرآينه به شما ميگويم بعد از اين از عصير
انگور نخورم تا آن روزي كه در ملكوت خدا آن را تازه
بنوشم.»
پطرس
به وي گفت: «هرگاه همه لغزش خورند، من هرگز
نخورم.» عيسي
وي را گفت: «هرآينه به تو ميگويم كهامروز در همين شب، قبل
از آنكه خروس دو مرتبه بانگ زند، تو سه مرتبه مرا انكار خواهي نمود.» ليكن
او به تأكيد زيادتر ميگفت: «هرگاه مردنم با تو لازم افتد، تو را هرگز
انكار نكنم.» و
ديگران نيز همچنان گفتند.
قدري پيشتر
رفته، به روي بر زمين افتاد و دعا كرد تا اگر ممكن باشد آن ساعت از او بگذرد. پس گفت: «يا اَبّا پدر، همه چيز نزد تو
ممكن است. اين پياله را از من بگذران، ليكن نه به
خواهش من بلكه به ارادهي تو.» پس
چون آمد، ايشان را در خواب ديده،
پطرس را گفت: «اي شمعون، در خواب هستي؟ آيا
نميتوانستي يك
ساعت بيدار باشي؟ بيدار باشيد و دعا كنيد تا در آزمايش
نيفتيد. روح
البتّه راغب است ليكن جسم ناتوان.» باز
رفته، به همان كلام دعا نمود و نيز برگشته،
ايشان را در خواب يافت زيرا كه چشمان
ايشان سنگين
شده بود و ندانستند او را چه جواب دهند. مرتبه
سوم آمده، بديشان گفت: «مابقي را بخوابيد
و استراحت كنيد. كافي است! ساعت رسيده است. اينك پسر انسان به دستهاي
گناهكاران تسليمميشود. برخيزيد برويم كه اكنون تسليم
كننده من نزديك شد.» در
ساعت وقتي كه او هنوز سخن ميگفت، يهودا كه يكي از
آن دوازده بود، با گروهي بسيار با شمشيرها و چوبها
از جانب رؤساي
كهنه و كاتبان و مشايخ آمدند. و تسليم كننده او بديشان نشاني
داده، گفته بود: «هر كه را ببوسم، همان است. او را بگيريد و با حفظ تمام
ببريد.» و در ساعت نزد وي شده، گفت: «يا سيّدي، يا سيّدي.» و وي را
بوسيد. ناگاه دستهاي خود را بر وي انداخته، گرفتندش و يكي از حاضرين
شمشير خود را كشيده، بر يكي از غلامان رئيس كهنه زده، گوشش را ببريد.
عيسي
روي بديشان كرده، گفت: «گويا بر دزد با شمشيرها و چوبها به
جهت گرفتن من بيرون آمديد! هر روز در نزد شما در هيكل تعليم ميدادم و مرا
نگرفتيد. ليكن لازم است كه كتب تمام گردد.» آنگاه
همه او را واگذارده بگريختند و يك
جواني با چادري بر بدن برهنه خود پيچيده، از عقب او روانه شد. چون
جوانان او را گرفتند، چادر را گذارده، برهنه از
دست ايشان
گريخت. عيسي
را نزد رئيس كهنه بردند و جميع رؤساي كاهنان و مشايخ و كاتبان بر او جمع
گرديدند و پطرس از دور در عقب او ميآمد تا به خانهي رئيس كهنه درآمده،
با ملازمان بنشست و نزديك آتش خود را گرم مينمود و رؤساي كهنه
و جميع اهل شورا در جستجوي شهادت بر عيسي بودند تا او را بكشند و هيچ نيافتند،
زيرا كه هرچند بسياري بر وي شهادت دروغ ميدادند، امّا شهادتهاي
ايشان موافق نشد. و بعضي برخاسته شهادت دروغ داده، گفتند: «ما شنيديم كه او ميگفت: من اين هيكلِ ساخته شده به دست
را خراب ميكنم و در سه روز، ديگري
را ناساخته شده به دست، بنا ميكنم.» و در
اين هم باز
شهادتهاي ايشان موافق نشد. پس
رئيس كهنه از آن ميان برخاسته، از عيسي پرسيده، گفت: «هيچ جواب نميدهي؟
چه چيز است كه اينها در حقّ تو شهادت ميدهند؟» امّا
او ساكت مانده، هيچ جواب نداد. باز رئيس
كهنه از او
سؤال نموده، گفت: «آيا تو مسيح پسر خداي متبارك هستي؟» عيسي
گفت: «من هستم؛ و پسر انسان را خواهيد ديد كه برطرف راست قوّت نشسته،
در ابرهاي آسمان ميآيد.» آنگاه
رئيس كهنه جامهي خود را چاك زده، گفت: «ديگر چه حاجت
به شاهدان داريم؟ كفر او را شنيديد!
چه مصلحت ميدانيد؟» پس
همه بر او حكم كردند كه مستوجب قتل است و بعضي شروع نمودند
به آب دهان بر وي انداختن و روي او را پوشانيده، او را ميزدند و ميگفتند:
«نبوّت كن.» و ملازمان او را ميزدند. در
وقتي كه پطرس در ايوان پايين بود، يكي از كنيزان رئيس كهنه آمد
و پطرس را چون ديد كه خود را گرم ميكند، بر او نگريسته، گفت: «تو نيز
با عيسي ناصري ميبودي؟» او
انكار نموده، گفت: «نميدانم و نميفهمم كه تو چه ميگويي!»
چون
بيرون به دهليز خانه رفت، ناگاه خروس
بانگ زد و بار
ديگر آن كنيزك او را ديده، به حاضرين گفتن گرفت كه
اين شخص از آنها
است! او باز انكار كرد و بعد از زماني حاضرين بار
ديگر به پطرس
گفتند: «در حقيقت تو از آنها ميباشي زيرا كه جليلي نيز هستي و لهجه
تو چنان است.» پس
به لعن كردن و قسم خوردن شروع نمود كه «آن
شخص را كه ميگوييد
نميشناسم.» ناگاه خروس مرتبه ديگر بانگ زد. پس
پطرس را بهخاطر
آمد آنچه عيسي بدو گفته بود كه «قبل از آن كه خروس دو مرتبه
بانگ زند، سه مرتبه مرا انكار خواهي نمود.» و چون اين را بهخاطر آورد،
بگريست. بامدادان،
بيدرنگ رؤساي كهنه با مشايخ و
كاتبان و تمام اهل شورا مشورت نمودند و عيسي را بند
نهاده، بردند و
به پيلاطُس تسليم كردند. او
در جواب وي گفت: «تو ميگويي.» چون
رؤساي كهنه ادّعاي بسيار بر اومينمودند،
پيلاطُس باز از او سؤال كرده، گفت: «هيچ
جواب نميدهي؟
ببين كه چقدر بر تو شهادت ميدهند!» امّا
عيسي باز هيچ جواب نداد، چنانكه پيلاطُس
متعجّب شد.
پيلاطُس
در جـواب ايشان گفت: «آيا ميخواهيـد پادشاه يهود را
براي شما آزاد
كنم؟» زيـرا يافته بود كه رؤساي كهنه او را از راه حسد تسليم
كرده بودند. امّا رؤساي كهنه مردم را تحريـض كـرده بودند كه بلكه
براَبّا را بـراي ايشـان رهـا كنـد. پيلاطس
باز ايشان را در جواب گفت: «پس چه ميخواهيد
بكنم با آن كس كه پادشاه يهودش ميگوييد؟» ايشان بار ديگر فرياد كردند كه «او را مصلوب كن!» پيلاطس
بديشان گفت: «چـرا؟ چه بـدي كـرده است؟» ايشان
بيشتر فريـاد برآوردنـد كه «او را مصلـوب
كـن.» پـس
پيلاطس چون خواست كه مردم را خشنود گردانـد، براَبّا را بـراي ايشـان
آزاد كـرد و عيسـي را تازيانـه زده، تسليـم نمـود تا مصلـوب شـود.
همچنين
رؤساي كهنه و كاتبان استهزاكنان با يكديگر ميگفتند: ديگران را نجات داد و
نميتواند خود را نجات دهد. مسيح، پادشاه اسرائيل،
الا´ن از صليب
نزول كند تا ببينيم و ايمان آوريم.» و
آناني كه با وي مصلوب شدند، او را دشنام ميدادند.
بعضي
از حاضرين چون شنيدند گفتند: «الياس را ميخواند.» پس شخصي دويده، اسفنجي را از سركه پُر كرد و بر سر ني
نهاده، بدو نوشانيد و گفت: «بگذاريد
ببينيم مگر الياس بيايد تا او را پايين آورد.» پس عيسي آوازي بلند برآورده، جان بداد. آن گاه پرده هيكل از سر تا پا دو
پاره شد و چون يوزباشي كه مقابل وي ايستاده بود، ديد كه بدينطور صدا
زده، روح را سپرد، گفت: «فيالواقع اين مرد، پسر خدا بود.» و
زني چند از دور نظر ميكردند كه از آن جمله
مريم مجدليّه بود و مريم مادر يعقوبِ
كوچك و مادر
يوشا و سالومَه، كه هنگام بودن او در جليل پيروي و خدمت او
ميكردند و ديگر زنان بسياري كه به اورشليم آمده بودند. و
چون شام شد ، از آنجهت كه روز تهيه يعني روز قبل از سَبَّت بود،
يوسف نامي از اهل رامه كه مرد شريف از اعضاي شورا و نيز منتظر ملكوت
خدا بود آمد و جرأت كرده نزد پيلاطُس رفت و جسد عيسي را طلب نمود. پيلاطُس
تعجّب كرد كه بدين زودي فوت شده باشد. پس يوزباشي را طلبيده، از او
پرسيد كه «آيا چندي گذشته وفات نموده است؟» چون از يوزباشي دريافت كرد،
بدن را به يوسف ارزاني داشت. پس كتاني خريده، آن را از صليب به
زير آورد و به آن كتان كفن كرده، در قبري كه از سنگ تراشيده بود نهاد و
سنگي بر سر قبر غلتانيد و مريم مَجدَليَّه و مريم مادر يوشا ديدند كه كجا
گذاشته شد. پس
چون سَبَّت گذشته بود، مريممجدليّه و
مريم مادر يعقوب و سالومه حنوط خريده،
آمدند تا او را
تدهين كنند و صبح روز يكشنبه را بسيار زود وقت طلوع
آفتاببر سر قبر
آمدند و با يكديگر ميگفتند: «كيست كه سنگ را براي ما از سر
قبر بغلتاند؟» چون
نگريستند، ديدند كه سنگ غلتانيده شده است زيرا
بسيار بزرگ
بود. و چون به قبر درآمدند، جواني را كه جامهاي سفيد
دربرداشت بر
جانب راست نشسته ديدند. پس متحيّر شدند. او
بديشان گفت: ترسان مباشيد! عيسي ناصري
مصلوب را ميطلبيد؟ او برخاسته است! در اين جا نيست. آن موضعي را كه او
را نهاده بودند، ملاحظه كنيد. ليكن رفته،
شاگردان او و
پطرس را اطّلاع دهيد كه پيش از شما به جليل ميرود. او را در آن
جا خواهيد ديد، چنان كه به شما فرموده بود.» پس
به زودي بيرون شده از قبر گريختند زيرا لرزه و حيرت
ايشان را فرو گرفته بود و به كسي هيچ نگفتند زيرا
ميترسيدند. صبحگاهان،
روز اوّلِ هفته چون برخاسته بود، نخستين به
مريم مجدليّه
كه از او هفت ديو بيرون كرده بود ظاهر شد. و او رفته اصحاب
او را كه گريه و ماتم ميكردند خبر داد. و ايشان چون شنيدند كه زنده
گشته و بدو ظاهر شده بود، باور نكردند.
و
بعد از آن بدان يازده هنگامي كه به
غذا نشسته
بودند ظاهر شد و ايشان را بهسبب بيايماني و سخت دلي ايشان توبيخ
نمود زيرا به آناني كه او را برخاسته ديده بودند، تصديق ننمودند. پس
بديشان گفت: «در تمام عالم برويد و جميع
خلايق را به انجيل موعظه كنيد. هر كه ايمان
آورده، تعميد
يابد نجات يابد و امّا هر كه ايمان نياورد بر او حكم خواهد شد و
اين آيات همراه ايمانداران خواهد بود كه به نام من ديوها را بيرون كنند
و به زبانهاي تازه حرف زنند و مارها را بردارند و اگر زهر قاتلي بخورند،
ضرري بديشان نرساند و هرگاه دستها بر مريضان گذارند، شفا خواهند يافت. و
خداوند بعد از آنكه به ايشان سخن گفته بود، بهسوي آسمان مرتفع شده،
به دست راست خدا بنشست و ايشان بيرون رفته، در هر جا موعظه ميكردند
و خداوند با ايشان كار ميكرد و به آياتي كه همراه ايشان ميبود، كلام
را ثابت ميگردانيد. |
|
|
|
|||
|
|
|
This is Sardar Salehi`s non-commercial site |
|