نسخه ی چاپی

 

 

 

 

 

 

داستان کوتاه

داستان بلند
ـــــــــــــــــــــــــ
تقاص‌طلبی نوستالژیک
قلندرانه‌ها
سیر و پرسه در متون

پریشیده‌های‌پریشان‌حیالی

ـــــــــــــــــــــــــ

سفر بازگشت
پرده خوانی ها
از موسا تا محمد

ـــــــــــــــــــــــــ
 

حسن مصلحیانی

وحید گل بهاری
نسیم خاکسار
کوشیار پارسی
چند کار از رضا دانشور
موسیقی بوشهری
موسیقی هرمزگان
موسیقی قشقایی

 

 

پُرسه‌ي دهخدا آن لاين

 

1

 

در ميان خبرهاي چند روزه دو نكته ديدم. يكي برداشتن لغت‌نامه‌ي دهخدا از روي نت. يكي گفتار و راه حلي است كه رئيس كل راه‌هاي ايران، سردارسرلشگركنترل كل اُتل ها، رئيس ترافيك ايران پيش نهاده است. رئيس گردن شهر و سرگردنه:

 

ــ در ايران تصادفات را نمي‌شود پايين آورد.

ــ نمي‌شود؟

ــ نمي‌شود. ولي مي‌شود كشتار در راه‌ها را پايين آورد.

ــ چه‌طور؟

ــ همه‌ي ماشين‌ها را از راننده‌ها بگيرند و به هركدام‌شان يك شتر بدهند. چون با شتر تصادف كنند هم نمي‌ميرند.

 

اين برنامه‌ي سرلشكر كل راه‌هاي ايران و اين خبر هم مزيد كه:

خودروي مينياتور تماما ساخته‌ي ايران رونمايي شد!

 

2

درآمده بود كه چه هي آن بالاي سردرنهاده‌ايش؟ بپا كه بردنش!

لينك آن لاين دهخدا را مي‌گفت كه من بالاي بالا گذاشته بودمش.

با شتاب آمدم از آن ديسكي كه داشتم دهخدا را بردارم كپي كنم بچسبانم. ديدم نمي‌شود. حالا دارم بازنويس مي‌كنم تا بعد حرفم را بياورم.

 

دهخدا: خداوند ده است. كدخدا و رئيس و بزرگ ده:

دهخدا گفت از نمكساري شود انبان كون

گوزهاي بي نمك پراند اهل روستا

از سنايي است:

 

ده رانده و دهخداي ناميم

چون بدر به نيمه‌اي تماميم

 

من كه مشكل‌گشاي صد گرهم

دهخداي ده و برون دهم

مانده ي بر گشودن گره اول از كار خويش:

گره اولين، گير نخست: پرده ي اول ِ من تن

تن ها

تنها

ــ تن؟

ــ ها!

 

خدايي نه و دهخدايان بسي

نه در كس رهايي نه در ده كسي

 

اين سه پاره از نظامي بود. يكي دو پاره هم از سعدي مي‌آورم كه قال داستان بكنم.

 

شنيد اين سخن دهخداي قديم بشوريد و گفت اي خبيث رحيم...

 

بگفتند با دهخدا آن‌چه گفت. فرستاد پيغامش اندر نهفت: نكويي كن امروز چون ده توراست.

 

دهخدا همتي بلند بود:

ــ ما لافزنان كه ده، خداييم!

 

دهخدا: آن كه امور ده را از طرف دولت يا ملك اداره كند. كدخدا. دهبان.

 

دهخدا حاصل تلاش دست‌هايي است كه بر متن‌هاي كهن، متن‌هاي كهنه سر انگشت سوده اند و چشم فرسوده‌اند. لغت‌نامه‌اي كه براي پاسخگويي به كلام كاتبان آمده است. براي گردآوري لغت و معناي كلام به كتابت درآمده در كتاب‌هاي فارسي. از زبان روزمره دور است اما زبان روز هم هست.

 

گوشه‌ي دنجي بود و دم دست. كير و كدوي و كمبوزه تا كمبوجيه و كي‌خسرو...

 

داستان آن داستان كهنه‌ي ايراني. آن زن كهنه‌كار و آن زن خام. آن كه با كدو بر كير خر حد نهاده بود و آن كه فكر آن‌اش نكرده بود. رفتم سر كدو و ديدم كدو را از كرم روده تا لپه‌ي آخر گياه رفته است و رسيده است به يونس و يهوه و كرم كدو. گفتم ببينم اين كه كدو را تا بدين كمال رسيده است با كير چه‌طور طي مي‌كند.

گفتم نگاهي هم به كير بكنم. يك راست رفتم سر كير. ديدم كه مي‌زند در اين سايت پيدا نمي‌شود. ديده بودم كه ممكن است جايي اير آورده باشند. يا ير حتا. اين ساده‌ترين حالت زبان زرگري است. حالا اير چه است:

 

اير: آريايي است.

نيز به كير رجوع شود:

كير: پيدا نشد!

پيدايش مي‌كنم از جاي ديگري:

 

كير: نره و ذكر است. نره ي حيوان است و به لفظ خوردن مستعمل. نره، ذكر، قظيب.

قسمتي از دستگاه خارجي تناسلي اداري جنس نر است و آن عضو مقاربت را تشكيل مي‌دهد. در اين عضو قسمت قدامي مجراي ادرار قرار دارد. محل آلت در انسان در بالاي كيسه‌ي بيضه و جلو ارتفاق عانه است. آلت در قست جلو به برجستگي مخروطي شكلي به اسم حشفه منتهي مي‌شود. قاعده‌ي حشفه برجسته است و تاج نام دارد. دور حشفه را چين حلقوي شكلي به هيأت آستين مي‌پوشاند كه به اسم قلفه ناميده مي‌شود و همان است كه آن را به هنگام ختنه برمي‌دارند.

 

ــ كس به سگ اندر فكن كه كير كسايي دوست ندارد كس زنان بلايه!

ــ حبذا كير قاضي كي رنگ، آن كه دارد ز سنگ خارا رنگ!

 

گر فيل كير پشه خورد نيست عجب، پشه كه كير پيل خورد عجب است!

 

كير من چون علم برافرازد كم ز سنجاق شاه غازي نيست!

 

دوش آن حريف نازك و آن يار غمگسار با من شراب خورد و گرفتمش در كنار. اين كير سخت خورد و نناليد و دم نزد. سختا كه آدمي است بر احداث روزگار.

 

دراز شد اما مگر نه گفته بودند از همان نخست كه: دوستان كار كير بازي نيست هيچ كاري به اين درازي نيست؟

 

به كير گاو زدن: نره بر ران نهادن است وقتي كه زانو زده اي در برابرش.

به كيرم: نره را رو به راه رفته نشانه رفتن است وقتي كه ديري است تا كاروان رفته و ليلي را برده است!

كير به كون: دشنامي است. يعني كير به كونش باد.

كير خر كنايه از بي خرد است.

 

كير كاشي: چيزي است كه در كاشان به صورت كير سازند و زنان طنبق زن به كار برند. سابوره نيز همان است و مچاچنگ و حجت محكم از مترادفات آن است. چيزي به شكل آلت تناسل از چرم و جز آن سازند و در سفر زنان استعمال كنند: مچاچنگ و چرمينه و چيرچنگ و مسماچنگ.

كيرمان نيز گويند. ماننده ي كير:

اگرش حاجت اوفتد به خلال، مي‌كند كير كاشي استعمال.

 

كير گاو كنايه از تازيانه است: داروي ديوانه باشد كير گاو!

از كتاب شفاي مولانا:

 

كير بز از تراشيدن بزرگ نمي‌شود.

كير مفلس به كون خام طمع.

 

اما اين راه را پي كس طي نمي‌كني. بايد يكي يكي بگردي قاتي كس با زير و كس با زبر مگر كسي قاچاق كني به مرزهاي مجازي كه خدا نداند نام اول رسيده بود يا ناميده، نخست زاده كي بود و بركت به كي مي رسد. كس با كاي بر زبر بر زير بر زور... تا جايي كه سسسسس! 

ــ ...س!

تا هوقه ي سكوت.

 

كس: همين كس را كمي پي بزنيم كه اولين همسايه و هم آواي ره‌ناي سرچشمه‌ است.

كس: مردم باشد. آدمي. نفر. آدم.

آن كس كه بر امير در مرگ باز كرد، بر خويشتن نگر نتواند فراز كرد.

 

امير گفت: من از وي خوشنودم و سزاي آن كس كه در باب وي اين محال بگفت فرموديم:

به دست كسان چون توان كشت شير نبايد تو را پيش او شد دلير!

 

تا كتخداي گناه نكند كس زنان را به گناه نگيرد:

نگيرد تا تواند چنين كرد كس

مگر من كه هستم جهاندار بس!

 

شهر كسان: سرزمين بيگانه

همه پاسخ من به شنگل رسان

كه من دير ماندم به شهر كسان...

 

پرويز را بخواند و گفت به زندگاني من اندر طمع همي كني و به بهرام كس فرستي تا درم به نقش تو زنند.... همه كير و لافي به دست تهي، به نان كسان زنده‌اي سال و ماه.

 

 

اگر قصد ديدار كسان است باري وقت برنشستن نيست:

 

 

پي گيري اين داستان: