صفحه ی اول

 

تقاص‌طلبی نوستالژیک
داستان کوتاه
داستان بلند
داستان‌خوانی
سیر و پرسه در متون
قلندرانه‌ها
پریشیده‌های پریشان‌خیالی
سفر بازگشت

ماه سو

پیوندها
تنگ ارم
حسن مصلحیانی
کلمات: اکبر سردوزامی

وحید گل بهاری
دوات: رضا قاسمی
نسیم خاکسار
کوشیار پارسی
رضا دانشور
موسیقی بوشهری
موسیقی بندری ــ هرمزگان
موسیقی قشقایی

ليست وبلاگ‌های اکسير

 

عکس هایی از تتگ ارم...

کارهای از دوستان

 

 


 

بازی با سه متن:

زیر سایه‌ی مخ

 

سلام عزیزجان.

 

... اصلا کتابی، چیزی در باره‌ی مخ دیده‌ای؟ با جست جوی مجاز دست نداد که به چیز آبداری برسم. دست به دامن همان بی‌مجاز شوم. به خانه‌ی دوست. خانه‌ی مادر زبان. زبان زنده‌ی روز. دعوت؟ بله، به خاکی‌تر بودن دارم اما دعوی خاک‌پرستی هرگز. خواستم پیشاپیش بگویم که حسی پیش نیاورد.

 

آرام آرام دارم آماده می‌شوم متنی تهیه کنم درباره‌ی باغ‌های ایرانی. به معنای باغ‌هایی که بن‌شان را مخ می‌زند. تنها باغ تماشا نیست، باغ زندگی هم هست. سهمی از غذای روزانه را می‌رساند اگر نگویم تمام را.

 

سیری در معنای مخ در زبان فارسی. می‌خواهم نشان نشان دهم از مخ تا مغ و باغ تا بگ چه راهی بر مردمان ما رفته است. سیری گذرا در تاریخ ایران. با این نشان که من بیشترین نیرویم را روی این نهاده‌ام که این باغبان‌ها نشان و نشانه‌شان به بسیار پیش از آمدن آریایی‌ها به فلات ایران امروزه می‌کشد. من البته میان بغی تا باغی فرق می‌گذارم اما همان بغی تا آن‌چه و چه‌ها که بر مردم ما رفته است یک نشانه‌اش کتیبه‌ی کرتیر پشت گور دختر است. این را باید نشان دهم که پارسی که گفته‌اند ماییم و ما پارسی نیستیم ما پرسی هستیم. پرس پیش از پیامبری است. عهد راه کوه بگیر و برو نیست. راه باغ است و راه باغ تمدن می‌طلبد یعنی گفت و گوی. باید مشتی در گودی گوی گرد شد تا دید که این مردمان با آن قنات و مخ‌هاشان چه کرده‌اند. کار من این است که نقش این‌ها را، نقش شیوه‌ی زندگی‌شان را در حفظ و دوام زبان نشان دهم که زه بان آدمی است. در میان این مردم سه خانه‌گرد، سخنگرد، این گرده‌ی روزگار این برادری دیرینه‌ی شبان و باغبان من را به عهد دورتری می‌کشد. به عهدی که فرمانی نبود. فرمان به زندگی بود و فصل بازی با آدمی هنوز نرسیده بود. بازی‌اش نمی‌داد. بازش می‌کرد. پرسش می‌کرد. پرس ازش می‌کرد تا باز گشایدش. نمونه‌اش بازی با موسا است. به گفت و گوی می‌خواند تا برگشایدش.

 

و اما موسا گله‌ی پدرزن خود یثرون کاهن مدیان را شبانی می‌کرد و گله را بدان طرف صحرا راند و به حوریب که جبل‌الله باشد آمد. و فرشته‌ی خداوند در شعله‌ی آتش از میان بوته‌ای بر وی ظاهر شد و چون او نگریست اینک آن بوته به آتش مشتعل است اما سوخته نمی‌شود. موسا گفت اکنون بدان طرف شوم و این امر غریب را ببینم که چرا بوته سوخته نمی‌شود. چون خداوند دید که موسا بدان‌سو می‌شود از میان بوته به وی ندا در داد و گفت: ای موسا، ای موسا.

گفت: لبیک.

گفت: بدان جا نزدیک میا، نعلین خود را از پاهایت بیرون کن زیرا مکانی که در آن ایستاده‌ای زمین مقدس است.

و گفت: من هستم خدای پدرت، خدای ابراهیم و خدای اسحاق و خدای یعقوب.

آن‌گاه موسا روی خود را پوشید، زیرا ترسید به خدا بنگرد. و خداوند گفت: هرآینه مصیبت قوم خود در مصر را دیدم و استغاثه‌ی ایشان را از سرکاران ایشان شنیدم زیرا غم‌های ایشان را می‌دانم. نزول کردم تا ایشان را از دست مصری‌ها خلاصی دهم و ایشان را از آن زمین به زمین نیکو و وسیع برآورم، به زمینی که به شیر و شهد جاری‌است، به مکان کنعانیان و حتیان و آموریان و فرزیان و یبوسیان. اینک استغاثه‌ی بنی اسراییل نزد من رسیده است و ظلمی را که مصری‌ها بر ایشان می‌کنند دیده‌ام. پس اکنون بیا تا تو را نزدفرعون بفرستم و قوم من بنی اسراییل را از مصر بیرون آوری.

موسا به خدا گفت: من کیستم که نزد فرعون بروم و بنی اسراییل را از مصر بیرون آورم؟

گفت: البته با تو خواهم بود و علامتی که من تو را فرستاده‌ام این باشد که چون قوم را از مصر بیرون آوردی خدا را بر این کوه عبادت خواهید کرد.

موسا گفت: چون من نزد بنی اسراییل برسم و به ایشان گویم خدای پدرهای شما من را نزد شما فرستاده است از من بپرسند که نام او چیست به ایشان چه گویم؟

خدا به موسا گفت: هستم آن‌که هستم.

و خدا باز به موسا گفت: اهیه (هستم) من را نزد شما فرستاده است.

و خدا باز به موسا گفت: به بنی اسراییل چنین بگو: یهوه خدای پدران شما، خدای ابراهیم و خدای اسحاق و خدای یعقوب مرا نزد شما فرستاده است. این است نام من تا ابدالآباد و این است یادگار من نسل بعد از نسل. برو و مشایخ بنی اسراییل را جمع کرده بگو یهوه خدای پدران شما به من ظاهر شده گفت هرآینه از شما و آن‌چه به شما در مصر کرده‌اند تفقد کرده‌ام. و گفتم شما را از مصیبت مصر بیرون خواهم آورد و به زمین کنعانیان و حتیان و آموریان و فرزیان و حویان و یبوسان به زمینی که به شیر و شهد جاری است و سخن تو را خواهند شنید و تو با مشایخ اسراییل نزد پادشاه مصر بروید و به وی بگویید یهوه خدای عبرانیان ما را ملاقات کرده است و الآن سفر سه روزه به صحرا برویم تا برای یهوه خدای خود قربانی بگذرانیم. و من می‌دانم که پادشاه مصر شمار نمی‌گذارد بروید نه هم به دست زورآور. پس دست خود را دراز خواهم کرد و مصر را به همه‌ی عجایب خود که در میان‌شان به ظهور می‌آورم خواهم زد و بعد از آن شما را رها خواهد کرد. و این قوم را در نظر مصری‌ها مکرم خواهم ساخت. و واقع خواهد شد که چون بروید تهی‌دست نخواهید رفت. بلکه هر زنی از همسایه‌ی خود و مهمان خانه‌ی خویش آلات نقره و آلات طلا و رخت خواهد خواست و به پسران و دختران خود خواهید پوشانید و مصری‌ها را غارت خواهید کرد.

و موسا در جواب گفت: همانا من را تصدیق نخواهند کرد و سخن من را نخواهند شنید بلکه خواهند گفت یهوه بر تو ظاهر نشده است.

پس خداوند به موسا گفت: آن چیست در دستت؟

گفت: عصا.

گفت: آن را بر زمین بینداز.

چون آن را برزمین انداخت ماری شد و موسا از نزدش گریخت.

پس خداوند به موسا گفت: دست خود را دراز کن و دمش را بگیر.

پس دست خود دراز کرده دمش را بگرفت که در دستش عصا شد. تا آن‌که باور کنند که یهوه خدای پدران ایشان، خدای ابراهیم، خدای اسحاق و خدای یعقوب به تو ظاهر شد.

و خداوند دوباره وی را گفت: دست خود را در گریبان خود بگذار.

چون دست به گریبان خود برد و آن را بیرون آورد اینک دست او چون برف مبروص شد.

پس گفت: دست خود را باز به گریبان خود بگذار.

چون دست به گریبان خود برد و باز آورد اینک مثل سایر بدنش بازآمده بود.

و واقع خواهد شد که اگر آن را تصدیق نکنند و آواز آیت نخستین را نشنوند همانا آواز آیت دوم را باور خواهند کرد. هرگاه این دو آیت را باور نکردند و سخن تو را نشنیدند آن‌گاه از آب نهر برگرفته به خشکی بریز. آبی که از نهر برگرفتی روی خشکی به خون مبدل خواهد شد.

پس موسا به خداوند گفت: ای خداوند اینک من مردی فصیح نیستم نه در سابق و نه از وقتی که با بنده‌ی خود سخن گفتی بلکه بطی‌الکلام و کند زبان.

خداوند گفت: کیست که زبان را به انسان داد و گنگ و کر و کور آفرید؟ آیا نه من خدای یهوه هستم؟ پس الآن برو و من با زبانت خواهم بود و هرچه باید بگویی تو را خواهم آموخت.

گفت: استدعا دارم ای خداوند که بفرستی به دست هرکس نفرستی.

آن‌گاه خشم خدا بر موسا مشتعل شد و گفت: آیا برادرت هارون لاوی را نمی‌دانم که او فصیح‌الکلام است؟ اینک او نیز به استقبال تو بیرون می‌آید و چون تو را ببیند در دل شاد خواهد شد و بدو سخن خواهی گفت و کلام را بر زبان وی اقامه خواهی کرد و من با زبان تو و با زبان او خواهم بود و آن‌چه باید بکنید شما را خواهم آموخت. و او برای تو به قوم سخن خواهد گفت و او مر تو را به جای زبان خواهد بود و تو را او به جای خدا خواهی بود. این عصا را به دست خود بگیر تا بدان آیات را ظاهر سازی.

 

چه راهی است تا عهدی که آیه‌ی بی‌بسم‌الله توبةالمدنیه می‌رسد.

 

خودآی در آغاز آدم است: سر و دار و دم: آ ــ دم. الف سر گرفته و دم. در میان آدمی، آدم. دور بعدی سر عرصه می‌طلبد بلند می‌شود، بر برمی‌دارد، سر به بلندا، به آفتاب، به قله می‌نشیند و دورادور دار و دم را می‌چراند. دوری که خودآی ماییم و در میانه‌ایم دوره‌ی سه‌خانه، سه‌خن، سخن است و پرس. دور دوم دور گفت و گوی است، سر گاهی دار و دم را به سخن گفتن می‌خواند، به گفت و گوی. دور سوم دور خشکیده‌گی سر است سر باید به پشت ماه درآید، آن پس تاریکی تا تر شود و دوباره برآید. این دور دور روی معامله‌گر است. در این دوره نه تنها خودآی در گفت و گو را بسته است دیگر پیامبرش را به حضور هم نمی‌خواند. با واسطه پیام می‌دهد که: بخوان!

محمد آخرین پیام بر است. آن که از خدا تنها نشانه‌هایی دیده است و دورادور. دوری است که ال‌ها زیاد شده‌اند، دست‌ها زیاد دشده‌اند، دوری که ...ئیل زیاد می‌شود ولی هنوز جبرئیل انیس اول است.

 

بن این نشانه‌ها همه بر زه بان می‌رود. بابای من باغبان بود. عمویم محمد شبان بود بیشتر. خرمای باغبان و دوغ شبان بهار جوانی‌ام را شیرین‌تر می‌کرد. این خانه‌واده‌ی باغبان و شبان با آن کت‌های کهنه‌شان از کهنه‌کارهای روزگار غدارند. این خانواده از جای دورتری رسیده است. باید قامت این باغبان را بالا کشید. همه‌اش مادر که نبوده است. باید یکی دوجا هم این بابا را بالا کشید. این باغبان پیش رو است. زنده است هنوز. زه بان من او است. استخوان و زه زبان من بر آن آمده است.

 

حالا نام این باغبان پیش روی نشسته ...الله است. نامی به شدت عربی. دوبل عربی. آن ... که آشکار است من باید راهی را نشان دهم که بر این آدم، بر این باغبان رفته است در زمانه‌ای که از خودآی تا الله میان جان‌اش گردیده است. الله برای من ال اله است و ال الو علو علی از مانده‌های کتیبه‌های ایلامی تا ترانه‌های امروزه ال و الا شده است و آمده است. نام محبوب و خواسته است. نام دیگر یار. باید نشان دهم بر این باغبان چه رفته است از پُرس باستان تا به پرسه‌ی امروزه، به ال‌فاتحه که تنها بعد از چال شدن به گشایش می‌رسد. باید این باغبان را پیش روی نهاد دوری.

 

این روزها شاید بیشتر به اش زنگ بزنم تا ته و توی باغ را درآورم.

 

خدای شبان در آغاز کمی اهل معامله است. در راه پاک معامله‌گر می‌شود و در معامله چنان پیش می‌رود که آدم‌هایش را به شیطان اجاره می‌دهد. یعنی دارش را به دم‌اش یا همان دُم و یا دستش اجاره می‌دهد. تا حساب نگاه دارد نوشتن را پیش نهاد. نوشتن صنعت شبان است از وقتی که نوشته مانده است. می‌خواهم در این میان نشان دهم که از آن متن به این متن چه راهی بر خودای پیموده شده است:

 

برای موسا واسطه‌ای نیست. او بی‌واسطه است. در محمد جبرئیل واسطه است.

موسا در گفت و گوی است. گوی میان می‌گردد و گاه گفت به زبان الکن موسا می‌افتد. محمد شنوا است. پیام‌بر است.

خدای موسا سر کوه نشسته است، بر بلندا و بالا. جای امن خدای محمد غار است.

 

ایران من را به زندان و تواب و تاریخ توابیت می‌برد. به شکست شورش، شکست شورشگری، هجوم دل‌مردگی. حساب کن از تفسیر توبه در تابستان جوانی درآمده‌ای وقتی که در بهشت را با آن‌همه حوری و غلمان در میان‌مایه‌ی روضه‌ای بر تو گشوده است:

ــ مشرکان را هرکجا که یافتید بکشید و در حصارشان گیرید و بندشان نهید و در هر سوی در کمین ایشان باشید. چنان چه از شرک توبه کردند و نماز به پا داشتند و زکات دادند از آن‌ها دست بردارید که خدا آمرزنده‌ی مهربان است.

 

یکی را می‌بینی که سربلند می‌گذرد: پرسان شو و بجو. کافر نمانده باشد!

 

دیگر از یادهای من از ایران بازگشت خاطره‌ای در خاطر که دل‌افسرده‌ام می‌کند. بدتر از دل‌مردگی است. سایه‌ی تار سالی که آمدم. شده بود هم که شهری را رفته باشم با آن‌همه گردنه گیر: کارت شناسایی‌ نداشته باشی و آن همه گشتی.

ــ به سبیلت شک کرده شاید؟

ــ نه، شماره‌ی آغوش باز از کم گذشته است. آغوش بسته هم نیست. در به رویت می‌بندند. ویلانی ویرانی است. سر ــ گردانی بر دار.

شب را به شهریور شصت بی شناسنامه مانده باشی در میانه‌ی دو شهر شمالی.

ــ خاطرات خوش بار من نداده‌اند. گله هم ندارم. بگذریم.

 

ــ توبه را بزرگان چه گفته‌اند؟

ــ باید دمی بر آن درنگ کنیم:

 

«توبه: پیمانی است که شخص با خود می‌بندد تا گناهی را که مرتکب شده است دیگر تکرار نکند و این با احساس پشیمانی و ندامت توام است:

ــ قحبه‌ی پیر از نابه‌کاری چه کند که توبه نکند؟

 

امیر به جشن نوروز بنشست و داد این روز بداد  و هدیه‌های ولایت‌داران به رسم آوردند و نشاط و شراب رفت سخت به سزا، که از توبه تا این روز نخورده بود.

 

توبه در لغت رجوع است و در شرع ندامت از گناه. حقیقت توبه آن است که سالک راه خدا آن‌چه را که مانع راه وصول او به مجبوب حقیقی است، از مراتب دنیا و عقبا اعراض نموده روی توجه به جانب حق آورد.

 

توبه چهار مرتبه دارد: الف: توبه‌ی کفار که بازگشتن از کفر است. ب: توبه‌ی فساق که بازگشتن از کارهای مناهی است. ج: توبه‌ی ابرار که بازگشتن از گناه ذمیمه است. د: توبه کاملان که برگشتن از غیر حق است.

 

رکن رکین توبه ولی همان سوره‌ی توبة‌المدنیه است: همان که عاصی و بی‌بسم‌الله از جبرئیل انیس‌الله رسیده است.

 

«هرگاه آیه‌ای نازل شود برخی از روی انکار می‌گویند این سوره بر ایمان کدام یک از ما افزود؟ آن‌ها که به حقیقت اهل ایمان‌اند بر ایمانش بیفزود و بشارتشان بخشید. اما آن‌ها که در دل بیمارند این سوره خبثی بر خیاثت ذاتی‌شان خواهد افزود تا کافرانه جان بدهند.

 

هرگاه سوره‌ای نازل شود بعضی از آن‌ها به بعضی دیگر از روی تمسخر و انکار اشاره کنند و گویند آیا شما کسی از مومنان در محضر پیغمبر دیده و شناخته است یا خیر؟ اگر ندیده‌اید برخیزید این سوره را نشینده برویم.

آن‌گاه همه برمی‌گردند و خدا آن‌ها را می‌بخشد چون مردمانی بسیار بی‌شعورند.

 

پس ای رسول ما هرگاه مردم مقام تو نشناخت و از تو رو گرداند بگو که مرا خدا ام الکفایت است که جز او خدایی نیست. من توکل در او کرده‌ام که رب عرش اعظم است.

 

برآءة من الله و رسول الی‌الذین عاهدتم من المشرکین:

 

حالا گوش گشایید: ای مشرک خبیث، ای نپاک از بن جان. بر شما مشرکین چهار ماه دیگر مهلت داده می‌شود در زمین به آرامش گردش کنید و بدانید که شما بر قدرت الله غالب نخواهید شد. همان خدا کافران را خوار و ذلیل می‌کند. در بزرگ‌ترین روز حج که همه در مکه جمع‌اند خدا و رسول اعلام می‌دارند از عهد مشرکین خدا و رسول او بیزارند. هرگاه مشرکان از شرک توبه کرده برای دنیا و عاقبت‌شان بهتر خواهد بود. اگر روی بگردانند بدانند که بر الله غالب نخواهند آمد. چنان که ایمان نیاوردند مژده‌ی عذاب دردناک به کافران برسان. مگر مشرکانی که با آن‌ها عهد کرده‌اید و هیچ عهد نشکسته‌اند و هیچ دشمن‌های شما را یاری نداده‌اند، پس آن عهدها را تا جایی که مقرر است نگاه دارید که خدا متقیان را دوست دارد. پس از آن که ماه‌های حرام درگذشت مشرکان را هرکجا که یافتید بکشید و در حصارشان گیرید و بندشان نهید و در هر سوی در کیمن ایشان باشید. چنان چه از شرک توبه کردند و نماز به پا داشتند و زکات دادند از آن‌ها دست بردارید که خدا آمرزنده‌ی مهربان است.»

 

ما را از بازجویی که آوردند همه‌ی لباس‌هایم خونی و چرکی بود.

 

این سوره ایران را یاد من می‌آرود. کمی شرک همیشه با من است. این با مرایی یکی نیست. سر به درگاه ننهاده است، همین. نه حتا سراسری! سری نبود که بالای بالا باشد و پی بخت برگشته‌ای نباشد. سرداری سر را بها نهاده بود بی بهانه. بشنو و بگذر. حساب کن که من همان نورآباد مانده بودم و به همان روزهایی خورده بود که خلخالی راه افتاده بود زندان‌ها را خالی کند برای موجی که باید می‌آمد زندان. به یاد می‌آورم و شهریور سال هزاروسی‌صد شصت. خبرش را من امیدیه شنیدم. دیگر امیدی به چیزی نمانده بود. در امیدیه شنیدم که زندان نورآباد صاف شد.

 

بخشی از کاری بود که نوشته بودم. این ها ولی اول از همه لازم است این عروس را پیش رو نهاد. این مخ را. من هنوز هم از روی عکس مخ ول مانده‌ی «سه‌مرام» را از «شهاب» فرق می‌بینم. چون بادی از بغل گوشم گذشته است. می‌خواهم بگویم فرق بین خرما و «قصب» می‌دانم. اما با آن‌چه در روز و در روزگار دیده‌ام و شنیده‌ام می‌دانم که قصب که کم‌تر باغبان را دست خالی برمی‌گرداند. «کبکاب» کمی چموش است و از باغبان طلب و تمنای بیش می‌کند. بیشتر مراقبت می‌خواهد و بر دادنش دقت می‌طلبد. با گرده‌ی زیاد به کبکاب حال اضافه بدهی فصل خارک که می‌شود دست خالی پیش روی‌ات می‌گذارد. پهک‌هایش چنان بشتاب آبدار می‌شوند که از ریشه می‌پرند. هست که تا پره‌ی آخرین پهک بپرند و یک دانه خارک ندهند. رتب که در خیال. ولی نمی‌دانم مخ کی بچ می‌دهد، کی بار می‌دهد. عمرش چه‌قدر است؟

نقش مخ تا جایی که مخ‌ات بدود دویده است.

ــ عمر، سال به دست نمی‌دهد.

ــ اما حدود؟ حدود چندساله می‌َشوند.

 

مهروزی‌شان با مخ چه‌گونه است. چرا گاهی مخ‌ها را می‌رانند و بچه از کنارش برنمی‌گیرند؟ می گویم شاید ...الله بداند باغبان چرا گاهی با یکی از عروس‌هایش این می‌کند. بابا می‌کرد. رها می‌کرد. گاهی بعد از رها کردن مخ برمی‌گشت می‌آمد بچ را بر می‌گرفت بی که فکر بچ باشد و مادر را از لاغری درمی‌آورد و باز مخ‌اش می‌کرد. می‌پیراستش. گاهی هم رهایش کرده بودند بر سه طلاق و ول شده بود با پیربچه‌هایی که گوزشان زیر بار «پیش» نپیراسته درآمده است، از وقت بچ دادنشان رد شده کنار گور مادر بچک‌ها دادند زیر بال پوشی که همه را زیر بار ژولیدگی نهانده است. گاه گردکی از آسمان رسد شود گوزی. اما هیچ. مخ این عروس باغ...

 

می‌خواهم با ملاتی که این روزها باهاش گرفتار بوده‌ام آشنایت کنم. راستی تا یادم نرفته است که سر مخ را نشان‌ات دهم نشان همه او است. داری که قلم و قلم رو باغبان است و خود الف است. می‌دانی چه‌قدر دشوار است باغبانی در باغی که بخواهی در باغ‌ات بچ از جایی نیاوری. بازی پیچیده‌ای است و باغبان‌ها مردمان ساده‌ای نیستند. بسیار پیچیده‌تر از کت‌هایش هستند.

 

ملاتی برای دمی درنگ از نگاه به او و از آن مخ به این مخ شدن. میخ بر همین شویم. دست به سرت بگذار تا باز چه طلب شده است: دیگر این آیه‌ای که مغشوش است و من خوب سر از معنایش در نمی‌آورم. علامت گذاشته‌ام که ببینی‌اش. ممنون می شوم درست متن آن بخش از کتاب را بفرستی به زبانی که فهم شود. تو برای خودت چه برمی‌گردانی؟ بیرون حس و حال عاطفی با زبان سرد امروزه چه می‌شود نوشت؟

 

مُخ

 

مخ می چمد در واژه های مغ و مغان و باغ و بگ. همان که امروزه در فارسی رسمی نخل خوانده می شود در جاهایی که نخل هست و بر می‌دهد مخ خوانده می شود. مخ را نه می‌شود قلمه زد، نه دانه‌اش (هسته‌اش) را کاشت. مخ بچ دارد. بچه دارد. مخ‌داری کار هر باغبانی نیست. مخ جامعه دارد و پهنای اجتماع‌اش را پیش از جامه‌ی جان‌اش زده‌اند. باغ مخ سن و سال‌های متفاوت در کنار هم دارد. برای این که مخ ها همه با هم بچ نمی دهند. اگرچه بچ بری برای خود فصل دارد.

 

از دور خود بگیر و بپراکن، از پیرامون‌ات دور کن و گرنه کشته می‌شوی. بچه‌ها می‌کشندت. قربانی‌شان می‌شوی. مخ با تعداد بچه‌های به گرد دامن افزوده می‌شود. مخ تا زمانی که روی زمین است و هنوز بالا نگرفته است بچ می‌دهد. این بچ‌های گرد مادر درآمده، از ریشه‌ی مادر درآمده را دوسه سالی وقت داری که از گرد مادر برگیری و جایی دور از ریشه‌ی مادر به گل کنی تا ببینی که یکی دو سالی نگذشته گرد آن بچ بچ‌ها درآمده‌اند. بچ نمی‌تواند کنار مادر، چسبیده به ریشه‌ی مادر باشد و صاف بالا برود. کج و کوله می‌شود که هیچ، مادر را هم تباه می‌کند. برای همین است که باغبان بچ هایی را که جایی برای کاشتن شان ندارد برمی گیرد و پای مادر رها می کند تا کود راه مادر شود.

 

 

مخی که با بچ‌هایش ول شده باشد.

 

بی‌حضور آدمی مخ در خیال نمی‌آید. نه تنها برای برگرفتن بچ و از پیرامون مادر دور کردنش. هر مخ یک بار بیش بچ نمی‌دهد. برای همین باغ را باید به گونه‌ای گرداند که مخ‌ها با همان یکبار بچ دادن زندگی باغ و دوام نسل‌های مخ را رقم بزند. به این خاطر حالی آدمی‌وار دارد. باید در باغ مخ با هر سن و سالی باشد. باغی که انباشته از مخ‌های ردیف و یک اندازه باشد نشان از بی‌خیالی یا خوش‌خیالی باغبان دارد.

 

گشن یا بو گرفتن بار مخ ماده در گرو گرده یا بوی مخ نر است و این بو یا گرده به سختی با باد افشانده می‌شود. باغبان بوی (گرده‌ی) نر را می‌گیرد و در کیسه کرده بر مخ‌ها می‌رود و ماده را بارور می‌کند.

 

 

جایی اگر دستت به خرمایی قابل خوردن رسید شک نباید داشت که دست آدمی در آن رفته است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

tangeeram@yahoo.com

This is Sardar Salehi`s non-commercial site