داستان کوتاه

داستان بلند
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
تقاص‌طلبی نوستالژیک
قلندرانه‌ها
سیر و پرسه در متون
پریشیده‌های پریشان‌خیالی
ــــــــــــــــــــــــــــــــ

سفر بازگشت
پرده خوانی ها
از موسا تا محمد

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

کلمات: اکبر سردوزامی
دوات: رضا قاسمی
باغ در باغ: خلیل پاک نیا
اثر: نشریه ی ادبی

مداد: حسین نوش آذر
ــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــ


ماه سو
حسن مصلحیانی

وحید گل بهاری
نسیم خاکسار
کوشیار پارسی
چند کار از رضا دانشور
موسیقی بوشهری
موسیقی بندری ــ هرمزگان
موسیقی قشقایی

ليست وبلاگ‌های اکسير

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

یادداشت

کارهایی از دوستان

عکس هایی از تنگ ارم

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

 

صفحه اول

داستان خوانی

عکس

صدا و تصویر

پیوند

کارهای از دوستان

ارتباط


نسخه چاپی

کتاب دانیال نبی

 

تعليم‌ دانيال‌ در بابل

 

در سال‌ سوم‌ سلطنت‌ يَهُوياقيم‌ پادشاه يهودا، نَبوْكَدْنَصَّر پادشاه‌ بابل‌ به‌ اورشليم‌ آمده‌، آن‌ را محاصره‌ نمود و خداوند يَهُوياقيم‌ پادشاه‌ يهودا را با بعضي‌ از ظروف‌ خانه‌ی‌ خدا به‌ دست‌ او تسليم‌ نمود و او آنها را به‌ زمين‌ شِنْعار به‌ خانه‌ خداي‌ خود آورد و ظروف‌ را به‌ بيت‌المال‌ خداي‌ خويش‌ گذاشت و پادشاه‌ اَشفَناز رئيس‌ خواجه‌ سرايان‌ خويش‌ را امر فرمود كه‌ بعضي‌ از بني‌اسرائيل‌ و از اولاد پادشاهان‌ و از شُرَفا را بياورد. جواناني‌ كه‌ هيچ‌ عيبي‌ نداشته‌ باشند و نيكومنظر و در هرگونه‌ حكمت‌ ماهر و به‌ علم‌ دانا و به‌ فنون‌ فهيم‌ باشند كه‌ قابليّت‌ براي‌ ايستادن‌ در قصر پادشاه‌ داشته‌ باشند و علم‌ و زبان‌ كلدانيان‌ را به‌ ايشان‌ تعليم‌ دهند. پادشاه‌ وظيفه‌‌ی روزينه‌ از طعام‌ پادشاه‌ و از شرابي‌ كه‌ او مي‌نوشيد تعيين‌ نمود و امر فرمود كه‌ ايشان‌ را سه‌ سال‌ تربيت‌ نمايند و بعد از انقضاي‌ آن‌ مدّت‌ در حضور پادشاه‌ حاضر شوند. در ميان‌ ايشان‌ دانيال‌ و حَنَنْيا و ميشائيل‌ و عَزَرْيا از بني‌يهودا بودند. رئيس‌ خواجه‌ سرايان‌ نام‌ها به‌ ايشان‌ نهاد، اما دانيال‌ را به‌ بَلْطَشَصَّر و حَنَنْيا را به‌ شَدْرَك‌ و ميشائيل‌ را به‌ ميشَك‌ و عَزَرْيا را به‌ عَبْدْنَغُو مسمّي‌' ساخت‌. امّا دانيال‌ در دل‌ خود قصد نمود كه‌ خويشتن‌ را از طعام‌ پادشاه‌ و از شرابي‌ كه‌ او مي‌نوشيد نجس‌ نسازد. پس‌ از رئيس‌ خواجه‌ سرايان‌ درخواست‌ نمود كه‌ خويشتن‌ را نجس‌ نسازد و خدا دانيال‌ را نزد رئيس‌ خواجه‌ سرايان‌ محترم‌ و مكرّم‌ ساخت‌.

پس‌ رئيس‌ خواجه‌ سرايان‌ به‌ دانيال‌ گفت‌: «من‌ از آقاي‌ خود پادشاه‌ كه‌ خوراك‌ و مشروبات‌ شما را تعيين‌ نموده‌ است‌ مي‌ترسم‌. چرا چهره‌هاي‌ شما را از ساير جواناني‌ كه‌ ابناي‌ جنس‌ شما مي‌باشند زشت‌تر ببيند و همچنين‌ سر مرا نزد پادشاه‌ در خطر خواهيد انداخت‌.»

پس‌ دانيال‌ به‌ رئيس‌ ساقيان‌ كه‌ رئيس‌ خواجه‌سرايان‌ او را بر دانيال‌ و حَنَنْيا و ميشائيل‌ و عَزَرْيا گماشته‌ بود گفت‌:«مستدعي‌ آنكه‌ بنده‌گان‌ خود را ده‌ روز تجربه‌ نمايي‌ و به‌ ما بُقُول‌ براي‌ خوردن‌ بدهند و آب‌ به‌ جهت‌ نوشيدن‌ و چهره‌هاي‌ ما و چهره‌هاي‌ ساير جواناني‌ را كه‌ طعام‌ پادشاه‌ را مي‌خورند به‌ حضور تو ملاحظه‌ نمايند و به‌ نَهجي‌ كه‌ خواهي‌ ديد با بنده‌گانت‌ عمل‌ نماي‌.»

او ايشان‌ را در اين‌ امر اجابت‌ نموده‌، ده‌ روز ايشان‌ را تجربه‌ كرد. بعد از انقضاي‌ ده‌ روز معلوم‌ شد كه‌ چهره‌هاي‌ ايشان‌ از ساير جواناني‌ كه‌ طعام‌ پادشاه‌ را مي‌خوردند نيكوتر و فربه‌تر بود. پس‌ رئيس‌ ساقيان‌ طعام‌ ايشان‌ و شراب‌ را كه‌ بايد بنوشند برداشت‌ و بُقُول به‌ ايشان‌ داد.
اما خدا به‌ اين‌ چهار جوان‌ معرفت‌ و ادراك‌ در هر گونه‌ علم‌ و حكمت‌ عطا فرمود و دانيال‌ در همه‌ رؤياها و خواب‌ها فهيم‌ گرديد.

بعد ازانقضاي‌ روزهايي‌ كه‌ پادشاه‌ امر فرموده‌ بود كه‌ ايشان‌ را بياورند، رئيس‌ خواجه‌ سرايان‌ ايشان‌ را به‌ حضور نَبوْكَدْنَصَّر آورد و پادشاه‌ با ايشان‌ گفتگو كرد و از جميع‌ ايشان‌ كسي‌ مثل‌ دانيال‌ و حَنَنْيا و ميشائيل‌ و عَزَرْيا يافت‌ نشد. پس‌ در حضور پادشاه‌ ايستادند و در هر مسأله‌ حكمت‌ و فطانت‌ كه‌ پادشاه‌ از ايشان‌ استفسار كرد، ايشان‌ را از جميع‌ مجوسيان‌ و جادوگراني‌ كه‌ در تمام‌ مملكت‌ او بودند ده‌ مرتبه‌ بهتر يافت‌.

و دانيال‌ بود تا سال‌ اول‌ كورش‌ پادشاه‌.

 

خواب‌ نبوكدنصر

 

و در سال‌ دوّم‌ سلطنت‌ نَبوْكَدْنَصَّر، نَبوْكَدْنَصَّر خوابي‌ ديد و روحش‌ مضطرب‌ شده‌، خواب‌ از وي‌ دور شد. پس‌ پادشاه‌ امر فرمود كه‌ مجوسيان‌ و جادوگران‌ و فالگيران‌ و كلدانيان‌ را بخوانند تا خواب‌ پادشاه‌ را براي‌ او تعبير نمايند و ايشان‌ آمده‌، به‌ حضور پادشاه‌ ايستادند.

پادشاه‌ به‌ ايشان‌ گفت‌: «خوابي‌ ديده‌ام‌ و روحم‌ براي‌ فهميدن‌ خواب‌ مضطرب‌ است‌.»

كلدانيان‌ به‌ زبان‌ اَرامي‌ به‌ پادشاه‌ عرض‌ كردند كه‌ «پادشاه‌ تا به‌ ابد زنده‌ بماند! خواب‌ را براي‌ بنده‌گانت‌ بيان‌ كن‌ و تعبير آن‌ را خواهيم‌ گفت‌.»

پادشاه‌ در جواب‌ كلدانيان‌ فرمود: «فرمان‌ از من‌ صادر شد كه‌ اگر خواب‌ و تعبير آن‌ را براي‌ من‌ بيان‌ نكنيد پاره‌پاره‌ خواهيد شد و خانه‌هاي‌ شما را مزبله‌ خواهند ساخت‌ و اگر خواب‌ و تعبيرش‌ را بيان‌ كنيد، بخشش‌ها و انعام‌ها و اكرام‌ عظيمي‌ از حضور من‌ خواهيد يافت‌. پس‌ خواب ‌و تعبيرش‌ را به‌ من‌ اعلام‌ نماييد.»

ايشان‌ بار ديگر جواب‌ داده‌، گفتند كه‌ «پادشاه‌ بنده‌گان‌ خود را از خواب اطلاع‌ دهد و آن‌ را تعبير خواهيم‌ كرد.»

پادشاه‌ در جواب‌ گفت‌: «يقين‌ مي‌دانم‌ كه‌ شما فرصت‌ مي‌جوييد، چون‌ مي‌بينيد كه‌ فرمان‌ از من‌ صادر شده‌ است‌. ليكن‌ اگر خواب‌ را به‌ من‌ اعلام‌ ننماييد براي‌ شما فقط‌ يك‌ حكم‌ است‌. زيرا كه‌ سخنان‌ دروغ‌ و باطل‌ را ترتيب‌ داده‌ايد كه‌ به‌ حضور من‌ بگوييد تا وقتْ تبديل‌ شود. پس‌ خواب‌ را به‌ من‌ بگوييد و خواهم‌ دانست‌ كه‌ آن‌ را تعبير توانيد نمود.»

كلدانيان‌ به‌ حضور پادشاه‌ جواب‌ داده‌، گفتند:‌ «كسي‌ بر روي‌ زمين‌ نيست‌ كه‌ مطلب‌ پادشاه‌ را بيان‌ تواند نمود، لهذا هيچ‌ پادشاه‌ يا حاكم‌ يا سلطاني‌ نيست‌ كه‌ چنين‌ امري‌ را از هر مجوسي‌ يا جادوگر يا كلداني‌ بپرسد. مطلبي‌ كه‌ پادشاه‌ مي‌پرسد چنان‌ بديع‌ است‌ كه‌ احدي‌ غيراز خداياني‌ كه‌ مسكن‌ ايشان‌ با انسان‌ نيست‌، نمي‌تواند آن‌ را براي‌ پادشاه‌ بيان‌ نمايد.»

از اين‌ جهت‌ پادشاه‌ خشم‌ نمود و به‌ شدت‌ غضبناك‌ گرديده‌، امر فرمود كه‌ جميع‌ حكيمان‌ بابل‌ را هلاك‌ كنند. پس‌ فرمان‌ صادر شد و به‌ صدد كشتن‌ حكيمان‌ برآمدند؛ و دانيال‌ و رفيقانش‌ را مي‌طلبيدند تا ايشان‌ را به‌ قتل‌ رسانند. آن‌گاه‌ دانيال‌ با حكمت‌ و عقل‌ به‌ اَرِيوك‌ رئيس‌ جلادان‌ پادشاه‌ كه‌ براي‌ كشتن‌ حكيمان‌ بابل‌ بيرون‌ مي‌رفت‌، سخن‌ گفت‌ و اَرِيوك‌ سردار پادشاه‌ را خطاب‌ كرده‌، گفت‌: «چرا فرمان‌ از حضور پادشاه‌ چنين‌ سخت‌ است‌؟»

آن‌گاه‌ اَرِيوك‌ دانيال‌ را ازكيفيت‌ امر مطّلع‌ ساخت‌ و دانيال‌ داخل‌ شده‌، از پادشاه‌ درخواست‌ نمود كه‌ مهلت‌ به‌ وي‌ داده‌ شود تا تعبير را براي‌ پادشاه‌ اعلام‌ نمايد. پس‌ دانيال‌ به‌ خانه‌ی‌ خود رفته‌، رفقاي‌ خويش‌ حَنَنْيا و ميشائيل‌ و عَزَرْيا را از اين‌ امر اطلاع‌ داد، تا درباره‌ی‌ اين‌ راز از خداي‌ آسمان‌ها رحمت‌ بطلبند مبادا كه‌ دانيال‌ و رفقايش‌ با ساير حكيمان‌ بابل‌ هلاك‌ شوند. آن‌گاه‌ آن‌ راز به‌ دانيال‌ در رؤياي‌ شب‌ كشف‌ شد. پس‌ دانيال‌ خداي‌ آسمانها را متبارك‌ خواند و‌ متكلّم‌ شده‌، گفت‌: «اسم‌ خدا تا ابدلآباد متبارك‌ باد زيرا كه‌ حكمت‌ و توانايي‌ از آن‌ وي‌ است‌ و او وقت‌ها و زمان‌ها را تبديل‌ مي‌كند. پادشاهان‌ را معزول‌ مي‌نمايد و پادشاهان‌ را نصب‌ مي‌كند. حكمت‌ را به‌ حكيمان‌ مي‌بخشد و فطانت‌پيشه‌گان‌ را تعليم‌ مي‌دهد. اوست‌ كه‌ چيزهاي‌ عميق‌ و پنهان‌ را كشف‌ مي‌نمايد. به‌ آن چه‌ در ظلمت‌ است‌ عارف‌ مي‌باشد و نور نزد وي‌ ساكن‌ است‌.اي‌ خداي‌ پدران‌ من‌ تو را شكر مي‌گويم‌ و تسبيح‌ مي‌خوانم‌ زيرا كه‌ حكمت‌ و توانايي‌ را به‌ من‌ عطا فرمودي‌ و الآن‌ آن چه‌ را كه‌ از تو درخواست‌ كرده‌ايم‌، به‌ من‌ اعلام‌ نمودي‌، چون كه‌ ما را از مقصود پادشاه‌ اطلاع‌ دادي‌.»

 

تعبير خواب‌

 

از اين‌ جهت‌ دانيال‌ نزد اَرِيُوك‌ كه‌ پادشاه‌ او را به‌ جهت‌ هلاك‌ ساختن‌ حكماي‌ بابِل‌ مأمور كرده‌ بود رفت‌، و به‌ وي‌ رسيده‌، چنين‌ گفت‌:‌ «حكماي‌ بابل‌ را هلاك‌ مساز. مرا به‌ حضور پادشاه‌ ببر و تعبير را براي‌ پادشاه‌ بيان‌ خواهم‌ نمود.»

آن گاه‌ اَرِيُوك‌ دانيال‌ را به زودي‌ به‌ حضور پادشاه‌ رسانيد و وي‌ را چنين‌ گفت‌: «شخصي‌ رااز اسيران‌ يهودا يافته‌ام‌ كه‌ تعبير را براي‌ پادشاه‌ بيان‌ تواند نمود.»

پادشاه‌ دانيال‌ را كه‌ به‌ بَلْطَشَصَّر مسمّي‌' بود خطاب‌ كرده‌، گفت‌: «آيا تو مي‌تواني‌ خوابي‌ را كه‌ ديده‌ام‌ و تعبيرش‌ را براي‌ من‌ بيان‌ نمايي‌؟»

دانيال‌ به‌ حضور پادشاه‌ جواب‌ داد و گفت‌: «رازي‌ را كه‌ پادشاه‌ مي‌طلبد، نه‌ حكيمان‌ و نه‌ جادوگران‌ و نه‌ مجوسيان‌ و نه‌ منجّمان‌ مي‌توانندآن‌ را براي‌ پادشاه‌ حلّ كنند. ليكن‌ خدايي‌ در آسمان‌ هست‌ كه‌ كاشف‌ اسرار مي‌باشد و او نَبوْكَدْنَصَّر پادشاه‌ را از آن چه‌ در ايّام‌ آخر واقع‌ خواهد شد اعلام‌ نموده‌ است‌. خواب‌ تو و رؤياي‌ سرت‌ كه‌ در بِسترت‌ ديده‌اي‌ اين‌ است‌:

ــ اي‌ پادشاه‌ فكرهاي‌ تو بر بِسترت‌ درباره‌ آن چه‌ بعد از اين‌ واقع‌ خواهد شد به‌ خاطرت‌ آمد و كاشف‌الاسرار، تو را از آن چه‌ واقع‌ خواهد شد مخبر ساخته‌ است و امّا اين‌ راز بر من‌ از حكمتي‌ كه‌ من‌ بيشتر از ساير زندگان‌ دارم‌ مكشوف‌ نشده‌ است‌، بلكه‌ تا تعبير بر پادشاه‌ معلوم‌ شود و فكرهاي‌ خاطر خود را بداني‌. تو اي‌ پادشاه‌ مي‌ديدي‌ که اينك‌ تمثال‌ عظيمي‌ بود و اين‌ تمثال‌ بزرگ‌ كه‌ درخشنده‌گي‌ آن‌ بي‌نهايت‌ و منظر آن‌ هولناك‌ بود پيش‌ روي‌ تو برپا شد. سر اين‌ تمثال‌ از طلاي‌ خالص‌ و سينه‌ و بازوهايش‌ از نقره‌ و شكم‌ و ران‌هايش‌ از برنج‌ بود و ساق‌هايش‌ از آهن‌ و پاهايش‌ قدري‌ از آهن‌ و قدري‌ از گِل‌ بود و مشاهده‌ مي‌نمودي‌ تا سنگي‌ بدون‌ دست‌ها جدا شده‌، پاهاي‌ آهنين‌ و گلين‌ آن‌ تمثال‌ را زد و آن‌ها را خرد ساخت‌. آن گاه‌ آهن‌ و گِل‌ و برنج‌ و نقره‌ و طلا با هم‌ خرد شد و مثل‌ كاهِ خرمن‌ تابستاني‌ گرديده‌، باد آن‌ها را چنان‌ برد كه‌ جايي‌ به‌ جهت‌ آن‌ها يافت‌ نشد و آن‌سنگ‌ كه‌ تمثال‌ را زده‌ بود كوه‌ عظيمي‌ گرديد و تمامي‌ جهان‌ را پر ساخت‌.

خواب‌ همين‌ است‌. تعبيرش‌ را براي‌ پادشاه‌ بيان‌ خواهيم‌ نمود:

ــ اي‌ پادشاه‌، تو پادشاه‌ پادشاهان‌ هستي‌ زيرا خداي‌ آسمان‌ها سلطنت‌ و اقتدار و قوّت‌ و حشمت‌ به‌ تو داده‌ است‌ و در هر جايي‌ كه‌ بني‌آدم‌ سكونت‌ دارند، حيوانات‌ صحرا و مرغان‌ هوا را به‌ دست‌ تو تسليم‌ نموده‌ و تو را بر جميع‌ آن‌ها مسلّط‌ گردانيده‌ است‌. آن‌ سَرِ طلا تو هستي‌ و بعد از تو سلطنتي‌ ديگر پست‌تر از تو خواهد برخاست‌ و سلطنت‌ سوّمي‌ ديگر از برنج‌ كه‌ بر تمامي‌ جهان‌ سلطنت‌ خواهد نمود و سلطنت‌ چهارم‌ مثل‌ آهن‌ قوي‌ خواهد بود زيرا آهن‌ همه‌ چيز را خرد و نرم‌ مي‌سازد. پس‌ چنان كه‌ آهن‌ همه‌ چيز را نرم‌ مي‌كند، همچنان‌ آن‌ نيز خرد و نرم‌ خواهد ساخت‌ و چنان كه‌ پاها و انگشت‌ها را ديدي‌ كه‌ قدري‌ از گِلِ كوزه‌گر و قدري‌ از آهن‌ بود، همچنان‌ اين‌ سلطنت‌ منقسم‌ خواهد شد و قدري‌ از قوّت‌ آهن‌ در آن‌ خواهد ماند موافق‌ آن چه‌ ديدي‌ كه‌ آهن‌ با گِل‌ سفالين‌ آميخته‌ شده‌ بود و اما انگشت‌هاي‌ پاهايش‌ قدري‌ از آهن‌ و قدري‌ از گل‌ بود، همچنان‌ اين‌ سلطنت‌ قدري‌ قوي‌ و قدري‌ زودشكن‌ خواهد بود. چنان كه‌ ديدي‌ كه‌ آهن‌ با گل‌ سفالين‌ آميخته‌ شده‌ بود، همچنين‌ اين‌ها خويشتن‌ را با ذريّت‌ انسان‌ آميخته‌ خواهند كرد. اما به‌ نحوي‌ كه‌ آهن‌ با گل‌ ممزوج‌ نمي‌شود، همچنين‌ اين‌ها با يكديگر ملصق‌ نخواهند شد و در ايّام‌ اين‌ پادشاهان‌ خداي‌ آسمان‌ها سلطنتي‌ را كه‌ تا ابدالآباد زايل‌ نشود، برپا خواهد نمود و اين‌ سلطنت‌ به‌ قومي‌ ديگر منتقل‌ نخواهد شد، بلكه‌ تمامي‌ آن‌ سلطنت‌ها را خرد كرده‌، مغلوب‌ خواهد ساخت‌ و خودش‌ تاابدالآباد استوار خواهد ماند و چنان كه‌ سنگ‌ را ديدي‌ كه‌ بدون‌ دست‌ها از كوه‌ جدا شده‌، آهن‌ و برنج‌ و گِل‌ و نقره‌ و طلا را خرد كرد، همچنين‌ خداي‌ عظيم‌ پادشاه‌ را از آن‌چه‌ بعد از اين‌ واقع‌ مي‌شود مخبر ساخته‌ است‌. پس‌ خواب‌ صحيح‌ و تعبيرش‌ يقين‌ است‌.»

آن‌گاه‌ نَبوْكَدْنَصَّر پادشاه‌ به‌ روي‌ خود درافتاده‌، دانيال‌ را سجده‌ نمود و امر فرمود كه‌ هدايا و عطريّات‌ براي‌ او بگذرانند و دانيال‌ را خطاب‌ كرده‌، گفت‌: «به‌ درستي‌ كه‌ خداي‌ شما خداي‌ خدايان‌ و خداوند پادشاهان‌ و كاشف‌ اسرار است‌، چون كه‌ تو قادر بر كشف‌ اين‌ راز شده‌اي‌.»

پس‌ پادشاه‌ دانيال‌ را معظّم‌ ساخت‌ و هداياي‌ بسيار و عظيم‌ به‌ او داد و او را بر تمامي‌ ولايت‌ بابل‌ حكومت‌ داد و رئيس‌ رؤسا بر جميع‌ حكماي‌ بابل‌ ساخت‌ و دانيال‌ از پادشاه‌ درخواست‌ نمود تا شَدْرَك‌ و ميشك‌ و عَبِدْنَغو را بر كارهاي‌ ولايت‌ بابل‌ نصب‌ كرد و امّا دانيال‌ در دروازه‌ی‌ پادشاه‌ مي‌بود.

 

تمثال‌ طلا و تون‌ آتش‌

 

نَبوْكَدْنَصَّر پادشاه‌ تمثالي‌ از طلا كه ارتفاعش شصت‌ ذراع‌ و عرضش‌ شش‌ ذراع‌ بود ساخت‌ و آن‌ را در همواري‌ دُوْرا در ولايت بابل‌ نصب‌ كرد و فرستاد كه‌ اُمَرا و رؤسا و واليان‌ و داوران‌ و خزانه‌داران‌ و مُشيران‌ و وكيلان‌ و جميع‌ سروران‌ ولايت‌ها را جمع‌ كنند تا به‌ جهت‌ تبرّك‌ تمثالي‌ كه‌ نَبوْكَدْنَصَّر پادشاه‌ نصب‌ نموده‌ بود بيايند. پس‌ اُمَرا و رؤسا و واليان‌ و داوران‌ و خزانه‌داران‌ و مُشيران‌ و وكيلان‌ و جميع‌ سروران‌ ولايت‌ها به‌ جهت‌ تبرّك‌ تمثالي‌ كه‌ نَبوْكَدْنَصَّر پادشاه‌ نصب‌نموده‌ بود جمع‌ شده‌، پيش‌ تمثالي‌ كه‌ نَبوْكَدْنَصَّر نصب‌ كرده‌ بود ايستادند و مُنادي‌ به‌ آواز بلند ندا كرده‌، مي‌گفت‌: «اي‌ قوم‌ها و امّت‌ها و زبان‌ها براي‌ شما حكم‌ است‌ كه‌ چون‌ آواز كَرِنّا و سُرنا و عود و بربط‌ و سنتور و كمانچه‌ و هر قسم‌ آلات‌ موسيقي‌ را بشنويد، آن‌گاه‌ به‌ رو افتاده‌، تمثال‌ طلا را كه‌ نَبوْكَدْنَصَّر پادشاه‌ نصب‌ كرده‌ است‌ سجده‌ نماييد. هر كه‌ به‌ رو نيفتد و سجده‌ ننمايد در همان‌ ساعت‌ در ميان‌ تون‌ آتش‌ ملتهب‌ افكنده‌ خواهد شد.»

لهذا چون‌ همه‌ قوم‌ها آواز كَرِنّا و سرنا و عود و بربط‌ و سنتور و هر قسم‌ آلات‌ موسيقي‌ را شنيدند همه‌ قوم‌ها و امّت‌ها و زبان‌ها به‌ رو افتاده‌، تمثال‌ طلا را كه‌ نَبوْكَدْنَصَّر پادشاه‌ نصب‌ كرده‌ بود سجده‌ نمودند. اما در آن‌وقت‌ بعضي‌ كلدانيان‌ نزديك‌ آمده‌، بر يهوديان‌ شكايت آوردند و به‌ نَبوْكَدْنَصَّر پادشاه‌ عرض‌ كرده‌، گفتند: «اي‌ پادشاه‌ تا به‌ ابد زنده‌ باش‌! تو اي‌ پادشاه‌ فرماني‌ صادر نمودي‌ كه‌ هر كه‌ آواز كَرِنّا و سرنا و عود و بربط‌ و سنتور و كمانچه‌ و هر قسم‌ آلات‌ موسيقي‌ را بشنود به‌ رو افتاده‌، تمثال‌ طلا را سجده‌ نمايد؛ و هر كه‌ به‌ رو نيفتد و سجده‌ ننمايد در ميان‌ تون‌ آتش‌ ملتهب‌ افكنده‌ شود. پس‌ چند نفر يهود كه‌ ايشان‌ را بر كارهاي‌ ولايت‌ بابل‌ گماشته‌اي‌ هستند، يعني‌ شَدْرَك‌ و ميشك‌ و عَبِدْنَغو. اين‌ اشخاص‌ اي‌ پادشاه‌، تو را احترام‌ نمي‌نمايند و خدايان‌ تو را عبادت‌ نمي‌كنند و تمثال‌ طلا را كه‌ نصب‌ نموده‌اي‌ سجده‌ نمي‌نمايند.»

آنگاه‌ نَبوْكَدْنَصَّر با خشم‌ و غضب‌ فرمود تا شَدْرَك‌ و ميشك‌ و عَبِدْنَغو را حاضر كنند. پس‌ اين‌ اشخاص‌ را در حضور پادشاه‌ آوردند. پس‌ نَبوْكَدْنَصَّر ايشان‌ را خطاب‌ كرده‌، گفت‌: «اي‌شَدْرَك‌ و ميشك‌ و عَبِدْنَغو! آيا شما عمداً خدايان‌ مرا نمي‌پرستيد وتمثال‌ طلا را كه‌ نصب‌ نموده‌ام‌ سجده‌ نمي‌كنيد؟ الآن‌ اگر مستعد بشويد كه‌ چون‌ آواز كَرِنّا و سرنا و عود و بربط‌ و سنتور و كمانچه‌ و هر قسم‌ آلات‌ موسيقي‌ را بشنويد به‌ رو افتاده‌، تمثالي‌ را كه‌ ساخته‌ام‌ سجده‌ نماييد فبها؛ و اما اگر سجده‌ ننماييد، در همان‌ ساعت‌ در ميان‌ تون‌ آتش‌ ملتهب‌ انداخته‌ خواهيد شد. كدام‌ خدايي‌ است‌ كه‌ شما را از دست‌ من‌ رهايي‌ دهد.»

شَدْرَك‌ و ميشك‌ و عَبِدْنَغو در جواب‌ پادشاه‌ گفتند: «اي‌ نَبوْكَدْنَصَّر! درباره‌ی‌ اين‌ امر ما را باكي‌ نيست‌ كه‌ تو را جواب‌ دهيم‌. اگر چنين‌ است‌، خداي‌ ما كه‌ او را مي‌پرستيم‌ قادر است‌ كه‌ ما را از تون‌ آتش‌ ملتهب‌ برهاند و او ما را از دست‌ تو اي‌ پادشاه‌ خواهد رهانيد و اگر نه‌، اي‌ پادشاه‌ تو را معلوم‌ باد كه‌ خدايان‌ تو را عبادت‌ نخواهيم‌ كرد و تمثال‌ طلا را كه‌ نصب‌ نموده‌اي‌ سجده‌ نخواهيم‌ نمود.»

آن‌گاه‌ نَبوْكَدْنَصَّر از خشم‌ مملو گرديد و هيئت‌ چهره‌اش‌ بر شَدْرَك‌ و ميشك‌ و عَبِدْنَغو متغيّر گشت‌ و متكلّم‌ شده‌، فرمود تا تون‌ را هفت‌ چندان‌ زياده‌تر از عادتش‌ بتابند و به‌ قوّيترين‌ شجاعان‌ لشكر خود فرمود كه‌ شَدْرَك‌ و ميشك‌ و عَبِدْنَغو را ببندند و در تون‌ آتش‌ ملتهب‌ بيندازند. پس‌ اين‌ اشخاص‌ را در رداها و جُبّه‌ها و عمامه‌ها و ساير لباس‌هاي‌ ايشان‌ بستند و در ميان‌ تون‌ آتش‌ ملتهب‌ افكندند و چون كه‌ فرمان‌ پادشاه‌ سخت‌ بود و تون‌ بي‌نهايت‌ تابيده‌ شده‌، شعله‌ آتش‌ آن‌ كسان‌ را كه‌ شَدْرَك‌ و ميشك‌ و عَبِدْنَغو را برداشته‌ بودند كشت و اين‌ سه‌ مرد يعني‌ شَدْرَك‌ و ميشك‌ و عَبِدْنَغو در ميان‌ تون‌آتش‌ ملتهب‌ بسته‌ افتادند.

آن‌گاه‌ نَبوْكَدْنَصَّر پادشاه‌ در حيرت‌ افتاد و به‌زودي‌ هر چه‌ تمام‌تر برخاست‌ و مشيران‌ خود را خطاب‌ كرده‌، گفت‌: «آيا سه‌ شخص‌ نبستيم‌ و در ميان‌ آتش‌ نينداختيم‌؟»

ايشان‌ در جواب‌ پادشاه‌ عرض‌ كردند كه‌ «صحيح‌ است‌ اي‌ پادشاه‌!»

او در جواب‌ گفت‌: «اينك‌ من‌ چهار مرد مي‌بينم‌ كه‌ گشاده‌ در ميان‌ آتش‌ مي‌خرامند و ضرري‌ به‌ ايشان‌ نرسيده‌ است‌ و منظر چهارمين‌ شبيه‌ پسر خدا است‌.»

پس‌ نَبوْكَدْنَصَّر به‌ دهنه‌ی‌ تون‌ آتش‌ ملتهب‌ نزديك‌ آمد و خطاب‌ كرده‌، گفت‌: «اي‌ شَدْرَك‌ و ميشك‌ و عَبِدْنَغو! اي‌ بنده‌گان‌ خداي‌ تعالي‌ بيرون‌ شويد و بياييد.»

پس‌ شَدْرَك‌ و ميشك‌ و عَبِدْنَغو از ميان‌ آتش‌ بيرون‌ آمدند و اُمَرا و رؤسا و واليان‌ و مشيران‌ پادشاه‌ جمع‌ شده‌، آن‌ مردان‌ را ديدند كه‌ آتش‌ به‌ بدن‌هاي‌ ايشان‌ اثري‌ نكرده‌ و مويي‌ از سر ايشان‌ نسوخته‌ و رنگ‌ رداي‌ ايشان‌ تبديل‌ نشده‌، بلكه‌ بوي‌ آتش‌ به‌ ايشان‌ نرسيده‌ است‌.

آن‌گاه‌ نَبوْكَدْنَصَّر متكلم‌ شده‌، گفت‌: «متبارك‌ باد خداي‌ شَدْرَك‌ و ميشك‌ و عَبِدْنَغو كه‌ فرشته‌ی‌ خود را فرستاد و بنده‌گان‌ خويش‌ را كه‌ بر او توّكل‌ داشتند و به‌ فرمان‌ پادشاه‌ مخالفت‌ ورزيدند و بدن‌هاي‌ خود را تسليم‌ نمودند تا خداي‌ ديگري‌ سواي‌ خداي‌ خويش‌ را عبادت‌ و سجده‌ ننمايند، رهايي‌ داده‌ است‌. بنابراين‌ فرماني‌ از من‌ صادر شد كه‌ هر قوم‌ و امّت‌ و زبان‌ كه‌ حرف ناشايسته‌اي‌ به‌ ضدّ خداي‌ شَدْرَك‌ و ميشك‌ و عَبِدْنَغو بگويند، پاره‌ پاره‌ شوند و خانه‌هاي‌ ايشان‌ به‌ مزبله‌ مبدّل‌ گردد، زيرا خدايي‌ ديگر نيست‌ كه‌ بدين منوال‌ رهايي‌ تواند داد.»

آنگاه‌ پادشاه‌ منصب‌ شَدْرَك‌ و ميشك‌ وعَبِدْنَغو را در ولايت‌ بابل‌ برتري‌ داد.

 

خواب‌ دوم‌ نبوكدنصر

 

از نَبوْكَدْنَصَّر پادشاه‌، به‌ تمامي‌ قوم‌ها و امّت‌ها و زبان‌ها كه‌ بر تمامي‌ زمين‌ ساكنند:

ــ سلامتي‌ شما افزون‌ باد! من‌ مصلحت‌ دانستم‌ كه‌ آيات‌ و عجايبي‌ را كه‌ خداي‌ تعالي‌' به‌ من‌ نموده‌ است‌ بيان‌ نمايم‌. آيات‌ او چه‌ قدر بزرگ‌ و عجايب‌ او چه‌ قدر عظيم‌ است‌. ملكوت‌ او ملكوت‌ جاوداني‌ است‌ و سلطنت‌ او تا ابدالآباد. من‌ كه‌ نَبوْكَدْنَصَّر هستم‌ در خانه‌ی‌ خود مطمئن‌ و در قصر خويش‌ خُرّم‌ مي‌بودم‌. خوابي‌ ديدم‌ كه‌ مرا ترسانيد و فكرهايم‌ در بسترم‌ و رؤياهاي‌ سرم‌ مرا مضطرب‌ ساخت‌. پس‌ فرماني‌ از من‌ صادر گرديد كه‌ جميع‌ حكيمان‌ بابل‌ را به‌ حضورم‌ بياورند تا تعبير خواب‌ را براي‌ من‌ بيان‌ نمايند. آن‌گاه‌ مجوسيان‌ و جادوگران‌ و كلدانيان‌ و منجّمان‌ حاضر شدند و من‌ خواب‌ را براي‌ ايشان‌ بازگفتم‌ ليكن‌ تعبيرش‌ را براي‌ من‌ بيان‌ نتوانستند نمود. بالاخره‌ دانيال‌ كه‌ موافق‌ اسم‌ خداي‌ من‌ به‌ بَلْطَشَصَّرْ مسمّي‌' است‌ و روح‌ خدايان‌ قدّوس‌ در او مي‌باشد درآمد و خواب‌ را به‌ او باز گفتم‌، كه‌ اي‌ بَلْطَشَصَّرْ، رئيس‌ مجوسيان‌، چون‌ مي‌دانم‌ كه‌ روح‌ خدايان‌ قدّوس‌ در تو مي‌باشد و هيچ‌ سرّي‌ براي‌ تو مشكل‌ نيست‌ پس‌ خوابي‌ كه‌ ديده‌ام‌ و تعبيرش‌ را به‌ من‌ بگو.

رؤياهاي‌ سرم‌ در بسترم‌ اين‌ بود كه‌ نظر كردم‌ و اينك‌ درختي‌ در وسط‌ زمين‌ كه‌ ارتفاعش‌ عظيم‌ بود.اين‌ درخت‌ بزرگ‌ و قوي‌ گرديد و بلندي‌اش‌ تا به‌ آسمان‌ رسيد و منظرش‌ تا اقصاي‌ تمامي‌ زمين‌ بود. برگ‌هايش‌ جميل‌ و ميوه‌اش‌ بسيار و آذوقه‌ براي‌ همه‌ در آن‌ بود. حيوانات‌صحرا در زير آن‌ سايه‌ گرفتند و مرغان‌ هوا بر شاخه‌هايش‌ مأوا گزيدند و تمامي‌ بشر از آن‌ پرورش‌ يافتند. در رؤياهاي‌ سرم‌ در بسترم‌ نظر كردم‌ و اينك‌ پاسباني‌ و مقدّسي‌ از آسمان‌ نازل‌ شد كه‌ به‌ آواز بلند ندا درداد و چنين‌ گفت‌: درخت‌ را ببريد و شاخه‌هايش‌ را قطع‌ نماييد و برگ‌هايش‌ را بيفشانيد و ميوه‌هايش‌ را پراكنده‌ سازيد تا حيوانات‌ از زيرش‌ و مرغان‌ از شاخه‌هايش‌ آواره‌ گردند. ليكن‌ كنده‌ ريشه‌هايش‌ را با بند آهن‌ و برنج‌ در زمين‌ در ميان‌ سبزه‌هاي‌ صحرا واگذاريد و از شبنم‌ آسمان‌ تر شود و نصيب‌ او از علف‌ زمين‌ با حيوانات‌ باشد. دل‌ او از انسانيّت‌ تبديل‌ شود و دل‌ حيوان‌ را به‌ او بدهند و هفت‌ زمان‌ براو بگذرد. اين‌ امر از فرمان‌ پاسبانان‌ شده‌ و اين‌ حكم‌ از كلام‌ مقدّسين‌ گرديده‌ است‌ تا زنده‌گان‌ بدانند كه‌ حضرت‌ متعال‌ بر ممالك‌ آدميان‌ حكمراني‌ مي‌كند و آن‌ را به‌ هر كه‌ مي‌خواهد مي‌دهد و پست‌ترين‌ مردمان‌ را برآن‌ نصب‌ مي‌نمايد. اين‌ خواب‌ را من‌ كه‌ نَبوْكَدْنَصَّر پادشاه‌ هستم‌ ديدم‌ و تو اي‌ بَلْطَشَصَّرْ تعبيرش‌ را بيان‌ كن‌ زيرا كه‌ تمامي‌ حكيمان‌ مملكتم‌ نتوانستند مرا از تعبيرش‌ اطّلاع‌ دهند، اما تو مي‌تواني‌ چون كه‌ روح‌ خدايان‌ قدّوس‌ در تو مي‌باشد.»

آن‌گاه‌ دانيال‌ كه‌ به‌ بَلْطَشَصَّرْ مسمّي‌' مي‌باشد، ساعتي‌ متحيّر ماند و فكرهايش‌ او را مضطرب‌ ساخت‌. پس‌ پادشاه‌ متكلّم‌ شده‌، گفت‌: «اي‌ بَلْطَشَصَّرْ خواب‌ و تعبيرش‌ تو را مضطرب‌ نسازد

بَلْطَشَصَّرْ در جواب‌ گفت‌: «اي‌ آقاي‌ من‌! خواب‌ از براي‌ دشمنانت‌ و تعبيرش‌ از براي‌ خصمانت‌ باشد. درختي‌ كه‌ ديدي‌ كه‌ بزرگ‌ و قوي‌ گرديد و ارتفاعش‌ تا به‌ آسمان‌ رسيد و منظرش‌ به‌ تمامي‌ زمين‌ و برگ‌هايش‌ جميل‌ وميوه‌اش‌ بسيار و آذوقه‌ براي‌ همه‌ در آن‌ بود و حيوانات‌ صحرا زيرش‌ ساكن‌ بودند و مرغان‌ هوا در شاخه‌هايش‌ مأوا گزيدند،اي‌ پادشاه‌ آن‌ درخت‌ تو هستي‌ زيرا كه‌ تو بزرگ‌ و قويّ گرديده‌اي‌ و عظمت‌ تو چنان‌ افزوده‌ شده‌ است‌ كه‌ به‌ آسمان‌ رسيده‌ و سلطنت‌ تو تا به‌ اقصاي‌ زمين‌. چون‌كه‌ پادشاه‌ پاسباني‌ و مقدّسي‌ را ديد كه‌ از آسمان‌ نزول‌ نموده‌، گفت‌: درخت‌ را ببريد و آن‌ را تلف‌ سازيد، ليكن‌ كُنده‌ی‌ ريشه‌هايش‌ را با بند آهن‌ و برنج‌ در زمين‌ در ميان‌ سبزه‌هاي‌ صحرا واگذاريد و از شبنم‌ آسمان‌ تر شود و نصيبش‌ با حيوانات‌ صحرا باشد تا هفت‌ زمان‌ بر آن‌ بگذرد؛ اي‌ پادشاه‌ تعبير اين‌ است‌ و فرمان‌ حضرت‌ متعال‌ كه‌ بر آقايم‌ پادشاه‌ وارد شده‌ است‌ همين‌ است‌ كه‌ تو را از ميان‌ مردمان‌ خواهند راند و مسكن‌ تو با حيوانات‌ صحرا خواهد بود و تو را مثل‌ گاوان‌ علف‌ خواهند خورانيد و تو را از شبنم‌ آسمان‌ تر خواهند ساخت‌ و هفت‌ زمان‌ بر تو خواهد گذشت‌ تا بداني‌ كه‌ حضرت‌ متعال‌ بر ممالك‌ آدميان‌ حكمراني‌ مي‌كند و آن‌ را به‌ هر كه‌ مي‌خواهد عطا مي‌فرمايد و چون‌ گفتند كه‌ كنده‌ ريشه‌هاي‌ درخت‌ را واگذاريد، پس‌ سلطنت‌ تو برايت‌ برقرار خواهد ماند بعد از آن كه‌ دانسته‌ باشي‌ كه‌ آسمان‌ها حكمراني‌ مي‌كنند. لهذا اي‌ پادشاه‌ نصيحت‌ من‌ تو را پسند آيد و گناهان‌ خود را به‌ عدالت‌ و خطاياي‌ خويش‌ را به‌ احسان‌ نمودن‌ بر فقيران‌ فديه‌ بده‌ كه‌ شايد باعث‌ طول‌ اطمينان‌ تو باشد.»

اين‌ همه‌ بر نَبوْكَدْنَصَّر پادشاه‌ واقع‌ شد.

 

بعد از انقضاي‌ دوازده‌ ماه‌ او بالاي‌ قصر خسروي‌ در بابل‌ مي‌خراميد و پادشاه‌ متكلم‌ شده‌، گفت‌: «آيا اين‌ بابل‌ عظيم‌ نيست‌ كه‌ من‌ آن‌ رابراي‌ خانه‌ی‌ سلطنت‌ به‌ توانايي‌ قوّت‌ و حشمت‌ جلال‌ خود بنا نموده‌ام‌؟»

اين‌ سخن‌ هنوز بر زبان‌ پادشاه‌ بود كه‌ آوازي‌ از آسمان‌ نازل‌ شده‌، گفت: «اي‌ پادشاه‌ نَبوْكَدْنَصَّر به‌ تو گفته‌ مي‌شود كه‌ سلطنت‌ از تو گذشته‌ است .و تو را از ميان‌ مردم‌ خواهند راند و مسكن‌ تو با حيوانات‌ صحرا خواهد بود و تو را مثل‌ گاوان‌ علف‌ خواهند خورانيد و هفت‌ زمان‌ بر تو خواهد گذشت‌ تا بداني‌ كه‌ حضرت‌ متعال‌ بر ممالك‌ آدميان‌ حكمراني‌ مي‌كند و آن‌ را به‌ هر كه‌ مي‌خواهد مي‌دهد.»

در همان‌ ساعت‌ اين‌ امر بر نَبوْكَدْنَصَّر واقع‌ شد و از ميان‌ مردمان‌ رانده‌ شده‌، مثل‌ گاوان‌ علف‌ مي‌خورد و بدنش‌ از شبنم‌ آسمان‌ تر مي‌شد تا موهايش‌ مثل‌ پرهاي‌ عقاب‌ بلند شد و ناخن‌هايش‌ مثل‌ چنگال‌هاي‌ مرغان‌ گرديد.

 

بعد از انقضاي‌ آن‌ ايّام‌ من‌ كه‌ نَبوْكَدْنَصَّر هستم‌ چشمان‌ خود را به سوي‌ آسمان‌ برافراشتم‌ و عقل‌ من‌ به‌ من‌ برگشت‌ و حضرت‌ متعال‌ را متبارك‌ خواندم‌ و حيّ سرمدي‌ را تسبيح‌ و حمد گفتم‌ زيرا كه‌ سلطنت‌ او سلطنت‌ جاوداني‌ و ملكوت‌ او تا ابدالآباد است‌ و جميع‌ ساكنان‌ جهان‌ هيچ‌ شمرده‌ مي‌شوند و با جُنُود آسمان‌ و سكنه‌ جهان‌ بر وفق‌ اراده‌ی‌ خود عمل‌ مي‌نمايد و كسي‌ نيست‌ كه‌ دست‌ او را باز دارد يا او را بگويد كه‌ چه‌ مي‌كني‌. در همان‌ زمان‌ عقل‌ من‌ به‌ من‌ برگشت‌ و به‌ جهت‌ جلال‌ سلطنت‌ من‌ حشمت‌ و زينتم‌ به‌ من‌ باز داده‌ شد و مشيرانم‌ و امرايم‌ مرا طلبيدند و بر سلطنت‌ خود استوار گرديدم‌ و عظمت‌ عظيمي‌ بر من‌ افزوده‌ شد. الآن‌ من‌ كه‌ نَبوْكَدْنَصَّر هستم‌، پادشاه‌ آسمان‌ها را تسبيح‌ و تكبير و حمد مي‌گويم‌ كه‌ تمام‌ كارهاي‌ او حق‌ وطريق‌هاي‌ وي‌ عدل‌ است‌ و كساني‌ كه‌ با تكبّر راه‌ مي‌روند، او قادر است‌ كه‌ ايشان‌ را پست‌ نمايد.

 

نوشته‌ی‌ الهي‌ برروي‌ ديوار

 

بَلْشصَّر پادشاه‌ ضيافت‌ عظيمي‌ براي‌ هزار نفر از امراي‌ خود برپا داشت‌ و در حضور آن‌ هزار نفر شراب‌ نوشيد. بَلْشصَّر در كِيف‌ شراب‌ امر فرمود كه‌ ظروف‌ طلا و نقره‌ را كه‌ جدّش‌ نَبوْكَدْنَصَّر از هيكل‌ اورشليم‌ برده‌ بود، بياورند تا پادشاه‌ و امرايش‌ و زوجه‌ها و مُتعه‌هايش‌ از آن‌ها بنوشند. آن‌گاه‌ ظروف‌ طلا را كه‌ از هيكل‌ خانه‌ی‌ خدا كه‌ در اورشليم‌ است‌ گرفته‌ شده‌ بود آوردند و پادشاه‌ و امرايش‌ و زوجه‌ها و مُتعه‌هايش‌ از آن‌ها نوشيدند. شراب‌ مي‌نوشيدند و خدايان‌ طلا و نقره‌ و برنج‌ و آهن‌ و چوب‌ و سنگ‌ را تسبيح‌ مي‌خواندند. در همان‌ ساعت‌ انگشت‌هاي‌ دست‌ انساني‌ بيرون‌ آمد و در برابر شمعدان‌ بر گچ‌ ديوار قصر پادشاه‌ نوشت‌ و پادشاه‌ كف‌ دست‌ را كه‌ مي‌نوشت‌ ديد. آن‌گاه‌ هيأت‌ پادشاه‌ متغّير شد و فكرهايش‌ او را مضطرب‌ ساخت‌ و بندهاي‌ كمرش‌ سُست‌ شده‌، زانوهايش‌ به‌هم‌ مي‌خورد. پادشاه‌ به‌ آواز بلند صدا زد كه‌ جادوگران‌ و كلدانيان‌ و منّجمان‌ را احضار نمايند. پس‌ پادشاه‌ حكيمان‌ بابل‌ را خطاب‌ كرده‌، گفت‌: «هر كه‌ اين‌ نوشته‌ را بخواند و تفسيرش‌ را براي‌ من‌ بيان‌ نمايد به‌ ارغوان‌ ملبّس‌ خواهد شد و طوق‌ زرّين‌ بر گردنش‌ نهاده‌ خواهد شد و حاكم‌ سوم‌ در مملكت‌ خواهد بود.»

آن‌گاه‌ جميع‌ حكماي‌ پادشاه‌ داخل‌ شدند، اما نتوانستند نوشته‌ را بخوانند يا تفسيرش‌ را براي‌ پادشاه‌ بيان‌ نمايند. پس‌ بَلْشصَّرِ پادشاه‌، بسيار مضطرب‌ شد و هيأتش‌ در او متغّير گرديد وامرايش مضطرب‌ شدند. اما ملكه‌ به‌ سبب‌ سخنان‌ پادشاه‌ و امرايش‌ به‌ مهمان‌خانه‌ درآمد و ملكه‌ متكلّم‌ شده‌، گفت‌: «اي‌ پادشاه‌ تا به‌ ابد زنده‌ باش‌! فكرهايت‌ تو را مضطرب‌ نسازد و هيأت‌ تو متغّير نشود. شخصي‌ در مملكت‌ تو هست‌ كه‌ روح‌ خدايان‌ قدوس‌ دارد و در ايّام‌ پدرت‌ روشنايي‌ و فطانت‌ و حكمت‌ مثل‌ حكمت‌ خدايان‌ دراو پيدا شد و پدرت‌ نَبوْكَدْنَصَّر پادشاه‌، يعني‌ پدر تو اي‌ پادشاه‌، او را رئيس‌ مجوسيان‌ و جادوگران‌ و كلدانيان‌ و منّجمان‌ ساخت‌. چون كه‌ روح‌ فاضل‌ و معرفت‌ و فطانت‌ و تعبير خواب‌ها و حّل‌ معمّاها و گشودن‌ عقده‌ها در اين‌ دانيال‌ كه‌ پادشاه‌ او را به‌ بلطشصر مسمّي‌' نمود يافت‌ شد. پس‌ حال‌ دانيال طلبيده‌ شود و تفسير را بيان‌ خواهد نمود.»

 

آن‌گاه‌ دانيال‌ را به‌ حضور پادشاه‌ آوردند و پادشاه‌ دانيال‌ را خطاب‌ كرده‌، فرمود: «آيا تو همان‌ دانيال‌ از اسيران‌ يهود هستي‌ كه‌ پدرم‌ پادشاه‌ از يهودا آورد؟ درباره‌ تو شنيده‌ام‌ كه‌ روح‌ خدايان‌ در تو است‌ و روشنايي‌ و فطانت‌ و حكمت‌ فاضل‌ در تو پيدا شده‌ است‌. الآن‌ حكيمان‌ و منجّمان‌ را به‌ حضور من‌ آوردند تا اين‌ نوشته‌ را بخوانند و تفسيرش‌ را براي‌ من‌ بيان‌ كنند؛ اما نتوانستند تفسير كلام‌ را بيان‌ كنند. من‌ درباره‌ی‌ تو شنيده‌ام‌ كه‌ به‌ نمودن‌ تعبيرها و گشودن‌ عقده‌ها قادر مي‌باشي‌. پس‌ اگر بتواني‌ الآن‌ نوشته‌ را بخواني‌ و تفسيرش‌ را براي‌ من‌ بيان‌ كني‌ به‌ ارغوان‌ ملبس‌ خواهي‌ شد و طوق‌ زرّين‌ بر گردنت‌ نهاده‌ خواهد شد و در مملكت‌ حاكم‌ سوم‌ خواهي‌ بود.»

پس‌ دانيال‌ به‌ حضور پادشاه‌ جواب‌ داد و گفت‌: «عطاياي‌ تو از آن‌ تو باشد و انعام‌ خود را به‌ديگري‌ بده‌، لكن‌ نوشته‌ را براي‌ پادشاه‌ خواهم‌ خواند و تفسيرش‌ را براي‌ او بيان‌ خواهم‌ نمود. اما تو اي‌ پادشاه‌، خداي‌ تعالي‌ به‌ پدرت‌ نَبوْكَدْنَصَّر سلطنت‌ و عظمت‌ و جلال‌ و حشمت‌ عطا فرمود و به‌ سبب‌ عظمتي‌ كه‌ به‌ او داده‌ بود جميع‌ قوم‌ها و امّت‌ها و زبان‌ها از او لرزان‌ و ترسان‌ مي‌بودند. هر كه‌ را مي‌خواست‌ مي‌كشت‌ و هر كه‌ را مي‌خواست‌ زنده‌ نگاه‌ مي‌داشت‌ و هر كه‌ را مي‌خواست‌ بلند مي‌نمود و هر كه‌ را مي‌خواست‌ پَست‌ مي‌ساخت‌. ليكن‌ چون‌ دل‌اش‌ مغرور و روح‌اش‌ سخت‌ گرديده‌، تكبّر نمود آن گاه‌ از كرسي‌ سلطنت‌ خويش‌ به‌ زير افكنده‌ شد و حشمت‌ او را از او گرفتند و از ميان‌ بني‌آدم‌ رانده‌ شده‌، دلش‌ مثل‌ دل‌ حيوانات‌ گرديد و مسكن‌اش‌ با گورخران‌ شده‌، او را مثل‌ گاوان‌ علف‌ مي‌خورانيدند و جسدش‌ از شبنم‌ آسمان‌ تر مي‌شد؛ تا فهميد كه‌ خداي‌ تعالي‌ بر ممالك‌ آدميان‌ حكمراني‌ مي‌كند و هر كه‌ را مي‌خواهد بر آن‌ نصب‌ مي‌نمايد و تو اي‌ پسرش‌ بَلْشصَّر! اگر چه‌ اين‌ همه‌ را دانستي‌، لكن‌ دل‌ خود را متواضع‌ ننمودي‌ بلكه‌ خويشتن‌ را به‌ ضدّ خداوندآسمان‌ها بلند ساختي‌ و ظروف‌ خانه‌ی‌ او را به‌ حضور تو آوردند و تو و اُمرايت‌ و زوجه‌ها و مُتعه‌هايت‌ از آن‌ها شراب‌ نوشيديد و خدايان‌ نقره‌ و طلا و برنج‌ و آهن‌ و چوب‌ و سنگ‌ را كه‌ نمي‌بينند و نمي‌شنوند و هيچ نمي‌دانند تسبيح‌ خواندي‌ اما آن‌ خدايي‌ را كه‌ روان‌ات‌ در دست‌ او و تمامي‌ راه‌هايت‌ از او مي‌باشد تمجيد ننمودي‌. پس‌ اين‌ كف‌ دست‌ از جانب‌ او فرستاده‌ شد و اين‌ نوشته‌ مكتوب‌ گرديد و اين‌ نوشته‌اي‌ كه‌ مكتوب‌ شده‌ است‌ اين‌ است‌: مَنامَنا ثَقِيلْ و فَرْسِين‌. تفسير كلام‌ اين‌ است‌: مَنا؛ خدا سلطنت‌ تو راشمرده‌ و آن‌ را به‌ انتها رسانيده‌ است‌. ثَقِيلْ؛ در ميزان‌ سنجيده‌ شده‌ و ناقص‌ درآمده‌اي‌. فَرَسْ؛ سلطنت‌ تو تقسيم‌ گشته‌ و به‌ ماديان‌ و فارسيان‌ بخشيده‌ شده‌ است‌.»

آن‌گاه‌ بَلْشصَّر امر فرمود تا دانيال‌ را به‌ ارغوان‌ ملبس‌ ساختند و طوق‌ زرّين‌ بر گردنش‌ نهادند و درباره‌اش‌ ندا كردند كه‌ در مملكت‌ حاكم‌ سوم‌ مي‌باشد. در همان‌ شب‌ بَلْشصَّر پادشاه‌ كلدانيان‌ كشته‌ شد.

 

چاه‌ شيران‌

 

 و داريوش‌ مادي‌ در حالي‌ كه‌ شصت‌ و دو ساله‌ بود سلطنت‌ را يافت‌ و‌ مصلحت‌ دانست‌ كه‌ صد و بيست‌ والي‌ بر مملكت‌ نصب‌ نمايد تا بر تمامي‌ مملكت‌ باشند و بر آن‌ها سه‌ وزير كه‌ يكي‌ از ايشان‌ دانيال‌ بود تا آن‌ واليان‌ به‌ ايشان‌ حساب‌ دهند و هيچ‌ ضرري‌ به‌ پادشاه‌ نرسد. پس‌ اين‌ دانيال‌ بر ساير وزراء و واليان‌ تفوّق‌ جست‌ زيرا كه‌ روح‌ فاضل‌ دراو بود و پادشاه‌ اراده‌ داشت‌ كه‌ او را بر تمامي‌ مملكت‌ نصب‌ نمايد. پس‌ وزيران‌ و واليان‌ بهانه‌ مي‌جستند تا شكايتي‌ در امور سلطنت‌ بر دانيال‌ بياورند اما نتوانستند كه‌ هيچ‌ علّتي‌ يا تقصيري‌ بيابند، چون كه‌ او امين‌ بود و خطايي‌ يا تقصيري‌ در او هرگز يافت‌ نشد. پس‌ آن‌ اشخاص‌ گفتند كه‌ «در اين‌ دانيال‌ هيچ‌ علتي‌ پيدا نخواهيم‌ كرد مگر اين كه‌ آن‌ را درباره‌ شريعت‌ خدايش‌ در او بيابيم‌.»

آن‌گاه‌ اين‌ وزراء و واليان‌ نزد پادشاه‌ جمع‌ شدند و او را چنين‌ گفتند: «اي‌ داريوش‌ پادشاه‌ تا به‌ ابد زنده‌ باش‌. جميع‌ وزراي‌ مملكت‌ و رؤسا و واليان‌ و مشيران‌ و حاكمان‌ با هم‌ مشورت‌ كرده‌اند كه‌ پادشاه‌ حكمي‌ استوار كند و قدغن‌ بليغي‌ نمايد كه‌ هر كسي‌ كه‌ تا سي‌ روز از خدايي‌ يا انساني‌ سواي‌ تو اي‌ پادشاه‌ مسألتي‌ نمايد در چاه‌ شيران‌ افكنده‌ شود. پس‌ اي‌ پادشاه‌ فرمان‌ را استوار كن‌ و نوشته‌ را امضا فرما تا موافق‌ شريعت‌ ماديان‌ و فارسيان‌ كه‌ منسوخ‌ نمي‌شود تبديل‌ نگردد.»

بنابراين‌ داريوش‌ پادشاه‌ نوشته‌ و فرمان‌ را امضا نمود.

اما چون‌ دانيال‌ دانست‌ كه‌ نوشته‌ امضا شده‌ است‌ به‌ خانه‌ی‌ خود درآمد و پنجره‌هاي‌ بالاخانه‌ خود را به‌ سمت‌ اورشليم‌ باز نموده‌، هر روز سه‌ مرتبه‌ زانو مي‌زد و دعا مي‌نمود و چنان كه‌ قبل‌ از آن‌ عادت‌ مي‌داشت‌، نزد خداي‌ خويش‌ دعا مي‌كرد و تسبيح‌ مي‌خواند. پس‌ آن‌ اشخاص‌ جمع‌ شده‌، دانيال‌ را يافتند كه‌ نزد خداي‌ خود مسألت‌ و تضرّع‌ مي‌نمايد.

آن گاه‌ به‌ حضور پادشاه‌ نزديك‌ شده‌، درباره‌ فرمان‌ پادشاه‌ عرض‌ كردند كه‌ «اي‌ پادشاه‌ آيا فرماني‌ امضا ننمودي‌ كه‌ هر كه‌ تا سي‌ روز نزد خدايي‌ يا انساني‌ سواي‌ تو اي‌ پادشاه‌ مسألتي‌ نمايد در چاه‌ شيران‌ افكنده‌ شود؟»

پادشاه‌ در جواب‌ گفت‌: «اين‌ امر موافق‌ شريعت‌ ماديان‌ و فارسيان‌ كه‌ منسوخ‌ نمي‌شود، صحيح‌ است‌.»

پس ايشان‌ در حضور پادشاه‌ جواب‌ دادند و گفتند كه‌ «اين‌ دانيال‌ كه‌ از اسيران‌ يهودا مي‌باشد به‌ تو اي‌ پادشاه‌ و به‌ فرماني‌ كه‌ امضا نموده‌اي‌ اعتنا نمي‌نمايد، بلكه‌ هر روز سه‌ مرتبه‌ مسألت‌ خود را مي‌نمايد.»

آن گاه‌ پادشاه‌ چون‌ اين‌ سخن‌ را شنيد بر خويشتن‌ بسيار خشمگين‌ گرديد و دل‌خود را به‌ رهانيدن‌ دانيال‌ مشغول‌ ساخت‌ و تا غروب‌ آفتاب‌ براي‌ استخلاص‌ او سعي‌ مي‌نمود. آن گاه‌ آن‌ اشخاص‌ نزد پادشاه‌ جمع‌ شدند و به‌ پادشاه‌ عرض‌ كردند كه‌ «اي‌ پادشاه‌ بدان‌ كه‌ قانون‌ ماديان‌ و فارسيان‌ اين‌ است‌ كه‌ هيچ‌ فرمان‌ يا حكمي‌ كه‌ پادشاه‌ آن‌ را استوار نمايد تبديل‌ نشود.»

پس‌ پادشاه‌ امر فرمود تا دانيال‌ را بياورند و او را در چاه‌ شيران‌ بيندازند؛ و پادشاه‌ دانيال‌ را خطاب‌ كرده‌، گفت‌: «خداي‌ تو كه‌ او را پيوسته‌ عبادت‌ مي‌نمايي‌ تو را رهايي‌ خواهد داد.» و سنگي‌ آورده‌، آن‌ را بر دهنه‌ی‌ چاه‌ نهادند و پادشاه‌ آن‌ را به‌ مُهر خود و مُهر امراي‌ خويش‌ مختوم‌ ساخت‌ تا امر درباره‌ی‌ دانيال‌ تبديل‌ نشود.

آن‌گاه‌ پادشاه‌ به‌ قصر خويش‌ رفته‌، شب‌ را به‌ روزه‌ بسر برد و به‌ حضور وي‌ اسباب‌ عيش‌ او را نياوردند و خوابش‌ از او رفت‌. پس‌ پادشاه‌ صبح‌ زود وقت‌ طلوع‌ فجر برخاست‌ و به‌ تعجيل‌ به‌ چاه‌ شيران‌ رفت‌. چون‌ نزد چاه‌ شيران رسيد به‌ آواز حزين‌ دانيال‌ را صدا زد و پادشاه‌ دانيال‌ را خطاب‌ كرده‌، گفت‌: «اي‌ دانيال‌، بنده‌‌ی خداي‌ حيّ، آيا خدايت‌ كه‌ او را پيوسته‌ عبادت‌ مي‌نمايي‌ به‌ رهانيدنت‌ از شيران‌ قادر بوده‌ است‌؟»

آن‌گاه‌ دانيال‌ به‌ پادشاه‌ جواب‌ داد كه‌ «اي‌ پادشاه‌ تا به‌ ابد زنده‌ باش‌! خداي‌ من‌ فرشته‌ی‌ خود را فرستاده‌، دهان‌ شيران‌ را بست‌ تا به‌ من‌ ضرري‌ نرسانند چون كه‌ به‌ حضور وي‌ در من‌ گناهي‌ يافت‌ نشد و هم‌ درحضور تو اي‌ پادشاه‌ تقصيري‌ نورزيده‌ بودم‌.»

آن‌گاه‌ پادشاه‌ بي‌نهايت‌ شادمان‌ شده‌، امر فرمود كه‌ دانيال‌ را از چاه‌ برآورند و دانيال‌ را از چاه‌ برآوردند و از آن‌ جهت‌ كه‌ بر خداي‌ خود توكّل‌ نموده‌ بود در او هيچ‌ ضرري‌ يافت‌ نشد و پادشاه‌ امر فرمود تا آن‌ اشخاص‌ را كه‌ بر دانيال‌ شكايت‌ آورده‌ بودند حاضر ساختند و ايشان‌ را با پسران‌ و زنان‌ ايشان‌ در چاه‌ شيران‌ انداختند و هنوز به‌ ته‌ چاه‌ نرسيده‌ بودند كه‌ شيران‌ بر ايشان‌ حمله‌ آورده‌، همه‌ی‌ استخوان‌هاي‌ ايشان‌ را خرد كردند. بعد از آن‌ داريوش پادشاه‌ به‌ جميع‌ قوم‌ها و امّت‌ها و زبان‌هايي‌ كه‌ در تمامي‌ جهان‌ ساكن‌ بودند نوشت‌ كه‌ «سلامتي‌ شما افزون‌ باد! از حضور من‌ فرماني‌ صادر شده‌ است‌ كه‌ در هر سلطنتي‌ از ممالك‌ من‌ مردمان‌ به‌ حضور خداي‌ دانيال‌ لرزان‌ و ترسان‌ باشند زيرا كه‌ او خداي‌ حيّ و تا ابدالآباد قيّوم‌ است‌ و ملكوت‌ او بي‌زوال‌ و سلطنت‌ او غيرمتناهي‌ است‌. او است‌ كه‌ نجات‌ مي‌دهد و مي‌رهاند و آيات‌ و عجايب‌ را در آسمان‌ و در زمين‌ ظاهر مي‌سازد و او است‌ كه‌ دانيال‌ را از چنگ‌ شيران‌ رهايي‌ داده‌ است‌.»

پس‌ اين‌ دانيال‌ در سلطنت‌ داريوش‌ و در سلطنت‌ كورش‌ فارسي‌ فيروز مي‌بود.

 

خواب‌ چهار وحش‌

 

در سال‌ اول‌ بَلْشصَّر پادشاه‌ بابل‌، دانيال‌ در بسترش‌ خوابي‌ و رؤياهاي‌ سرش‌ را ديد. پس‌ خواب‌ را نوشت‌ و كليّه‌ مطالب‌ را بيان‌ نمود. پس‌ دانيال‌ متكلم‌ شده‌، گفت‌: «شبگاهان‌ در عالم‌ رؤيا شده‌، ديدم‌ كه‌ ناگاه‌ چهار باد آسمان‌ بر روي‌ درياي‌ عظيم‌ تاختند و چهار وحش‌ بزرگ‌ كه‌ مخالف‌ يكديگر بودند از دريا بيرون‌ آمدند. اولِ آن‌ها مثل‌ شير بود و بال‌هاي‌ عقاب‌ داشت‌ و من‌ نظر كردم‌ تا بال‌هايش‌ كنده‌ گرديد و او از زمين‌ برداشته‌ شده‌، بر پاهاي‌ خود مثل‌ انسان‌ قرار داده‌ گشت‌ و دل‌ انسان‌ به‌ او داده‌ شد و اينك‌ وحش‌ دوم‌ ديگر مثل‌ خرس‌ بود و بر يك‌ طرف‌ خود بلند شد و در دهانش‌ در ميان‌ دندان‌هايش‌ سه‌ دنده‌ بود و وي‌ را چنين‌ گفتند: برخيز و گوشت‌ بسيار بخور. بعد از آن‌ نگريستم‌ و اينك‌ ديگري‌ مثل‌ پلنگ‌ بود كه‌ بر پشت‌اش‌ چهار بال‌ مرغ‌ داشت‌ و اين‌ وحش‌ چهار سر داشت‌ و سلطنت‌ به‌ او داده‌ شد. بعد از آن‌ در رؤياهاي‌ شب‌ نظر كردم‌ و اينك‌ وحش‌ چهارم‌ كه‌ هولناك‌ و مهيب‌ و بسيار زورآور بود و دندان‌هاي‌ بزرگ‌ آهنين‌ داشت‌ و باقي‌ مانده‌ را مي‌خورد و پاره‌پاره‌ مي‌كرد و به‌ پاهاي‌ خويش‌ پاي‌مال‌ مي‌نمود و مخالف‌ همه‌ وحوشي‌ كه‌ قبل‌ از او بودند بود ده‌ شاخ‌ داشت‌. پس‌ در اين‌ شاخ‌ها تأمّل‌ مي‌نمودم‌ كه‌ اينك‌ از ميان‌ آنها شاخ‌ كوچك‌ ديگري‌ برآمد و پيش‌ رويش‌ سه‌ شاخ‌ از آن‌ شاخ‌هاي‌ اول‌ از ريشه‌ كنده‌ شد و اينك‌ اين‌ شاخ‌ چشماني‌ مانند چشم‌ انسان‌ و دهاني‌ كه‌ به‌ سخنان‌ تكّبرآميز متكلّم‌ بود داشت‌.

نظر مي‌كردم‌ تا كرسي‌ها برقرار شد و قديم‌الايام‌ جلوس‌ فرمود و لباس‌ او مثل‌ برف‌ سفيد و موي‌ سرش‌ مثل‌ پشم‌ پاك‌ و عرش‌ او شعله‌هاي‌ آتش‌ و چرخ‌هاي‌ آن‌ آتش‌ ملتهب‌ بود. نهري‌ از آتش‌ جاري‌ شده‌، از پيش‌ روي‌ او بيرون‌ آمد. هزاران‌ هزار او را خدمت‌ مي‌كردند و كرورها كرور به‌ حضور وي‌ ايستاده‌ بودند. ديوان‌ برپا شد و دفترها گشوده‌ گرديد. آن‌گاه‌ نظركردم‌ به‌ سبب‌ سخنان‌ تكبّرآميزي‌ كه‌ آن‌ شاخ‌ مي‌گفت‌. پس‌ نگريستم‌ تا آن‌ وحش‌ كشته‌ شد و جسد او هلاك‌ گرديده‌، به‌ آتش‌ مشتعل‌ تسليم‌ شد. اما ساير وحوش‌ سلطنت‌ را از ايشان‌ گرفتند، لكن‌ درازي‌ عمر تا زماني‌ و وقتي‌ به‌ ايشان‌ داده‌ شد و در رؤياي‌ شب‌ نگريستم‌ و اينك‌ مثل‌ پسر انسان‌ با ابرهاي‌ آسمان‌ آمد و نزد قديم‌الايام‌ رسيد و او را به‌ حضور وي‌ آوردند و سلطنت‌ و جلال‌ و ملكوت‌ به‌ او داده‌ شد تا جميع‌ قوم‌ها و امّت‌ها و زبان‌ها او را خدمت‌ نمايند. سلطنت‌ او سلطنت‌ جاوداني‌ و بي‌زوال‌ است‌ و ملكوت‌ او زايل‌ نخواهد شد.

 

تعبير خواب

 

اما روح‌ من‌ دانيال‌ در جسدم‌ مدهوش‌ شد و رؤياهاي‌ سرم‌ مرا مضطرب‌ ساخت‌. به‌ يكي‌ از حاضرين‌ نزديك‌ شده‌، حقيقت‌ اين‌ همه‌ امور را از وي‌ پرسيدم‌ و او به‌ من‌ تكلم‌ نموده‌، تفسير امور را براي‌ من‌ بيان‌ كرد، كه‌ اين‌ وحوش‌ عظيمي‌ كه‌ عدد ايشان‌ چهار است‌ چهار پادشاه‌ مي‌باشند كه‌ از زمين‌ خواهند برخاست‌. اما مقدّسان‌ حضرت‌ اعلي‌ سلطنت‌ را خواهند يافت‌ و مملكت‌ را تا به‌ ابد و تا ابدالآباد متصرّف‌ خواهند بود. آن‌گاه‌ آرزو داشتم‌ كه‌ حقيقت‌ امر را درباره‌ی‌ وحش‌ چهارم‌ كه‌ مخالف‌ همه‌ ديگران‌ و بسيار هولناك‌ بود و دندان‌هاي‌ آهنين‌ و چنگال‌هاي‌ برنجين‌ داشت‌ و سايرين‌ را مي‌خورد و پاره‌ پاره‌ مي‌كرد و به‌ پاهاي‌ خود پايمال‌ مي‌نمود بدانم‌ و كيفيّت‌ ده‌ شاخ‌ را كه‌ بر سر او بود و آن ‌ديگري‌ را كه‌ برآمد و پيش‌ روي‌ او سه‌ شاخ‌ افتاد يعني‌ آن‌ شاخي‌ كه‌ چشمان‌ و دهاني‌ را كه‌ سخنان‌ تكّبرآميز مي‌گفت‌ داشت‌ و نمايش‌ او از رفقايش‌ سخت‌تر بود. پس‌ ملاحظه‌ كردم‌ و اين‌ شاخ‌ با مقدّسان‌ جنگ‌ كرده‌، بر ايشان‌ استيلا يافت‌. تا حيني‌ كه‌ قديم‌الايام‌ آمد و داوري‌ به‌ مقدّسان‌ حضرت‌ اعلي‌ تسليم‌ شد و زماني‌ رسيد كه‌ مقدّسان‌ ملكوت‌ را به‌ تصرّف‌ آوردند. پس‌ او چنين‌ گفت‌: وحش‌ چهارم‌ سلطنت‌ چهارمين‌ بر زمين‌ خواهد بود و مخالف‌ همه‌ سلطنت‌ها خواهد بود و تمامي‌ جهان‌ را خواهد خورد و آن‌ را پاي‌مال‌ نموده‌، پاره‌پاره‌ خواهد كرد و ده‌ شاخ‌ از اين‌ مملكت‌، ده‌ پادشاه‌ مي‌باشند كه‌ خواهند برخاست‌ و ديگري‌ بعد از ايشان‌ خواهد برخاست‌ و او مخالف‌ اولين‌ خواهد بود و سه‌ پادشاه‌ را به‌ زير خواهد افكند و سخنان‌ به‌ ضدّ حضرت‌ اعلي‌ خواهد گفت‌ و مقدّسان‌ حضرت‌ اعلي‌ را ذليل‌ خواهد ساخت‌ و قصد تبديل‌ نمودن‌ زمان‌ها و شرايع‌ خواهد نمود و ايشان‌ تا زماني‌ و دو زمان‌ و نصف‌ زمان‌ به‌ دست‌ او تسليم‌ خواهند شد. پس‌ ديوان‌ برپا خواهد شد و سلطنت‌ او را از او گرفته‌، آن‌ را تا به‌ انتها تباه‌ و تلف‌ خواهند نمود و ملكوت‌ و سلطنت‌ و حشمت‌ مملكتي‌ كه‌ زير تمامي‌ آسمان‌هاست‌ به‌ قوم‌ مقدّسان‌ حضرت‌ اعلي‌ داده‌ خواهد شد كه‌ ملكوت‌ او ملكوت‌ جاوداني‌ است‌ و جميع‌ ممالك‌ او را عبادت‌ و اطاعت‌ خواهند نمود. انتهاي‌ امر تا به‌ اين‌جا است‌. فكرهاي‌ من‌ دانيال‌ مرا بسيار مضطرب‌ نمود و هيأتم‌ در من‌ متغيّر گشت‌، ليكن‌ اين‌ امر را در دل‌ خود نگاه‌ داشتم‌.»

 

رؤياي‌ قوچ‌ و بز

 

 در سال‌ سوم‌ سلطنت‌ بَلْشصَّر پادشاه‌، رؤيايي‌ بر من‌ دانيال‌ ظاهر شد بعد از آن‌كه‌ اول‌ به‌ من‌ ظاهر شده‌ بود. در رؤيا نظر كردم‌ و مي‌ديدم‌ كه‌ من‌ در دارالسلطنه‌ شوشن‌ كه‌ در ولايت‌ عيلام‌ مي‌باشد بودم‌ و در عالم‌ رؤيا ديدم‌ كه‌ نزد نهر اولاي‌ مي‌باشم‌. پس‌ چشمان‌ خود را برافراشته‌، ديدم‌ كه‌ ناگاه‌ قوچي‌ نزد نهر ايستاده‌ بود كه‌ دو شاخ‌ داشت‌ و شاخ‌هايش‌ بلند بود و يكي‌ از ديگري‌ بلندتر و بلندترين‌ آن‌ها آخر برآمد. قوچ‌ را ديدم‌ كه‌ به‌ سمت‌ مغرب‌ و شمال‌ و جنوب‌ شاخ‌ مي‌زد و هيچ‌ وحشي‌ با او مقاومت‌ نتوانست‌ كرد و كسي‌ نبود كه‌ از دستش‌ رهايي‌ دهد و برحسب‌ رأي‌ خود عمل‌ نموده‌، بزرگ‌ مي‌شد و حيني‌ كه‌ متفكّر مي‌بودم‌ اينك‌ بز نري‌ از طرف‌ مغرب‌ بر روي‌ تمامي‌ زمين‌ مي‌آمد و زمين‌ را لمس‌ نمي‌كرد و در ميان‌ چشمان‌ بز نر شاخي‌ معتبر بود و به‌ سوي‌ آن‌ قوچ‌ صاحب‌ دو شاخ‌ كه‌ آن‌ را نزد نهر ايستاده‌ ديدم‌ آمد و به شدّت‌ قوّت‌ خويش‌ نزد او دويد. او را ديدم‌ كه‌ چون‌ نزد قوچ‌ رسيد با او بشدّت‌ غضبناك‌ شده‌، قوچ‌ را زد و هر دو شاخ‌ او را شكست‌ و قوچ‌ را ياراي‌ مقاومت‌ با وي‌ نبود پس‌ وي‌ را به‌ زمين‌ انداخته‌، پايمال‌ كرد و كسي‌ نبود كه‌ قوچ‌ را از دستش‌ رهايي‌ دهد. بز نر بي‌نهايت‌ بزرگ‌ شد و چون‌ قويّ گشت‌ آن‌ شاخ‌ بزرگ‌ شكسته‌ شد و در جايش‌ چهار شاخ‌ معتبر به سوي‌ بادهاي‌ اربعه‌ آسمان‌ برآمد و از يكي‌ از آن‌ها يك‌ شاخ‌ كوچك‌ برآمد و به‌ سمت‌ جنوب‌ و مشرق‌ و فخر زمين‌ها بسيار بزرگ‌ شد و به‌ ضدّ لشكر آسمان‌ها قويّ شده‌، بعضي‌ از لشكر و ستارگان‌ را به‌ زمين‌ انداخته‌، پايمال‌ نمود. و به‌ ضدّ سردار لشكر بزرگ‌ شد و قرباني‌ دايمي‌ از او گرفته‌ شد و مكان‌ مَقدَسِ او منهدم‌ گرديد و لشكري‌ به‌ ضدّ قرباني‌ دايمي‌ به‌ سبب‌ عصيان‌ قوم‌ به‌ وي داده‌ شد و آن‌ لشكر راستي‌ را به‌ زمين‌ انداختند و او موافق‌ رأي‌ خود عمل‌ نموده‌، كامياب‌ گردي و مقدّسي‌ را شنيدم‌ كه‌ سخن‌ مي‌گفت‌ و مقدّس‌ ديگري‌ از آن‌ يك‌ كه‌ سخن‌ مي‌گفت‌، پرسيد كه‌ رؤيا درباره‌ قرباني‌ دايمي‌ و معصيت‌ مهلك‌ كه‌ قدس‌ و لشكر را به‌ پايمال‌ شدن‌ تسليم‌ مي‌كند، تا بكي‌ خواهد بود؟و او به‌ من‌ گفت‌: «تا دو هزار و سيصد شام‌ و صبح‌، آنگاه‌ مَقْدَس‌ تطهير خواهد شد.»

 

معني‌ رؤيا

 

و چون‌ من‌ دانيال‌ رؤيا را ديدم‌ و معني‌ آن‌ را طلبيدم‌ ناگاه‌ شبيه‌ مردي‌ نزد من‌ بايستاد و آواز آدمي‌ را از ميان‌ نهر اولاي‌ شنيدم‌ كه‌ ندا كرده‌، مي‌گفت‌: «اي‌ جبرائيل‌ اين‌ مرد را از معني‌ اين‌ رؤيا مطلّع‌ ساز.»

پس‌ او نزد جايي‌ كه‌ ايستاده‌ بودم‌ آمد و چون‌ آمد من‌ ترسان‌ شده‌ به‌ روي‌ خود درافتادم‌ و او مرا گفت‌: «اي‌ پسر انسان‌ بدان كه‌ اين‌ رؤيا براي‌ زمان‌ آخر مي‌باشد.» و حيني‌ كه‌ او با من‌ سخن‌ مي‌گفت‌ من‌ بر روي‌ خود بر زمين‌ در خواب‌ سنگين‌ مي‌بودم‌ و او مرا لمس‌ نموده‌، در جايي‌ كه‌ بودم‌ برپا داشت‌ و گفت‌: «اينك‌ من‌ تو را از آنچه‌ در آخر غضب‌ واقع‌ خواهد شد اطّلاع‌ مي‌دهم‌ زيرا كه‌ انتها در زمان‌ معيّن‌ واقع‌ خواهد شد.اما آن‌ قوچ‌صاحب‌ دو شاخ‌ كه‌ آن را ديدي‌ پادشاهان‌ ماديان‌ و فارسيان‌ مي‌باشد و آن‌ بز نر سِتَبر پادشاه‌ يونان‌ مي‌باشد و آن‌ شاخ‌ بزرگي‌ كه‌ در ميان‌ دو چشم‌اش‌ بود پادشاه‌ اول‌ است‌ و اما آن‌ شكسته‌ شدن‌ و چهار در جايش‌ برآمدن‌، چهار سلطنت‌ از قوم‌ او اما نه‌ از قوّت‌ او برپا خواهند شد و در آخر سلطنت‌ ايشان‌ چون‌ گناه‌ عاصيان‌ به‌ اتمام‌ رسيده‌ باشد، آن گاه‌ پادشاهي‌ سخت‌ روي‌ و در مكرها ماهر خواهد برخاست‌ و قوّت‌ او عظيم‌ خواهد شد، ليكن‌ نه‌ از توانايي‌ خودش‌؛ و خرابي‌هاي‌ عجيب‌ خواهد نمود و كامياب‌ شده‌، موافق‌ رأي‌ خود عمل‌ خواهد نمود و عظما و قوم‌ مقدّسان‌ را هلاك‌ خواهد نمود و از مهارت‌ او مكر در دستش‌ پيش‌ خواهد رفت‌ و در دل‌ خود مغرور شده‌، بسياري‌ را بَغْتَةً هلاك‌ خواهد ساخت‌ و با امير اميران‌ مقاومت‌ خواهد نمود، اما بدون‌ دست‌، شكسته‌ خواهد شد. پس‌ رؤيايي‌ كه‌ درباره‌ی‌ شام‌ و صبح‌ گفته‌ شد يقين‌ است‌ اما تو رؤيا را بر هم‌ نِه‌ زيرا كه‌ بعد از ايّام‌ بسيار واقع‌ خواهد شد.»

آن‌گاه‌ من‌ دانيال‌ تا اندك‌ زماني‌ ضعيف‌ و بيمار شدم‌. پس‌ برخاسته‌، به‌ كارهاي‌ پادشاه‌ مشغول‌ گرديدم‌، اما درباره‌ی رؤيا متحّير ماندم‌ و احدي‌ معني‌ آن‌ را نفهميد.

 

دعاي‌ دانيال‌

 

در سال‌ اول‌ داريوش‌ بن‌ اَخْشورَش‌ كه‌ از نسل‌ ماديان‌ و بر مملكت‌ كلدانيان‌ پادشاه‌ شده‌ بود، در سال‌ اول‌ سلطنت‌ او، من‌ دانيال‌، عدد سال‌هايي‌ را كه‌ كلام ‌خداونددرباره‌ی‌ آن‌ها به‌ارمياي‌ نبي‌ نازل‌ شده‌ بود از كتب‌ فهميدم‌ كه‌ هفتاد سال‌ در خرابي‌ اورشليم‌ تمام‌ خواهد شد. پس‌ روي‌ خود را به سوي‌ خداوند خدا متوجه‌ ساختم‌ تا با دعا و تضرّعات‌ و روزه‌ و پلاس و خاكستر مسألت‌ نمايم‌؛ و نزد يهوه‌ خداي‌ خود دعا كردم‌ و اعتراف‌ نموده‌، گفتم‌: «اي‌ خداوند خداي‌ عظيم‌ و مهيب‌ كه‌ عهد و رحمت‌ را با محبّان‌ خويش‌ و آناني‌ كه‌ فرايض‌ تو را حفظ‌ مي‌نمايند نگاه‌ مي‌داري‌! ما گناه‌ و عِصيان‌ و شرارت‌ ورزيده‌ و تمرّد نموده‌ و از اوامر و احكام‌ تو تجاوز كرده‌ايم‌. و به‌ بنده‌گانت‌ انبيايي‌ كه‌ به‌ اسم‌ تو به‌ پادشاهان‌ و سروران‌ و پدران‌ ما و به تمامي‌ قوم‌ زمين‌ سخن‌ گفتند گوش‌ نگرفته‌ايم‌.اي‌ خداوند عدالت‌ از آن‌ تو است‌ و رسوايي‌ از آن‌ ما است‌. چنان كه‌ امروز شده‌ است‌ از مردان‌ يهودا و ساكنان‌ اورشليم‌ و همه‌ی‌ اسرائيليان‌ چه‌ نزديك‌ و چه‌ دور در همه‌ زمين‌هايي‌ كه‌ ايشان‌ را به‌ سبب‌ خيانتي‌ كه‌ به‌ تو ورزيده‌اند در آن‌ها پراكنده‌ ساخته‌اي‌.اي‌ خداوند رسوايي‌ از آن‌ ما و پادشاهان‌ و سروران‌ و پدران‌ ما است‌ زيرا كه‌ به‌ تو گناه‌ ورزيده‌ايم‌. خداوند خداي‌ ما را رحمت‌ها و مغفرت‌ها است‌ هر چند بدو گناه‌ ورزيده‌ايم‌ و كلام‌ يهوه‌ خداي‌ خود را نشنيده‌ايم‌ تا در شريعت‌ او كه‌ به‌ وسيله‌ی ‌بنده‌گانش‌ انبيا پيـش‌ ما گـذارد سلوك‌ نماييم‌ و تمامي‌ اسرائيل‌ از شريعت‌ تـو تجـاوز نموده‌ و روگردان‌ شده‌، به‌ آواز تو گوش‌ نگرفته‌اند بنابراين‌ لعنت‌ و سوگندي‌ كه‌ در تورات‌ موسي‌ بنده‌ی‌ خدا مكتوب‌ است‌ بر ما مستولي‌ گرديده‌، چون كه‌ به‌ او گناه‌ ورزيده‌ايـم‌ و او كلام‌ خود را كه‌ به‌ ضدّ ما و به‌ ضدّ داوران‌ ما كه‌ بر ما داوري‌ مي‌نمودند گفته‌ بود، استوار نموده‌، و بلاي‌ عظيمي‌ بـر مـا وارد آورده‌ است‌، زيـرا كه ‌زيـر تمامي‌ آسمان‌ حادثه‌اي‌ واقع‌ نشده‌، مثل‌ آن كه‌ بـر اورشليم‌ واقع‌ شده‌ است‌. تمامي‌ اين‌ بلا بر وفق‌ آن چه‌ در تورات‌ موسي‌ مكتوب‌ است‌ بر ما وارد شده‌ است‌؛ معهذا نـزد يهـوه‌ خـداي خـود مسألت‌ ننموديم‌ تا از معصيت‌ خود بازگشت‌ نموده‌ راستي‌ تو را بفهميم‌. بنابراين‌ خداوندبر اين‌ بلا مراقب‌ بوده‌، آن‌ را بر ما وارد آورد زيرا كه‌ يهوه‌ خداي‌ ما در همه‌‌‌ی كارهايي‌ كه‌ مي‌كند عادل‌ است‌ اما مـا به‌ آواز او گوش‌ نگرفتيم‌.

پس‌ الآن‌ اي‌ خداوند خداي‌ ما كه‌ قوم‌ خود را به‌ دست‌ قويّ از زمين‌ مصر بيرون‌ آورده‌، اسمي‌ براي‌ خود پيدا كرده‌اي‌، چنان كه‌ امروز شده‌ است‌، ما گناه‌ ورزيده‌ و شرارت‌ نموده‌ايم‌. اي‌ خداوند مسألت‌ آن كه‌ برحسب‌ تمامي‌ عدالت‌ خود خشم‌ و غضب‌ خويش‌ را از شهر خود اورشليم‌ و از كوه‌ مقدّس‌ خود برگرداني‌ زيرا به‌ سبب‌ گناهان‌ ما و معصيت‌هاي‌ پدران‌ ما اورشليم‌ و قوم‌ تو نزد همه‌ مجاوران‌ ما رسوا شده‌ است‌. پس‌ حال‌ اي‌ خداي‌ ما دعا و تضرعّات‌ بنده‌‌ی خود را اجابت‌ فرما و روي‌ خود را بر مَقدَسِ خويش‌ كه‌ خراب‌ شده‌ است‌ به‌ خاطر خداوندي‌ات‌ متجلّي‌ فرما. اي‌ خدايم‌ گوش‌ خود را فراگير و بشنو و چشمان‌ خود را باز كن‌ و به‌ خرابي‌هاي‌ ما و شهري‌ كه‌ به‌ اسم‌ تو مسمّي‌' است‌ نظر فرما، زيرا كه‌ ما تضرعّات‌ خود را نه‌ براي‌ عدالت‌ خويش‌ بلكه‌ براي‌ رحمت‌هاي‌ عظيم‌ تو به‌ حضور تو مي‌نماييم‌.اي‌ خداوند بشنو! اي‌ خداوند بيامـرز! اي‌ خداونـد استمـاع‌ نموده‌، به‌ عمـل‌ آور! اي‌ خداي‌ من‌ به‌ خاطر خودت‌ تأخير منما زيـرا كه‌ شهـر تو و قوم‌ تو به‌ اسم‌ تو مسمّي مي‌باشند.»

 

ظهور جبرائيل‌

 

چون‌ من‌ هنوز سخن‌ مي‌گفتم‌ و دعا مي‌نمودم‌ و به‌ گناهان‌ خود و گناهان‌ قوم‌ خويش‌ اسرائيل‌ اعتراف‌ مي‌كردم‌ و تضرّعات‌ خود را براي‌ كوه‌ مقدّس‌ خدايم‌ به‌ حضور يهوه‌ خداي‌ خويش‌ معروض‌ مي‌داشتم‌، چون‌ هنوز در دعا متكلّم‌ مي‌بودم‌، آن‌ مرد جبرائيل‌ كه‌ او را در رؤياي‌ اول‌ ديده‌ بودم‌ به سرعت‌ پرواز نموده‌، به‌ وقت‌ هديه‌‌ی شام‌ نزد من‌ رسيد، و مرا اعلام‌ نمود و با من‌ متكلّم‌ شده‌، گفت‌: «اي‌ دانيال‌ الآن‌ من‌ بيرون‌ آمده‌ام‌ تا تو را فطانت‌ و فهم‌ بخشم‌. در ابتداي‌ تضرعّات‌ تو امر صادر گرديد و من‌ آمدم‌ تا تو را خبر دهم‌ زيرا كه‌ تو بسيار محبوب‌ هستي‌، پس‌ در اين‌ كلام‌ تأمّل‌ كن‌ و رؤيا را فهم‌ نما. هفتاد هفته‌ براي‌ قوم‌ تو و براي‌ شهر مقدّس‌ات‌ مقرر مي‌باشد تا تقصيرهاي‌ آن‌ها تمام‌ شود و گناهان‌ آن‌ها به‌ انجام‌ رسد و كفّاره‌ به‌ جهت‌ عصيان‌ كرده‌ شود و عدالت‌ جاوداني‌ آورده‌ شود و رؤيا و نبوّت‌ مختوم‌ گردد و قدس‌الاقداس‌ مسح‌ شود. پس‌ بدان‌ و بفهم‌ كه‌ از صدور فرمان‌ به‌ جهت‌ تعمير نمودن‌ و بناكردن‌ اورشليم‌ تا ظهور مسيح‌ رئيس‌، هفت‌ هفته‌ و شصت‌ و دو هفته خواهد بود و اورشليم با كوچه‌ها و حصار در زمانهاي‌ تنگي‌ تعمير و بنا خواهد شد و بعد از آن‌ شصت‌ و دو هفته‌، مسيح‌ منقطع‌ خواهد گرديد و از آن‌ او نخواهد بود، بلكه‌ قوم‌ آن‌ رئيس‌ كه‌ مي‌آيد شهر و قدس‌ را خراب‌ خواهند ساخت‌ و آخر او در آن‌ سيلاب‌ خواهد بود و تا آخر جنگ‌ خرابي‌ها معيّن‌ است‌ و او با اشخاص‌ بسيار در يك‌ هفته‌ عهد را استوار خواهد ساخت‌ و درنصف‌ آن‌ هفته‌ قرباني‌ و هديه‌ را موقوف‌ خواهد كرد و بر كنگره‌ رجاسات‌ خراب‌كننده‌اي‌ خواهد آمد والي‌النّهايت‌ آن‌چه‌ مقدّر است‌ بر خراب‌كننده‌ ريخته‌ خواهد شد.»

 

رؤياي‌ مرد

 

 در سال‌ سوم‌ كورش‌ پادشاه‌ فارس‌، امري‌ بر دانيال‌ كه‌ به‌ بَلْطَشَصَّر مسمّي‌' بود كشف‌ گرديد و آن‌ امر صحيح‌ و مشقّت‌ عظيمي‌ بود. پس‌ امر را فهميد و رؤيا را دانست‌.

در آن‌ ايّام‌ من‌ دانيال‌ سه‌ هفته‌ تمام‌ ماتم‌ گرفتم‌. خوراك‌ لذيذ نخوردم‌ و گوشت‌ و شراب‌ به‌ دهانم‌ داخل‌ نشد و تا انقضاي‌ آن‌ سه‌ هفته‌ خويشتن‌ را تدهين‌ ننمودم‌ و در روز بيست‌ و چهارم‌ ماه‌ اول‌ من‌ بر كنار نهر عظيم‌ يعني‌ دجله‌ بودم‌ و چشمان‌ خود را برافراشته‌ ديدم‌ كه‌ ناگاه‌ مردي‌ ملبّس‌ به‌ كتان‌ كه‌ كمربندي‌ از طلاي‌ اوفاز بر كمر خود داشت‌ و جسد او مثل‌ زبرجد و روي‌ وي‌ مانند برق‌ و چشمان‌اش‌ مثل‌ شعله‌هاي‌ آتش‌ و بازوها و پاهايش‌ مانند رنگ‌ برنج‌ صيقلي‌ و آواز كلام‌ او مثل‌ صداي‌ گروه‌ عظيمي‌ بود.

 

من‌ دانيال‌ تنها آن‌ رؤيا را ديدم‌ و كساني‌ كه‌ همراه‌ من‌ بودند رؤيا را نديدند ليكن‌ لرزش‌ عظيمي‌ بر ايشان‌ مستولي‌ شد و فرار كرده‌، خود را پنهان‌ كردند و من‌ تنها ماندم‌ و آن‌ رؤياي‌ عظيم‌ را مشاهده‌ مي‌نمودم‌ و قوّت‌ در من‌ باقي‌ نماند و خرّمي‌ من‌ به‌ پژمرده‌گي‌ مبدّل‌ گرديد و ديگر هيچ‌ طاقت‌ نداشتم‌. اما آواز سخنان‌اش‌ را شنيدم‌؛ و چون‌ آواز كلام‌ او را شنيدم‌، به‌ روي‌ خود بر زمين‌ افتاده‌، بيهوش‌ گرديدم‌ كه‌ ناگاه‌دستي‌ مرا لمس‌ نمود و مرا بر دو زانو و كف‌ دستهايم‌ برخيزانيد و مرا گفت‌: «اي‌ دانيال‌ مرد بسيار محبوب‌! كلامي‌ را كه‌ من‌ به‌ تو مي‌گويم‌ فهم‌ كن‌ و بر پاهاي‌ خود بايست‌ زيرا كه‌ الآن‌ نزد تو فرستاده‌ شده‌ام‌.» و چون‌ اين‌ كلام‌ را به‌ من‌ گفت‌ لرزان‌ بايستادم‌.

مرا گفت‌: «اي‌ دانيال‌ مترس‌ زيرا از روز اول‌ كه‌ دل‌ خود را بر آن‌ نهادي‌ كه‌ بفهمي‌ و به‌ حضور خداي‌ خود تواضع‌ نمايي سخنان‌ تو مستجاب‌ گرديد و من‌ به‌ سبب‌ سخنانت‌ آمده‌ام‌. اما رئيس‌ مملكت‌ فارس‌ بيست‌ و يك‌ روز با من‌ مقاومت‌ نمود و ميكائيل‌ كه‌ يكي‌ از رؤساي‌ اولين‌ است‌ به‌ اعانت‌ من‌ آمد و من‌ در آن‌جا نزد پادشاهان‌ فارس‌ ماندم‌ و من‌ آمدم‌ تا تو را از آن‌چه‌ در ايّام‌ آخر بر قوم‌ تو واقع‌ خواهد شد اطّلاع‌ دهم‌ زيرا كه‌ اين‌ رؤيا براي‌ ايّام‌ طويل‌ است‌.»

و چون‌ اين‌گونه‌ سخنان‌ را به‌ من‌ گفته‌ بود به‌ روي‌ خود بر زمين‌ افتاده‌، گنگ‌ شدم‌ كه‌ ناگاه‌ كسي‌ به‌ شبيه‌ بني‌آدم‌ لب‌هايم‌ را لمس‌ نمود و من‌ دهان‌ خود را گشوده‌، متكلم‌ شدم‌ و به‌ آن‌ كسي‌ كه‌ پيش‌ من‌ ايستاده‌ بود گفتم‌: «اي‌ آقايم‌ از اين‌ رؤيا درد شديدي‌ مرا در گرفته‌ است‌ و ديگر هيچ‌ قوّت‌ نداشتم‌. پس‌ چه‌گونه‌ بنده‌ی‌ آقايم‌ بتواند با آقايم‌ گفت‌وگو نمايد و حال‌ آن كه‌ از آن‌ وقت‌ هيچ‌ قوّت‌ در من‌ برقرار نبوده‌، بلكه‌ نفس‌ هم‌ در من‌ باقي‌ نمانده‌ است‌؟»

پس‌ شبيه‌ انساني‌ بار ديگر مرا لمس‌ نموده‌، تقويت‌ داد و گفت‌: «اي‌ مرد بسيار محبوب‌ مترس!  سلام‌ بر تو باد و دلير و قوي‌ باش‌!»

چون‌ اين‌ را به‌ من‌ گفت‌ تقويت‌ يافتم‌ و گفتم‌:«اي‌ آقايم‌ بگو زيرا كه‌ مرا قوّت‌ دادي‌.»

پس‌ گفت‌: «آيا مي‌داني كه‌ سبب‌ آمدن‌ من‌ نزد تو چيست‌؟ و الآن‌ برمي‌گردم‌ تا با رئيس‌ فارس‌ جنگ‌ نمايم‌ و به‌ مجرّد بيرون‌ رفتنم‌، اينك‌ رئيس‌ يونان‌ خواهد آمد. ليكن‌ تو را از آن‌چه‌ در كتاب‌ حق‌ مرقوم‌ است‌ اطّلاع‌ خواهم‌ داد و كسي‌ غير از رئيس‌ شما ميكائيل‌ نيست‌ كه‌ مرا به‌ ضدّ اين‌ها مدد كند.

 

در سال‌ اول‌ داريوش‌ مادي‌، من‌ نيز ايستاده‌ بودم‌ تا او را استوار سازم‌ و قوّت‌ دهم‌.

 

پادشاهان‌ شمال‌ و جنوب

 

الآن‌ تو را به‌ راستي‌ اعلام‌ مي‌نمايم‌. اينك‌ سه‌ پادشاه‌ بعد از اين‌ در فارس‌ خواهند برخاست‌ و چهارمين‌ از همه‌ دولتمندتر خواهد بود و چون‌ به‌ سبب‌ توانگري‌ خويش‌ قوي‌ گردد، همه‌ را به‌ ضدّ مملكت‌ يونان‌ برخواهد انگيخت‌ و پادشاهي‌ جبّار خواهد برخاست‌ و بر مملكت‌ عظيمي‌ سلطنت‌ خواهد نمود و برحسب‌ اراده‌ی‌ خود عمل‌ خواهد كرد و چون‌ برخيزد سلطنت‌ او شكسته‌ خواهد شد و به سوي‌ بادهاي‌ اربعه‌ی‌ آسمان‌ تقسيم‌ خواهد گرديد. اما نه‌ به‌ ذريّت‌ او و نه‌ موافق‌ استقلالي‌ كه‌ او مي‌داشت‌، زيرا كه‌ سلطنت‌ او از ريشه‌ كنده‌ شده‌ و به‌ ديگران‌ غير از ايشان‌ داده‌ خواهد شد و پادشاه‌ جنوب‌ با يكي‌ از سرداران‌ خود قوي‌ شده‌، بر او غلبه‌ خواهد يافت‌ و سلطنت‌ خواهد نمود و سلطنت‌ او سلطنت‌ عظيمي‌ خواهد بود و بعد از انقضاي سال‌ها ايشان‌ همداستان‌ خواهند شد و دختر پادشاه‌ جنوب‌ نزد پادشاه‌ شمال‌ آمده‌، با او مصالحه‌ خواهد نمود. ليكن‌ قوّت‌ بازوي‌ خود را نگاه‌ نخواهد داشت‌ و او و بازويش‌ برقرار نخواهد ماند و آن‌ دختر و آناني‌ كه‌ او را خواهند آورد و پدرش‌ و آن كه‌ او را تقويت‌ خواهد نمود در آن‌ زمان‌ تسليم‌ خواهند شد و كسي‌ از رمونه‌هاي‌ ريشه‌هايش‌ در جاي‌ او خواهد برخاست‌ و با لشكري‌ آمده‌، به‌ قلعه‌ی‌ پادشاه‌ شمال‌ داخل‌ خواهد شد و با ايشان‌ جنگ نموده‌، غلبه‌ خواهد يافت‌ و خدايان‌ و بت‌هاي‌ ريخته‌ شده‌ ايشان‌ را نيز با ظروف‌ گران‌بهاي‌ ايشان‌ از طلا و نقره‌ به‌ مصر به‌ اسيري‌ خواهد برد و سال‌هايي‌ چند از پادشاه‌ شمال‌ دست‌ خواهد برداشت‌ و به‌ مملكت‌ پادشاه‌ جنوب‌ داخل‌ شده‌، باز به‌ ولايت‌ خود مراجعت‌ خواهد نمود و پسرانش‌ محاربه‌ خواهند نمود و گروهي‌ از لشكرهاي‌ عظيم‌ را جمع‌ خواهند كرد و ايشان‌ داخل‌ شده‌، مثل‌ سيل‌ خواهند آمد و عبور خواهند نمود و برگشته‌، تا به‌ قلعه‌ی‌ او جنگ‌ خواهند كرد و پادشاه‌ جنوب‌ خشمناك‌ شده‌، بيرون‌ خواهد آمد و با وي‌ يعني‌ با پادشاه‌ شمال‌ جنگ‌ خواهد نمود و وي‌ گروه‌ عظيمي‌ برپا خواهد كرد و آن‌ گروه‌ به‌ دست‌ وي‌ تسليم‌ خواهند شد و چون‌ آن‌ گروه‌ برداشته‌ شود، دلش‌ مغرور خواهد شد و كرورها را هلاك‌ خواهد ساخت‌ اما قوّت‌ نخواهد يافت‌. پس‌ پادشاه‌ شمال‌ مراجعت‌ كرده‌، لشكري‌ عظيم‌تر از اول‌ برپا خواهد نمود و بعد از انقضاي‌ مدت‌ سال‌ها با لشكر عظيمي‌ و دولت‌ فراواني‌ خواهد آمد.و در آن‌وقت‌ بسياري‌ با پادشاه‌ جنوب‌ مقاومت‌ خواهند نمود و بعضي‌ از ستمكيشان‌ قوم‌ تو خويشتن‌ را خواهند برافراشت‌ تا رؤيا را ثابت‌نمايند اما ايشان خواهند افتاد.

پس‌ پادشاه‌ شمال‌ خواهد آمد و سنگرها برپا نموده‌، شهر حصاردار را خواهد گرفت‌ و نه‌ افواج‌ جنوب‌ و نه‌ برگزيده‌گان‌ او ياراي‌ مقاومت‌ خواهند داشت‌ بلكه‌ وي‌ را هيچ‌ ياراي‌ مقاومت‌ نخواهد بود و آن كس‌ كه‌ به‌ ضدّ وي‌ مي‌آيد، برحسب‌ رضامندي‌ خود عمل‌ خواهد نمود و كسي‌ نخواهد بود كه‌ با وي مقاومت‌ تواند نمود. پس‌ در فخر زمين‌ها توقّف‌ خواهد نمود و آن‌ به‌ دست‌ وي‌ تلف‌ خواهد شد و عزيمت‌ خواهد نمود كه‌ با قوّتِ تماميِ مملكت‌ خويش‌ داخل‌ بشود و با وي‌ مصالحه‌ خواهد كرد و او دختر زنان‌ را به‌ وي‌ خواهد داد تا آن‌ را هلاك‌ كند. اما او ثابت‌ نخواهد ماند و از آن‌ او نخواهد بود. پس‌ به سوي‌ جزيره‌ها توجه‌ خواهد نمود و بسياري‌ از آن‌ها را خواهد گرفت‌. ليكن‌ سرداري‌ سرزنش‌ او را باطل‌ خواهد كرد، بلكه‌ انتقام‌ سرزنش‌ او را از او خواهد گرفت‌. پس‌ به سوي‌ قلعه‌هاي‌ زمين‌ خويش‌ توجّه‌ خواهد نمود اما لغزش‌ خواهد خورد و افتاده‌، ناپديد خواهد شد.

پس‌ در جاي‌ او عاملي‌ خواهد برخاست‌ كه‌ جلال‌ سلطنت‌ را از ميان‌ خواهدبرداشت‌، ليكن‌ در اندك‌ ايّامي‌ او نيز هلاك‌ خواهد شد نه‌ به‌ غضب‌ و نه‌ به‌ جنگ‌ و در جاي‌ او حقيري‌ خواهد برخاست‌، اما جلال‌ سلطنت‌ را به‌ وي‌ نخواهند داد و او ناگهان‌ داخل‌ شده‌، سلطنت‌ را با حيله‌ها خواهد گرفت‌ و سيل‌ افواج‌ و رئيس‌ عهد نيز از حضور او رُفته‌ و شكسته‌ خواهند شد و از وقتي‌ كه‌ ايشان‌ با وي‌ همداستان‌ شده‌ باشند، او به‌ حيله‌ رفتار خواهد كرد و با جمعي‌ قليل‌ افراشته‌ و بزرگ‌ خواهد شد و ناگهان‌ به‌ برومندترين‌ بِلاد وارد شده‌، كارهايي‌ را كه‌ نه‌ پدرانش‌ و نه‌ پدران‌پدرانش‌ كرده‌ باشند به جا خواهد آورد و غارت‌ و غنيمت‌ و اموال‌ را به‌ ايشان‌ بذل‌ خواهد نمود و به‌ ضدّ شهرهاي‌ حصاردار تدبيرها خواهد نمود، ليكن‌ اندك‌ زماني‌ خواهد بود و قوّت‌ و دل‌ خود را با لشكر عظيمي‌ به‌ ضدّ پادشاه‌ جنوب‌ برخواهد انگيخت‌ و پادشاه‌ جنوب‌ با فوجي‌ بسيار عظيم‌ و قوي‌ تهيّه‌ی‌ جنگ‌ خواهد ديد؛ اما ياراي‌ مقاومت‌ نخواهد داشت‌ زيرا كه‌ به‌ ضدّ او تدبيرها خواهند نمود و آناني‌ كه‌ خوراك‌ او را مي‌خورند او را شكست‌ خواهند داد و لشكر او تلف‌ خواهد شد و بسياري‌ كشته‌ خواهند افتاد و دل‌ اين‌ دو پادشاه‌ به‌ بدي‌ مايل‌ خواهد شد و بر يك‌ سفره‌ دروغ‌ خواهند گفت‌؛ اما پيش‌ نخواهد رفت‌ زيرا كه‌ هنوز انتها براي‌ وقت‌ معيّن‌ خواهد بود. پس‌ با اموال‌ بسيار به‌ زمين‌ خود مراجعت‌ خواهد كرد ودل‌اش‌ به‌ ضدّ عهد مقدّس‌ جازم‌ خواهد بود پس‌ برحسب‌ اراده‌ی‌ خود عمل‌ نموده‌، به‌ زمين‌ خود خواهد برگشت‌ و در وقت‌ معين‌ مراجعت‌ نموده‌، به‌ زمين‌ جنوب‌ وارد خواهد شد ليكن‌ آخرش‌ مثل‌ اولش‌ نخواهد بود و كشتي‌ها از كتّيم‌ به‌ ضدّ او خواهند آمد. لهذا مأيوس‌ شده‌، رو خواهد تافت‌ و به‌ ضدّ عهد مقدّس‌ خشمناك‌ شده‌، برحسب‌ اراده‌‌ی خود عمل‌ خواهد نمود و برگشته‌ به‌ آناني‌ كه‌ عهد مقدّس‌ را ترك‌ مي‌كنند توجه‌ خواهد نمود و افواج‌ از جانب‌ او برخاسته‌، مَقدَسِ حصين‌ را نجس‌ خواهند نمود و قرباني‌ سوختني‌ دايمي‌ را موقوف‌ كرده‌، رجاست‌ ويراني‌ را برپا خواهند داشت‌ و آناني‌ را كه‌ به‌ ضدّ عهد شرارت‌ مي‌ورزند با مكرها گمراه‌ خواهد كرد. اما آناني‌كه‌ خداي‌ خويش‌ را مي‌شناسند قوي‌ شده‌، كارهاي‌ عظيم‌ خواهند كرد و حكيمان‌ قوم‌ بسياري‌ را تعليم‌ خواهند داد، ليكن‌ ايّامي‌ چند به‌ شمشير و آتش‌ و اسيري‌ و تاراج‌ خواهند افتاد و چون‌ بيفتند، نصرت‌ كمي‌ خواهند يافت‌ و بسياري‌ با فريب‌ به‌ ايشان‌ ملحق‌ خواهند شد و بعضي‌ از حكيمان‌ به‌ جهت‌ امتحان‌ ايشان‌ لغزش‌ خواهند خورد كه‌ تا وقت‌ آخر طاهر و سفيد بشوند زيرا كه‌ زمان‌ معيّن‌ هنوز نيست‌.

 

پادشاهاني‌ كه‌ خود را برمي‌افرازند

 

آن‌ پادشاه‌ موافق‌ اراده‌ خود عمل‌ نموده‌، خويشتن‌ را بر همه‌ خدايان‌ افراشته‌ و بزرگ‌ خواهد نمود و به‌ ضدّ خداي‌ خدايان‌ سخنان‌ عجيب‌ خواهد گفت‌ و تا انتهاي‌ غضب‌ كامياب‌ خواهد شد زيرا آن‌چه‌ مقدّر است‌ به‌ وقوع‌ خواهد پيوست‌ و به‌ خداي‌ پدران‌ خود و به‌ فضيلت‌ زنان‌ اعتنا نخواهد نمود، بلكه‌ به‌ هيچ‌ خدا اعتنا نخواهد نمود زيرا خويشتن‌ را از همه‌ بلندتر خواهد شمرد و در جاي‌ او خداي‌ قلعه‌ها را تكريم‌ خواهد نمود و خدايي‌ را كه‌ پدرانش‌ او را نشناختند با طلا و نقره‌ و سنگ‌هاي‌ گران‌بها و نفايس‌ تكريم‌ خواهد نمود و با قلعه‌هاي‌ حصين‌ مثل‌ خداي‌ بيگانه‌ عمل‌ خواهد نمود و آناني‌ را كه‌ بدو اعتراف‌ نمايند در جلال‌ ايشان‌ خواهد افزود و ايشان‌ را بر اشخاص‌ بسيار تسلّط‌ خواهد داد و زمين‌ را براي‌ اجرت‌ ايشان تقسيم‌ خواهد نمود و در زمان‌ آخر پادشاه‌ جنوب‌ با وي‌ مقاتله‌ خواهد نمود و پادشاه‌ شمال‌ با ارابه‌ها وسواران‌ و كشتي‌هاي‌ بسيار مانند گردباد به‌ ضدّ او خواهد آمد و به‌ زمين‌ها سَيَلان‌ كرده‌، از آن‌ها عبور خواهد كرد و به‌ فخر زمين‌ها وارد خواهد شد و بسياري‌ خواهند افتاد، اما اينان‌ يعني‌ ادوم‌ و موآب‌ و رؤساي‌ بني‌عمّون‌ از دست‌ او خلاصي‌ خواهند يافت‌ و دست‌ خود را بر كشورها دراز خواهد كرد و زمين‌ مصر رهايي‌ نخواهد يافت‌ و بر خزانه‌هاي‌ طلا و نقره‌ و بر همه‌ی‌ نفايس‌ مصر استيلا خواهد يافت‌ و لُبّيان‌ و حَبَشيان‌ در موكب‌ او خواهند بود. ليكن‌ اخبار از مشرق‌ و شمال‌ او را مضطرب‌ خواهد ساخت‌، لهذا با خشم‌ عظيمي‌ بيرون‌ رفته‌، اشخاص‌ بسياري‌ را تباه‌ كرده‌، بالكلّ هلاك‌ خواهد ساخت‌ و خيمه‌هاي‌ ملوكانه‌ خود را در كوه‌ مجيد مقدّس‌ در ميان‌ دو دريا برپا خواهد نمود، ليكن‌ به‌ اَجَل‌ خود خواهد رسيد و مُعِيني‌ نخواهد داشت‌.

 

زمان‌ آخر

 

در آن‌ زمان‌ ميكائيل‌، امير عظيمي‌ كه‌براي‌ پسران‌ قوم‌ تو ايستاده‌ است‌، خواهد برخاست‌ و چنان‌ زمان‌ تنگي‌ خواهد شد كه‌ از حيني‌ كه‌ امّتي‌ به‌ وجود آمده‌ است‌ تا امروز نبوده‌، و در آن‌زمان‌ هر يك‌ از قوم‌ تو كه‌ در دفتر مكتوب‌ يافت‌ شود رستگار خواهد شد و بسياري‌ از آناني‌ كه‌ در خاك‌ زمين‌ خوابيده‌اند بيدار خواهند شد، اما اينان‌ به‌ جهت‌ حيات‌ جاوداني‌ و آنان‌ به‌ جهت‌ خجالت‌ و حقارت‌ جاوداني‌ و حكيمان‌ مثل‌ روشنايي‌ افلاك‌ خواهند درخشيد و آناني‌ كه‌ بسياري‌ را به‌ راه‌عدالت‌ رهبري‌ مي‌نمايند، مانند ستاره‌گان‌ خواهند بود تا ابدالآباد. اما تو اي‌ دانيال‌ كلام‌ را مخفي‌ دار و كتاب‌ را تا زمان‌ آخر مهر كن‌. بسياري‌ به سرعت‌ تردّد خواهند نمود و عِلم‌ افزوده‌ خواهد گرديد.

 

پس‌ من‌ دانيال‌ نظر كردم‌ و اينك‌ دو نفر ديگر يكي‌ به‌ اين‌طرف‌ نهر و ديگري‌ به‌ آن‌طرف‌ نهر ايستاده‌ بودند و يكي‌ از ايشان‌ به‌ آن‌ مرد ملبّس‌ به‌ كتان‌ كه‌ بالاي‌ آب‌هاي‌ نهر ايستاده‌ بود گفت‌: «انتهاي‌ اين‌ عجايب‌ تا به‌ كي‌ خواهد بود؟»

آن‌ مرد ملبّس‌ به‌ كتان‌ را كه‌ بالاي‌ آب‌هاي‌ نهر ايستاده‌ بود شنيدم‌ كه‌ دست‌ راست‌ و دست‌ چپ‌ خود را به‌سوي‌ آسمان‌ برافراشته‌، به‌ حيّ ابدي‌ قسم‌ خورد كه‌ براي‌ زماني‌ و دو زمان‌ و نصف‌ زمان‌ خواهد بود و چون‌ پراكنده‌گي‌ قوّت‌ قوم‌ مقدّس‌ به‌ انجام‌ رسد، آن‌گاه‌ همه‌ اين‌ امور به‌ اتمام‌ خواهد رسيد.

من‌ شنيدم‌ اما درك‌ نكردم‌. پس‌ گفتم‌: «اي‌ آقايم‌ آخر اين‌ امور چه‌ خواهد بود؟»

او جواب‌ داد كه‌ «اي‌ دانيال‌ برو زيرا اين‌ كلام‌ تا زمان‌ آخر مخفي‌ و مختوم‌ شده‌ است‌. بسياري‌ طاهر و سفيد و مصفّي‌' خواهند گرديد و شريران‌ شرارت‌ خواهند ورزيد و هيچ‌ كدام‌ از شريران‌ نخواهند فهميد، ليكن‌ حكيمان‌ خواهند فهميد و از هنگام‌ موقوف‌ شدن‌ قرباني‌ دايمي‌ و نصب‌ نمودن رجاست‌ ويراني‌ هزار و دويست‌ و نود روز خواهد بود. خوشابه‌ حال‌ آن كه‌ انتظار كشد و به‌ هزار و سيصد و سي‌ و پنج‌ روز برسد. اما تو تا به‌ آخرت‌ برو زيرا كه‌ مُستريح‌ خواهي‌ شد و در آخر اين‌ ايّام‌ در نصيب‌ خود قايم‌ خواهي‌ بود.