صفحه اول

تقاص طلبی نوستالژیک
داستان کوتاه
داستان بلند
داستان خوانی
سیر و پرسه در متون

قلندرانه ها
پریشیده های پریشان خیالی

کارهایی از دوستان
عکس هایی از تنگ ارم

مجموعه ی الفباییی داستان فارسی
ليست وبلاگ‌های اکسير


 

 

قلندرانه‌ها

دعوت به شاه‌کُشان

انتشارات دنا، 1998، رتردام، هلند.

www.tangeeram.com

نسخه‌ی PDF را از این‌جا بگیرید

 

 

هم مهر تو است که سر را به دار می‌‌خواند.

 

گنج شایگانم تو داده‌ای و گرنه چه‌گونه میسر می‌شود مرا امر زندگی:

یکی دو سکه‌ی سیاه کف دست و یکی دو شعر بر پس پیشانی.

از مکه‌ی مردمان معامله‌گر مادرزاد می‌گذرم:

این‌جا بر کُس دخترهای یک‌روزه نرخ گذاشته می‌شود:

ــ به‌دار، به‌بار، Per cent, Per gram

آن‌جا شاعری کرسی نهاده است و با دماغ درازش شرح باغ عدن می‌کند: زنان بلورین بی‌وزن...

میمونبازه اما کارش از همه جالب‌تره. یه روز شال زنی‌رو گرفته بود و پس نمی‌داد. دوتا نصفه‌موز هم گرفت خورد و پس نداد و نداد تا میمونبازه کفری شد و با مشت کوبید تو سرش. خانمه گریه کرد. من ول کردم رفتم.

ــ داشتم می‌رفتم از مغازه‌ی ترک‌ها چی بخرم خدایا؟

 

آهای، به دم مسیحا نبندینش. من با چیشای خودم دیدم، هزارو یک زن‌رو دیدم، هزار و یک دوشیزه‌ی جوان‌رو دیدم، مرده.

ــ دیگر بامداد شده است.

گفت و لب بست و آن‌ها بلند شدند یکی یکی رفتند.

 

نَفَس‌های تو است که جان می‌دهد به شب، به روز، به دوام هستی من. و گرنه من کی می‌توانم دل خوش کنم به چُس‌قاله آفتاب، یا فرق بین بود و نبود این مُت‌ری‌خنِ* گُه و یکی دوپاره نان بیات به توبره؟ از یاد نمی‌برم که بی‌تو شب تا کجا دراز می‌شود و آسمان تا کجا شکم می‌دهد زیر بار سرب. عطر تن تو پیچیده در فضا و گرنه کی مرا درس کیمیا می‌آموزد! جهان از تو آغاز می‌شود. دانسته‌ام. ولی بی‌دار که می‌شود خواجه، این حرف‌ها را دوباره می‌نهد و می‌رود پی اکسیر اعظمش.

چیزی از تو پر شالم اگر نبود در همان تنگیدن نخست سوخته بودم. باید هنوز زل می‌زدم به پنجه‌ام در قفس شهریار شهر فرنگ برای نواله‌ام: ای خواجه‌ی بزرگ، این قفس بر منِ خُرد چه‌گونه گشوده شود؟

فوقش توتکی می‌شدم بی‌قرار تا کی شهریار سر برسد و خواهان شرح ماوقع شود: آن همسایه‌ی بغل لواط‌گر است، آن مرد با زن تو...

 

بَرِ شاه‌سلیمان هدیه می‌برم:

این‌جا، بر روی میز جامی شراب نیمه و یکی کتاب.

آن‌جا، پشت پنجره، کلاغی بر شاخه‌ی بلوط پیر...

 

آمد پایین و قدم‌زنان از کوچه‌ای گذشت که من هرروزه از آن می‌گذرم. آن‌جا چیزی برای خودش به کاوش گرفت ــ یک مچاله‌ی کاغذ، یک پاره نان که از دهان مرغ دریایی بر حاشیه‌ی چمن افتاده بود یا...ــ خوب نمی‌دیدمش. بعد به خیابان رسید و در چشم پنجره گم شد.

 

پشت سرم پنجره، بلوط، کوچه، من، خیابان، کلاغ...

ــ پشت سرت جهان. بر شاه‌سلیمان هدیه چه می‌بری؟

 

آمُخته‌ی صدای تو اگر نیست از کجاست که بر خود شالوده می‌گسلد این کتاب؟ نگاه کن، چه‌گونه عهد شکست و ورق شد: شرق شرق شرق...  تا تو بر آستانه درآمدی!

به تو روشنم و خاطر گل سرخ لاکی مادر، وقتی که قد می‌کشید تا از گنجه کتاب را در بیاورد.

* نوعی باران ریز و "ناخوش" هلندی.

 

 

 

 


 

 

یادداشت اول

 

از یک نظر در زیر این گنبد کبود چیزی نه کهنه می‌شود، نه نو؛ بر ایوان دیگری برمی‌آید، جلوه تازه می‌کند، نگاه می‌شوید. بر این اساس رعایت حال احدی را نکرده‌ام. مگر که مطمئن باشم از خودشان در آورده‌اند، تحفه برده‌اند به سرایی. خودم را گرفتار این دور باطل نکرده‌ام که او از کی و کی از کی‌تر گرفت... تا به کی‌ترتری برسم که هیچ‌کس نیست، یا هست و بس نامی است در کتاب بزرگان. قیچی می‌کنم و می‌چینم جایی از خانه‌ام: حضور این گل، کنار آن سنگ جلوه‌ی سنگ را عوض می‌کند. به سنگ می‌روم که آن شده است که نبود و از آن‌جا به متن چسبیده در این گوشه نگاه می‌کنم، بخشی از آن در سایه‌ی این جابه‌جایی افتاده است؛ سخت دیده می‌شود، گاه اصلا دیده نمی‌شود، خوانده نمی‌شود. مگر که بالا بگیری، برآیی و بال بگیری تا دوردست پهنه‌ی خانه.

دیگر این که جایی اگر دیده‌ام که برداشتن یک پاره‌آجر از قوس سردر خانه‌ای خانه را بر سر خانه‌دار خراب می‌کند هرچه هم که داشته‌ام کنار صاحبخانه گذاشته‌ام و زود گذشته‌ام تا مرگش را به حسابم نیاورند. گاهی بر شانه‌ی کس رهواری نشسته‌ام و رفته‌ام، از جهان کرانه کرده‌ام، گذشته‌ام که به "خویش" می‌آیم: این‌جا نشسته‌ام و نگاه می‌کنم به متنی که تازه از سفر در من رسیده است؛ این برابرم، گاهی کلامی، گاهی اشارتی، و گاه نه اشارت و نه کلام، نه گفت و نه شنید، نه دید، انگار سر قراری لو رفته به هم رسیده‌ایم، از بغل هم گذشته‌ایم تا کی، کجا دوباره به‌هم برسیم به گوشه‌ی امنی.

از این زاویه اگر به داستان نگاه شود، نه چپاولگرم نه جاعل دنیای این و آن. خانه‌ام را نظم و نسق می‌دهم، می‌آرایم.

 

بیش از هرجا کنار این چشمه‌ها رحل گشوده‌ام:

قرآن‌الکریم، عجایب‌نامه، عجایب‌المخلوقات، منطق‌الطیر، هزار شب و یک شب، ترجمه‌ی تفسیر طبری، طوطی‌نامه، جوامع‌الحکایات و لوامع‌الروایات، آباکان‌های M. Abacanovich  و کاری از Kirchner Ernst Ludwig.  

 

جز این‌ها، من کاری به کار مقدسات کسی ندارم که هیچ، تا جایی که قابلیت نشان دهند احترام عقیده‌ها را دارم. اما برای مقدسات خودم قصد بدی کرده‌ام. می‌خواهم قانون زندگی را شامل حالشان کنم، می‌خواهم مقدساتم را از نسار در آورم و به برآفتابش اندازم. می‌خواهم قانون زنده بودن، قانون جنبش، قانون زمان را شاملش کنم، حتا اگر کارم به شکافتن گنبد معبد اعظم کشیده شود. می‌خواهم حالی‌اش کنم:

ــ دیری‌ست در این کاورنسرای دو در نشسته‌ای، آیا تو نیز از جایی بر نیامده بودی که به جایی فرو شوی؟

 

 

 

 

 

پیش‌گفتار قلندرانه‌ها

 

گــر از راز مــا بــرگشایند بنــد

بگیرد جهان در جهـان بوی گند

 

1

 

قلندرانه‌ها نامه‌های قلندر است.

و نامه:

"نامه ورقه‌ای است که بر آن مطلبی نویسند و برای کسی فرستند؛ رقعه، مکتوب:

از غایت زُعارت به اسکافی اشارت کرد که چون نامه جواب کنی از استخفاف هیچ باز مگیر، و بر پشت نامه خواهم که جواب کنی."

و نیز:

"چون نامه‌ی ایشان به خلیفه رسید، هبت‌الله‌ابن‌محمد را با لشکری به ری بفرستاد."

تا به این اشارت برسیم:

"چه دانند مردم که در جـامه کیست؟

نویســنده داند کــه در نامــه چیست."

 

این تعریف از نامه را "فرهنگ فارسی" معین آورده است؛ با پشتوانه‌ای از شعر سعدی. این که در زمانه‌ی سعدی این تعریف درست بوده است یا نه، کار من نیست. اما در زمانه‌ای که منم، می‌بینم پرده‌خوان و پرده‌نگار ــ این دو تن بر روی هم نیزــ آن‌طورها که شیخ فرموده‌اند از احوال پرده‌نشین خبرهای درست ندارند.

منظوز از نامه آن بافته‌ای از کلام است که بر درگاه معنا ایستاده است و از به معنای یکه در آمدن تن می‌زند؛ آن‌جا که کلام از نقش روزمره‌ی آورد "این" و برد "آن" می‌رهد و شگفتی می‌آفریند؛ چیزی می‌شود برای خودش.

نامه می‌رود که از این زمین بکر برخیزد، عرصه‌ی بال عقاب را پشت سر بگذارد و از قله‌ی قاف خود به در آید. یا ساده‌تر، راز نامه همین به حد در نیامدن است. نامه، پرسشی است در سفر، از مبدأ به مقصدی که شوخی است اگر خیال کنیم به خیال نویسنده درآمده بوده است. نامه زنده است، جان دارد، و در سفری که پیش رو دارد تابع شرایط و اقلیم جهان حی و حاضر پیرامون خود است. کار نامه وقتی ساخته می‌شود که بر تخت تمشیت بخوابد و دست و پا نزند؛ پیام بگذارد، راز بر ملا کند. پیام که گذاشت، راز که افشا کرد، فرمانپذیز که شد، به حد که درآمد، کارش ساخته است، باید چال شود، خاک شود بر زمین پیری که هر روزه خیش می‌خورد، تازه می‌شود. مثل هزاران نامه‌ای که کهنه نوشته می‌شوند.

نامه‌نویس می‌خواهد به خاطر آورده شود، به یاد باشد. زیادی طلب می‌کند؛ می‌خواهد از حد مقدر خود درگذرد. فراز می‌جوید؟ نویسنده ــ چه جسارت ابراز داشته باشد، چه نداشته باشد ــ گرفتاری‌اش گذر زمان است، گذر گردش گردون است که هرچه را در راه گرد می‌کند، می‌پیچد و می‌پیچاند، گلوله می‌کند و گَرد می‌کند، ریز و ریزتر تا گردش ذره‌ی آخرینه‌ی گرد، تا "بود"، هیچ. گاهی یکی زمین و آسمان را به هم می‌دوزد، از سهمش از زمان به همین زمانه بسنده می‌‌کند، که غر بزند؛ بنشیند به نق زدن، به غر زدن، به نالیدن از دست زمانه که بالش را چیده است و لاشه‌ی زارش را در گوشه‌ای انداخته است. ماستش را می‌خورد. بار زبان از خاطر برده، از طعم نعنای امروزه گله می‌کند و می‌دواند به روزهایی که بود: بچه‌ی روغن‌نباتی، تو که اسب اُتُرخان ندیده بودی!

 

"چون کلام را ثباتی نبود الا آن مقدار که در قوه‌ی حافظه بماند، و آن نیز در نسیان بود، باری‌تعالا صنعت کتابت را اعلام فرمود تا بدان معنا محفوظ بماند و حاضر کلام غایب فهم کند."

نویسنده می‌خواهد بلبلی کند، حتا آن زمان که رفته است و نیست. طبعا نویسنده‌هایی هم هستند که دانند در نامه چه نوشته‌اند. این‌ها بیش‌تر امریه‌نویس خلیفه‌اند؛ نرخ نان روزانه می‌برند، از این شهر به شهرک بعدی. جز این:

"نامه‌ی باستان، نامه‌های کهن است:

ای خسروی که نامه‌ی خسروان همه

بر نـام و نامه‌ی تو نـوا و فرسته شد"

 

معنای دیگر نامه، کتاب است، صحیفه است:

"دادیم موسی را نامه."

 

در میان نامه‌های محمدابن‌محمودهمدانی نامه‌ای هست در خواص حدث مگس:

"مگس و عنکبوت نخسپند و به هردوپا خود را درآویزند؛ سرنگون. مگس در زاویه‌ی خانه می‌گرد بی‌قرار. مگس بر همه چیزی حدث کند.

در حدیث از پیغمبر آمده است که گفت: اذا رایتم معاویه علی منبری فاقبلوهُ. مگس بر آن حدث کرد (رید) و بر سر "با" دو نقطه نهاد. برخواندند: اذا رایتم معاویه علی منبری فاقتلوهُ. یعنی که وی را بکشید. لشکر دو گروه شد و مصاف‌ها کردند؛ بعضی گفتند معاویه را باید قبول کرد و بعضی گفتند معاویه را می‌باید کشتن.

مقصود آن است که مگس ضعیف حدث کند بر حرفی، این‌همه محنت پدید آید، تا بدانند که در خُردان به خُردی ننگرند و باشد که یکی در مگس نگه کند، گوید: این را چرا آفرید؟ و نداند که مگس نیز در آدمی نگرد و پرسد: این را چرا آفرید؟"

 

نویسنده در نهایت تا آن زمان که نگهبان نامه‌ی خویش است، بر گوشه یا گوشه‌هایی از نامه آگاه است. اما همین که "ت" تمت را بگذارد، پرده‌داری را به پرده‌خوان و مگس بی‌قرار باخته است. همین ترس خف شده در گوشه‌ی جان است که کاتبان پیر را چون برده‌ای به کار آورد و برد حروف می‌کشاند. مبادا که نقطه‌ی پایان بر نامه، نقطه بر پایان خویش بگذارد. کم نیستند کاتبانی که روی دفتر بازشان جان به جان‌آفرین می‌دهند.

به گمان من شیخ نقش نامه‌رسان و نامه‌خوان و مگس‌های گرد خوان را نادیده گرفته است و زیادی به دانش نامه‌نگار غره شده است. نامه از آن صدهایی است که حتا اگر از آستانه‌ی شنوایی گوش‌های مختلف به یکسان بگذرد، به یکسان شنیده نمی‌شود. معنای نامه تابع هوش و گوش نامه‌خوان هم هست. نامه تا آن زمان که نفس می‌کشد، تا آن زمان که هستی دارد گرفتار تخت‌بند تن خود و خویش است؛ تابع زمان و زمانه‌ای است که در آن دم می‌زند و بازدم می‌گیرد، زمانه‌ای که در آن نفس می‌کشد؛ همان‌طور که نامه‌نگار بسته‌ی سر و پای سرزمین و سِر زمان خود است.

جز این، نامه‌نویس بر هرکجا که بنشیند نمی‌تواند از این در گذرد که بر خاک کسی نشسته است و بر گرد گور و گرده‌ی کسی می‌گردد و نفس تازه می‌کند؛ هر نشستنگاهی اجاره‌بهایی طلب می‌کند و هر همسایه را مرتبه‌ای است و مقام صحبتی. این دین بر هیچ نامه‌نویسی نبخشوده‌اند. رندی طلب می‌کند و دل‌آوری تا از امر خلیفه سر بپیچانی، دشوارتر این خلیفه‌ها! در این شهرکی که من نفس می‌کشم با سه پول سیاه می‌شود صد خلیفه را طعام داد و راضی رد کرد. با این‌همه، همین خلیفک‌های ارزان بر شاعرها چنان حکم می‌رانند که سلطلن محمود غزنوی نرانده بود.

 

گاه دیده می‌شود که خبری از هزاره‌ای پیش، خبر روز می‌شود، خبر امروز می‌شود. یعنی جهان خبرساز نو نمی‌شود که خبر تازه می‌ماند. تا منظورم را روشن‌تر کنم از راهی آشنا می‌روم:

 

 

صحرای کربلا

 

"پس چون حسین علی کشته شد با یاران، عبیدالله‌ابن زیاد از ولایت عراق برنخورد، و خدای مختارابن‌ابی‌عبید را بگماشت تا بیامد و کشندگان حسین را همه بکشت و اول عبیدالله‌ابن زیاد را بکشت، و عمرابن سعد را بکشت، پس شمرابن‌ذی‌الجوشن را بکشت و آن سپاه که عمرابن سعد به کربلا آورده بود همه را همی‌آورد و همی کشت و هیچ خلایق را یکسان نکشت؛ گروهی را به دیوال دوخت و به تیر بکشت و گروهی را بفرمود تا زنده پوست کردند و گروهی را دست و پای و زبان‌ها ببرید.

پس از آن مصعب‌ابن‌زبیر بیامد و مختار را بکشت.

پس عبدالملک‌ابن مروان بیامد و سر مصعب‌ابن زبیر ببرید و بر سپری نهاد و همه‌ی پیران کوفه را بار داد. پیری از میان گریستن گرفت. عبدالملک‌ابن مروان او را گفت: ای پیر چرا همی گریی؟

گفت: اگر دستوری دهی، تا بگویم. این‌جا که امیرالمؤمنین نشسته است عبیدالله‌ابن زیاد را دیدم؛ سر حسین علی پیش وی نهاده.  پس از آن مختار را دیدم؛ سر عبیدالله‌ابن زیاد پیش وی نهاده. و پس، مصعب‌ابن زبیر را دیدم؛ نشسته، سر مختار پیش وی نهاده. و اکنون امیرالمؤمنین را همی‌بینم؛ نشسته و سر مصعب‌ابن زبیر پیش نهاده. و همچنین هر باری ما را بار دادند تا بدیدیم و ندانیم پس از این چه خواهیم دیدن."

 

نیما در یکی از داستان‌های منظومش نقل می‌کند که کسی مرده بود و به گورش سپرده بودند. ملکی که کارش بازپرسی مسافران تازه‌رسیده است بر کس مرده در گور وارد می‌شود و می‌پرسد: من ربک، من؟

مرده پاسخی می‌دهد که ملک درنمی‌یابد. باز می‌پرسد: ربت کیست؟

و باز همان زبان بی‌گانه است و ملک سردرنمی‌آورد. برمی‌گردد پیش خالق که: این بنده‌ی تو حرف‌ها زد که ندانستم من.

خالقش می‌گوید: تو بر این بنده‌ی من سخت نگیر، کو در آن دنیا هم، زنده که بود، حرف‌ها زد که ندانستم من.

 

همدانی آن قصه را دلیل آورده بود تا مگس‌پران را، آن مقدرنگار را نویسنده‌ی اصلی نامه بداند و به این شکل نامه‌نویس را تنها نویسای گفته‌های "او" جلوه دهد؛ او که از "ب" بسم‌الله تا "ت" تمت مادرنامه را دارد. نیما روایت تازه‌ای می‌آورد: باشد که نامه‌نویس هم با نامه‌ای از خود رو‌به‌رو شود که نه تنها خواندنش را دشوار یابد بلکه اصلا خواندن نتواند. پرسشی از نو طرح می‌شود که با نفی او اگر نگوییم با طرح این که او نیز همواره عقل کل نیست، چالشی را پی می‌گیرد که پیشینه‌اش از خیام درمی‌گذرد.

نیما خان یوش یا خراسان نبود، هزار سال راه آمده بود، اما به عهد خود نیز نزیسته بود. نیما به دوران یکی شدن جهان‌ها می‌زیست. به عهد همین جهان امروزه؛ جهان معاصر من. در این عهد و این زمانه، نیما هنوز گرفتار بند از بند وا کردن سلسله‌ی "او"ی همه‌دان بر پای "من" هیچ‌مدان خود است. نیما من را شکوه نداد. تازه به خوارداشت او نشسته بود، آن هم به دورانی که پیش چشم ما، من سرِ قراری سوخته رسیده است، بر خاکستر خدای خدایان نشسته است و سعی می‌کند به یاد بیاورد که این‌جا چه می‌کند؟ با کی قرار داشت؟ کی قرار بود چی بیاورد؟

نیما هنوز در حال و هوای طبرستان است؛ در سر هوای حماسه دارد:

ــ های، آهای... شعر باید ال کند، بل کند، اشک کی پاک کند، مف کی برگیرد.

نیما در بُن، در اساس هنوز از عروض نظامی رها نشده بود. به فایده‌مندی شعر می‌اندیشید، به فایده‌مندی شاعر:

"زشت است برای وجود حساسی که خورد و خواب و راحت او به واسطه‌ی جمعیت باشد تا این که به راحتی بنشیند و شعر بگوید ولی نخواهد به جمعیت، یعنی طبقه‌ی مفیده فایده برساند و بی‌طرفی اختیار کند."

 

در یک کلام:

"مفید نوشتن لازم است."

اما فایده‌مندی چیست؟ طبقه‌ی مفیده کدام است؟ این کدام جمعیت است که بر زبان نیما هموار نمی‌گردد؟

 

"شاعری صناعتی است که شاعر بدان صناعت اتساق مقدمات موهمه کند... تا... امور عظام را در نظام عالم سبب شود."

شعر نیز مثل هر تولید دیگری آمده است تا پرسشی را، سئوالی را، تقاضایی را برآورد و بگذرد. نیما معترض فرمان‌گذاری نامه نیست، معترض فرمانده است. انکار نمی‌کنم که او نیروی خود را از کوچه‌های امروزه‌ی خویش‌اش گرفته بود، از کوچه‌ی امروز خویشانش گرفته بود. کوچه‌های امروزه‌ی او و خویشانش اما دهلیزهای تار و تر هزاره‌های قدیم بود؛ بوی نای سرو قامت یار و نم خاک درگاه خانه‌ی نگار و انتظار پیری با بند لیفه‌ی سبز.

 

انسان نیمایی وقتی که اوج می‌گرفت به جایی می‌رسید که در خیال ما رومیه بود هنوز: سلطان لایزال تویی، چهره‌ی جهان را بپرداز!

سقوط سیب و پرواز پرنده را کشش زمین رقم می‌زند؛ به ضریبی معین و ثابت و سهم کوه قاف تو در این معامله صفر مطلق است.

ــ پادشاهی جهان تو را است، تو که قانون زمین می‌گردانی. بالی بساز از آهن و پولاد؛ نمی‌شکند. در کهکشان‌ها به رویت گشوده است.

دوری داستان خداهای خودساخته را بر خود تعبیر کرده است و اکنون به این رسیده است: کارش کجا ساخته شد؟ کارمان کی تمام شد؟

نامه‌ی این زمان نمی‌تواند از این دریای هول بگذرد و خود را تر نکند. نیما هنوز میان حضور دایم "او" و جلوه‌ی گاه‌گاهی "من" خود در رفت و آمد است. با این‌همه این نیما است که برای نخستین بار زمینه را بر تعریف تازه‌ی من باز می‌کند که نه فقیر حقیر هیچ‌مدان است، نه عقل کل همه‌دان؛ من خویش است، من خویشتن است، من خویش تن است، خویشان تن، پرورده‌ی زمان و زمانه‌ای که در آن نفس تازه می‌کند: تاریخش را هجرت محمد رقم می‌زند؛ امروزه را منهای 621 سال که کنی جا برای خیال باز می‌شود. از آندولوزیه تا طخارستان سیل درویش‌ها و فرقه‌ها است، تمام پی نشانه‌ای از او که به خواب پیرشان در آمده بود. فضایی که نامه‌نویس‌های ما در آن به سر می‌برند هنوز فضای سنگین انتظار است؛ فضای روح‌های خسته‌ی مردمانی است که در انتظار ناجی خمیازه می‌کشند، در انتظار "او که مثل هیچ‌کس نیست" تا بیاید و ورق را برگرداند. به پیش یا به پس؟ که سیب را بین کودک‌ها به داد پخش کند و قرص ماه را در کاسه‌ی کور گدای سر گذر جا بدهد و سهم حب تب‌بُر دختر رحمان را هم چپو نکند.

امروزه اگرچه نوشته‌های پسامدرن عمده‌ترین چراگاه بزهای حاشیه‌ی شهر ابرقو شده است ولی هنوز هیچ شاعر فارسی به انکار پیام‌بری، به انکار رسالت برنخاسته است؛ امت‌های امروزه عوضی‌اند.

 

"مشکل ما بحران رسالت است، بحران رهبری است."

ایل‌خان بزرگ مرده است و خان خراسان با توافق خان‌های ترکمن نفس می‌کشد هنوز. "ما" هیچ مشکلی نداریم. مشکل "من"ام و "تو"ای و "او" است که نمی‌خواهیم بپذیریم راه‌بلد مرده است و منم و تویی و او است. دلیل بیاید که چه کار کند؟ کجا ببرد؟ بی‌دلیل پا در راه گذاشتن؟ هراس ما از تنهایی چیزی جدا است؛ داستان گذشتن از گردن است، گذر از گردنه و گردنه‌گیران اللهُ‌اکبر است. کم نبوده‌اند درویش‌هایی که کون به کعبه داده و سر سوی دیگری به خاک نهاده‌اند:

"خونابه گشت دیده‌ی کارون و زنده‌رود،

ای پیک آشنا برس از ساحل ارس.

صبر پیامبرانه‌ام آخر تمام شد،

ای آیت امید به فریاد من برس."

 

فکر احیای شاه‌راه ابریشم را از سر به در کنیم. تنها کوره‌راه‌هایی که به معدنی متروکه می‌رسد نصیب ما می‌شود. جایی است در حوالی من که پیغمبران پیر را به کار گل می‌کشند، خود دلیل را. 

 

 

 

 

2

 

با این رگ و ریشه‌ی نامه، به نامه‌نگار می‌رسیم که قلندر است. قلندر "فرهنگ"های فارسی، نه کلانتری که کلاندر بود و در کلان.

قلندر:

"درویشی است که در پوشاک و خوراک و طاعات و عبادات بی قید است. آن‌که از کونین مجرد است و از دارین مفرد:

قلندران طریقت به نیم جو نخرند قبای اطلس آن کس که از هنر آری است. به آستان تو مشکل توان رسید، آری، عروج به فلک سروری به دشواری‌ست. سحر کرشمه‌ی وصلت به خواب می‌دیدم؛ زهی مراتب خوابی که به ز بیداری."

 

"فرق قلندر و ملامتی و صوفی آن است که قلندر تفرید و تجرید به کمال دارد و در تخریب عادات کوشد و ملامتی در کتم عبادات کوشد و صوفی دل او اصلا به خلق مشغول نشود:

عزم آن دارم که امشب نیمه‌مست، پای‌کوبان، کوزه‌ی دردی به دست، سر به بازار قلندر بر نهم، پس به یک ساعت ببازم هرچه هست.

تا کی از تزویر یابم رهنمای؟ تا کی از پندار باشم خودپرست؟ پرده‌ی پندار می‌باید درید. توبه‌ی تزویر می‌باید شکست. وقت آن آمد که دستی برزنم. چند خواهم بود آخر پای‌بست؟ ساقیا، درده شرابی دل‌گشا: هین که دل برخاست، می بر سر نشست."

 

"قلندر و قلاش به مرد اهل ترک و تجرید می‌گویند"

و نیز:

"قلندر به کسانی گویند که به نظر خلق مبالات زیادی ندارند و سعی در تخریب عادات و رسوم کنند و سرمایه‌ی ایشان جز فراغ خاطر نباشد و طاعات و نوافل از ایشان نیاید. از این جهت مشبه به ملامتیه‌اند:

پسرا! ره قلندر سزد ار به من نمایی، که دراز و دور دیدم ره زهد و پارسایی. پسرا! می مغانه دهی ار حریف مایی، که نماند بیش ما را سر توبه‌ی ریایی. قدحی می مغانه به من آر تا بنوشم که دگر نماند ما را سر زهد و پارسایی. می صاف اگر نباشد به من آر درد تیره که ز درد تیره یابد دل و دیده روشنایی.

قلندر کنایه از صاحب مقام اطلاق است، حتا از قیود اطلاقیه."

اطلاق به معنای رهایی است. معنای دیگرش نسبت دادن کلمه به معنایی است:

 

"ای رند قلندرکیش... در دیر شو و بنشین، با خوش پسرس شیرین، شکر ز لبش می‌چین. تا چند ز کفر و دین! در زلف و رخ او بین گبری و مسلمانی... گفتم که مگر جستم، از دام بلا رستم، دل در پسری بستم، کز یاد لبش مستم. چون رفت دل لز دستم، چه سود پشیمانی؟ ای ساقی مهرانگیز، در ساغر جانم ریز. چون مست شوم برخیز، زان طره‌ی شورانگیز، در گردن من آویز، صد گونه پریشانی"

 

در وجه تسمیه‌ی قلندر بسیار گفته شده است. غالب مؤلفان فرهنگ‌ها معتقدند که این کلمه معرب یا مبدل کلندر است... و کلندر همان کُلُندره است... و کُلُندره به معنای چوب گنده و ناتراشیده و آدم ناهموار است.

ایوانف نوشته است در مدت چهل سال اخیر کوشش بسیار کردم که ریشه‌ی کلمه‌ی قلندر را پیدا کنم و با متخصصان مختلف بحث نمودم ولی به نتیجه‌ای نرسیدم."

 

هم او تلاش کرده است نسبتی میان کلانتر فارسی و قلندر بیابد و می‌یابد اما خود را رودروی پرسش دیگری می‌بیند و از خاستگاه و گذرگاه کلانتر دور می‌شود:

"شاید قلندر با کلمه‌ی یونانی caleo قرابتی دارد که به معنای دعوتگر و راهنمای معابد قدیم بود: caleotor"

 

شاید این بی‌گانه‌ی چندگانه، این چندخانه که یک گانه‌اش زبان فارسی بود به نزدیک‌ترین معنای آن قلندری رسیده باشد که در خیال من است. اگرچه به گمان من برای یافتن معنای قلندری که آن‌همه "طریق"‌ها پیموده است و در "فرهنگ" و جان ما دویده و ما را در راه دوانده است باید از راهی نزدیک‌تر رفت، از "در"ی دیگر به تماشای نقش گردش روزگار بر آن نشست و رگ و ریشه‌اش را در همان گانه، همان خانه، همان زبانی جست که در آن قد کشیده و قامت شکانده است.

قلندر همان کلانتر است که روزگاری کلاندر بوده است، کلان‌در، در کلان. و در: باب است. جایی که خانه باب و قفل و بست نداشته باشد کسی است، زبانی است که حرف "آخر" یا "حقیقت" امر را می‌داند. همان در که در دریافت و‌ در دریافتن می‌نشیند. دری، که در درــ‌ یافتن می‌نشیند و به معنای یافتن در است، رسیدن به باب و گشودن دوری تازه بر آن‌چه می‌پنداریم یا می‌پنداشتیم. می‌دانیم که از یافتنِ در تا رسیدن به درون و اندرون و صندوقخانه راهی است دراز. این را هم باید به خاطر داشته باشیم که دریافتن قُل همراه پرداختن شده است: اُس و اساس داد و ستد و معامله‌گری در زبان موالی. نه آن که در در یافتم، دُر یافتم نشسته بود. کلان را همه می‌دانند. با این‌همه می‌دانیم، دیده می‌شود که قلندر نیز نایستاده است، مثل هر متنی در راه است و مثل هر در راه، نه درمانده، در مانده، بلکه درراهی، می‌رود. البته رفتن و در راه بودن عوارضی هم دارد. یعنی که معنایش، بارش همراه با گردش روزگار بر مردمانش می‌گردد و مردمانش بر آن می‌گردند و در فضای آن دم تازه می‌کنند و بازدم پس می‌دهند. دگرگونه می‌شوند، سوده می‌شوند، فرسوده می‌شوند، پرشان سوده می‌شود. کلان‌در می‌فرساید و فرسوده می‌کند تا از آن فرازی که داشت به فرودی برسد که مقدر هر فرازیده‌ای است. آن عقابی که بال گشوده است به آفتاب نمی‌رسد. دوری در فراخ‌نای و پهنه‌ی روز تا کجا که پرش سوده ‌شود. فرود پی آمد هر پرگشودنی است. پر سودگی و پرسایش، فرسایش در راه است. در این راه، در و کلان از کلان‌در تا قل‌در، تا قل‌چماق می‌فرساید و فرسوده می‌شود، دگر می‌شود و دگرگونه می‌کند تا جایی که هیچ از بار معنایی که داشت نماند. به عبارتی به جایی می‌رسد که به انکار روز و روزگاز نخستینش برمی‌آید.

 

"قلندریه فرقه‌ای از صوفیه‌اند که از جهت افکار و عقاید به ملامتیه نزدیکند و مقید به اخفای حال و عمل نیستند و رندی پیشه کنند. پیروان این فرقه عادات و مقررات ثابتی ندارند و کاملا از دستورهای مذهبی و عادات اجتماعی دور هستند. به نظر می‌رسد که اصل افراد این فرقه از آسیای مرکزی باشد که تحت تأثیر عقاید هندی قرار گرفته‌اند. گروهی را به عنوان مؤسس قلندریه می‌دانند؛ از آن میان یکی یوسف‌نامی، که با نسبت عربی‌ــ‌اسپانیایی شناخته شده است و دیگری جمال‌الدین ساوه‌ای است که به قول ابن بطوطه در دمیاط مستقر شد و همان‌جا وفات یافت."

 

بسیار پیش از آن که این ژرفکاوی‌ها بشود صاحب تاج‌العروس این‌طور خیال خودش را راحت کرده بود:

"قلندر: بر وزن سمندر، لقب جماعت من‌الشیوخ العجم، و لا ادری معنی."

 

قلندر در "فرهنگ"های فارسی هرچه پیش‌تر می‌آید لخت‌تر می‌شود؛ آن جامه‌ی روحانی را وامی‌نهد و خاکی‌تر می‌شود تا سرانجام به چیزی برسد که در "فرهنگ"ها می‌آورند و در کوچه‌ها به گوش می‌رسد:

"قلندر: مرد قوی‌هیکل و نامحرم به زن. و نیز نگاه کنید به قلدر و قل‌چماق"

قلندر واژه‌ای است که از هرکجا رسیده باشد به مرور خود را با ذهنیت ترکی‌ــ‌‌مغولی‌ــ‌ایرانی نزدیک کرده است و همچنان در زمان و زمانه‌ی ادبیات فارسی فرسوده شده است تا در قل‌چماق پناه بگیرد که بی‌رودربایستی بُن اخلاق و پارسایی ما را آشکار می‌کند:

"قلندر: مرد زورگوی سبیل از بناگوش دررفته است؛ خرزور."

 

اگر باب زور و حضور زن را ببندیم و بحث محرمیت را فیصله دهیم، قلندر، قلدر، قُلُندر، کُلُندره و قل‌چماق همه مترادفند. شاید درست گفته‌اند که جایی هست که واژه‌ها لخت می‌شوند. داستان به گمان من ساده‌تر است: جایی هست که واژه‌ها مردمان زبان و زمانه‌ی خود را لخت می‌کنند. کمی بر این قل‌چماق درنگ کنیم؛ قل و چماق که پایان سیر و سلوک در معنای قلندر است، پایان گشت و گذری کوتاه بر راه کلان‌در است: قل‌چماق: کلان‌در: قل برآیند کلان و چماق پایان روند و راه در در "فرهنگ"‌های فارسی است:

 

"قلچماق: متشکل از قل است + چماق.

 

قل: معنای بنده می‌دهد: عبد، غلام.

قل‌محمد: بنده‌ی محمد، غلام محمد، عبد محمد

 

و چماق:

1.     گرز آهنی شش‌پر

2.     چوبدست سرگره‌دار

3.     آلت تناسلی مرد؛ نره

 

قل‌چماق:

1.     بنده‌ی گرز آهنی شش‌پر

2.     عبد چوبدست سرگره‌دار

3.     غلام کیر، عبد نره

 

شاهد:

"بــه قــلــنـدربچــه پــاییـن تنــش دارد مــیــل

طرفه حالی‌ست که بیچاره دلش در کـون است.

 

قلندربچه: آلت تناسلی مرد، شرم مرد، نره"

 

قلندری که نامه‌اش می‌آید دوری با این قلندرها نشسته و برخاسته است، پاره‌ای در راه و طریق و طریقت‌شان پی‌موده و گیوه سوده است. حالا به خود رسیده است: گردن باریک مردنی‌ای که هشداردهنده می‌گذرد:

ــ شما از روی شهوت با مردان به نیت زنان می‌آمیزید و با زنان به نیت حورالعین. آری، شما قومی تجاوزگرید.

 

 

 

3

 

نامه‌های قلندر، قلندرانه‌ها، داستان شهرگردی‌ها است؛ گرداندن شهرها به گرد خویش. این نامه خبر مدینه‌ی نحاس را می‌آورد:

"مدینه شهر است، بلد. مدینه به طور عام به معنای مطلق شهر است."

ریشه‌ی مدینه به سنگ بر سنگ نهادن می‌رسد: به تمدن، مدن، خیال استقرار.

"مدینه‌ی نحاس شهر دق است؛ مدینةالنحاس مدینةالبهت است. شهری است در آندولوس که می‌گویند از حجرالباهت ساخته شده است و هر کس در آن نگرد از بس خنده دق کند و بمیرد."

  

 

 راه مدینه را که پی بگیریم به پاره‌هایی از برگردان فارسی الف لیل و اللیله می‌رسیم، در داستان‌های سلیمان و نهر مس روان. آن‌سوتر ردش را در آئینه‌کاری‌های محمدابن محمود همدانی می‌یابیم:

"مدرک‌ابن مهدی گوید به طلیطله می‌رفتم، از آن‌سوی آندولوس، صورتی بدیدم مسین، بر کوهی نهاده، بر یک قدم استاده، دست چپ برداشته؛ بر میان دو چشم وی نبشته: از این پیش‌تر راه نیست."

تا به سنگ بنای پیشین این شهر برسیم، باید از جبل‌الطارق گذر کنیم، به اسپانیا برسیم، به آندولوس:

"گویند موسی‌ابن نصیر در مغرب رفت. وی را گفتند: شهری است که بر میان رود است و غرقه نمی‌گردد. شگفت است.

موسی‌ابن نصیر رفت تا آن را ببیند. به دریای احمر رسید. شهری دید:

بر در شهر ایوانی

بر سر ایوان قنطره‌ای

بر سر قنطره صنمی

و در دست صنم تیری و کمانی.

چون مردم نزدیک شدند تیری بینداختی و کس را هلاک کردی، تا سه کس بمرد.

مردم در شدند: شهری دیدند عظیم و مردم آن شهر هیچ سخن فهم نمی‌کردند. پس بازگردیدند. بر در شهر نوشته بود:

ــ هرکس پیش‌تر شود هلاک شود."

 

با دلالت محمدابن محمود همدانی من تا این‌جا رسیده‌ام و از پشت شانه‌ی او بر کم کیف شهر نظاره می‌کنم، از راه دور، بلکه نقشی از آن صنم به دست دهم که سنگ اولین مدینه‌ای را نهاد که سگ بسته و سنگ را گشاده است. البته هراس تو را هم دارم. دانسته‌ام، از همان اسطوره‌ی اولین تا اکنون که من به آن اسطوره خیال می‌کنم فرصت اگر شده باشد از کمر تا ختنه‌گاهم را دریده‌ای.

قصدم از این پیش‌غذای تلخ این بود که ملاتی آماده شود، بهانه‌ی دستی پیدا شود تا پیش از سفر آئینه‌ی بختت را نگاه کنم، فالت را بخوانم. دستت را بده به من. آستینت را نشان بده ببینم. چیزی در آستین نهان نکرده‌ای؟

 

 

 

قلندرانه‌ی اول

دعوت به شاه‌کُشان

 

ملح اول

 

 

یاد آر این حکایت را از محمدابن محمود همدانی در گشایش کتاب:

 

"شخصی را زنی بود به جمال و باغی و کتابی. روزی به باغ رفتی، روزی کتاب خواندی و روزی با زن نشستی. چون مرگ نزدیک رسید، باغ را گفت: تو را آب دادم و آبادان داشتم. امروز که می‌روم با من چه خواهی کرد؟

از باغ آواز آمد که: مرا پای آن نباشد که با تو بیایم. چون تو بروی دیگری آید.

مرد از باغ نومید شد. پس زن را گفت: عمر در تو سر کردم و از بهر تو رنج‌ها کشیدم. امروز بخواهم رفت. چه کنی؟

زن گفت: تا زنده باشی خدمت کنم. اگر بمیری جزع و فریاد کنم. چون تو را ببرند با تو می‌آیم تا لب گور. چون در خاک پنهان شوی بنالم و بگریم و بازگردم شوهری دیگر کنم.

مرد از وی نیز نومید شد. روی به کتاب کرد و گفت: ای مصحف، من خواهم رفت. چه خواهی کرد؟"


 

 

از حیله‌های کهن

 

پیش از این هرچه از عهد و عهدنامه، قرار، خوانده، دیده، یا شنیده‌ای باطل است: کأن‌لم یکُن. گفته باشم هم از نخست.

این‌جا نشسته‌ام و اعلام می‌کنم: از این سپس فرصت پادشاهی من بر این مملکت است. کی گفته است که من عهد خلیفه ندارم؟ پیش بیاید و خوب نگاه کند:

ــ این حکم پادشاهی من است بر مملکتی که قدم می‌نهی در آن.

ــ من تو را به پشیزی نمی‌خرم.

(در حقوق رعایا. اصل اول، بند نخست.)

 

می‌خواهم تو را به چه کار؟ که اسیرم کنی؟ که دوباره بیایی قوالی کنی، ور بزنی، ور بزنی، ور بزنی، به سماعم در آوری و آخر سر عنتری دستم دهی تا تعلیم جایگاه دوست‌ــ دشمن نمایی‌اش دهم؟ که غرق گول نشان دادن جای این که آمد و آن که شد شوم و از یاد ببرم که کجا نشسته‌ام؟ می‌خواهی بی خبر از آن‌چه کنج خانه‌ام جاری است خبر از افلاک دور بیاورم؟ هاها! قرار و قانون تازه برمی‌شمرم:

آب باید تر کند، بار از زبان خشک بردارد.

آفتاب باید گرم کند، بسوزاند.

سایه باید رهایی دهد.

و فس‌فس و هف‌هف به جای باد ننشیند.

 

نمی‌توانی سیاهم کنی. من خود از سلاله‌ی سیاه‌کارانم. خلف شیاد پیری که شکلکی را نشان مار کرد: میم الف ر؛ مار. ماری بود و عقابی...

این‌جا نشسته‌ام و نگاه می‌کنم به خودم، به خویش و تنم، به خویشتنم، در این لحظه، در این دم، در این آن، آن‌ی که نیامده رفته است. این که نیامده را به رشته می‌کشد بر پنجه‌های دست و نخ رفته را می‌جود به بُن دندان آسیا؛ به این نگاه می‌کنم: شاه شهر خویشتنم. دست می‌دهد که گاهی بر این لحظه، بر این آن، بر این دم سوار شوم و در سنگ سکوت بشکفم در درون خویش. ــ در فاصله‌ی چشمی به هم زدن‌ــ چه تازه‌ام، چه تر! برآمده از یک چرت میانه‌ی روز، خمیازه‌ای می‌کشم، کف دست بر سینه می‌زنم و از من به نقد درست می‌گویمت: این دم گرفتار کار خویشتنم. می‌پرسم از خودم: چه‌گونه است که وقتی در پس هر یک از این چشم به هم زدن‌های ناگزیر به خود دوباره نگاه می‌کنم با خویش و خویشتن بی‌گانه‌ام، غریب؟

 

این سخن‌ها تا این‌جا را دوباره بخوان. در یک کلام بگنجان و آویز گوش خویش کن تا نظربند راه پیش رویت شود؛ که این سفر بی‌راهه‌زدن، گم شدن، هلاک شدن دارد. امر می‌کنم: بنویس!

 

ــ آن که فکر می‌کند نیمه‌ی دیگر من است، یا نیمه‌ی دیگرش منم نه خود را شناخته است نه مرا.

(در حقوق رعایا، اصل دوم، بند نخست)

 

 

دریوزگان کور را جز این کاسه‌ی تلیت چیزی بر من به امانت نگذاشته‌اند. بردار و سایه ببُر، بگریز. یا از کاسه درگذر، بیا، بر من نشین تا راه بیفتیم، پیش از آن که ملال راه بساط پهن کند.

باید از خود شوی یا به خود آیی تمام تا بگذری. پیش‌تر نیا اگر دیدار خود را تاب نمی‌آوری.

بار هرکس به کول خود:

بار من بر من،

بار تو بر تو،

و بار رسولان بر کوه.

 

این‌گونه حکم پیش می‌برم.

می‌خواهم بار امانت بر شانه حس کنی،

                                                نلرز!    

 

 

 

فی‌المقدمات

 

چابک برو، بگرد، شاید رسیدی به نشانه‌ی تیر، شاید رسید به آن درخت؛ آن تناورتر، سایه‌پرورتر درخت که هر برگش خلقی را سایه می‌دهد و از زیر سایه‌اش نهری از شیر مادیان تازه‌زا و عسل روان است. تا آن‌جا اگر بپایی، اگر به پایی، اگر از شرق جان خود به‌در آیی و در خویشتن و هم در خویش تن بشکفی شکوهمند، مرا می‌بینی که کجا نشسته‌ام: بر این بلندا، و این غروب!

می‌گویمت که در حواشی آن تاورتر درخت، آن سایه‌پرورتر درخت، کسی گرفتار کار گل است؛ گور می‌کند. دیده‌امش، به یک نظر، کوتاه. آن‌وقت آشنایی نداد. یا حرف پیش نیامد. درست به یادم نیست. مه زیاد بود. پرهیب پیکرش اما در بُن مه پیدا و پنهان می‌شد: زمبه بر دوش داشت. گودالی کنده بود که یک فیل گُنده را جا می‌داد و او زمبه بر سر خودش را از شیب بُن گور بالا می‌کشید.

ــ تا به آن‌جا اگر بکشی دوباره به هم می‌رسیم. به همین نام و نشانه که گفتمت. خویشی که هیچ، اما آن‌گاه شاید به همسایگی قبولت کنم. از آن وعده‌ها به هیچ کس نداده‌ام، نمی‌دهم، ضامن هیچ عهدی نمی‌شوم، اما می‌دانم که چندان بعید نیست، هیچ دور و دیر نیست که سویه عوض کنیم، جا عوض کنیم به جایی در این سفر. ــ

دیگر پیش نیامد. دیدارش دست نداد تا روزی که بر سر اتفاق، وقتی از این داستان به آن روایت کشیده می‌شدم در مه صبحگاهی روایت توتک دوباره دیدمش. طوطی، یا توتک معروف است:

 

"هندی بود. رنگ بهشتیان دارد؛ تنش سبز است و طوق گردنش سرخ؛ آراسته‌مرغی است. پرهای بالش دوازده بود ــ به عدد برج‌هاــ و شاه‌پرش هفت ــ به عدد سیاره ــ و نیکو پرد. زبان وی به زبان آدم ماند. سخن نداند. وی را سخن‌گفتن آموزند. توتک را تعلیم کنند. سخن نتواند آموختن مگر آینه‌اس در پیش روی او دارند و کسی در پس آینه نشیند و سخن گوید. توتک در آینه نظر کند، مثل خود را بیند. با وی آرام گیرد و سخن درآموزد.

در پس آیـنه طوطــی‌صفتم داشته‌اند

آن‌چه استاد ازل گفت بگـو می‌گویم.

 

گویند که علت گرفتاری توتک زبان اوست."

با آن‌چه از محمدابن‌محمود نقل شد حکایت را دوام می‌دهم:

روزی در حوالی مدینه توتکی اسیر دام شد. این که توتک از کجای هند می‌آمده است یا به کجا می‌رفته است خبر نداده‌اند. یا خبر داده‌اند و به من نرسیده است هنوز. در حوالی مدینه صیادی دام افکنده بود. توتکی اسیر او شد. توتک را از دام برگرفت و روانه‌ی مدینه شد. در راه توتک به سخن درآمد و گفت: ای صیاد، من مرغی زیرکم.

صیاد داستان مرغ زیرک را بیان کرد و گفت: مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش!

راهی آمده بودند که تاب توتک تمام شد. پرسید: مرا چه خواهی کرد؟

گفت: نمی‌کشمت. نمی‌خورمت.

صیاد به گمان خودش خیال توتک را آرام کرده بود. اما توتک آرام نگرفته بود. پرسید: پس مرا چه خواهی کرد؟

گفت: به بازار می‌برم و می‌فروشمت.

توتک گفت: حالا که قصد فروش من را داری تو را سوگند می‌دهم که مرا در صحبت شریفی افکنی، به بر بساط لئیمی.

صیاد پذیرفت و او را بر شاه مدینه برد. شاه توتک را دید و پسندید و به آن بها که صیاد خواسته بود توتک را بخرید و بفرمود تا شاه‌پرش را برگیرند، بند از پایش واکنند و در قفسش اندازند.

توتک تا وقتی که بر صیاد بود، گاه برای نمایش پر و بالش هم که شده بود، او را رها کرده بود تا دوری بزند، بالی بگرداند؛ گیرم که بند بر پا و دوری کوتاه گرد سر و دار صیاد؛ در هوا. قفس شاه اما چندان کوچک بود که به سختی می‌توانست دور خودش بچرخد و جای سر و دمش را عوض کند.

روز نخست قفس یه خواری گذشت، به زاری، به رنج.

روز دوم دهن‌دره کردن آموخت. دهن‌دره‌ای کرد، بال بی‌پر بر سینه‌ی تنگ زد و حکایت مرغ زیرک را چندان برای خود مکرر کرد تا چرتش گرفت و به خواب رفت.

روز سوم گذر شاه مدینه به قفس توتک افتاد. خواست توتک را آزمایش کند. کرد و دید. او را سقراطی دید به انواع علم آراسته و به اجناس فعل پیراسته. تا قیلوله به هم‌سخنی گذشت و هنوز آفتاب فرو نشده بود که کارشان از هم‌کلامی گذشته بود. سر شام کارشان به هم‌دلی رسید. شاه شرمش آمد که او را در قفس دارد.

گفت: تو را رها می‌کنم. اگر تو را خوش آید این‌جا بباش و گرنه بردار و بر عزیزان خود رو.

توتک چندی خدمت شاه مدینه کرد. در این زمان بالش هم برآمد. بعد از آن به جانب عزیزان خود رفت و داستان خود را پیش توتک‌ها باز گفت. پیر توتک‌ها گفت: ای توتک، چون بنی‌آدم در حق تو این محبت کرده است تو هم قدر نیکی آدمی‌زاد را بدان و او را خدمتی کن. تا بُن تاریکی فرو شو، به فلان نشان، به درختی می‌رسی که خاصیت آن حیات جاودانه است. دانه‌ای از آن درخت برگیر و بر شاه مدینه بر.

توتک چنان کرد که پیرشان گفته بود. بعد از تحمل مشقات و تجربه‌ی شداید مالایطاق دانه‌ای از آن درخت برگرفت و بر شاه مدینه برد.

گفت: دانه‌ای آورده‌ام که میوه‌اش حیات جاویدان است و خاصیتش بقای سرمد. این دانه را بکار و پاس دار تا به میوه نشیند، آن میوه را بخور و تا قیام قیامت طبل حیات می‌زن و تا روز حشر کوس زندگی می‌کوب. بفرمای تا این دانه را بکارند: به روز اول درخت خواهد رویید، به روز دوم بار خواهد گرفت و روز سوم میوه‌ی نخستین آن پخته شود.

شاه مدینه فرمان داد تا دانه را بکارند و همواره پاسبانی آن کنند. چنان شد که توتک گفته بود. به اولین روز درخت درآمد، به روز دوم بر داد؛ یکی از پی دیگری، تا سه دانه.

غروب روز سوم شاه مدینه به دیدار درخت رفت. دید بر درخت میوه نشسته است: یکی چفته، یکی به گوشت نشسته اما کال و یکی رسیده است؛ رسیده‌ی رسیده که نه؛ به شور شیرینی رسیده بود. به فرمان شاه پاسبان نگهبان مراقب شد که زیر درخت، زیر میوه‌ی رسیده بنشیند و نگاه کند تا همین که میوه از حد رسیدگی گذشت و افتاد آن را بین زمین و هوا برگیرد، بردارد با توتک بر شاه برد.

ماری کور که در آن حوالی چاله داشت بوی این میوه‌ی غریب را شنیده بود. چون میوه‌ی اول رسید و افتاد پاسبان خفته بود و مار بی‌دار رسیده بود. پاسبان بیدار که می‌شود مار را می‌بیند و میوه را؛ جای نیش مار را هم می‌بیند. سمی در جانش می‌پیچد. از خودش می‌پرسد حالا چه بایدم کردن؟ اگر بگوید مار بر آن نیش زده است که پیشاپیش سر خود را باخته است. پرسیده می‌شود پس تو کجا بودی؟ اگر نگوید...

 

بامداد آن میوه را بر شاه بردند. شاه خواست آن را بخورد. اما طبیب حی و حاضر شاه که سرانجام بالاگرفتن کار توتک را دیده بود، سر از کتابی کهن که در باب خواص میوه‌ها بود بلند کرد و شاه را به تأمل انداخت.

گفت: مرا خاصیت این میوه معلوم نیست و مزاجش مفهوم نه. به گفتار توتک نتوان جان بر سر کار کرد. بهتر است که در حق غیری آزمایش شود.

شاه گفت: عین مصلحت باشد. من این میوه نخورم.

 

شاه همان پاسبان را که از همه‌ی خادمان دورتر و از همه‌ی درباریان نزدیک‌تر به او ایستاده بود پیش خواند و خوردن آن میوه را بر او تکلیف کرد. پاسبان هنوز میوه را به کمال نخورده بود که عرق سردی بر پیشانی‌اش نشست و نشاندش زمین. درازش کرد. از آن صبحانه تا نیمه‌ی روز نفس کشید. آفتاب فرو نشده بود هنوز که انگار زنده نبوده است هیچ‌گاه.

شاه مدینه دستور داد او را کنار فدایی‌های جان‌نثارش دفن کنند و مقبره‌اش را جلال دهند. آن‌گاه خواست تا توتک از سر شاخه‌ی همان درخت برگیرند و پیش او بیاورند تا به دست خود سر از تن توتک جدا کند.

توتک در این حکمت نخوانده وامانده بود: از کجا است که تریاک خود زهر می‌شود؟ به دامن پادشاه می‌افتد که خودم پاسبان می‌شوم، پای درخت می‌نشینم. بر این درخت هنوز دو دانه میوه هست. می‌نشینم تا یکی از سرحد رسیدن بگذرد و آن را بین زمین و هوا برگیرم و بیاورم.

شاه پرسید: و بعد؟

گفت: اگر مکری در کار من بود هر آن‌چه شاه فرمان دهد سزای من است.

شاه می‌پذیرد. اما این بار بر پای توتک بند می‌نهند و دربند او را پای درخت می‌گذارند. سحرگاه روز بعد توتک می‌رسد با میوه‌ی دوم درختی که باید جاودانگی بیاورد. شاه این بار حاضر نمی‌شود یکی از سربازهای جانبازش را مفت از دست بدهد. پاسبان‌ها را فرمان می‌دهد که از چهارگوشه‌ی کاخ به چهار گوشه‌ی شهر شوند و هرچه پیر ژنده‌پوش بی‌مقدار گیرشان آمد گرد کنند بیاورند تا از میان‌شان شاه یکی را گزین کند برای مهمانی و بازآزمودن میوه‌ی درخت توتک.

 

می‌شنوی؟ گفتم می‌گویم زیاد بالاپایینش نکن عزیز. به نفی‌ات برآمده است. هوشیار باش. حقه است. دام است. گوش نکرد یا خیال کرد دام شوخی است: دام را زیر خاک و خاشاک نهان می‌کنند، زیر علف، زیر کاه، زیر چیزی، نهان. می‌شود که یکی دام پهن کند و جار بزند که دام نهاده‌ام؟ می‌گویم گاه باشد که دام خدمت خود بکند نه کار دام‌گذار. نمی‌شود؟

نمی‌شنود.

 

از این‌جا توتک را رها می‌کنیم و وارد داستانی می‌شویم که می‌گویند هیچ ربطی به آن‌چه گفته شد ندارد.

 

 

معراج گورکن

 

حضرت الهادی الهمدانی یکی از یکصد و بیست و چهارهزار و اندی‌اُمین پیغمبر بی کتاب خدای ابراهیم است، خدای محمد و موسا. الهمدانی به تعبیری از همه‌دان بود و به تعبیری از موالی‌هایی بود که به قبیله‌ی الحمدانی‌های حوالی مدینه رسیده بود؛ مولای آن‌ها بود. مولا به معنای کهنه‌ترش، به معنای تلخ‌ترش، به معنای کهن‌ترش، نه به آن معنا که در زبان نو و شیرین موالی امروزه می‌گردد. می‌گویند که در جوانی شبان والی‌اش بوده است و مدتی هم بوریابافی قبیله‌ی الحمدان کرده است. در جوانی با بیوه‌ای پیر درآمیخته بود. با کشاکش تا نیمه‌ی عمر رسیده بودند و از مال و منال دنیا دوسه بز داشتند که هر رزوه زن آن‌ها را می‌دوشید و به بازار مدینه می‌برد تا دخل و خرج خانه کند.

 

تا این‌جا داستانی است که می‌تواند درست باشد، می‌تواند هم به قدر دانه‌ی ارزنی اعتبار تاریخی جغرافیایی نداشته باشد. مقدمه را به گونه‌ای بنویس و بازخوان که اعتبار داستانی پیدا کند. تا برسی به این که:

 

مدتی بود که الهادی سخت اندوه‌گین بود. روزی زنش از او پرسید: ای الهادی، تو را چه می‌شود که این چنین غمناکی؟

الهادی گفت: من می‌ترسم که مگر دیوانه خواهم شدن. از این چیزها که می‌بینم و از این خبرها که می‌شنوم. از بهر آن که چون تنها باشم از هر سوی آواز می‌شنوم که السلام و علیک یا الهادی! و من هرچه نگاه می‌کنم هیچ خلقی نمی‌بینم و هر زمانی چشم من بر چیزی اوفتد که سرش بر آسمان باشد و پایش بر زمین بوَد و خویشتن را به من نماید و باز پنهان شود و ناپدید گردد.

و زنش زنی بود بخرد؛ بسیار علامت‌ها دیده بود از الهادی. حال او همی‌دانست و از عاقبت جنون او در هراس بود.

زن گفت: ای الهادی، هیچ اندوه مدار. تو دیوانه نگردی، اما من را دیوانه می‌کنی.

و آن‌گاه به الهادی گفت: اکنون هرگاه تو آن را بینی مرا آگاه کن.

چون زمانی برآمد الهادی داد زد: ای زن بیا که آن چیز آمد.

پرسید: کجاست؟

الهادی به گوشه‌ی حیاط خانه اشاره کرد؛ زیر سایه‌ی سدری که بزها پوست از شاخه‌اش کشیده بودند. زن به همان سوی رفت و آن‌گاه سر برهنه کرد و موی خویش بر هوا افشاند و پرسید: هنوز می‌بینی‌اش؟

گفت: نه.

گفت: ای الهادی، اندوه مدار که دیو نیست. اگر دیو بودی چون موی افشان کردمی ایستادی و بنگریستی، بنگریختی. آن که خود را به تو می‌نماید فریشته است.

و به او فهماند که بهتر است دست بردارد. بعد هم او را صدا زد بیاید سر بزی را بگیرد تا او بدوشدش و شیرش را به بازار ببرد و هرچه زودتر شمعی به درگاه بت اعظم شهر نذر کند بلکه مدد شود و الهادی از تب جنون برآید.

 

بیرون شهر کوهی بود، بر آن کوه غاری و الهادی هر روز از خانه‌ درآمدی، از حاشیه‌ی شهر بگذشتی تا به گورستان رسیدی. دمی در آن‌جا بایستادی و از آن‌جا به کوه رفتی، به غار رسیدی و ساعت‌ها، گاه هفته‌ها و ماه روزه گرفتی و از آن کوه فرود نیامدی تا روزی که آن چیز درآمد، خود را به او نمود و گفت: هیچ اندوه مدار که من فریشته‌ام و تو رسول خدایی. من پیام خدا سوی تو آورم. پس گفت: بخوان به نام خدایت. و او را اندر آموخت.

 

الهادی از غار درآمد. از کوه فرود آمد، از میان گورستان گذشت و آمد تا به خانه‌اش رسید. زن را گفت: آن چیز دوباره آمد. و شرح داد که: آن چیز فریشته‌ بود و خویشتن را بر من پیدا کرد و مرا اندر آموخت.

زن برایش پیاله‌ای آب خنک آورد. آب را به او نوشاند و او را خواباند و با پارچه‌ی تر پیشانی‌اش را خنک کرد و گفت: پیش من هرچه خواهی بگو. اما مبادا که بیرون خانه زبان باز کنی که زبانت را بیرون می‌کشند.

دیگر روز الهادی به دل خویش‌اندر همی‌اندیشید که این زن من است و نمی‌پذیرد، اکنون کی خواهد پذیرفت که آن چیز فریشته بود که خویشتن را بر من پیدا کرد و مرا اندرآموخت؟ و چون لرزش گرفته بود زن را با دست اشارت داد تا چیزی بر او بپوشانند. زنش جامه‌ای بر او پوشاند و مشغول کار خویش شد.

 

الهادی خفته بود و تازه خوابش برده بود که آن چیز آمد: یاایهاالمدثر، قم فانذر! ای آن که جامه بر سر کشیده‌ای، برخیز و خلق را به خدای بازخوان. الهادی تلواسه و هراسان از خواب برخاست و به زنش گفت: خدای مرا ایدون فرموده است که خلقان را پند دهم و ایشان را به خدای بازخوانم.

زن آمد. از کف پا تا پیشانی الهادی را خیس کرد. او را خنک و آرام کرد و گفت: بار دیگر که آن چیز آمد از او بپرس با چی‌ام خلق را به خدای بخوانم؟ پیامبران پیش از تو را همیشه نشانه‌ای بوده است، معجزتی بوده است. با این پیشینه‌ی جنون و پریشانی که تو داری خود را به سخره مینداز و مرا خوار خلایق مکن.

باز او را خواباند و اجازه نداد پا از خانه بیرون بگذارد. بعد هم با او شرط کرد که مبادا زبان به یاوه باز کند، که او تاب سنگ‌پاره‌های کودکان و تف و لعنت بزرگان را ندارد و رفت تا شمعی را که نذر معبد اعظم کرده بود ادا کند. اما هنوز پا از خانه بیرون ننهاده بود که الهادی بلند شد و مثل همه‌ی روزها راه افتاد تا برود، از حاشیه‌ی شهر بگذرد، گورستان را بپیماید، از کوه بالا رود، به غار برسد و آن‌جا به بست نشیند تا آن چیز بیاید و او بپرسدش که خلق را چه‌گونه و با چه‌ام به خدای بخوانم. اما همین‌طور که ژولیده و شوریده‌حال و نزار می‌رفت تا از گورستان بگذرد به گزمه‌های شاه مدینه رسید که دسته‌ای پیر و علیل را پیش انداخته بودند تا به درگاه شاه ببرند و مردنی‌ترین‌شان را به آن میوه‌ی جاودانی مهمان کنند و سرنوشت توتک را به دستش دهند. الهادی به دام گزمه‌ها افتاد و همراه با دسته‌ی نزاران او را راه انداختند به سوی بارگاه شاه مدینه.

طبیب شاه که بیش از جان شاه نگران نقش خود و جایگاه توتک بود، بر دروازه‌ی سرای شاه ایستاده بود تا هفت تن از مردنی‌ترین‌هاشان را از میان جماعت زار برگزیند و به درگاه شاه درآورد. الهادی یکی از آن هفت تن برگزیده بود.

وقتی گروه هفت‌گانه نزاران رسید، سبدی گذاشته بودند با هفت گونه میوه در آن و میوه‌ی درخت توتک یکی از آن هفت میوه بود. سبد را بر ایوان بار عام گذاشته بودند. آن‌ها را پیش خواندند تا یکی یکی انتخاب کنند. یکی دانه‌ای انجیر برداشت، یکی انار، یکی مردد مانده بود میان خرما و انگور و انار که الهادی را لرز گرفت. جامه بر سر کشید بنشیند که آن چیز دست بر شانه‌ی چپش گذاشت و فرمان خدای را بر گوش او خواند: خدای وقتی بخواهد جان کسی را در جایی بستاند او را حاجتی دهد تا به آن‌جا رود و ملک‌الموت در همان‌جا جان وی بستاند.

باری، آن‌ها که پیش از الهادی رفته بودند میوه‌های آشنا را برده بودند. مانده بود هدیه‌ی توتک. الهادی برگزیده شده بود. تنها میوه‌ی باقی مانده را برگرفت و گاز زد. خواست راه بیفتد که گزمه‌های شاه مانعش شدند. نگهش داشتند تا آن میوه را تمام و کمال خورد. آن‌گاه پرسیدند کجا می‌رود؟ الهادی به جایگاهش اشاره کرد، سوی گورستان و گفتار آن فریشته را مکرر کرد: آن‌جا که مقدر است. اذا ارادالله تعالی قبض عبدا بارض جعل فیها حاجة.

عرق بر پیشانی‌اش نشسته بود و این بر شاه و گزمه‌ها و طبیب شاه آشکار بود. شاه دید و فرمان داد تا راه باز کنند. الهادی راه افتاد. گزمه‌ها از پی او و از دور او را می‌پاییدند تا کی می‌افتد و میوه‌ی توتک با او چه می‌کند. می‌پایندش تا به سایه‌بان گوری می‌رسد. آن‌جا دمی درنگ می‌کند، جامه بر سر می‌کشد و می‌خمد بر خاک گور.

خبر به شاه می‌رسد. گزمه‌ها را روان می‌کند تا او را بیابند و لاشه‌اش را بیاورند و دستور می‌دهد در پیش نگاهش درخت توتک را از بُن ریشه درآورند، شاخ و برگش را بر هم بینبارند و کُپه‌ کنند و در زیر کُپه‌ی هیزم آتش روشن کنند. آن‌گاه توتک را می‌آورند. از قفس بیرونش می‌کشند، دوازده بال جوان و هفت جوانه‌ی شاه‌بالش را می‌کنند و او را در آتش می‌اندازند و می‌روند تا نعش الهادی را بیابند و بیاورند.

 

الهادی تازه جامه بر سر کشیده و در سایه‌ی گور آرمیده بود که آن چیز آمد یاایهاالمدثر قم فانذر به تعجیلی گفت و الهادی بلند شد، از کوه فراز رفت و به غار فرو شد و شنید: خدای فرموده است تو را سه معجزت می‌سپرم که تا حالا به هیچ پیغمبری نسپرده‌ام. اکنون آن را به تو می‌سپارم به این نشان که به اولین معجزت خود را نشان دهی، به دومین مرا و به سومین پادشاهی و مهر من بر دل مردمان تمام کنی.

 

این که گزمه‌های شاه چه چیزی به شاه تحویل داند درست آشکار نیست. از ابوهریره نقل شده است که گزمه‌های شاه چون نعشی تازه در آن حوالی نیافتند، گورکن گورستان را خفه کردند و نعش گرم و تازه‌اش را پیش شاه نهادند و شاه دستور داد او را در کنار جان‌نثارها به خاک بسپارند و گورش را شکوه دهند. کعب‌الاخبار گفته است نعشی که پیش شاه برده شد نعش قاری گورستان بود.

این آخرین باری بود که آن چیز الهادی را دید. الهادی هم او را دیگر ندیده بود تا روزی که آن چیز با سر و صدای کروبی‌ها سر از سجده‌ بلند کرد و الهادی را دید؛ سوار بر پیل بود و پیاده نمی‌شد که هیچ، شورشگرانه می‌آمد تا از عرش بگذرد و به بارگاه خدای برسد. جلواش را گرفتند که کجا می‌روی؟

بسیار زود آشکار شد که الهادی آمده است تا بار نبوت بگذارد و پیام‌بری و معجزت بازپس دهد. به این شرح که: دو معجزت بر خاک و پیش چشم خلایق به کار کرده است و این سومین را به عرش آورده است و این شگون سیاهی داشت؛ که هیچ پیام‌بری پیام بازپس نیاورده است و هیچ رسولی رسالت فرو ننهاده و بر کروبی‌ها باز نگردانده است. آن‌هم زمانی که هنوز یک معجزت به دست دارد. آمده بود تا این آخرین معجزت بر عرش بگذارد. هیچ دیوانه‌ای معجزت بر عرشی‌ها آشکار نمی‌کند چرا که کروبی‌ها و روح‌های عالیه خود نفس معجزتند. الهادی را از فیل پایین می‌کشند، می‌نشانندش زیر سایه‌ی درختی که سه‌هزار سپاه زیر سایه‌اش جا می‌گرفت و از نهر زیر سایه‌ی درخت برایش شربتی از انگبین و شیر مادیان تازه زاییده می‌آورند و وادارش می‌کنند که داستان خود را از سر تا پا برایشان بازگو کند تا آن‌ها بشنوند و آن‌گاه آن چیز برود از بار خدای دستوری بیاورد.

آن چیز گفت: درست و راست بگو. از غار که فرو شدی تا به اکنون که شورشگر و فیل‌سوار به فراز آمده‌ای تو را چه رسید؟ در پی‌ات امتی نمی‌بینم و همچنان می‌گویی که تو را معجزت واپسین مانده است.

الهادی گفت: هفت سال به نینوا اندر چله نشستم و چه و چه‌ها تا پاک شدم. آن‌گاه به مکه شدم و سه سال جاروکشی مقام ابراهیم کردم و در تمامی سال‌ها هفت ماه روزه داشتم تا روز واپسین از سال سومین که خبر رسید و این شد که من با سه معجزتم، نخست کار قبیله‌ی خود راست کنم که کردم به این نشان که می‌گویم:

 

می‌گویند الهادی داستان برگزیده شدن خود را هنوز به کمال بر مردم شهرش آشکار نکرده بود که گزمه‌ها رسیدند. او را به بند کشیدند، سرش از ته تراشیدند، کلاه بوقی بر سرش گذاشتند، وارونه بر خری لخت و ابلق سوارش کردند، دست‌هایش را از پشت کمر و پاهایش از زیر شکم خر به هم بستند، او را در شهر گرداندند، کودک‌ها بر او سنگ افکندند و بزرگ‌ها تف و لعنت حواله‌اش دادند تا رسیدند به حاشیه‌ی شهر. آن‌جا در بیابان رهایش کردند؛ بسته بر خر، بی‌هوش و گوش و زخمی.

 

چه مدت می‌گذرد تنها خدا آگاه است تا وقتی که الهادی با درد مهره‌های کمر بیدار می‌شود. خود را در مرغزاری می‌یابد که در خیال هم ندیده بود؛ سوار و پای بسته در زیر شکم خر، با رد زخم‌هایی بر ساق و سینه؛ تا جایی که به دید او می‌آمد. خر چمن ندیده می‌لمباند و شکم می‌خیزاند و پوست بلند می‌کند و یواش یواش می‌خواهد بُن ران‌های الهادی را از کاسه‌ی کون درآورد. یک آن خیال می‌کند معجزتی از خود نشان دهد که هم رهایی خویش باشد و هم سعی به حال خلایق. اما خلقی در آن میانه نیست. تنها یکی دو حواصیل و چند کرکس که در دهان فیلی مرده فرو می‌روند و از کونش در می‌آیند و بر فراز سر او که می‌رسند و می‌چرخند و مشتی پی‌خال فیل بر سرش رها می‌کنند و می‌گذرند. با یکی دو مار کور که فش و فش می‌کنند و پیدا و پنهان می‌شوند در میان علف‌ها.

هنوز هیچ معجرتی به کار نزده بود. می‌توانست اگر بخواهد یکی را به کار زند و درجا خر و خویش بسته را به چهره‌ی مرغی باشکوه با سوارش درآورد. یا خود را به شکل پری درآورد بر بال سیمرغ و مرغ کوه قاف. اما مگر نه آن چیز گفته بود فرموده است معجزت خود را بر خلق آشکار کن نه بر شترــ‌گاوــ‌پلنگ و گوزن!

 

باری، خستگی و درد را چندان تاب می‌آورد تا طناب بسته بر پایش پوسیده می‌شود و از پشت خر بر میان علف‌ها می‌افتد. مدتی را به خستگی و عادت به شیوه‌ی تازه‌ی راه رفتن می‌پیماید و راه می‌افتد تا در گوشه‌ای دیگر از زمین خدا رسالت ابلاغ کند.

می‌افتد بر همان راهی که از خر بر آن فرود آمده بود و می‌رود تا روزی که وقتی بر کناره‌ی کوره‌راهی که از میان جنگلی سیاه می‌گذشت به شیری مرده برمی‌خورد. کمی دندان شیر مرده را تماشا می‌کند و تلاش می‌کند از عمر رفته بر شیر سر در آورد. بعد پایش را بر دم شیر می‌زند، با آن بازی می‌کند و سر آخر می‌خواهد لاشه‌ی شیر را از کناره‌ی کوره‌راه دور کند که می‌بیند زورش به تکان دادن لاشه‌ی شیر نمی‌رسد. شیر مرده را رها می‌کند و راه می‌افتد. کمی آن‌سوترک از شیر مرده به مردی زار و نزار و گرفتار می‌رسد؛ چمباتمه زده بر بالای درختی، بر شاخه‌ای بلند و پیر. مرد داستان خود بازمی‌گوید. این که مدتی است به این عذاب گرفتار آمده است. سه روز از دست شیر فراری بوده است تا به این درخت می‌رسد و از آن بالا می‌رود. شیر می‌آید پای درخت، کمی درنگ می‌کند، به او نگاه می‌کند، بر کنده‌ی درخت می‌شاشد و راهش را می‌کشد می‌رود کمی آن‌طرف‌تر، میانه‌ی راه سرش را می‌گذارد و گوش تا گوش می‌خوابد.

الهادی می‌گوید: ولی آن شیر حالا مرده است. بیا پایین.

مرد می‌گوید: تا این شیر هست و آن‌جا خوابیده است. امن‌ترین جا برای من همین بالاست. اگر آمدم پایین و شیر برخاست و من را خورد چه؟

الهادی می‌گوید: زنده نمی‌شود. نمی‌خورد. مگر که خدا بخواهد.

مرد می‌گوید: اگر خداخواسته بود سرانجام من چه می‌شود؟

الهادی می‌گوید: خدا نخواسته است.

مرد می‌پرسد: تو از کجا می‌دانی که خدا نخواتسه است؟

الهادی آشکار می‌کند: من رسول خدایم.

مرد می‌گوید: چه طور باور کنم؟ منجزت کو؟

 

الهادی می‌رود طرف شیر مرده. دوباره زور می‌زند که شیر مرده را از سر راه دورتر ببرد. نمی‌تواند. از همان‌جا به مرد درخت‌نشین نشان می‌دهد که شیر مرده است. اما توان آن را ندارد که شیر مرده را از کناره‌ی راه دورتر ببرد. برمی‌گردد پیش مرد درخت‌نشین و می‌گوید: دیدی که. دمش را گرفتم، بر پوزه‌اش زدم و تکان نخورد. بیا پایین تا همراه هم شویم و از این جنگل بیرون برویم.

مرد نمی‌پذیرد و دلیل می‌آورد که چند روز پیش هم همین حال بوده است و تا او از درخت پایین آمده است دیده است که پای شیر جمع شده است توی سینه‌اش.

الهادی می‌گوید: آن جمود نعشی بوده است. حالا تمام اندام‌های شیر مرده از هم وارفته است.

مرد می‌گوید: من هراس دارم.

الهادی می‌گوید: نترس. من با تو هستم. بر شانه‌ام می‌نشانم و ردت می‌کنم.

مرد پا سفت می‌کند که واهمه دارم و به یاد الهادی می‌آورد که همه‌ی پیامبرها با یکی دو یار غار و یکی دو پیرو آغاز کرده‌اند. اگر من را از دست این شیر برهانی پیروات می‌شوم. الهادی دلیل بر مرگ شیر می‌آورد و مرد درخت‌نشین انکار می‌کند. می‌گوید من می‌ترسم. بیا و مثل همه‌ی پیامبرها از خودت منجزی آشکار کن. بیا و این شیر خوابیده را راه بینداز تا بلند شود و از سر راه من کنار رود. من خبر رسالتت را به آبادی خود می‌برم و قول می‌دهم که مردم آبادی قبول کنند. بعد هم شروع می‌کند به مدح خود گفتن که مردم آبادی او را به عدل و امانت قبول دارند و کار آب که جان آبادی است به ریش‌سفیدی و رأی او می‌گردد.

الهادی می‌گوید: پایین نیا. همان بالا بمان تا من بیایم بالا و تو را از سر این شاخه به شاخه‌ی دیگر، از این درخت به درختی دیگر ببرم تا از این‌جا دور شویم و راه‌مان به دره باز شود. آن‌جا زمین خدا باز است. می‌توانی لاشه‌ی شیر مرده را دور بزنی و خود را به آبادی‌ات برسانی. تا بار راه را بر تو سبک کنم پاره‌ای از راه را همراهت می‌آیم. بیا و از این درگذر که خدای مرا فرموده است معجزه را جایی آشکار کن که مردمان باشند. این‌جا جز تو کسی نیست.

این حرف‌ها به گوش مرد درخت‌نشین فرو نمی‌شود. می‌گوید من جز این راهی نمی‌شناسم. اگر این راه بگذارم در جنگل گم می‌شوم و اسیر خرس و پلنگ می‌شوم که از درخت هم بالا می‌آیند.

وسوسه‌ی داشتن همراه و رستن از تنهایی او را ناگزیر می‌کند که با داشتن همین تنها یار شروع کند و معجزتش را به کار زنده کردن و راه انداختن و دور کردن شیر مرده بزند. معجزه به کار می‌زند و شیر مرده بلند می‌شود قدکشک می‌کند، به دور و برش نگاه می‌کند، جهت پوزه‌اش را می‌گیرد و راه می‌افتد. الهادی مرد را از درخت پایین می‌آورد و از همان گام اول بر زمین در گوش مرد روش خود را می‌خواند و دستورهای دین تازه را بیان می‌کند که شیر از لنگ لنگان رفتن می‌ماند، به دور و برش نگاه می‌کند و انگار نمی به خاطر خشکیده‌اش رسیده باشد، از همان‌جا سر برمی‌گرداند، خیز برمی‌دارد تا به مرد می‌رسد که پیاده در کنار الهادی به راه بود. در چشمی به‌هم‌زدن به او می‌رسد، گردنش را برمی‌گیرد، شکمش را می‌درد، جگرش را می‌خورد، از گرسنگی مرگ در می‌آید و او را بر پشت خود زده از پیش چشم الهادی دور می‌شود. الهادی تا حد از جان گذشتن دخالت می‌کند اما شیر مرده دیگر به فرمان او نبود.

این مرد اولین و آخرین امت الهادی بود تا این‌جا. حالا یک معجزت به باد داده است و شاهد در شکم شیری رفته است که بر مانده‌ی لاشه بر بالای تپه‌ای نشسته است و شکم داده است به آفتابی پسین که در حال فرو شدن است.

 

 

خلاصه‌ی داستان

 

ماجراهای بسیاری می‌گذرد. شب و تنهایی پیغمبری که یک معجزه به باد داده است و خیال مدینه‌ی گم‌کرده‌ی خود را در سر دارد. روانش را بکاو تا به روده‌اش برسی و بدو برگرد همان جایی که نشسته بودی بنشین و دست کم برای یک بار هم که شده بر این کاسه‌ی تلیت درنگ نکن.

 

ویلانی و روزهای دراز سرگردانی در جنگل و همنشینی با جانورها او را به همدلی و همراهی با آن‌ها کشاند و در این مسیر آرام آرام فن رام کردن فیل‌ها را آموخت. حالا دیگر فایده‌ی فیل را دیده بود. فیل بچه‌ای را رام می‌کرد تا همدم و مرکبش شود تا کی مرکب به پایان راه عمرش برسد و الهادی مرکب پیر را رها کند و فیل جوان‌تر و تازه‌‌تری انتخاب کند.

این داستان بود و راه به ده‌کوره‌ای، به جماعتی از آدمی نبرده بود تا خود را بیرون و دور از جنگل پر آب و علف در میان بیابانی خشک یافت. از وقتی که از جماعت فیل‌ها دور شده بود هوای مرکب را بیشتر داشت. گاهی میان راه با تخته سنگ‌های خشن کف پا و سم فیل را می‌خاراند و وقتی که از تشنگی جانش به لب رسیده بود، ساعت‌ها شن داغ و روان را می‌گشت و می‌شکافت تا به بُن ریشه‌ی تر و نمناک گیاهی کویری برسد و پیش از آن که لبش را با نم ریشه تر کند آن را به مرکب بدهد. روزها از میان کوه و دره می‌گذشت تا در میانه‌ی برهوت،‌ در میانه‌ی بَری هوت، به آبادی کوچکی رسید. فیل را سر آبادی رها کرد تا با تنه‌ی نخل‌های خشکیده در عطش تنش را بخاراند و خود پیاده به آبادی درآمد. مردان قحطی‌زده را دید که در برآفتاب و سایه‌های دیوارهای کاهگلی نشسته بودند و از این می‌گفتند که اگر باز سال بگذرد و آسمان تنگ‌چشمی کند و باران نبارد دیگر زه‌کشی قنات هم آن‌ها را به آبی نمی‌رساند که با آن عطش‌شان را فرو بنشانند. خشکسالی راهی پیش روی مردم آبادی نگذاشته بود مگر فرار. از این دسته کمی فاصله گرفت. به گروهی رسید که در سایه‌ی دیوار نشسته بودند و دانه‌های پشکل و پی‌خال بز را از این خانه به آن خانه، از این گانه به آن گانه، از این چاله به آن چاله می‌راندند. سلام داد و کنارشان نشست تا دور بازی تمام شد و رفتند تا دوربازی‌ای را تازه  کنند که او از الف‌بایش بی‌گانه بود. از این دسته نیز گذشت و به گروهی رسید که کمی دورتر نشسته بودند و چشم دوخته بودند به دهان فال‌گیری که فال قناتچی به سفر رفته را باز کرده بود. فال‌گیر می‌گشود که سه مانع در راه مقنی می‌بیند و وقتی که مقنی از مانع اول رد شده است در بین راه ردش گم می‌شود. مدتی تماشای مردم این آبادی می‌کند. در دل وسوسه‌ی هرچه زودتر ابلاغ کردن رسالت دارد و در سر اندیشه‌ی درنگ که مبادا دوباره بی‌گدار به آب بزند. از یکی از تماشاگران فال که از همه نزدیک‌تر به او بود نشان خلیفه‌ی ده را می‌گیرد. نشانه می‌دهند و با اشاره نشانش می‌دهند که خلیفه‌ی آبادی کجا نشسته است. می‌رود تا به آن‌جا می‌رسد که خلیفه‌ی آبادی نشسته است. می‌رسد به گروهی که گرم قمارند. نشانه خلیفه را می‌پرسد. یکی که تازه قابش را بالا انداخته بود می‌ایستد تا قاب بر زمین بنشیند و با صدای بلند بخواند: بز. و پیش بیاید که: منم. خلیفه‌ی آبادی منم. خیر چه آورده‌ای؟

 

هنوز الهادی به بُن داستان ابلاغ رسالت نرسیده بود که خلیفه‌ی ده بوق را از دست رئیس قاب‌بازها قاپید، در بوق دمید و جماعت قمارباز را ساکت کرد و گفت: ای مردم، پیغمبری تازه از راه رسیده است. شاید که او ما را راهی به آب بنماید.

بیان این نکته جماعت را به خنده انداخت و خلیفه را ناگزیر کرد در بوق بدمد. وقتی که ساکت شدند همان‌جا با الهادی قرار و مدارها را گذاشتند به این نشان که این آبادی کم پیام‌بر ندیده است. حکایت پیام‌بر دیروزی را باهاش در میان می‌گذارند تا اگر خواست بیاید و از خودش معجزتی، نشانه‌ی قدرتی، چیزی آشکار کند. اگر کارش درست بود چرا پی‌روی او نکنند اما اگر نشانه‌ی قدرتش کلامش بود و علامت رسالتش بسته بود به گُندش حدیث همان حدیث پیام‌بر دیروزی.

الهادی را بردند.

 

 

 

مشق خیالبازی

 

بر پیامبر دیروزی چه رفته بود؟

.............................................................................

.............................................................................

جای خالی برای پاسخ شما.

 

باری، وقتی که مردم آبادی دیدند که بعد از شنیدن داستان رفته بر پیام‌بر دیروزی بازهم الهادی مسر است که بر مردمان ابلاغ رسالت کند او را بازگردادند به همان‌جایی که قماربازها نشسته بودند. خلیفه‌ی ده در حالی که به صحنه‌ی بازی نگاه می‌کرد گوش‌زد کرد که زنش آفتابب هم در بازی و باخت او بی‌اثر نبوده است و همان دم که خیالی شیطانی بر خاطرش گذشت پیام‌بر را به یاد آورد.

 

گفتند: از نشانت بگو، از قدرت دست‌هایت بگو.

گفت: شیر مرده زنده کرده‌ام، فیل بچه رام کرده‌ام، می‌توانم شتر را به پرواز درآورم.

شرط بیع و قول قرارها گذاشته می‌شود. وقتی که خلیفه‌ی آبادی دست پیش می‌آورد تا با الهادی دست بیعت دهد سر بلند می‌کند تا دریابد که بازی در کجاست و آفتاب در این دم کجا نشسته است. تازه شور اولی بازی بود و شورش آفتاب بالا گرفته بود. ایستادن در زیر زنش آفتاب دشوارتر شده بود و با آن شوق تماشای بازی بالا گرفته بود.

می‌گویند خواست ما این است که نشانه اشکار کنی و نشانه این که این آفتاب را از بالای سر ببری. یا نشان آشکار کن یا آماده شو برای بازراندن داستان پیام‌بر دیروزی.

می‌گوید چیزی جز این بخواهید که آفتاب چون برود عالم سیاه شود، چیزی نبینید، گرفتار مالیخولیا شوید، وهمگیر شوید و چه و چه‌ها. که آن‌ها نمی‌پذیرند. پی خواست خلیفه‌شان را می‌گیرند که اگر پیام‌بر کذابی بر تو همان می‌رانیم که بر پیام‌بر دیروز رانده شد. آشکار کن. نشانه آشکار کن که ما با بازی خود آشناتریم. گاه می‌شود که بازی‌مان تا پاسی از شب‌هایی که ماه هم نیست دوام کند و ما ببازیم. ما از پس دیدن بازی خود برآمده‌ایم. می‌دانیم. یا نشانه آشکار کن و آفتاب را از بالای سر ما ببر یا این و آن حدیث پیام‌بر دیروزی.

ناگزیر رو کرد به آفتاب و گفت: برو!

در دم آفتاب رفت و سیاهی شگرف شد. فیل هراسان شد. از نخلستان خشک در آمد و شیهه‌کشان به جایگاه جماعت رسید. مردم هراسیدند و داد زدند ایمان می‌آوریم به تو که آورنده‌ی شامی، سحر کن!

 

همان مردمی که بردن آفتاب را از الهادی خواسته بودند حالا در سیاهی و وهم شب گرفتار آمده، بار همه‌ی گناه‌ها را بر دوش الهادی انداخته بودند. وقتی که کورمال کورمال و پی صدا به‌هم می‌رسیدند از پیامبرهای پیشین می‌گفتند که نور و رهایی آورده بودند و این که هیچ پیامبری امت خود را به این خاک سیاه ننشانده است که الهادی.

الهادی با خود به اندیشه نشست. کلاه خود را بازپرس کرد و پیش نهاد. پرسید: تا حالا دو معجزه را به کار بسته‌ای و اکنون با این نشسته‌ای که ناگزیری خود را از چشم و دست مردم نهان کنی تا پوستت را نکنند. من که هیچ، ببین خودت در چشم خلق چه جلوه‌ای داری.

به خود آمده بود؛ در آن دنیای وهمناک شب خودساخته و امتی که مویی مانده بود تا کارش به عصیان کشیده شود.

سوار بر فیل و بی‌صدا از شب جاودانه می‌گذشت و این از پی آن بود که امت خسته از تاریکی یکی دوبار راه بر اوبسته بودند و او توانسته بود از مهلکه جان سالم ببرد. حالا تنها یک معجزت به دست داشت و این بی‌برو برگرد آوردن آفتاب بود، اگر قصد ماندن در این دیار و پی‌گیری امر رسالت را داشت. هنوز خود را آشکار نکرده بود که هیچ، نهان‌تر هم ساخته بود. این که خدایش را آشکار کند بماند برای بعد، این که مهر او بر دل مردم تمام کند بماند برای باره‌ی بعدی‌تر. اگر روشنایی آورده بود و در روز روشن قصد جانش می‌کردند چه می‌کرد؟ اگر این آخرین نقد را درست می‌کرد و به کار آوردن آفتاب می‌زد و مردم پذیرایش نمی‌شدند چه می‌شد؟ اگر این آخرین تیر ترکش به سنگ خورده بود بزرگ‌ترین تکه‌ی مانده از الهادی گوشش بود. می‌دید که آوردن آفتاب یعنی خود را در روز روشن به دست عدالت این مردم سپردن؛ که حماقت محض اگر نبود بی‌مبالاتی‌ای بزرگ بود و نابخشودنی. این را می‌گرفت و می‌رفت تا به این برسد که مردم در روز روشن بر او شوریده‌اند. می‌دید که دیگر این لگن تاب آن خرسواری‌ها را نمی‌آورد و این جثه جسم رستم دستان نیست که جانش را از مهلکه به در ببرد. فکر کرد رسالت را نیمه‌کاره رها کند و برود در پرت‌ترین چله‌گاه فرقه‌ای مطرود در حوالی فرغانه فضله‌ی موش‌های مقدس عبادتگاه را رفت و روب کند و خود را برهاند.

 

الهادی دید که بدجوری گیر افتاده است. تازه داشت میدان بازی را بازتر می‌دید و حد جسارت امت را می‌شناخت. دانسته بود که مردم پی آن هستند که او را گیر بیاورند، تختش را خرد کنند و تخت‌نشین را به خاک سیاهی شب خودخواسته بیاورند.  می‌دید و می‌گرفت که این معجزت آخر را به کار زده و آفتاب را آورده است. حالا همه در روشنایی روز نشسته‌اند و خود را به پرسش کشیده‌اند: به راستی این همه عذاب برای چه بود؟ ماییم و آفتاب سوزان و همان عطش که بود و از این سپس باید روزی چند نوبت هم نماز بگذاریم و کلی عبادت دیگر که هنوز بر خود پیامبر هم خوب آشکار نبود. این‌همه برای چه؟ به چه خاطر؟ مردی وامانده نیمه‌روز از راه برسد و این‌همه بیچارگی بر سر مردم بیاورد؟ چه چیز جانگدازتر از پابستگی به گفتار این چنین مردی؟

سومین معجزت این بود که آفتاب را بخواند و نیروی هست خود را بود کند، یعنی نبود کند. بودی که هیچ ابلهی بر آن خانه بنا نکرده بود. آخرین تیر ترکش الهادی فراخوان آفتاب بود؛ ردخور نداشت. می‌رفت در خیال تا به این برسد که روشنایی درآمده است و دندان تیز مردم بر گلوگاه باریک پیام‌گذار نشسته است.

وقتی که این خیال‌ها از خاطر الهادی می‌گذشت مردم نقشه کشیده بودند تا ردش را بزنند و او را به زیر کشند و بر او همان برند که با پیامبرهای پیشین برده بودند. رد شاش مرکب را گرفته بودند، راه بر او بسته بودند و در میانش گرفته بودند. جمعی وقتی که می‌خواستند در خیال خود پای تخت را از ریشه ورکنند زیر پای فیل رفتند و تلف شدند. یکی دوتا هم بر عاج فیل گیر کرده و با یک تکان فیل بر بالای بلندترین دیوار شهر با گیسوان بلند بافته‌شان گرفتار آمده بودند که الهادی جان از معرکه بیرون کشید و گریخت.

 

 

حدیث پیامبر دیروزی

 

این‌جا روایتی فرعی هست که باید شنید و از آن گذشت. گفته‌اند که الهادی را از دهلیزهای تودرتوی چند قنات خشک گذر دادند تا رسید به میدانی فراخ و باز که در میانش برجی بلند بنا شده بود. بر بالای برج شتری خوابیده بود و مردی هفتاد پله در گودالی بر پای برج فرو می‌رفت و فراز می‌امد و خاک را بالا می‌کشید و کناره‌ی برج خالی می‌کرد بلکه راهی به پایین کشیدن شتر بیابد.

 

الهادی از مهلکه جست و یکراست رفت تا به حوالی عرش اعلا رسید. خبر پیچید در میان جماعت کروبی‌ها و ارواح اولیاء پیشاپیش بر دروازه‌ی عرش به تماشای این مهمان ناخوانده آمدند که هیچ اعتنا نداشت پیخال مرکبش بر کجای آبادی کروبی‌ها افتاده است. نشسته بود بر پشت گوش فیل و شتابناک می‌راند. می‌رفت تا ردای رسالت بگذارد و برود به معبدی در فرغانه فضله‌ی موش‌های مقدس را پاک کند تا راه صحن معبد از شدت عرق زائران لیز و لغزنده نباشد.

 

الهادی به فلک چهارم رسیده بود که آن‌چیز درآمد و جلواش را گرفت. از فیل پیاده‌اش کرد؛ فیل را برگرداند به همان دیاری که از آن آمده بود. نشست و گوش سپرد به آن‌چه بر سر الهادی آمده بود تا به این رسید که: دو معجزت به کار زده‌ام و حاصل و نقد به دست این که یکی را در شکم شیر داده‌ام و آبادی‌ای را در تاریکی فرو گذاشته‌ام. حالا آمده‌ام امانت بگذارم. یعنی این آخرین معجزت من است که بار و منبر با هم رها می‌کنم. این را گفت و ردا افکند که برگردد. آن چیز به یاد الهادی انداخت که او را دیگر معجزتی نمانده است. زیرا که بال و بالا گرفتن فیل و رسیدن به عرش اعلا خود معجزت آخر است که او ناخواسته به کار زده است و او را برد تا تماشای مردمان نشسته در شب و وهم و مالیخولیا کند.

 

مردم به تاریکی‌اندر نشسته بودند و دست‌آوردهای‌شان از تخت روان الهادی را بر هم عرضه می‌کردند. یکی از ستون‌های مرمر منقش پایه‌ی تخت می‌گفت. آن دیگری از روی نقش گوش فیل برای خودش بادبزنی پرداخته بود و مگس‌های کور را از دور و برش می‌راند. دیگری از بوق بلند کنار پای تخت پیام‌بر می‌گفت که دستش به آن رسیده بود.

 

آن چیز گفت: خبر به گوش تو نرسیده است؟

الهادی پرسید: کدام خبر؟

گفت: خبر آخرین!

پرسید: خبر آخرین؟ چه است؟

گفت: آن که بعد از آن دیگر خبری نمی‌شود.

الهادی مات مانده بود که آن چیز پرسید: چند سال بر خر سوار بوده‌ای؟ چه‌قدر بر پشت فیل رانده‌ای؟

الهادی به یاد نمی‌آورد. آن چیز به یاد او آورد آن آخرین دم ابلاغ رسالت را:

پرسید: از مال دنیا با خود چه داری؟

گفت: هیچ.

پرسید: نشانه‌ای، چیزی؟

الهادی دیناری از لای هفتادمین رکوه‌ی خورجینش بیرون کشید و به آن چیز داد. آن چیز یک روی سکه را نگاه کرد و گفت: آها! و سکه را به او برگرداند.

دیگر به سکوت گذشت و سر نهادند به عبادت که عادتشان شده بود تا دمی که الهادی حس کرد سایه‌ی آن چیز بر سرش کوتاه شده است. سر از سجده برداشت. چندبار چشم بست و چشم گشود و آن چیز را نگاه کرد. دید آن چیز با قامتی که از هفت آسمان بلندتر بود کوتاه شده است و کوتاه‌تر می‌شود تا رسید به بلندی شترمرغی و همان‌طور کوچک می‌شد تا شد به اندازه‌ی خروسی خصی.

پرسید: یاایهاالفریشته تو را چه می‌شود؟

آن چیز بالای درخت سدره را نشانش داد: به انتهای راه رسیده‌ایم. عزرائیل است که فرود می‌آید.

وقتی عزرائیل به کنارشان رسید آن چیز، آن فریشته‌ی پیام‌آور شده بود به قدر جوجه‌ای. عزرائیل دست بر گلوی جوجه نهاد، جوجه شد عدسی کوچک و تلپی افتاد زمین. چرخاندش تا چهره‌ی او رو به عرش قرار گرفت. آن‌وقت به الهادی نگاه کرد. الهادی خواست داستان خود را بیان کند که عزرائیل چشم‌غره‌ی تلخی بر او رفت و به آن فریشته، به آن که کوچک‌تر از عدسی شده و در پر خود پنهان شده بود اشاره کرد. الهادی متوجه داستان نشد.

عزرائیل گفت: در آن جهان که بودی کارت مگر جز این بود؟

الهادی نتوانست قفل از سر زبان بردارد. عزرائیل به او نشان داد که باید آن چیز، آن فریشته را چال کند. به خاک بسپارد. الهادی با چنگ و دندان گرفتار کار شد. گوری درخور خروسی درشت کنده بود که دید آن فریشته پف کرد و بزرگ شد. شد به اندازه‌ی شترمرغی. وقتی که گوری کنده بود دوبرابر پهنا و درازای خودش دید که آن فریشته بزرگ شده و از حد فیلی درگذشته است.

 

الهادی ایوب نبود و آن داستان‌ها را با خدا نداشت که رنج جاودانه را تاب آورد. به وسوسه افتاد که همان سومین معجزتی را که در خیالش مانده بود هنوز به کار خویش بزند و خود را از کار کندن گور رها کند. اما به کار نزد. زنبیل و زمبه‌ای ساخته بود و گل گور بر شانه می‌کشید و بالا می‌آمد. هربار که بالا می‌آمد می‌دید که آن فریشته بزرگ‌تر می‌شود و عزرائیل لم داده است بالای سدرةالمنتهی و او را تماشا می‌کند.

هفتاد سال گور کنده بود که عصیان کرد: مرا به کفن و دفن فریشته چه کار؟ خود را رها کنم.

دست بر پُف پر فریشته‌ی پیام‌آور نهاد و گفت: کوچک شو!

کوچک نشد. کمی مردد ماند. برگشت بر بالای گور تا بختش را از این طرف بگشاید. پا بر زمین کوبید: به حکم خدای باز شو، دهن بگشا!

دید که نه زمین گور دهن می‌گشاید نه پف فریشته‌ی مرده کم می‌شود. حیران و دل‌خسته بر بالای گور ایستاده بود که عزرائیل از بالای سدره فرود آمد. صور را گذاشت بُن گوش الهادی و در آن دمید:

ــ به پایان رسیده‌ایم. او مرده است!

پرسید: کی مرده است؟

زمبه را پیش پایش راند و به بُن گور اشاره کرد.

 

..............................................................................

..............................................................................

 

جای خالی برای فکر و خیال‌هایی که باید می‌شد و نشده است. جز این که "چرا با ما مشاوره نمی‌کند" یا "چرا از سخن‌های پیشنهاده‌ی ما سود نمی‌برد". پای توقعات زیادی تو سر نمی‌نهم. اما، لازم اگر بدانم مشورت می‌کنم، سخن‌ها را گوش می‌کنم و سود را گوشه‌ای می‌انبارم برای سفرهای بعدی؛ اگر همراه هم شدیم.

 

حالا بگو ببینم چه شد که گذرت به این‌سو افتاد؟ پی چیز مهمی که نیستی؟ گفتم که گفته باشم؛ که نگویی نگفته بود یا قرار دیگر بود. اگر اهل راه باشی، مقصد آن‌سوی سایه‌ی گردوبُن است، آن‌سوی ختم پیام‌آور. رد لحاف را آن‌جا زده‌اند. پیش از آن که تو راه بیفتی. به پی‌زدن راز لحاف می‌روی. و این تشت خویشتن خود به بام کشیدن است. بدان. این‌جا خوار می‌شوی. خاکستر بر سرت می‌پاشند. به هوش باش. گاه با پرتاب گُل سرخی پیش پایت رگ جانت را می‌جوند. مبادا که آه برآوری. تاب آر تا به آن راز سر به مُهر برسی. اکنون گاه با سر فرو شدن در دهانه‌ی غار و سِر به گوش کوه خواندن نیست. این‌جا رندی طلب می‌کند. خود را آزموده‌ای؟ شاید به لحاف‌کشی کشید کار. با شأن شکسته چه می‌کنی؟ خود را که نمی‌کشی؟

این‌ها که گفته شد این خیال را به خاطرت نیاورد که چشم مورچه‌ای دل‌نگران سرنوشت توام؛ نه، با تو من مانع کسب ملال می‌شوم. همین.

ادامه می‌دهی؟ می‌آیی؟ باری، بدان و آگاه باش که در این سفر گاه تماشا می‌کنی، گاه تماشا می‌شوی، گاه بازی می‌دهی و بسیار گاه بازی‌ات می‌دهند، بازی می‌خوری. دانسته باش. حس می‌کنم پی فراهم کردن امر ویژه‌ای به این ولایت نیامده‌ای. درست نمی‌گویم؟

 

حالا این را بباش و تماشا کن که نقشه و نشانه‌ی راه است:

 

 

این تنها نقش و نشانه‌ای است که از راه پیش پایت به من رسیده است. بر بازویت ببند و راه بیفت. شاید قوت قلبی شد. ببین! تجربه کن، دوباره.  

به گمان من این نشان بر دیوار اتاقک این کاروانسرا بد نشسته است. وارونه نشسته، کج نشسته است. درست نمی‌گویم؟ خوب نگاه کن. تا تو دل یک‌دله کنی این‌وری‌اش می‌کنم. مدتی هم این‌وری نگاهش می‌کنم:

 

 

 

 

ماری سال‌خورده می‌نماید این راه؛ راهی که پیش روی تو است. می‌پیچد بر دامنه‌ی کوه و فراز می‌شود، پیچان بالا می‌رود تا بُن راه، آن انتها که گم می‌شود در کافور و کهربای سراب ناب. آن‌جا که ماه بر پستان پری می‌نشیند و پستان پری بر شاخه‌ی انار. ابر نیست، مه نیست، چیزی چونان اثیر می‌تند در تن راه و راه را مه‌آلوده می‌کند، کدر می‌کند، کور نمی‌کند، گم می‌کند. گم می‌شود راه و گم می‌کند تو را در تار نقره و پوده‌ی ابریشم:

ــ راهی به سوی آب می‌برد آیا این راه پیش رویم تا از این تکه ابر کوچک و ناچیز سایه‌بان سرم درگذرم؟

 

ای کسی که به این‌جا رسیده‌ای، بدان و به‌هوش باش! در این میدان و این مسیر شکار نمی‌کنی، شکار می‌شوی. می‌شنوی؟ بهتر که دائم میانه برنگزینی اگر محال می‌طلبی. این درس اول دیوانگی است. راه کوبیده‌ی زیارت‌های آشنا نمی‌روی. باید از آن ابلهی‌ها دور شوی. قصد کوه قاف را زمین بگذار. سرنوشت تو را دم و بازدم رقم زده است و می‌زند: تاک و پوم؛ تاک، پوم، تاک، پوم، تاک و پوم، تاک و پوم، تاک، تاپ، پوم، تاپ، پات، تر، تررررر از آن سپس را پیش اگر آمد که گزین کنی بده و و یکی دو دم و بازدم به نقد همین هوا بگیر. نگاه کن: شکوفه‌ی گیلاس دوباره آمد و رفت. آن سیب را ببین، ترکیده توی گُل. بهار می‌آید تا یک سال تو را بر شانه بگذارد و بگذرد تا سال دیگر باز سبک سر برسد و مقدمات بردن سال دیگر را فراهم کند. تا آن بهار آخرین که:

ــ نوبت شماست!

ــ من هم؟

 

این نیز گفته باشم: مردان قبیله‌ی من شیدایی را رسوا کرده‌اند، بی‌معنا کرده‌اند. آن‌ها دیوانه نمی‌شوند. آن‌ها بیشتر لیوه می‌شوند و کلو. تا جنون مانده است هنوز. از من فرار کن! از من فرار کن، نزدیک‌تر به من نشو اگر مطرود دیوانه‌ها نبوده‌ای. من با پنبه سر نمی‌برم. این کار پهلوان‌های پنبه‌ای است. من با این کمان یمانی‌ام بر پشت چشمت، چشمه‌ی جانت حک می‌کنم:

از من فرار کن

                  بگریز!

 

 

این‌گونه کارها را چه گفته‌اند؟ بگزین:

 o رجز                                o باطل‌الاباطیل بی‌هوده

 o علی گوری است بابا          o خُب، بعدی را دراز کنیم.

 o راه‌وترابری پوست و شکمبه o لوس‌بازی بی‌معنا

 o این‌گونه کارها امر رسالت را پست جلوه می‌دهد

 o این کارها صنعت از رونق افتاده را خوارتر می‌کند.

 o پریشان‌گویی یک پریشیده حال است. ولش کن.

 o واژه مقدس است: حلقه‌ی اتصال. جمله زنجیر است.

 o نوبر آورده است. پس یارش شویم. هاهاها.

 

با این‌گونه بابایی چه باید کرد؟

o همین که کرده‌ایم و می‌کنیم.               

o باید این دیوانه را به زنجیر واژه‌هایش کشید.

o باید این بابا را با ژنجیر واژه‌هایش به دار کشید.

o به جرثقیل

o باید سیم توی کیرش کرد تا قدر درد بداند.

o باید میل در چشمش کشید و در برهوت ولش کرد.

o باید خصی‌اش کرد.

o باید بی‌محلی‌اش کرد تا فراموش شود یا فراموشش شود.

o قهوه هم بد روشی نیست.

     

می‌گویم: می‌پرسم، نشانه می‌گیرم، نشانه می‌دهم. می‌خواهم اقلیم پیش پایت، اقلیم روبه راهت را خوب به خاطر بسپری و حوزه‌ی کناره‌ی راه را بشناسی. راه امن نیست. همین دمی پیش از تو یکی آمده بود. ایستاده بود. می‌خواست راه بیفتد. ولی به این‌جا که رسید یادش آمد که هنوز گوشت از قاب استخوان زانوی بز مرده برنگرفته است. رفت آبگوشت ظهرش را بار بگذارد و برگردد.

 

گرفتار خیالات خود بود. نشنید. آمد مقابلم ایستاد. نگاهم کرد. دستش را دراز کرد. سبک و سنگینم کرد. چندبار گفتم عزیز، ول کن برو، کار تو نیست، کار تو هم باشد این کار برای تو نیست، برو. نشنید. یا شنید و گوش نداد. باز ورق زد.

 

پرسش از تو که تا این‌جا کشیده‌ای:

این حرف‌ها را کی می‌زند؟

o کتاب                           o راوی

o علی گوری                   o بع بعی

o یک آدم...                     o شخص مفرد حاضر

با این نشان‌ها و نقشه‌ها می‌شود رد راه را گرفت و راه افتاد. با همین کارهای کوچک روزانه. چشم اسفندیار دربند همین نقشی است که از آن تن می‌زنی. آخر نه این که نسب به رستم دستان می‌بری! هیچ به خودت نگاه می‌کنی، چراغعلی؟ می‌بینی کجا نشسته‌ای. می‌دانی پی چه نخودی می‌روی؟ پی چه هوده‌ای بر این کجاوه نشسته‌ای؟

 

می‌بینی چه‌گونه فرامی‌خواندت؟ تعارفات را پاک نهاده است. از این بیش‌تر، بی‌ادبی می‌کند، توهین می‌کند، حد و هوای تو را ندارد و تازه این آغاز راه است و تو نه تنهایی؛ بندی به پا نداری و تن‌هایی. برایت دام نهاده است. دانه پاشیده است.

 

ــ من دام و دانه‌ام. همان بهانه‌ام.

گوش نمی‌دهد. یا می‌دهد و نمی‌شنود. کمی به نقشه‌ی راه نگاه می‌کند، کمی به کنار، کمی به کناره، کمی در خود فرو می‌رود تا در دیگری برآید و کناره بگیرد. بعد آشنایی را می‌بیند و خلاص. او از شر من رها می‌شود و من از درد سری تو که باشی.

 

 

بر شانه کشیدن نطع خویشتن

 

من پاسی پیش‌تر رسیده بودم. این سلطنت به من رسید. شاید که سلطنت به پیشانی‌نوشت است. گاس پیشانی‌نوشته‌ی تو این است که چند صباحی هم پادشاهی کنی برای خودت. شاهنشهی کنی برای خلایق. می‌گویند فره ایزدی سوی مردم نیازمند راه کج نمی‌کند. پی نیازی که راه نیافتاده‌ای. شاید به جایی رسیدیم که همای سعادت بر سرت نشست و به جایی درآمدی که درآمدند گفتند: بفرما، برو که پادشاهی از آن تو است. فرمان بران برای خودت. به یاد داشته باش که پادشاه‌های عجم همیشه تخت بر گُرده‌ی شاه پیشین زده‌اند، وارونه در چاهش آویخته‌اند، بر کله‌اش با زر گداخته نقش تاج رفته زده‌اند تا خفیه‌گاه گنج کهن‌دژ و جام جمشید بر ملا کند. می‌گویمت که جست‌جوی گنج و جام هنوز نفرجامیده است. آن که می‌دانست رفته است و آن که می‌داند هنوز نیامده است. در راه است. این تمامی سهم من است از مرده‌ریگ جم.

گفتم که پایان راه به چارمیخم نکشی که کجا نهان کرده‌ای و چه انباشته‌ای. در این خورجین هزار رکوه‌ی من به هزار زبان نوشته‌اند: تا رکوه‌ی آخرین گشتیم. دیر آمده‌ایم. وقتی رسیدیم که رفته بود. زود آمده‌ایم. تا او بیاید دیری است رفته‌ایم.

 

 

هما و خیال دو رهگذار

 

در کتاب مرغ‌ها آورده‌اند که هما مرغی است خجسته. این‌گونه بوده است در گذشته که به هر چند سال هما آشکار می‌شده است. بر سر کسی می‌نشسته است و آن سال فراخی و آبادی می‌آمده است. پس اتفاق کردند وقتی که گرد شهر آشکار شد بر سر هرکس نشست او را ملک کنند و پادشاهی‌اش دهند.

روزگاری دراز هما ناپدید شده بود. سخنش اما بود. یک بار هم موضوع رفع ملال راه دو رهگذار شده بود که اگر هما پدید آمد و بر سر کی نشست چه‌ها کند.

یکی گفت: روزی اگر هما بر سر من نشیند من این ولایت را خراب کنم.

دیگری گفت: بر سر من اگر نشیند من این ولایت را آباد کنم.

روزی هما بر گرد شهر برآمد و بر سر یار اولی نشست؛ همایون و شاه شد. و او عالم خراب کرد.

روزی یار به بارگاه او رسید و وی را گفت: بر حال خلق رحمت نمی‌کنی؟

شاه همایون گفت: من خشم خدایم. مرا مسلط کرده است. اگر خلق خدا نیت نیکو کردندی همای بر سر تو می‌نشست که قصد آبادی کنی.  

کسی چه می‌داند؟ شاید نیت مردم برگشت، نیکو شد و شاهی به تو رسید.

 

در یکی از سفرهای ناگهانی از این کتاب به آن کتاب، به گردانده‌ی متنی ایرانی رسیدم که آسوری شده و از آن‌جا به عربی رفته و به فارسی درآمده بود. می‌خواندم که جمشید خود جام بر سنگ زد. دیو آن را ندزدید. از دستش نیفتاده بود که بشکند. خودش، با دست خودش جام بر سنگ کوبیده بود. فکر می‌کنم جمشید که دانایی‌اش تمام بود، خشمش چه بود؟ بر جام دیده بود که آن را بر سنگ زد؟ فکر می‌کنم جمشید از شکستن جام هدفی داشته است. گاهی دیده‌ام که تکه‌های خرد و ناچیز آینه در حاشیه‌ی برگ کتابی یک لحظه چهره می‌نماید، در هزار خیال می‌شکند و می‌برد تو را با خود. در خرده‌های آینه اگر دقیق شوی نقشی از جام جم نهفته است؛ آن حواشی تاری که بین دید و ندید می‌گذرد.

حالا ولی باید خرده‌شیشه‌های خرمهره‌ها را از خودت دور کنی و راه بیفتی که حسابی دیر شده است. می‌دانی چندگاه است که پیش من مانده‌ای؟ من باید برای مشتری‌های دیگر لحاف بکشم. این مردم را می‌شناسم. سخت ناموسی‌اند و بسیار زود جوش می‌آورند و غیرتی می‌شوند. جرت می‌دهند اگر یک دقیقه دیر برایشان جنده ببری یا نخود آبگوشتت خوب نپخته باشد. راه افتخارآوری نیست شاگرد این کاروانسرا شدن. اما اگر شدی و گذشتی تا به آن انتها برسی که آدم غلاف می‌اندازد و تازه می‌شود آن‌وقت حرف دیگری است. گیرم که با دست تهی از میانه‌ی راه بازآیی. آن‌جا، در پیش رو، در بین راه، چیزی برایت به یادگار گذاشته‌ام. برای رفع عطش. آن را گذاشته‌ام تا عصای دستت کنی و در تف و مف تکفیر مکفران پاک‌دین از خود منجزی آشکار کنی و از محنت سخت رها شوی، بزنی زیر خنده، قاه‌قاهی که جوانی را به یادت بیاورد، بهار سیزده چارده‌سالگی‌ات را، حوالی نورآباد یا همان تنگ رم، تنگه‌ی ارم، وقتی که کوه رفتن قدغن نبود و داستان نبوت تنها در حجره‌های ارزق‌فروشان شهر گل و بلبل نمی‌گذشت.

 

می‌بینی که. گاه بر شانه می‌نشانمت، گاه بر پس گردن. می‌گردم و می‌گردانمت. و این؟ این باران رحمت من است که نم داده است به پیشانی‌ات. عرق نکرده‌ای. می‌خواهم خوب بدانی من از پادشاه‌های کدام سلسله‌ام. کهنه‌ها را دور ریخته‌ام اما به پاره‌ای از سنت‌های کهن هنوز وفادارم. صله می‌دهم، به وُسع خودم، گاهی.

باران رحمتم را دیدی. باران خشمم برای تو نیست. مگر که هول راه برت دارد و پریشان حواس شوی. بلند شو که گرسنگان عاصی در راه‌اند. به دیزی آبگوشت سر می‌زنی یا برای مشتری‌ها لحاف می‌کشی؟ کار دیگری در میان کارهای من نمی‌بینی.

 

 

داستان‌نویسی غیرحرفه‌ای

 

ــ خُب، بعدی را دراز کنیم!

این جمله به تمامی از دهان عمومرتضا قاپیده شده است. فکر می‌کنی عمومرتضا چه کاره باشد؟

شرح کوتاهی بر احوال عمومرتضا: عمومرتضا در جمع یاران نه آدم خوش حرفی است که همه هوش و گوش بگذارند تا کی دهان باز می‌کند، نه آدم پرحرفی است که لب باز نکرده همه می‌دانند می‌خواهد از چه بگوید و کی سحر می‌شود که او درش را بگذارد. خوش دارد در بحث‌ها، که حالا یک سره از سیاست دور و هنری شده است، شریک باشد. این را کنار گذاشتن خود می‌داند که وقتی سیاست را کنار گذاشته است، کاری به کار جهان هنر عصر خود هم نداشته باشد. شم غریبی دارد. همیشه می‌داند کی و کجا مسیر صحبت را عوض کند که به کسی برنخورد. نوعی جلسه‌نگه‌دار، یا میان‌دار است، میانه‌باز شاید. گاهی هم نقش منشی‌گری به خودش می‌دهد. برای مثال: اطلاعیه‌های گردهم‌آیی شاعرهای فارسی‌زبان شهر هارلم هلند را می‌نویسد، تکثیر می‌کند، زیر بغل می‌زند و می‌رود تا به مغازه‌ی خواربار فروشی عبدالعلی برساند که جای آمد و شد سبزی قورمه و آش است و محل گذار و گذر ایرانی‌های افتاده به غربت غرب.

تذکر: برای مثال... هیچ شیوه‌ی خوبی برای روایت جانانه نیست. یعنی که با برای مثال نمی‌شود داستان پرداخت و پیش برد. از این شیوه استفاده نمی‌شود. نشود.

 

حالا باید ساده‌تر بشود گفت عمومرتضای ما چه‌کاره است.

o  او یک شاعر مبارز است

o  بوده است.

o  او یک مبارز شاعر است.

o  او سلاخ گریان است.

o  او یک بادمجان است.

o  مأمور بخش و پخش دفتر کانون است.

 

 

برگردیم به داستان عمومرتضا که داستان همه‌مان بوده است. تمام پاسخ‌های داده شده غلط است. او در میدان تره‌بار هلند نرخ‌گذار خیار و توماته است و فصل رونق بادمجان بار تر می‌برد، تره‌بار می‌برد، از این سر به آن سر میدان. کله‌های سحر که چه عرض کنم، نیمه‌شب می‌رود و نزدیکی‌های ظهر برمی‌گردد. یک بار کلی انار اسپانیایی آورده بود. تا دو هفته نشسته بود و رب انار می‌گرفت برای دوستان هم‌محفل. یک شیشه را که پر می‌کرد می‌گفت: خُب، بعدی را دراز کنیم. بعدتر، بعدی می‌توانست نقد یک دفتر شعر تازه درآمده باشد، یا تشریح زعفران یک بشقاب پلو. تکیه کلام عمومرتضای ما این شده بود. این را می‌دیدم؛ از وقتی که عمو از روی لاشه‌ی درازشده‌ها رد می‌شد حالش بهتر می‌شد. پیش از آن چیزی نمانده بود که خودش دراز شود. مدتی حالش سخت خراب شده بود. در بحث‌های شبانه و بدمستی‌های یاران غار او بود که میدان را نگاه می‌داشت. همین که می‌دید از بحث گذشت و کار از جدل به جر کشید می‌گفت: خُب، بعدی را دراز کنیم. موضوعی تازه پیش می‌کشید و باز همه گرد موضوع تازه هموار هم می‌شدند. می‌گویند اگر او نبود محفل تا حالا صدبار جریده و از هم دریده بود.

راستی، فکر می‌کنی سرانجام عموی ما چه می‌شود؟ فکر می‌کنی برنخواهد گشت و گور غریب خواهد شد؟ از جیگرش نگفتم چون بر کارش اثر ندارد. او که این کار را برنگزیده است. کار او را گزیده است. عموی ما هم مثل هر غریبه‌ای که می‌بینی در دیار خودش سری داشت و سامانی. پی حشمت و جا که نیامده است. از بد حادثه است که این‌جا نشسته است. گاهی چنان دردی می‌کشد عمو که فایز در فراق پری نکشیده بود. کارش این نبود که. شده بود. حالا گاهی اگر فرصت پیش می‌آمد روی یکی دو شعر تازه‌اش کار می‌کرد یا آماده می‌شد تا بر شعر یکی از دوستان مقدمه بگذارد. می‌گویند طبع روانی دارد.

می‌خوای بازم برات ور بزنم؟ از دعواش با خاله‌عفت اینا هم بگم؟ قیچی کن و بنداز دور. بپر به منزل بعدی، گرفتار. درگیر کُس اگر شده باشی حرفی، درگیر کُس شعر نشو!

 

خُب، حالا این عمو رفته است. تو مانده‌ای و من و ملال راه که می‌آید. داستان خودت را پیش بکش، بگو. بسم‌الله. یادت باشد اما، داستان‌های بزرگ نوشته نمی‌شوند. با این‌همه همیشه هستند. ایستاده‌اند در صف تخم‌مرغ محله‌ی استاد یا زیر سایه‌بان کاف و گوشه‌ی خمِ خُم، خماری می‌کشند تا کسی برسد و بار کند، تره بار کند. کاری به کار الف، به کار علف، به کار کلاه الف نداشته باش که یکسره کلاه‌اند بهر علف. داستان تویی که می‌گذری از هست این جهان تا ذره‌ای از خاک داستان شوی. داستان خاک. پا اگر بدهد.

 

مقدمه‌چینی برای یک داستان بی‌مقدمه

 

دستت را از روی جیبت بردار و زیاد خودت را به ستون کوژیده‌ی تاق آن دروازه خسته ندار. می‌بینمش. می‌خواهم از پشت شانه‌ات آن کوژیدیگی را دریابم. درش را بیابم. شاید به قهوه‌خانه، به کاروانسرایی، جایی بین راه سر باز کنم. کار من مدتی تعمیر این نقش‌های کهنه بوده است. کارم از شیراز شروع شد. یکی دو سالی هم در کلاس‌های استاد ذوالفنون نشسته‌ام و به آن درجت رسیده بودم که ایشان به من چیز بدهند که من هم چیزی شده‌ام. یعنی که می‌توانم در غیاب استاد ذوالفنون به رأی خودم عمل کنم. دنیا به کام بود، خیام پنجمین شاعر جهان بود و فرش ایران هنوز آخرین حرف کف‌پوش را می‌زد. آن ارادت آقای گوته به حافظ پشت‌بند بماند، برای شرح پیشینه. استاد هم حی و حاضر بود و تازه آشکار شده بود و می‌شد باخبر شد و دید که گاه راهی فرنگستان می‌شود تا به آن‌ها داستان مدرن و نقش علی‌گوری در بیهقی بیاموزاند. دیگر در این میانه غوغای رفت و آمد ماشین‌های بارکش بود، لاری‌های داف و جمس که چغندر می‌بردند، از این سو به آن‌سوی شهر و گاه‌گاه صدای خالی کردن آجر برای بازسازی مسجد قدیم شهر که نیمیش را احداث جاده‌ی قند برده بود.

 

مدتی کار من این شده بود که نقش نوشته‌های امام‌زاده‌های کهنه‌ی شهر را رنگ نو بزنم. بعدتر اجازه داشتم در یکی دو نقش پیچ‌پیچ از الف به ی، از ی به الف، گوشی از قامت یار نشسته بر سردر تکیه‌ی محله را بازسازی کنم.؛ آن‌گونه که راویان ثقه می‌گفتند: آورده‌اند که چنین بوده است.

الله‌اکیر، الله‌اکبر، چه کار شاقی است. وقتی آدم تلاش کند درست و با اصول مثل مظفرمیرزای مرحوم بنویسد. خسته شدم. یکی دوبار خراب کردم. خبر به استاد رسید. یکی دیگر از بچه‌ها را برد سر آن کار. آن بیچاره هنوز هم می‌رود چیزی از آبادی‌اش را بر آن خراب می‌گذارد و خسته بازمی‌آید. می‌رود خالی می‌کند و می‌آید. می‌رود و می‌آید.

برق از سرم پرید وقتی که دانستم بعد از سال‌ها هنوز هم می‌رود سر همان کار و هر روز چیزی از الف قامت خودش را برمی‌دارد می‌برد توی غار ج و شکم ن خالی می‌کند. دیدم که راستی‌راستی شغلش شده است. اگرچه در کنار آن کاری راه انداخته بود. بیشتر به آن کار امید بسته بود. اوقات فراغت، از کار تعمیر امام‌زاده‌ها که رها می‌شد در شهر راه می‌افتاد، دوره می‌گشت و عتیقه‌جات گرد می‌کرد برای پولدارهای تازه به دوران رسیده‌ای که ویر وصلت با خانواده‌های بزرگ‌های قدیمی گرفته بودشان. گاهی در میان همین دوره‌گردی‌ها نامه‌ای، دسته‌عصایی، چیزی نظرش را می‌گیرد. پی تاریخ آن می‌رود، می‌نویسدش و آن نوشته را می‌دهد به چاپ. می‌گفت زندگی سخت ساده است و پیچیده نیز هست. قول آورده بود. بعد گفت حالا دستم آمده است. می‌دانم چه کار کنم. یک بار من را کشید تا پشت بازار قدیم شهر. یکی دوتا از کالاهایش را نشانم داد: دهنه اسب دلشادبیگم معشوقه‌ی آخرین خان زند که در کرمان چشم‌هایش را میل سرخ کشیده بودند. یکی دوتا گمپوله‌ی ابریشمی که می‌گفت از چادر تیمور لنگ باقی مانده است و چندتایی عکس از پری‌خانم زن هشتاد و ششم شاه شهید.

پرسیدم: چه‌طور ثابت می‌کنی که این افسار اسب دلشادبیگم است؟

گفت: هاها! برو هفت سال در شهر دوره بگرد و بازگرد آن وقت بیا پیش من تا بگویم چه‌طور.

 

بار آخر که دیدمش دل و دماغ بار پیشینش را نداشت. یکی دو خنزرپنزر تازه‌اش را نشانم داد و گفت دیکر کم‌تر کسی پی این‌جور چیزها می‌گردد. بعد انگار من اعتراضی، بحثی، چیزی داشته باشم، یک باره داد زد: دنیا دارد عوض می‌شود. می‌فهمی؟

خندید و افسار را انداخت گردن قلابی که به سقف آویخته بود، سر جای اولش. بعد از ملات داستان تازه‌اش گفت. مشق آن روز مکتب استاد.  

 

همیشه پیش از آن که کلاس استاد شروع شود، با یا بی‌حضور او ما یکی دو گفتار نغز یا یکی دو بند فلسفه می‌‌خواندیم. سنت کلاس بود. سنت مکتبی که شاگردهایش ما بودیم و هر کدام پی یک لقمه نان هزار جور در شهر سگدو زده بودیم و حالا می‌آمدیم تا دور از قیل و قال نان شیوه‌ی مدرن نوشتن نوشتن داستان بیاموزیم. استاد در جریان کار و بار روز بود و از کلاس‌های او آموخته بودیم که جهان در حال گردش است، می‌گردد و عوض می‌شود حتا آن زمان که ما خوابیم.

 

کلاس ما در خانه‌ی استاد تشکیل می‌شد. خانه‌ی استاد در جنوب شهر که آبادتر بود بود.

 

این جمله غلط است. غلط نباشد زشت است. سر و پُکالش به داستان نمی‌برد. بد است. جنوب شهر آبادتر بود و خانه‌ی استاد هم جنوب شهر بود. هم نه. این‌‌جور جمله‌ها نباشد. با همین چند واژه می‌شود دو سه جمله‌ی کوتاه شیک نوشت. می‌دانم. تو نه! ولی تلاش کن؛ برای خودت بشمار. به من پاسخ نده. جمله را ساده و روان بنویس و با پاسخی که در بخش الف زنده کردن شیر خواندی قیاس کن.

ــ هنوز فکر می‌کنی حد همان است سخن‌دانی تو؟

حالا تلاش کن همان دو جمله را کوتاه‌تر، شفاف‌تر و نغزتر از کار در بیاوری. آخرین جمله‌ی مورد پسندت را به جای جمله‌ی بالا بنویس. این هم شد سهم تو خواننده گرامی در این کتاب، تا این‌جا.

 

گاهی آدم از یه چیز پیش چیشش اونقد غافل می‌شه تا اون چیز می‌ره تو چیشش. اونوقت می‌شینه به دستمالی کردن اون چیز بلکه بدونه بلا از کجا نازل شده.

 

این‌ها کلمات قصار نبود. مقدمه بود برای سئوال. حالا سئوال:

 

داستان فیل به تاریکی اندر از کجا رسیده است؟

p از بنگاله                 p از ملطیه

p از مدینه                  p از فرغانه

 

مبدأش را پیدا کن و تا منتهایش برای خودت ور بزن. سبک که شدی به این نقش نگاه کن. متن را برداشته‌ام تا در فرامتن فرو شوی، در بحرش غرق شوی و آن لؤلؤ تر را بازبیابی، باز بیابی.

 

 

غایب اندر میانه را دریاب. آن میانه‌ی میدان کی نشسته بود؟

p انجیر تر و تازه                            p گُل انار

p گلابی                                        p صدف دریای دور

p نوم‌نیارو                                    p کُس شعر است...

 

متن یافته‌ی خیالت را در قاب خالی بنشان؛ رگ‌ها، آوندها، عصب‌ها، ماهی‌ها، ماهیچه‌ها... به آن چهره بده، بیارایش. ببین به چه می‌رسی و باش تا در پایان داستان از ورای متن به جان نوشته برسی، به جان‌نوشته برسی که هنوز و همیشه، به هر زبان حرف آخر است هنوز.

 

 

داستان در مکان در زمان

 

حالا به جایی رسیده‌ایم که من در راه خانه‌ی استادم و می‌دانم که مثل همیشه امروز هم قرار بوده است و باید داستانی، چیزی، برای کلاس آماده می‌کردم. باید دست کم چند سطری روی کاغذ می‌آوردم. نیاورده‌ام. مشق روزم را ننوشته‌ام. بین راه تلاش می‌کنم داستانی درست کنم که با حادثه‌ای شروع بشود. می‌گفت اگر بخواهی به قالب پلیسی پیش ببری باید یک اتفاق ناگهانی بیفتد و چه و چه. پس از یک حادثه شروع کن. یکی دو نفر را زیر دلیجان حاکم شهر گرفته بودم که درست بر عکس چیزی از کار درآمده بود که در خیال من بود. اولی‌اش پیرمردی بود که چندبار سر راه خانه‌ی استاد دیده بودمش. سر راه‌ام را گرفته بود. این‌طوری:

مکان: سر بالایی بلندی که تپه‌ی سنگلاخی را دور می‌زد تا آن‌سوی تپه به کوچه‌ای شن‌ریزی شده برسد که حصارش به بلندی دیوارهای خانه‌های قدیمی نبود؛ دورش نرده داشت و بالای نرده شیشه‌شکسته و میخ‌های تیز و بلند یا سیم خاردار نداشت: نوعی نشان امنیت.

در میان راه و در پیچ دوم بودم. آن‌جا، بین راه نشستنگاهی بود سنگی که خدا ساخته بود برای رهگذرهایی که بعدها می‌خواستند میان‌بُر بزنند، سر بالایی را بگذرند و وارد محله‌ی استاد شوند.

 

زمان: اگر آفتاب درست توی چشم نبود می‌شد بین راه نشست و نفس تازه کرد؛ می‌شد سیگاری روشن کرد، پک زد و به شهر نگاه کرد که مه‌آلود می‌نمود و دوده‌زده. گاهی به خود که می‌آمدم می‌دیدم سیگار دوم را هم تمام کرده‌ام و برق تمام شهر رفته و رد شهر را گم کرده است. سومی را روشن می‌کردم و نگاه می‌کردم. اگر برق شهر نمی‌رفت و از این خیال‌ها درمی‌آمدم و راه می‌افتادم به گردنه‌ی دوم می‌رسیدم. سربالایی دومی ساده‌تر بود. اما این که کم‌تر به موقع سر وعده‌گاه و قرار می‌رسیدم دلیلش دشواری راه و بازی‌گوشی‌های من نبود. استاد همیشه با ساعت شکسته قرار می‌گذاشت: ده دقیقه گذشته از چهار، بیست دقیقه مانده به پنج... هنوز طول راه و سرعت قدم‌هایم به دستم نیامده بود. به امید خالی بودن آن نشستنگاه بین راه تند آمده بودم. خیلی تند. و نفسم گرفته بود که رسیدم. دیدم گرفته برای خودش آن‌جا نشسته است. رسیدم و از کنار تخته سنگ و او رد شدم. یکی دو قدم که ازش جدا شدم صدایم زد:

ــ آقا!

برگشتم: سلام پدر. امری بود؟

ــ ساعت داری؟

داشتم. پاسخش را دادم. راه افتادم بروم که باز پرسید: ساعت چند بود گفتی؟

گفتم.

گفت: امروز صدای اذان بلند نشد. چه‌قدر مانده است به اذان غروب؟

تازه داشتم از گیجی پرسش بیرون می‌آمدم. نمی‌دانستم. گفتم نمی‌دانم.

گفت: پس این ساعت را خریده‌ای برای چه، پسر؟

آن زمان ساعت به دهات دوردست شیراز هم رسیده بود. رسیده بود به ما و به ایل بویراحمد. خیلی‌ها داشتند؛ بیشتر ساعت وست اند واچ بند استیل؛ دقیق دقیق، با رادیوی پایتخت تنظیم شده بود و ثانیه نمی‌زد. حتا دوسه‌تایی زن و دختر هم دیده بودم که گوشواره نداشتند اما ساعت داشتند. آن‌ها اهل اذان نبودند. می‌گفتند وقتی زیر باد شهر باشیم صدای اذان می‌رسد. همین بس‌شان بود. کارشان یک‌سره با برآمد و فرو شد آفتاب بود، هرچند ساعت هم داشتند. و دیگر ساعت گُل جهاز عروس‌ها شده بود. آن‌طرف‌ها زن‌ها قالیباف بودند و کارهای‌شان هنوز از روی نقش و نقشه نبود. می‌دانستند که تا از آفتاب اثر هست می‌شود کُت‌کُت، گره بر گره زد و برید تا آن گره آخرین که فرش تمام می‌شد و دار بعدی، تن‌دار بعدی دراز می‌شد. وقتی که لیلی به چرخ چاه آویخته بود و می‌کشید و می‌کشید تا چرخ چاه از ناله بیفتد و دلو به سطح زمین برسد که همیشه نیمه بود از چک‌چک آن سوراخ‌هایی که داشت، برق بند ساعت وست اند واچ خورشید را در چشم غریبه می‌شکاند.

 

سیزده چارده‌ساله باشی و نگاه کنی به لیلی وقتی که آب می‌کشد از چاه ویل:

ــ دو تیه‌ت لیلی...

 

این وسیله چه است؟ # چه می‌کند؟

p مقراض است                      p ابزار کار بوریاباف است

p باهاش رد بافته را می‌چینند    p با آن پارچه می‌بریم

p با آن سبیل‌ تیار می‌کنیم.       p علامت افتتاح است

p روان‌نویس عتیقه است        p تیغه‌اش شکسته است

 

 

مدح جمال لیلی لُر

 

راهنمایی: ـَـل به لهجه‌ی لیلی علامت جمع است. پستونل: پستان‌ها. تیه چشم است و بُرگ همان ابرو است. حالا باز شو در این ترانه‌ی لری:

 

دو تیه‌ت لیلی، عزیز واویلای، جونُم، خدا بُرگت بلایه

میونه لیلی، خدا پستونلت، جونم، عزیز ره کربلایه

وُ بلال لیلی، جونم بلال‌بلال، لیلی، وای هردو بالالیم...

 

این ترانه را چوپانکی لر در کوه‌پایه‌های زاگرس خوانده است و در این‌جا در این سرزمین پست بی بلندا به من رسیده است. آن را دوباره بخوان.

خواندی؟ سه باره بخوان و بعد به این شمایل نگاه کن: رویش کلیک کنی راست می‌شود. به بُن صفحه رسیده‌ایم. دراز شده تا جای زیاد نگیرد.

 

 

این همان لیلی است. یک کم سبزه‌تر, هم سبز، تر، یعنی که سبز و تَرِ تَرِ تَر. راه زیارت را بر نقشه‌ی راه بخوان، نقطه‌چینش کن، پانچش کن و دست این زائران کور و سودایی بده تا در راه زیارت به چاه ویل نیفتند. وقتی از این امر خیر رها شدی به متن زیر نگاه کن. از کتاب "چهار فصل آفتاب ــ زندگی روزمره زنان اسکان یافته‌ی عشایر ممسنی". نوشته‌ی سهیلا شهشهانی رونویس کرده‌ام. انتشارات توس، 1366، تهران. این خانم رفته است مدتی در میان این مردم زیسته است، آب و نان و نمک‌شان را خورده است، پای گپ‌شان نشسته است و آمده است تا برای کورهایی که این بار گشایش را سر کوه قاف عنایت بازیافته‌اند تحفه‌ای درخشان بیاورد:

 

Kir ke veba vabid neshnase xodane

Kos ke veta vabid ibaleh ejdehane

 

 

این زن آفتاب است. نامش آفتاب است. آفتاب لر است و لرها به این شهره‌اند که سرراستند. سرشان راست است. چیزی برای سر خم کردن ندیده‌اند. آفتاب برای خانم محقق گفته است و او گفته‌اش را بازنوشته است. یعنی با الفبایی که می‌شود با آن لری هم نوشت. زیر و زبرش را می‌شود درست ادا کرد.

این هم رستم است. نه رستم دستان. رستم زارع رستم‌آبادی. مرد آفتاب.

 

. به‌هرحال آفتاب گفته است و رستم تأیید کرده است:

Kir ke veba vabid neshnase xodane

Kos ke veta vabid ibaleh ejdehane

 

محقق جامعه‌شناس این‌طور به ما رسانده است: یعنی این‌طور از لری به "فارسی" برگردانده است، ترجمه کرده است:

مرد هیجان‌زده خدا را نمی‌شناسه

زن هیجان‌زده اژدها را می‌بلعه

 

درست! بهانه، جستن از دست خلیفه‌ی ارشاد بوده است. اگر نگوییم پژوهشگر فرهیخته‌ی ما در قیاس به نفس قوسیده است. حالا برگردیم به لهجه‌ی لیلی، یعنی به لهجه‌ی آفتاب، به لهجه‌ی رستم، به لهجه‌ی من:

bidan همان بودن "فارس‌"ها است و  bid بود.

vabidan همان شدن "فارس"ها است،  vabid شد.

veba vabidan به باد افتادن "فارس"ها است و veta vabidan  به تاب افتادن آن‌ها. اما بُن بُن‌بست همان است که بوده بوده است: kir کیر است وkos  کُس است. همان که از روز بهشت حیرت آدم تا شب نکبت این جهنم ما در بر همان پاشنه چرخیده بوده است و خواهد چرخید. یعنی که دوام هستی بر این خاک، بسته و وابسته‌ی بازی همین دوسویه است: آدمی، علف، و هرچه جاندار است، یعنی که راست‌تر همان بُن جان جان جهان هرچه نفس‌کش، هرچه که دم می‌زند و هستی‌اش در گرو بازدم است، گیر و گرفتار رفتار رفت و آمد‌ــ آمد و شد کیر و کُس است. نَفس بعدتر آمد تا بُن داستان را به پرده بکشاند، وقتی هنوز و همیشه رفتار این دوسویه در چادرینه‌ی بُن روده‌ی راست پر پروانه می‌پرورد.

 

حالا یک بار دیگر لیلی و آفتاب و رستم و من که سردارم همخوانی می‌کنیم: x همان خ است، خ‌ی خررنگ‌کنی و خرمافروشی به نرخ روز دانش روزه‌داری قوم.

Kir ke veba vabid neshnase xodane

Kos ke veta vabid ibaleh ejdehane

مرد هیجان‌زده خدا را نمی‌شناسه

زن هیجان‌زده اژدها را می‌بلعه

 

نشان‌های سمبولیک "مرد هیجان‌زده" و "زن هیجان‌زده" را در دو بیت بالا تأویل کن، به اصلش بازگردان، به ازل آزالش برسان تا به معادل "زن" و "مرد" در زبان فارسی برسی. وقتی رسیدی آن را به خط خوش "فارسی" برای خودت بنویس، بنگار! از همین راه به بُن اخلاق محقق می‌رسی یعنی به کُنه و نهان اخلاق خویشتنت، به خویش تنت، به باور خویشانت.

راهنمایی:

مرد هیجان‌زده ـــــــــــ >   مرد ـــــــــ >   کیر

زن هیجان‌زده ـــــــــــ >    زن ـــــــــ >   کُس

 

تلخ نشو که این مته را مرد ارشاد هم به خشخاش خانم شهشهانی گذاشته و گذشته است. باز به لهجه‌ی ما و به نوشته‌ی "چهار فصل آفتاب" ایرانی برس:

xandeh sose

xandeh rasule kose

این هم برگردان: از این کاسه به آن کاسه سُراندن خبر مردمی که با شاه پالوده نخورده‌اند.

خنده انسان را ضعیف می‌کند

خندیدن نشانه‌ی رغبت به دیگری است.

 

این از داستان قورباغه به جای قناری و خرمهره به جای دُر فروختن. "فارس"ی دو پاره‌ی بالا را برای خودت بگردان و بنگار تا شرمت بریزد:

خنده سُسه

خنده رسول...

 

اگر خیال می‌کنی سر رستم و لیلی و آفتاب بر تن‌شان اضافه است به این آدرس برو: انتشارات توس، روبه‌روی دانشگاه تهران. آن‌جا نشان دکتر حبیبی را بگیر که مسئول جهانگردان بومی از سیر و سفر فرنگستان سیر آمده است. ایشان راهنمایی‌ات می‌کنند از کدام راه، چه‌گونه، کی راه بیفتی که پیش از رسیدن به نورآباد گرفتار ظلمت راه گردنه‌ی الله‌اکبر نشوی.

 

تکلیف شب‌زنده‌داری

 

اگر استاد این نوشته را ببیند، که نمی‌بیند، نگاهش نمی‌کند، اگر بشنود که چندان بعید نیست، از این سپس من را اگر ببیند با انبر جا‌به‌جایم می‌کند. در حالی که من به توصیه‌ی جوانی استاد خودم را یکسره گرفتار رئالیته کرده‌ام، چیزی که چندان باب میلم هم نیست.

 

استاد دانای قبیله‌ی ما بود. بی حکمت کار نمی‌کرد. بی‌حکت حرف نمی‌زد. یک بار که باهم قدم می‌زدیم پیله داده بود به یکی دو سگ ولگرد. راه زیادی به سکوت و نظاره‌ی سگ‌ها گذشت تا سگ‌ها ــ از جاده که سر غروب شلوغ‌تر شده بود ــ گذشتند.

این جمله را که بازپرداختی برو شلوغی جاده را وصف کن. ماشین‌های لاری را تصویر کن، با بارشان که چغندر قند است و مسیزشان: از این‌طرف شهر به آن‌طرفش می‌روند، بار را خالی می‌کنند، برمی‌گردند، بار می‌زنند؛ می‌آیند و می‌روند، از این سر به آن سر شهری که تازه رونق گرفته است. تازه دارد شهر می‌شود. در صحنه یکی دو بز گر هم هست. بزها ول‌اند و هرچه گیرشان بیاید می‌خورند. بیش‌تر کاغذ روزنامه‌های بادآورده می‌خورند. سگ‌ها همیشه هستند. وسط راه می‌رینند و گاه‌گاه لنگشان را هوا می‌کنند و بر زائرهای کور حاشیه‌ی راه می‌شاشند.

 

 

حاشیه‌پردازی

 

در کار داستان از فرهنگ مردم غافل نمان. این درس اول عشق است؛ روزهای جوانی. چه بود آن ترانه که گل کرده بود در راه و راننده‌های اتوبوس‌های شهری در تمام راه نوارش را هی اَ نو می‌ذاشتن و خسته نمی‌شدند؟ تو به این آهنگ‌ها گوش نمی‌کردی. درست. اما سفر که می‌رفتی. یادت می‌آورم:

درررنگ! (صدای زنگ تلفن که تازه باب شده بود)

الو! خواهش می‌کنم. مثال یه بره آهو تو رو نوازش می‌کنم.

الو! خواهش می‌کنم. مثال یه دونه شازده تو رو ستایش می‌کنم.

 

داستان دلگیری من از استاد ذوالفنون از همین‌جا شروع می‌شود. در همین روزها. عشق و کین ما از همین مسیر می‌آید. داشتیم از دامنه بالا می‌رفتیم تا به خانه‌ی استاد برسیم. بارم زیاد سنگین نبود. یکی دو کتاب جیبی که خواندنش را استاد توصیه کرده بود. یک هندوانه‌ی بهاری که گرد گرد بود و رگ‌های روشن دندانه‌دار داشت و تخم‌هایش به اندازه‌ی چشم مورچه ریز بود و سیاه و تُنُک و رنگ شنگ مرکزش به شرح درنیامدنی است، دیدنی است. من عاشق این‌گونه سفرها و راه بودم و از آن هندوانه‌ی درشت بهاری هیچ خسته نمی‌شدم. پیش می‌آمد که بین راه استاد خسته شود، یا کمی تنگی نفس بگیرد، یا هیچ‌کدام از این‌ها هم نباشد و ما از عالم کتاب و درس درآییم و به دور و بر دوباره نگاه کنیم: درس مشاهده. آموزش یافتن منظر. نظاره گاهی این بود تا نگاه کنیم که کجا تخته‌سنگی هست ــ اگر زمستان بود و برف باریده بود ــ یا سایه‌ای فراهم است ــ اگر گرم بود و تابستان بود. اگر جا برای نشستن هردومان بود دوتایی می‌نشستیم. اگر نبود استاد می‌نشست و پیپش را درمی‌آورد. روشن می‌کرد. یکی دو پُک جانانه می‌زد و بوی خوشش را به من می‌داد و تکلیف می‌کرد: حالا تمام آن‌چه را که از آن‌جا ــ جایی از مسیر را می‌گفت ــ تا این‌جا ــ تکه‌ای از راه سپرده را می‌گفت ــ دیده‌ای تعریف کن. البته این‌طور نبود که مثلا بگویی آن‌جا دوسگ بود، این دو سگ از جاده رد شدند و حالا دارند از پی هم در خطی می‌روند که از شهر دور می‌شود. در روایت داستان این‌گونه نبود. آن دو سگ از جایی که به چشم استاد آمده بود تا حالا که بوی خوش پیپش من را کیفور کرده است موضوع درس داستان‌نویسی من است و من سعی می‌کنم یک جوری آن هندوانه‌ی بهاری را در آن سراشیبی جوری لای پاهایم نگه دارم که غلت نخورد و همه‌ی هوش و حواسم را گوش‌هایم کنم تا چشم گشودن بیاموزم و یافتن منظر که استاد استاد و این‌کاره‌ی صنعت نظاره در داستان و روایت بود. می‌گفت سگ خیال ندارد. نرو در خیال سگ. سگ را به خیالت بیاور. بعد یکی از داستان‌های خودش را بازخواند ــ از بر ــ همان که خیل خواننده‌های تهی‌دست در گرفتن معنای رمز و استعاره‌اش درمانده بودند. تا این زمان، در عالم واقعیت عریان، سگ‌ها آمده بودند از کنار ما رد شده بودند و رسیده بودند سر گردنه. آن‌جا افتاده بودند پی هم به موس‌موس کردن و لاییدن. استاد هنوز به من نگفته بود که داستانی در دلش نطفه بسته است. وقتی که ما از سربالایی بالا کشیدیم و به سرگردنه رسیدیم کار سگ‌ها از لاییدن گذشته و به جماع کشیده بود.

 

حالا شخصیت‌های داستان آشکار شده‌اند: سگ نر، ماده سگ، استاد، شاگرد. حالا سگ‌ها و شاگرد را از نظر بینداز و تنها به استاد خیال کن که کنجکاوانه به سگ‌ها نگاه می‌کند.

 

آن‌جا که ما ایستاده‌ایم تخته‌سنگ درشتی نیست که بشود رویش نشست. سایه هم نیست. شیب دامنه کم‌تر از جایی است که نشسته بودیم و در منظرمان، در آن پایین‌دست چم دره، خری می‌رود و می‌آید، از کنار چاه تا نزدیک لب دره، می‌رود و می‌آید و هربار که می‌رود و می‌آید مشکی سیاه از چاه بیرون کشیده می‌شود، خالی می‌شود کنار چاه و آب در جویی راه می‌افتد و می‌رود پای صیفی‌کاری تنها بُستان این‌سوی چم دره. مردی، زنی، آدمی، سیاه‌پوش که از جایی که ما هستیم به قدر یک کودک هفت‌هشت ساله دیده می‌شود در کار بردن و آوردن خر و آب دادن بستان است. گاهی هم خر را ول می‌کند تا خودش برود و بیاید و او چمباتمه می‌زند روی دوپا، مثل مورچه‌ای درشت در بستان می‌پلکد. سگ‌ها درهم‌لایان از شیب دره فرو می‌روند و به گوشه‌ی بستان می‌رسند. فرو رفتن در شیب و چم دره آسان بود. وقتی که سگ‌ها از گوشه‌ی بستان رد شدند و به جوی آب رسیدند ما هم رسیده بودیم و بُستانکار بلند شده بود با پره‌بیل افتاده بود پی سگ‌ها. در میان کشاکش بستانکار و سگ‌ها ما به معرکه رسیدیم. همان‌دم بیلی بر کمر یکی از سگ‌ها فرود آمد و آن‌ها از هم واکندند. یکی دو قدم که از هم دور شدند باز برگشتند کنار هم، شانه به شانه‌ی هم ساییدند و در دره گم شدند. بستانکار کار سگ‌ها را که ساخت ما را دید. تعارف به نشستن کرد. ما را از حاشیه‌ی صیفی‌کاری گذراند تا رسیدیم به مرکز، به میان، به نشستنگاهش. آن‌جا تلی از علف‌های هرز هرس شده بود و مشتی خیار و هندوانه‌ی له‌شده‌ی نارس روی هم انباشته بود. همان‌جا بر چهار تکه سنگ درشت ناهموار تخت‌واره‌ای علم شده بود. بر روی تخت‌واره بوریایی پهن شده بود. ما را نشاند و رفت آتش بیفروزد برای چای و قلیان. استاد گفت و من مکرر کردم که راضی به زحمت نیستیم. قبول نکرد. طولی نکشید که دود بلند شد و پیرمرد آمد: خراب می‌کنند. به کُپه‌ی میوه‌ها اشاره کرد. کافی است چشم روی هم بگذارم یا برای یکی دو ساعت به خانه بروم نان و نمک بیاورم تا برگردم و ببینم که آمده‌اند.

ــ یعنی همین سگ‌ها؟

نشنید یا نشنیده گرفت و بی‌مقدمه رو کرد به استاد. پرسید: راستی آقایان چه‌کاره‌اند؟

 

تا تو به پاسخ استاد بپردازی من می‌روم سر یک حکایت پرت‌تر از این پرت و پلاها که تا حالا شنیده‌ای.

 

وقتی به طرف خانه‌ی استاد برمی‌گشتیم، از بی‌راهه آمدیم. بی‌راهه هم نبود. می‌شد رد کُپه‌های خاک گرد شده دور حلقه‌ی چاه‌ها را دید که از بالای تپه تا جایی که اولین ردیف سپیدارهای حاشیه‌ی شهر راه بر نگاه بسته بودند، پی هم قطار شده‌اند. مادرچاه قنات خشک شده بود و چاه‌ها حالا گورستان بچه‌گربه‌ها و توله‌سگ‌ها ناخواسته‌ی مردم حاشیه‌ی شهر شده بودند. نوزادهای ناخواسته‌ی این حیوان‌ها را در گونی و کیسه می‌کردند، می‌آوردند خالی می‌کردند توی این چاه‌های خشک و آن‌قدر قلوه سنگ و کلوخ بر سرشان می‌زدند تا آخرین آه‌شان بلند شود. کف چاه‌ها همیشه خونی بود، خونی تر و بوی لاشه‌ها تا دوردست حاشیه‌ی شهر می‌آمد. آن‌جا درنگ نکردیم. از رد چاه‌ها دور شدیم. می‌شود گفت از بی‌راهه می‌آمدیم که استاد شروع کرد به تشویق کردن من. از من می‌خواست یک بار دیگر پای صحبت پیرمرد بستانکار بنشینم، ته توی کارش را درآورم و داستانش را به رشته‌ی نوشته بکشم. قبول نکردم. گفتم که کاره‌اش نیستم. من هنوز بین دو چاله می‌ماندم که روباه کنده است یا پوزه‌ی گراز و هیچ‌گاه نتوانسته بودم کفتار را در خیال بیاورم. این بود که شانه خالی کردم و استاد گفت که خودش به آن می‌اندیشد.

می‌گفت داستان هست. فراوان است. تنها باید آدم‌های داستان را پیدا کرد. آشکار بود که آدم داستان حتما آدم دوپا نیست. که چندان حرف تازه‌ای نبود. همان سال‌های اول مدرسه دیده بودیم و خوانده بودیم که چه‌طور خرگوش برای شیر نقشه می‌کشد و توطئه می‌چیند. آن‌وقت‌ها می‌گفت همه‌جا داستان هست. هرجا که چشمی برای دیدن و گوشی برای شنیدن باشد داستان هم هست. بعدها به این رسید که آدم‌های داستان تنها در صف تخم‌مرغ کوپونی پیدا می‌شوند و داستان‌نویس زیر سایه‌ی کاف و سرکش الف و بر تای تمنا نشسته است. آن زمان همه، نویسنده و خواننده و مانده‌های میانه‌ی راه این دوتا که ما بودیم، زیر سایه‌ی نحس ظل‌الله و سقف خانه‌هامان بودیم. گاهی هم زیر سقف آسمان.

چند روزی بود که کلاس استاد نمی‌رفتم. ول کرده بودم و بهانه می‌آوردم. یک روز غروب که نرمه‌بادی سرد هم وزیدن گرفته بود از سر بی‌حوصلگی راه افتاده بودم بروم باغ ملی قدم بزنم. باغ ملی در این ساعت پرسه‌گاه چندتایی سگ ولگرد بود و خوابگاه مشتی آدم مطرود: کارگرهای کرد و افغانی و یک بچه‌باز پرریخته‌ی پکر که در کنده‌ی گردوبُن ته باغ برای خودش از کارتن و پلاستیک لانه ساخته بود.

تا چند سال پیش، فصل امتحان‌های آخر سال مدرسه‌ها، هرجا که دار و درختی بود و سایه‌ای، پر می‌شد از دانش‌آموزهایی که در زیر سایه‌ها ردی را می‌گرفتند، کتاب‌به‌دست می‌رفتند و می‌آمدند تا در ذهن خود بینبارند که سلطان محمود غزنوی از فتح هرات که بازآمد عزم فتح کجا کرد یا آن‌چه نادر از غارت هند آورده بود کوه نور بود یا دریای نور یا هردو یا این که نظر شاهنشاه درباره‌ی مبدأ و سرچشمه‌ی رود نیل چیست. بیشتر بچه‌های اهل ادب بودند که کارشان حساب و کتاب و نوشتن نداشت. باید از بر می‌کردند، باید به سینه می‌سپردند. از این نظر کارشان نشستنی نبود. غُلی‌مرضا عقاب صحرا بود و عقاب‌وار می‌آمد. می‌دیدی که ناگهان رسید، چنگالش را پشت گردن یکی از بچه‌ها، یکی از رطب‌ها قفل کرد، او را انداخت سر کول، از دیوار باغ بالا کشید، کشتارگاه را پس سر نهاد و رفت تا بالای فلک‌الافلاک بنشیند و افطار باز کند. جای خوبی برای گردش نبود. اما من رفته بودم. دیگر جایی برای قدم زدن نمانده بود. البته خبر پرریختن عقاب‌صحرا هم در این شیردل شدن بی‌اثر نبود. عقاب صحرای پرریخته باز برگشته بود به اصلش، غُلی‌مرضا شده بود. آن زمان که عقاب عقاب بود، لوطی بود و هیچ پسری را از زیر چادر مادرش بیرون نمی‌کشید اگرچه قلمان بود. می‌گفت: "بذار برن بری خوشان. بچه‌ی غره‌ی پررو کم نی" از وحشت این که مبادا ناموس پسرهایشان لکه‌دار شود، مادرها و خواهرهای آن‌هایی که دایی یا عموی چارشانه و چابکی نداشتند اسکورت پسرها می‌شدند تا از عقاب ردشان کنند و به مدرسه برسانندشان. من را مادر می‌برد. آن هم وقتی که گفتم مادر امروز عقاب‌صحرا یکی از بچه‌های غریب و مهاجر را که از بیضا آمده بود و کمی سفید بود از همان در مدرسه زد سر کول و رفت از کنار کشتارگاه میانبُر زد و رسید بالای تپه‌ی وسط شهر، نزدیک چشم چشمه نشست.

آن‌جا چشمه‌ی آب شیرین شهر بود و تازگی لوله کشیده بودند. آشیانه‌ی عقاب آن‌جا بود. از همان‌جا بر دو باغ شهر مسلط بود. می‌گفتند قرار است شهردار برای عقاب برق هم بکشد. عقاب در شهر و در بیابان سلطان شهر بچه‌های تازه بالغ بود: رُطب! هیچ‌گاه نشد که یکی دل شیر پیدا کند و جلو این عقاب درآید که بابای من چرا؟ تو از کجا درآمدی و قوچ شهر بچه‌های مردم شدی؟ عقاب از پاسخ دادن رها بود و مجروح تجاوزدیده‌ی خوار باید شبانه شهر را رها می‌کرد. تارانده می‌شدند، قربانی‌ها. و ما؟ مادرها که نمی‌توانستند تمام وقت اسکورت بچه‌ها باشند. عده‌ای به پاسداری ناموس خانه‌نشین شده بودند. عقاب سردسته‌ی سینه‌زن‌ها و قمه‌زن‌های محله‌ی شمشیرآباد بود. از شمشیرآباد تا میدان کاه که میدان نبرد آخرین عاشورا بود زنجیر می‌زد تا خون از پشتش راه بیفتد. آن‌وقت یکی از بچه‌هایش که آشکارا نقش بانوی خانه‌ی عقاب را داشت می‌رسید. کفن سفید عقاب را می‌آورد. عقاب کفن می‌پوشید، شربتی به یاد سالار شهیدها نوش می‌کرد و می‌نشست تا خون و عرق بر کفن سفید نشت کند. فریاد یاحسین که بلند می‌شد زنجیر را می‌داد دست یکی از بچه‌هایش و قمه را می‌خواست. وقتی از قمه‌زدن دست می‌کشید که بر کفن یک لکه‌ی سفید نمانده بود. آن‌وقت کفن را درمی‌آورد تا تکه تکه شود و میان عزادارها بخش شود: نشان تبرک خانه‌ تا مراسم عاشورای سال بعد.

یکی دو هفته بعد از مراسم عزاداری پیدایش نبود تا ببینی که کی دوباره برگشته است، دم در مدرسه تکیه داده است به تنها درخت عرعر جلو مدرسه و دارد با بابای مدرسه خوش و بش می‌کند. بچه‌هایی که آبی به گونه داشتند حیران می‌ماندند که در شلوغی گله بزنند بیرون یا جایی در پس و پشت حیاط مدرسه صبر کنند شاید عقاب صحرا راهش را کشید و رفت.

 

حالا اما دوران رونق عقاب به سر آمده بود. دوران افتش رسیده بود. پیغام داده بود به بزرگ‌ها که: به بچه محصلا بگین بره‌ن باغ بری خوشان. عقاب صحرا پرش رخت. بعد هم نصیحت کرده بود بچه‌ها بروند پی درس و مشق، سواد یادبگیرند که مثل ما بیچاره نشوند. و سرنگ خالی‌اش را نشان داده بود.

عقاب پرریخته در بن باغ و لانه‌ی گردوبن ناله‌ای ضعیف داشت. نشنیده‌اش گرفتم و رد شدم. رفتم.

وقتی که سرم را زیر انداخته بودم و از زیر درخت‌ها رد می‌شدم حس کردم چیزی سبک روی سرم افتاد. دست کشیدم. دیدم یک برگ است. سرم را بالا بردم تا ببینم از کجا کنده شده است. دیدم دوتا برگ کوچک، مثل دو بچه‌ی یتیم روبه‌روی هم نشسته‌اند، روی دو شاخه، نزدیک به هم. می‌شد صدای پچ‌پچ‌شان را شنید.

هلال نازک ماه بالای باغ معلق بود.

 

کار یدی

 

فرض این است که به کیسه‌ی اشغال دسترسی داری و در کیسه را با سیم‌های نرمی که روکش نازک پلاستیکی دارد می‌بندی. آشغال خانه‌ات را هم دوسه روزی است خالی نکرده‌ای، یعنی هرآن‌چه از خورد و خوراک پس مانده است و بیشتر اضافات همین کتابی که به دستت رسیده است. باید داستان آن دو برگ یتیم را هم روی کاغذ بیاوری، یا روی هرچه، به کلام در بیاوری. کاغذهای بریده و باطل امروز را جمع کن، سر آشغال‌های دیگر بگذار، برو کیسه‌ی آشغال خانه‌ات را خالی کن و برگرد. اما خیال آخرین صحنه در باغ ملی را فراموش نکن. باید به داستانش بیاوری، داستان از آن درآوری. جایی از کله‌ات جایی برایش باز کن. خوب نگاه نکرده‌ای. یک کمی اگر دقیق شوی می‌بینی چه‌قدر کُنج، چه‌قدر شکنج، چه‌قدر پیچ و تاب خالی داری در سرت. این که در یک زمان نمی‌شود دوبار زیست شاید درست نباشد، اما در یک زمان می‌شود دو کار با هم کرد. بگیر که از این دو کار یکی‌شان هم چندان مهم نباشد. مثل همین داستان دو برگ یتیم. قیچی هم که پیش‌تر به دستت دادم. حال بنشین با همان قیچی و کاغذ دو برگ ببر. شکلی از دو برگ. خواستی رنگش هم بزن تا چهره‌ی واقعی‌تری پیدا کند. بعد با تکه سیمی که در کیسه‌ی آشغالت را می‌بندی دو شاخه درست کن و سر هر شاخه برگی بنشان. دو شاخ و دو برگ کوچک و ریز. این نامهم بود. اما مهم: مهم حرف عمومرتضا است. چند روز پیش آمده بود این‌جا. آمده بود به من سر بزند و ببیند چه شده است که دیگر در نشست‌های گاه‌گاهی شاعران فارسی‌زبان هارلم پیدایم نمی‌شود. می‌گفت بر بعضی از چیزها دوران در سه بعد می‌گذرد: تو می‌توانی خودت را در سه بعد به جلوه درآوری؟

پیش‌تر که بازار این سخن‌ها داغ نبود، هستی همیشه در بعد گذشته بود: از بود تا بخواهد شدن. دنیای خیال که همیشه در حال آمدن بود و نمی‌رسید، دنیای خاطرات که از نوک دماغ نزدیک‌تر بود و از کوه قاف دورتر و دنیای لحظه‌ی اکنون که خط استوای این دو جهان است: جایی میان بود و نبود. بعد این مرزها دقیق‌تر شد: تویی، تاریخ قبیله‌ی تو و آن که هیچ‌گاه کسی از مکرر کردنش خسته نمی‌شود؛ جهان به نام درنیامده، آن روی کلام. این جهان آخر را عمومرتضا دنیای اسطوره می‌خواند و کالوینو نام معما بر آن نهاده است. او در رمان بسیار بلندی که فرصت به پایان رساندن آن را نیافت یکی دو سر نخ به دست داده است. اما این آن بندی نیست که تاب وزن ستون‌های سنگی بسته به پای من را بیاورد. ترسیدم پاره شود. ولش کردم. با آن به چاه نرفتم. من پشتم را یکی دو بار با آجرهپاره‌های مانده از معبد چغازنبیل پاک کرده‌ام، به شیطنت و هنوز می‌ترسم که روزی کور شوم به همان گناه. می‌گفتند آن‌جا گورگاه بابای دانیال نبی است. بعدتر در مقابل ویرانه‌های آتشکده‌ی اعظم شوش در آب روان شاشیده‌ام. دیدم که سر همان دو ماده‌ی اول و آغاز دنیای‌مان از هم جدا می‌شود. کوتاه آمدم. می‌گویمت که بدانی. شیره‌ی هوم کفایت نمی‌کند. فکر تلخ‌تری باش. شیره‌ی تلخی ذخیره کن. پیری است و درد پا، فراموشی هم چاره‌ی درد نمی‌شود. چیزی برای مهار درد لازم است. نمی‌ترسانمت به آغاز راه. اما وعده‌ی بی‌جا هم نمی‌دهم. تنها می‌گویمت خیال کن به دریا، به صدف، به لؤلؤی تر، به دُر. صدفی را در خیال بیاور در بُن دریای دور و شور. در بُن آب لذتی را تجربه می‌کند که هیچ زنی از تکانه‌ی اول دلش نبرده است. آن‌جا در بُن آن دریای دور برایت دری نهان کرده‌اند:

 

می‌گویند تمامی این دُر از یک دانه شن آمده است، از یک ذره خاک، به دریای عمان که دریایی است عظیم و می‌کشد به سراندیب. در آن لؤلؤ بود نیکو و صدف بسیار. به وقت بهار برآید که بادها آید و بر مثال کبوتر بود و دهان باز کند و قطره‌ها در دهان گیرد و به زیر دریا شود. بعد از هفت روز برآید پیش آفتاب و باد و نسیم صبا به خود کشد تا گرم شود. آن‌گاه به بُن دریا شود تا به وقت نماز دیگر. چون خنک گردد برآید تا وقت غروب آفتاب. چهل روز چنین کند تا به باد صبا  پرورده شود و آن قطره‌ها در دل وی بسته گردد و مروارید شود و تا دیگر سال بالا نیاید و به آن قانع شود و همه‌ی تن صدف رنگ مروارید گیرد. آن‌گاه که آفتاب به جوزا آید هیجان گیرد، صدف کور گردد. غواص انتظار کشد آن زمان را و آن را می‌گیرد. و تا سال دیگر نتواند گرفت. تا غواص آن را بگیرد ضرر غصه به جگر غواص رسیده است و چون از دریا برآید بی‌هوش گردد.

و بدان که آب دریای عمان تلخ بود و مروارید دریای شور نیک‌تر لؤلؤ است. مروارید چشم را روشنایی دهد و دل را طراوت و تفریح. طبع لؤلؤ تر است به درجت دوم و خون دل را صافی کند.

وصف رخ زلیخا نمی‌کنم. فریبت نمی‌دهم. کار از هوس گذشته است. صدف می‌آورم، صدف دریای دور و شور می‌آورم و می‌سفتم. آن تلخ‌تر را نگاه دار. جایی به کار می‌خورد.

حالا یکی دوبار دست‌آوردهایت از این سفر را مرور کن. داستان‌هایی که آغاز شده و انتها پیدا نکرده‌اند: داستان استاد و شاگرد. آن‌ها دیگر به خانه‌ی استاد رسیده‌اند. شاگرد همان دم در هندوانه‌ی بهاری را به استاد می‌دهد. استاد هندوانه را می‌گذارد پشت در خانه، توی حیاط خانه. استاد و شاگرد همدیگر را بغل کرده‌اند. انگار دیدار واپسین باشد. از آن‌ها فاصله بگیر، جدا شو. داستان آن دو سگ که تمام شد. یا نشد؟

 

ــ کدوم رو میگه؟ ما که از اولش تا حالا داستانی ندیدیم. ..................................................................

جای خالی برای شما. ت تمت را تو بگذار. می‌شناسمت. له‌له می‌زنی برای این که کسی به حسابت بیاورد، کسی دست مهر بر سرت بکشد. بخت بیدار، چراغ!

 

داستان آن دو برگ نشسته بر سر دو شاخه‌ی درخت باغ ملی شیراز. پیرمرد بستانکار. پیرمردی که سر راه خانه استاد سبز می‌شود و می‌پرسد وقت اذان کی است و تو به او پاسخ نداده‌ای. حالا به آن پیچ و سراشیب تندی رسیده‌ای که نفست را می‌گیرد. به خودت وعده داده بودی که وقتی به آن‌جا رسیدی، اگر پیرمرد نبود بنشینی، برای خودت سیگاری چاق کنی و به همه‌ی آن‌چه گذشته است نگاه کنی. می‌خواهی دمی هم به جای پیرمرد بنشینی و به دنیا نگاه کنی. این‌ها البته همه خیال است و خیال می‌ماند. وقتی که می‌رسی پیرمرد سر تخته‌سنگ میانه‌ی راه نشسته است. هنوز به او نرسیده‌ای که صدایت می‌زند:

ــ ساعت داری جوان؟

زمان را به دستش می‌دهی.

می‌پرسد: امروز صدای اذان از مناره‌ی مسجد بلند نشد. چه قدر مانده است به اذان غروب؟

 

 

 

هجرانی نخستین

 

به حدود اهواز کوهی است. بر آن کوه چشمه‌ای. هر سال یک دینار بیابند آن‌جا ــ بر یک روی یک صورت و بر دیگر روی دوازده صورت ــ و پوست ماری.

و قصه‌ی آن این است که ملکی بود، وی را دوازده پسر بود. چون وقت رفتن رسید همه را بخواند و گفت: هرکه درویش است و درویش گردد مرا یک حقه است. در آن حقه ماری. تابع وی شود تا توانگر گردد.

پسری درویش شد و آن حقه از وی بستد. سر حقه بگشاد. ماری از آن بیرون آمد. در سولاخی رفت. وی آن سولاخ بکند. گنجی یافت و مال‌ها، بی‌اندازه.

چون از دنیا رحیل کرد، آن مار هر سال دیناری از آن گنج برآورد و بر آن چشمه نهد.

و گویند مار سه هزار سال بماند و کس نداند این مار چون برآید و به کجا رود. و این شگفت است.

 

 

برگشت به داستان

 

برگردیم به لایه‌ی اول داستان آن دوبرگ. کار دستی، کار دست تو که همراهی. با آن تکه سیم دو شاخه ساخته‌ای و با قیچی و کاغذ دو برگ فراهم کرده‌ای. می‌ماند تکیه‌گاهی تا این درخت را سر پا نگه داری. این هم پایه، پاره‌ی سهم من:

 

 

چنین حالتی: نمود و نماد درخت و دو برگ، هلال نازک ماه هم هست. در آسمان فراز سرشان معلق است هنوز. حالا در حال قدم زدن در باغ ملی شیراز رسیده‌ای زیر این درخت. حس کرده‌ای چیزی افتاده است روی سرت. سر بلند کرده‌ای تا رد برگ افتاده بر سرت را بزنی. به دو برگ رسیده‌ای که تازه به این رسیده‌اند که برگی که کنارشان بود دیگر نیست. رفته است. با باد رفته است. بر باد رفته است.

 

سطر خالی نشان سکوت است. اما جایی سکوت می‌شکند. شاید با پرسش بشکند. یکی به جای رفته اشاره می‌کند: چه شد؟ چه بر سرش آمد؟

این در عالم دو برگ است. اما حال و هوای داستان: داستان آغاز و اوج و فرود می‌خواهد. پس نخست با مقدمه آغاز کن، بعد اوج بگیر و فراز شو، بعد آماده شو برای فرود. تا داستان شود. داستانی که آشنای همه باشد. شاه و گدا خواهان داستان‌های با سر و ته‌اند. شاید یک داستان سر و ته‌دار، داستانی که داستان باشد هم در این نامه جا گرفت.

یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدا کسی نبود. دو برگ بود. بر سر دو شاخ. یکی از دیگری کمی کوچ‌تر. این که دیرتر آمده بود بالاتر نشسته بود. نرمه‌بادی هم وزیدن گرفته بود. هوا سرد سرد نبود. خنک بود. آن که کوچک‌تر بود تازه از خواب خوش برآمده بود به جای خالی آن سومی نگاه می‌کرد. آن دومی که مانده بود دید. دید که این برگ کوچک‌تر غمگین است.

برگ بزرگ‌تر: کوچولو چته؟

برگ کوچک‌تر: می‌ترسم.

ــ می‌ترسی؟

ــ می‌ترسم.

ــ از چه؟

ــ از کار باد. از آخر کار.

ساکت شدند. گفت، گوی نگشت و نگردید. سکوت سنگین و سنگ شد. داستان ماسید و ماند.

 

برگ بزرگ‌تر برای این که سر برگ کوچک را گرم کند و از فکر کردن به برگ رفته بازش دارد برایش داستانی شروع کرد، قصه‌ای به گوشش خواند:

یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود. وسط یک راه دور. دوتا همراه هم شده بودند. در راه به هم رسیده بودند و همدردی همراه همشان کرده بود. این‌ها کور بودند. یکی کور مادرزاد بود اما یکی چندی از کوری‌اش نمی‌گذشت. در یکی از جنگ‌های قبیله‌ای چماقی پشت سرش خورده بود و نور از چشمش برده بود. هنوز به کوری عادت نکرده بود. شاید هم راست می‌گفت که گاه‌گاه جرقه‌ای ته کاسه‌ی چشمش می‌درخشد و پیش چشم چپش را برای یک دم روشن می‌کند. اما پیش از آن‌که نور از کاسه‌ی چشم درآید و پیش پا را روشن کند می‌رود توی هفت آسمان سیاه گم می‌شود. او که هنوز به چاله چوله افتادن عادت نکرده بود همیشه از پی کور قدیم می‌آمد و وعده می‌داد وقتی نور برگردد، نورمندی که او باشد دستگیر کور قدیم خواهد شد. امید داشت که در راه یکی از همین زیارت‌های بیشماری که پیش گرفته بود نور رفته به دیده‌اش بازآید. این دوتا از شیراز راه افتاده بودند. می‌رفتند تا به حوالی شوش برسند، از آن‌جا رد شوند، از خرابه‌های نینوا بگذرند و از یک منزلی کوفه روی زانو بیفتند و بر شکم بروند تا به مرقد شاه به کربلا برسند. آن‌جا زیارت کنند، در گوشه‌ای چله‌نشین شوند و اگر وضع کار و بار خوب بود همان حوالی بمانند. خبر رسیده بود که در آن‌جا آدم‌های زیادی هستند که روزه‌ی مانده‌ی پدرهاشان را سفارش می‌دهند یا برای خودشان یکی دو سوره قرآن یا یکی دو نماز اضافه می‌خواهند.

اما مسیر راه همان آشنای کور کهنه‌کار نبود. یکی دوجا قنات تازه زده بودند، یکی دوجا جاده کشیده بودند و به هر حال راه کوبیده و آشنای زیارت سابق نبود.

 

تذکر: تا می‌توانی دور و بر را برای برگ کوچک توصیف کن: برق طلاکاری گنبدها و ریزه‌کاری معجرها، نوشتارهای کوفی گوناگون، رمال‌ها، فالگیرها، سقاها، لوطی‌ها، جذامی‌ها، ملاهای کوچولویی که عمامه‌شان یک پیچ بیشتر ندارد و به فلوسی سیاه بر شش‌گوشه‌ی سالار تشنه‌لب‌ها زیارت می‌خوانند، سیدهایی که عمامه‌شان از سه شال بلند درست شده است و در آن‌حوالی حرف آخر را می‌زنند، فلج‌های شفایافته، کورهای به روشنایی رسیده، دلال‌هایی که خانه اجاره می‌دهند، ملاهایی که زن صیغه در کنار دست دارند... زیاد از این شاخه به آن شاخه بپر تا خواب به چشم ترسیده‌ی برگ کوچک بیاوری.

 

حالا پایان داستان برگ کوچک و بزرگ، داستان کور قدیم و جدید، داستان استاد و شاگرد و آن مرد منتظر اذان غروب را که در آغاز یکی بودند به پایانی یگانه برسان. تا تو به پایان راه داستان برسی من می‌روم برایت آوازی کهنه پخش می‌کنم:

 

دختر چوپان

امشب بر تو مهمانم

در پیش تو می‌مانم

تا لب بگذاری بر لب من

مرا ببوس

مرا ببوس

برای آخرین بار

تو را خدا نگه دار

که می‌روم به سوی سرنوشت.

 

دختر چوپان  " 

 

با این ‌سرود وارد دنیای اندوه قدیم می‌شویم. پیش از آن که داستان برگ بزرگ به آخرش برسد برگ کوچک خواب رفت و داستان آن دو کور در میانه‌ی راه ماند. یک بار دیگر برای خودت پایان راه ناتمام را ردیف کن تا تو را به زیارت ریش سفید بزرگ ببرم، به خدمت استاد.

تازه این نوار درآمده بود و درنیامده قدغن شده بود اما نسخه‌ای از آن به دست ما رسیده بود:

کوچه‌ها تاریکن، دکونا بسته‌س

خونه‌ها تاریکن، طاقا شیکسسه‌س

از صدا افتاده تار و کمونچه

مرده می‌برن کوچه به کوچه...

 

استاد از اول تا آخر این سوگ‌سرود را گوش کرد و جز یک بار که برای کم‌ کردن صدا بلند شده بود از جایش تکان نخورد تا سرود تمام شد. وسط آواز هم نپرید که نکته‌ای نغز یا نقدی تند بر آواز براند. ما آواز را دوباره گذاشتیم. استاد کمی توی هم رفت. اما بازهم چیزی نگفت. نه از سراینده حرفی زد، نه از آن کسی که ترانه را می‌خواند.

کوچه‌ها تاریکن، دکونا بسته‌س

خونه‌ها تاریکن، طاقا شیکسسه‌س

از صدا افتاده تار و کمونچه

مرده می‌برن کوچه به کوچه...

مکث.

مکث طولانی.

سکوت.

دیگر سکوت بود.

مکث طولانی نشانه‌ی مفعول بی‌واسطه است.

سکوت نشانه‌ی چیست؟

 

این بخش از جایی که آن دو کور بر آن نقطه پایان گذاشتند هیچ نیست مگر ورررر، ورِ الکی تا نقطه. از این‌جا تا نشانه‌ی پیش قیچی شود؛ مقراض. نقش روان‌نویس که گفتم. اگر مانده باشد یکی دو صفحه‌ی کارا. باقی همه کشک است. انگار قراری جز این رفته است.

 

 

 

دشمن شبانه‌ی باغ

 

بعدها استاد در فرصتی که به دست آورده بود داستان بستانکار را به رشته کشید و نوشت. کتاب شد و کمابیش کتاب درسی کارگاه بود، کتاب درسی مکتب استاد. به آن ارجاع می‌شدیم: آن صحنه، آن‌جا، آن وصف، آن با دو حرف جمله ساختن و نشانه از اتفاق پرداختن، آن درخت پیر، تنهایی، آن رهگذر که از دور می‌آید و هرچه می‌آید نمی‌رسد… در دشمن شبانه‌ی باغ چیزهای زیادی را استاد پرداخته بود که ما به آن نرسیده بودیم. گاهی با شرح و تفصیل آشکارمان می‌کرد، گاهی نخ می‌داد تا خودمان به آن برسیم. چندتایی را هم من در تنهایی‌ام به آن رسیده‌ام. اما بیشتر فرصتی اگر شده باشد دریافت‌هایم را پرداخت کرده‌ام، برده‌ام پس داده‌ام به کتاب. در داد و ستد با آن را نبسته‌ام. اما درست‌تر این است که دارم حسابم را با استاد یک کاسه می‌کنم.

پیری اگر جز پیری سوی کشنده‌ی آشکاری نداشته باشد جلوه‌ی نوعی آرامش است، گونه‌ای ایستایی، سکون. بستانکار داستان استاد این گونه پیری بود. تو بگویی یک جو عوض شده باشد نشده بود. من را نشناخت اما مثل بار اول که با استاد رفته بودم تعارف کرد و یک هندوانه‌ی درشت قاچ زد گذاشت روی تخت و ما دوتایی بر تخت برآمدیم. آن گوشه‌ی بستان را نشانم داد. جایی کچل که در آن کُپه‌ای خیار و هندوانه‌ی لهیده روی هم انباشته بود. پیرمرد تسلیم مقدر خود شده بود.

گفت: غضب خداست برادر. این جانور رد به دست نمی‌دهد. هیچ‌گاه از یک طرف، با یک نشان نمی‌آید.

پرسیدم: پس داستان مهار گراز و آن حرف‌ها درست نیست؟

گفت: چندتا محصل دیگر هم آمده بودند. گویا کسی مشکل من را کتاب کرده است. من از کتاب سردرنمی‌آورم. فقط این را می‌دانم که آفت تمام نشده است. به‌جا است و من هنوز گرفتارم. می‌آید و حالا درست و به قاعده ریشه‌ی همانی را می‌زند که من به آن امید بسته‌ام. انگار از دلم برآمده و دشمنم شده باشد.

پرسیدم: یعنی کار گراز نیست؟

گفت: گراز پخمه است، هوش ندارد. همیشه از چالش که درآمد سرش را می‌اندازد زیر و راست‌ترین راه به باغ را پیش رو می‌گیرد و می‌آید. صدبار هم ببیند که همنوعش توی تله افتاده است درس نمی‌گیرد. اما این دشمن من بلد است. هر بار راهش را عوض می‌کند. پیش‌تر، آن‌جا که بودم از گراز تجربه دارم. خیلی زود از پس‌شان برمی‌آمدیم.

پرسیدم: کجا که بودید؟ حس می‌کردم که شیرازی نیستید.

پرسید: از کجا فهمیدی که شیرازی نیستم؟

گفتم: از ته‌لهجه‌ات.

گفت: لهجه تو بُن زبان می‌نشیند. تا بمیری هم همراهت هست. نمی‌توانی ولش کنی. هرچه هم که زور بزنی. من هم جوان‌تر که بودم پاره‌ای زور زدم که لهجه‌ی شیرازی پیدا کنم. اما نشد. نمی‌شود.

پرسیدم: در همان جوانی این تکه زمین را خریدی؟

گفت: کدام خرید؟ من برای مردم کار می‌کنم. چیزی توی بال ندارم که حتا اجاره هم کنم. جوان‌تر که بودم کار ساختمان می‌کردم. از سر اتفاق این کار را پیدا کردم. توی دادگاه. حالا چند سالی است که سر این تکه زمینم.

پرسیدم: توی دادگاه؟ یعنی چه‌طور؟

گفت: همان‌جا که انتظار می‌کشیدیم با صاحب این زمین آشنا شدم.

پرسیدم: برای چه کارت به دادگاه کشیده بود؟

گفت: رفته بودم زنم را طلاق بدهم. یعنی او خواسته بود طلاق بگیرد.

پرسیدم: چرا می‌خواست از تو جدا شود؟

گفت: چندان بی‌جا هم نبود. آن‌روزها من جوان بودم. هرچه درمی‌آوردم می‌زدم به گُند خر.

پرسیدم: یعنی چه؟

گفت: هرچه به دستم می‌رسید آخر هفته می‌گذاشتمش کف دست زن‌های شیرین‌بیان. یادی از او نمی‌کردم. او هم که داستان را از همشهری‌هایم شنیده بود آمد این‌جا پیدایم کرد و کار به دادگاه کشید.

پرسیدم: او هم برای طلاق دادن زنش آمده بود؟

پرسید: کی؟

گفتم: صاحب زمین دیگر.

گفت: نه. داستان آن دراز است.

گفتم: کوتاهش؟

گفت: پیش‌تر مرد پیری توی همین زمین داشت. با او داستان پیدا کرده بود.

پرسیدم: چه داستانی؟

گفت: چه بگویم برادر؟ گاهی باور می‌کنم که در شهرها دارد آخر زمان می‌شود.

گفتم: آشکارتر نمی‌گویی؟

گفت: آشکار برادر. آشکارش این است که گویا این بابا یک روز که پسر صاحب‌زمین به این‌جا آمده بود گیرش می‌آورد. زورگیر می‌کند. خیلی هم بد. کون بچه‌ی بیچاره را پاره کرده بود.

گفتم: شاید برایش درآورده بودند.

گفت: باور نکن. درآوردنی نبود. از دکتر نامه داشتند که بچه را زخمی کرده است. همین هم باعث شد که به‌اش زندان بدهند. آن‌هم زندان خیلی بالا. می‌شود برادر. ما از قدیم یک گفته داریم: کیر که به با وابید نشناسه خدانه.

پرسیدم: همان روز طلاق دادی؟ یعنی حالا زن نداری؟

گفت: وقتی آدم خودش زن مردم باشد، وقتی خودت آدم مردم باشی کی می‌آید خودش را اسیر تو کند؟

پرسیدم: بچه هم داشتی؟

گفت: نه. یک دختر داشتم که با زنم رفت. ازشان خبر ندارم. حالا باید شوهر کرده باشد.

پرسیدم: دلت برایش تنگ نمی‌شود؟

گفت: حالا تو بگیر دلم هم تنگ می‌شود. از دستم چه برمی‌آید؟

گفتم: گاهی به‌اش سر بزنی. حالی ازش بپرسی.

گفت: چه سرزدنی برادر؟ با دست خالی کدام سر زدن؟

گفتم: به‌هرحال می‌شود یکی دو روز زمین را ول کرد و راه افتاد رفت به‌اش سر زد. دستمالی، تکه‌پارچه‌ای، چیزی برایش برد و دیدار تازه کرد.

گفت: همین هم از دستم برنمی‌آید. پیش‌تر که کار کولی می‌کردم می‌شد اما آن‌وقت توی این فکرها نبودم. هرچه دستم می‌آمد می‌زدم به گُند خر. حالا ولی از کجا بیاورم؟

گفتم: از همین کاری که می‌کنی.

گفت: از این کار؟ این کار چه درآمدی دارد که به من مزد هم بدهند؟

پرسیدم: یعنی مزد نمی‌گیری؟

گفت: نه. چه مزدی؟ از اول قرارمان این بوده است. نان و قند و چای و گاهی، آن‌هم نه همیشه، گاهی تنباکو برای قلیانم. نون‌کُمی. ما می‌گوییم. در لهجه‌ی شما نمی‌دانم چه می‌گویند. همین هم شاید دیگر پا ندهد. اگر همین روال دوام پیدا کند و همین آفت پابرجا باشد شاید همین نان و چای هم بریده شود. باید از جایی دربیاید که چیزی هم به من برسد یا نه؟ این دو سه سالی که این آفت پیدا شده است شاید دوبار هم باری فروخته نشده است. تا کمی بار تر به سامان و وقت فروش می‌رسد له می‌شود زیر پای این جانور.

پرسیدم: این دوسه‌سالی که پیدا شده است گفتی، پیش‌تر آفتی نبود؟

گفت: بود. ولی آفت بود. شته می‌زد، مگس خراب می‌کرد اما می‌گذشت.

پرسیدم: یعنی تله هم کاری نکرد؟

گفت: تله کدام است پسر؟ سرتاسر بستان را که نمی‌شود تله گذاشت. تازه من همین یک تله را هم بعد از هزار خواهش و التماس از باغبانی گرفته‌ام که خود کار باغ دیگران را می‌کند تا نان شبش را به دست بیاورد. صاحب باغ بی خبر است. تله را هم آدم باید سر راه بگذارد، توی گذرگاه، جایی که خیال می‌کند جانور از آن راه می‌آید و می‌رود. اما جانوری که عدوی من شده است هیچ‌گاه از یک راه نمی‌آید. هر روز ردش را در گوشه‌ای و راهی پیدا می‌کنم. دیگر از بس تله را تاب داده‌ام و هی هر بار دیده‌ام که بر جای رفته‌ی او تله می‌گذارم از تله گذاشتن دست برداشته‌ام. تله‌ای که باید پیش پای جانور می‌گذاشتم می‌گذارم پس سرش. در راه رفته‌اش بند و بست بنا می‌کنم. بی فایده است. می‌بینی که هست و انگار در سرم نشسته و قصدم را خوانده است. همیشه پیشدستی می‌کند و همیشه میان اذان مغرب و سحر می‌آید. همان ساعت‌هایی که من برای نماز به مسجد می‌روم یا می‌روم به خانه سر بزنم.

پرسیدم: به کدام خانه سر بزنی؟

گفت: خانه‌ی آقا دیگر.

پرسیدم: سر زدن برای چه؟

گفت: برای کارهای روزانه. که خبر بدهم چه شده است و نان و آبی بگیرم برای خودم بیاورم. انگار نشسته و تماشای رفتن من را می‌کند. وقتی که برمی‌گردم می‌بینم آمده است، زیر و رو کرده است و دیگر کار از کار گذشته است که می‌رسم. همین مانده است که بردارم خیارهای و هندوانه‌های له شده را کپه کنم تا سر فرصت چالش کنم که خاک شوند و روزی کود زمین شوند.

 

مدتی بود که دیگر کلاس استاد را ول کرده بودم. نمی‌رفتم. استاد دانسته بود. چه‌طور می‌شود که من، آن‌هم من، که سراپا شیفته‌ی استاد بودم ناگهان یک روز از یادم برود، یک روز سرم از درد منفجر شود، یک روز امتحان داشته باشم و با چه و چه بهانه‌ها کلاس را رها کنم. یکی دوبار استاد را دیده بودم. دیده بودم که مظفرمیرزای تازه‌ای همراه دارد و باهم قدم‌زنان از کنار بازار روز می‌گذرند تا به کتابفروشی سر بزنند. دیده بودم که خرید هم کرده‌اند. چیزی عوض نشده بود. کار بر همان روال بود. گاهی که زن استاد حال و حوصله‌ی رفتن به بازار را نداشت به استاد سفارش‌هایی می‌داد و استاد که در مسیر رفتن به کتابفروشی باید از کنار بازار روز رد می‌شد، آن‌جا که می‌رسیدیم کمی توقف می‌کرد و کار خرید را انجام می‌داد. خُب، من که چیزی در بساط نداشتم که تعارف کنم. تا کاری کرده باشم بارها را برمی‌داشتم. تا به خودم بیایم دیدم که کوله‌بردار استاد شده‌ام. کیسه‌بردارش. مدتی کار بر همین روال بود تا همین حالت دل‌آزار شد و طولی نکشید که از آزار دل به آزار سر رسید. چیزی مثل موش توی سرم نشسته بود و آزارم می‌داد. نشسته بود توی مغزم، خشک خشک، رشته رشته خوابم را پنبه می‌کرد و مخم را می‌جوید و می‌ریخت کف جمجمه‌ام.

آن روز، یعنی آن شب، بعد از این که این حرف‌ها را از بستانکار شنیدم به دلم افتاد که راهی خانه‌ی استاد شوم. این بار البته نه برای این که یکی دو جمله نشانش دهم یا پاره‌ای داستان به درگاهش ببرم. برای این می‌رفتم که شنیده‌هایم را با او در میان بگذارم و این که داستان بستانکار همچنان باقی است و تله کارگر نشده است که هیچ، آن حیوان روز به روز هم هوشیارانه‌تر عمل می‌کند. این‌ها بود و یکی دو نکته‌ی خام دیگر که در میان حرف‌های بستانکار به آن رسیده بودم و خیال می‌کردم استاد را سر حال می‌آورد و شاید او را وادارد که داستان را بازنویسی کند. یعنی در چاپ تازه شاید آن را پاک دگرگونه کند. بگویی نگویی دشمن شبانه‌ی باغ داستان من شده بود. داستانی که با آن‌چه استاد نوشته بود تفاوت‌های چشمگیر داشت. می‌دانستم که استاد وقتی ببیند که تا کجا غرق کارش شده‌ام خوش می‌شود. اما این هم بود که یک جور به او پیله داده بودم و جابه‌جا استاد را در دیدن و در به قول خودش منظر نشستن کور دیده بودم.

همان‌طور که شتابناک سربالایی محله‌ی استاد را بالا می‌آمدم برای خودم سبک سنگین می‌کردم که کجا دست به عصا بروم، کجا تند بروم تا استاد به دل نگیرد. با همین خواب و خیال‌ها به پیچ اول سربالایی رسیده بودم. جایی که تخته سنگی بود و جایی برای روشن کردن یک سیگار و دمی درنگ. اما همین که نزدیک‌تر شدم دیدم پیرمرد کذایی قوز کرده بر سر سنگ نشسته است. این بار نه ساعت پرسید و نه حتا نگاه کرد. از کنارش که رد شدم قدم کُند کردم. پاهایم پیش نمی‌رفت. همین پیش و پس کردن و خرد و درشت کردن شنیده‌هایم و قیاس آن با آن‌چه استاد در دشمن شبانه آورده بود به این جا رسیده بودم که چندان هم چیز شگفتی بر سر دست ندارم که این طور بی‌مقدمه و بی‌وقت به خانه‌ی استاد برسم. هرچه در سربالایی بالاتر می‌آمدم یافته‌هایم کمرنگ‌تر می‌شد. نشستم. چند بار پیاپی سیگار روشن کردم و ایستادم به تماشای حاشیه‌ی شهر که در دود و غبار تارتر می‌نمود. دیگر از قید رفتن به خانه‌ی استاد و دیدار تازه در گذشته بودم که به سرم زد یک بار با بستانکار به مسجد بروم. می‌خواستم بدانم چه شده است که بعد از آن جوانی و به قول خودش هرچه به دست آمد به گُند خر زدن آرامش در مسجد پیدا کرده است. شاید این هم دلیلش نبود. نوعی حس گُنگ و خفه من را از نیمه‌راه خانه‌ی استاد به سوی بستانکار کشانده بود. دیگر آن تمثیل و استعاره‌ای که در کار دشمن شبانه‌ی باغ یافته بودم رنگ باخته بود. دیگر نه باغ نماد کشور بود، نه پیرمرد نمودی از صاحب باغ. گراز هم دیگر دانسته بودم گراز نیست. می‌گفت گراز ابله است. خیلی زود مسیر رفت و آمدش آشکار می‌شود و اگر از تله هم رهایش کنی بار دیگر درست همان راه را پیش می‌گیرد و می‌آید. درست‌تر این که خرده‌ریزهای زندگی‌اش من را به او بازگردانده بود. همین که این‌طور راحت از طلاق زنش حرف می‌زد و این‌قدر آسان از کنار دخترش گذشته بود و آن اتفاق دیدار با صاحب زمین و یک‌باره رها کردن عمله‌گی و رو آوردن به بستان، آن‌هم برای نان شبش. از همه پیچیده‌تر داستانش با صاحب زمین بود که در رفتار و گفتارش به این رسیده بودم که او را برادر بزرگ خود می‌داند. چیزی که با خواست آن روزگار من نمی‌خواند. دلم می‌خواست وقتی حرف از صاحب زمین می‌شود او بالا و پایینش را یکی کند و به این برسد که زمین از آن کسی است که روی آن می‌کارد. اما او نشانی از آن‌چه در دشمن شبانه‌ی استاد پیدا کرده بود یا در خیال من شده بود نداشت. انگار به خانه‌ی خودش می‌رود. همین که صدای اذان بلند شده بود راه می‌افتاد می‌رفت نماز مغرب و عشایش را در مسجد می‌گذاشت و راه می‌افتاد تا به خانه برسد، غذایی، از هرچه در خانه بارآمده بود، بردارد، دوباره راه مسجد را پیش بگیرد، گوشه‌ای بخوابد تا سحر شود، نماز سحرش را بخواند و باز راهی بستان شود. گفته بود که صاحب زمین به این دل خوش نکرده است که از بستان چیز زیادی عایدش شود. او را همین بس بود که زمین باشد و سلانه سلانه بگردد تا خانه‌ها و خانه‌سازی نزدیک‌تر شود، بهای زمین بالا برود. چیزی که آن روزها آشکار بود. هیچ چیز به اندازه‌ی زمین‌های حاشیه‌ی شهر رونق نداشت. بهای زمین مثل فواره بالا می‌رفت و بالاتر. همین موضوع نگرانی بستانکار شده بود. وقتی که این زمین ساختمان شود که می‌شد کار او به کجا می‌کشید. برگردد به ولایتی که او را دیگر به یاد نداشت؟ برگردد به کار ساختمان؟ با این تن و بدن؟ گفته بودم شاید روزی که زمین را فروخت جوانمردی کند و سهم تو را هم بدهد. این‌طور که از او شنیده بودم بعید نبود. اما بستانکار به آن دل خوش نکرده بود. گفت: تا این‌جا من انتظارش را ندارم. آدم در این دنیا زندگی می‌کند. دور و برش را می‌بیند. برادر با برادر چنین رفتاری ندارد. تا چه رسد به ما که غریبه‌ایم و چند سالی است که روی این زمین به هم رسیده‌ایم.

 

زیر پایم پرهیب بستان را می‌دیدم و کمی که سربرمی‌گرداندم می‌توانستم پیرمرد کذایی را در خیال بیاورم که رو به غروب آفتاب نشسته است و رد رفته‌ی آفتاب را پی می‌گیرد. همین که صدای اذان مغرب بلند شد، بلند شدم. راهی میانبُر پیش گرفتم. طوری می‌رفتم که در بین راه مسجد و بستان، بستانکار را پیدا کنم و این بار بی‌دغدغه تا سحر باهاش بگردم و به داستانش گوش کنم.

 

می‌گویم در این حوالی نپر عزیز که تیرم. گرفتار می‌شوی. بعد فحش می‌دهی به خودت. گفتم که گفته باشم. در این زمانه کسی پی کلاه نمی‌رود. دزدان این زمانه پی سر می‌دوند نه پی کلاه. فکر این نباش که کی کلاه بر سرت گذاشت یا کی کلاه از سرت برداشت. در جان من پی چه می‌گردی مثل مورچه‌ای که خیال می‌کند همین که آفتاب بنشیند دنیا کن‌فیکون می‌شود و دیگر نه یک لاغ علف گیر می‌آید نه یک یکی دو پر کاه. از من می‌شنوی تا همین‌جا که رسیده‌ای نشان جربزه‌ی تمام تو است. نزدیک‌تر نشو که گیر می‌افتی، گرفتار می‌شوی. شکل دام عوض می‌شود، تازه می‌شود. نمی‌شود؟ آن یکی دو دانه جو و چند پر کاه پاشیدن و آشپالا و آبکش مادر بزرگ که برای زیرک‌ترین گنجشک‌ها دامی تمام بود برای ابله‌ترین عقاب بازیچه‌ای است خام.

حالا تویی درویش! نیاز من را به دست تو حوالت نداده‌اند. پی ختم داستان اگر آمده‌ای خلاصه می‌کنم تا خلاص شوی. راوی به بستانکار نمی‌رسد. نه در راه، نه در بستان. تنها نشسته است بر تخت بستانکار که می‌بیند چیزی، کسی از شیب دره فرود آمد و به لب بستان رسید.

درست گمان برده بودی. راوی و دشمن شبانه‌ی بستان در میان بستان به هم می‌رسند. همان پیرمردی که سر سنگ در راه نشسته بود و منتظر اذان مغرب بود. بنشین پای گپ و گفت این دوتا تا سحر. تاریخ رونق بستان را از او بشنو تا به باد کیرش برسی. در راه باز به هم می‌رسیم. به همان نشان که درویش به انتظار نشسته است:

 

آورده‌اند که طراری در بازار شهر قدیمی بسطام نمدکلاه درویشی را در ربود و دوید رفت در شلوغی بازار گم گور خویش شد. درویش نه در پی او سوی شلوغی بازار که سوی خلاف و خلوت را گرفت و سلانه سلانه رفت. مردی که شاهد داستان بود و نمی‌توانست حیرتش را از رفتار درویش نهان کند. به او نزدکی شد. به درویش گفت آن کس که کلاه تو را برد از این سوی رفت، تو در سوی خلاف او به کجا می‌روی؟

درویش گفت: پی آن کس که کلاهم را ربود و رفت.

گفت: اما او این سو نرفت که تو می‌روی.

درویش گفت: هر سو رفته باشد به این سو بازمی‌گردد.

گفت و راه افتاد رفت بر سر دروازه‌ی گورستان شهر نشست. تنها دروازه‌ای که دزد و دزدزده باید از آن بگذرند، به یک حس و حال، دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد.

خُب، با تو که این‌همه راه آمده‌ای. این آخرین کنار کشیدن و در گوش خواندن من است. پس بگذار از درد دل کردن بگذریم، دمی سکوت کنیم تا به دل درد برسیم. از آن به بعد شاید بشود نشست، یکی دو نکته شنید. به دام افتاده‌ای. از این به بعد آن شیوه‌ای که آشنای تو بود نخواهد بود. آن شیوه کند و کهنه بود. این که می‌بینی نگاهی تازه است به هستی خودمان. کمی عجیب شاید. اما به راستی مگر نه عجیب‌ترین موجود این جهان ماییم که شگفتی را نام نهاده‌ایم؟ از یاد برده‌ا‌یم گویا که ما خالق و مخلوق و کارگزار خدای خویشتنیم.

 

 

شبی ز قد تو افتاده ســایــه بــر دیــوار

هنوز عاشق بیچاره رو به دیوار است

 

می‌خواهم به این برسم که ما، ما که تا نازک‌ترین تار دل بر او عاشقیم و تا آخرین رگ جان بیزار از او، به او چه‌گونه نگاه می‌کنیم. این او که غایب است و ما را با تمام حضور دل و دیده به خود مشغول داشته است چه‌گونه کسی است.

 

 

 

بحث دوپارگی جهان بسیار کهنه است. کهنه‌تر از آن که بتوان در خیال نجاتش نشست. نه، نباید خام شد. گوشه‌ی دنجی نصیب و قسمت من شده است. این گوشه برای خودم نشسته‌ام و می‌دانم که هیچ‌کس بر خدای محمد این‌گونه نشوریده است که من و هیچ‌کس چون من او را به اوج غزل نرسانده است. دیگر ولی کفایت است. بس است. وقت آن رسیده است که او را رها کنم و به خودم بنگرم. وقتش رسیده است که لخت شوم و قد و بالای خودم را تماشا کنم؛ پر و بالم را، ناخن و چنگالم را. این هم آشکار بوده و هست، اینک آشکاره‌تر: در فرهنگ من نگاه کردن به خویش می‌رسد به نشانه‌ی من که بابش منیت است و منیت همان عنیت است با طبیعی‌ترین تعریف عن.

 

آورده‌اند که سگس استخوانی یافت و به دندان برگرفت و رفت و رفت تا به جوی، به نهر، به آبی رسید. وقتی که خواست از روی آب بگذرد سگی را دید؛ نشسته بُن نهر، با استخوانی بر دندان، درشت‌تر...

 

که عاقبت به خویش خیره شدن همانا دماغ‌سوختگی است و بس. اما وقتی آدم، سگ، هر حیوانی، استخوانی به دندان غم نداشته باشد، حاصل کار یکی شدن او است با آن کس که در بُن آب نشسته است. اما این حیله را آموختن فدیه می‌طلبد. نمی‌خواهم حدیث طی مراتب را به یاد بیاورم. پی آن من‌ام، پی خویش، پی‌جوی خویشتن. دور از چشم خانه‌خدا، در را به روی خود بسته‌ام و لخت در مقابل خود ایستاده‌ام.

می‌توانید نگاه کنید اگر به قصد معامله نیامده‌اید.

 

 

 

این واژه چه چیزی به خیال درمی‌آورد؟

 

در خیال تو هرچه بیاورد، روزگاری اشک اهورا بود و زننده‌ی دیو عطش. تقدیر ناگزیر ما است شاید که این پرسش را من پیش می‌کشم که در هلند نشسته‌ام که کشور آب است با مردمانی که مأمور آبادی زمین خدا شده‌اند، آباد کردن زمین خدا. سنگ بر سنگ نهادن. جایی که سنگ نیست، ندارد. و زمین خدا از همین خاک زیر پای من شروع می‌شود تا از حد آخرین فلک درگذرد. جاودانه همین تسمه‌ی گردان است. امشب شیفت شبانه‌ی من تمام می‌شود و فردا سحر نوبت تو است. یا اشتباه می‌کنم تو هنوز هم در فکر تصحیح خرابی کار منی؟

نیم‌ساعت با دوچرخه پا زده‌ام. این‌جا کمی درنگ می‌کنم. چرخ را می‌گذارم کناری و می‌نشینم: درخت خرم و نهر پر آب!

باران اگر نباشد و آسمان کُم ندهد زیر بار ابر، یک ذره آفتاب هم اگر نصیب شود، سایه خوش می‌شود: جنةالمأوای محمد است، فردوس برین ما.

این‌جا نشسته‌ام: کناره‌ی کانالی که پُرپُر، لبالب آب شیرین به دریای شور می‌برد. و من دشتستانی‌ام. دشتستانی نباشم یزدی‌ام، کرمانی‌ام، خراسانی. آب در دل من قرب دیگری دارد. آب درازترین قنات تنگ ارم بر سوی چشم و طول قامت من بی اثر نبوده است. ــ می‌خواهم هیبتم را در خیال بیاوری وقتی که دوچرخه را رها کرده‌ام و در پی سایه‌ای خوشم، بر کناره‌ی این نهرــ پی سایه‌ای خوشم تا داد بزنم آهای، بیایید، بیایید که یافتمش: جنةالمأوای محمد است این شهرک هلندی. دانسته‌ام که با دیدن یکی دو درخت خرم و تر، یکی دو نهر آب روان هول می‌شوم هنوز. کمی میدان دید می‌گسترم: روبه‌رویم صفی از دست‌های غولی جذامی از خاک درآمده است، مکرر تا آن‌سوی انتهای افق. هیچ شکل درخت ندارند و در من هنوز ایلاتی پیری نفس می‌کشد که آفتاب را هر صبح و شام تعظیم می‌برد و بر درخت سبز دخیل می‌بندد، به قصد گرفتن حاجت.

آن آقای باستانی که حسابدار مرده‌ریگ قبیله است و مورد وثوق همه گفته است ما سی‌و‌شش‌هزار و اندی کیلومتر کاریز داریم، قنات داریم، نهر کنده در زیر زمین. برای آب. برای آبیاری، آب‌آری، بیرون کشیدن آب از بُن زمین. در این گوشه از جهان که من سر درآورده‌ام چیزی در همین حدود نهر کنده‌اند، کانال دارند. برای آب، برای آببری، برای بردن آب. برای زه‌کشیدن و خشک کردن زمین. می‌پرسم از خودم: این مردمان چه‌قدر، چه‌قدر، چه‌قدر آب شیرین به دریای شور برده‌اند و می‌برند و ما چه‌قدر، چه‌قدر، چه‌قدر در پی آب، در بُن قنات‌ها سر به صخره‌ی سیاه کوبیده‌ایم و می‌کوبیم؟ کدام تشنه به آب رسید یا کی یکی درآمد و این مردمان را خبر رساند که: بس است، عقوبت تمام شد؟  

در کناره‌ی همین کانالی آبی که شرحش گذشت از بی‌هودگی این‌ها و هوده‌ی خود دل می‌کنم و برمی‌گردم به روز اول، به آغاز مدرسه. می‌پرسم: آب اولین روز مکتب یا مدرسه را به یادت نمی‌آورد؟

 

آب      آب

آب      بابا

بابا      بابا

بابا      آب     داد

 

یعنی این‌ها‌همه اتفاق بود و ضرورت آموزش الفبا به بچه‌ها که اولین درس مدرسه آب بود: آ، ب، آب، بابا، نان... و آن داستان‌ها؟

 

در آغاز الف بود، علف، دار و سرش نبود. کله‌ای سنگین داشت که وبال دارش بود، وبال قدم، از دار گُنده‌تر. چون زمان بگذشت سر به سامان رسید و الف، علف، دار سر گرفت، آ شد، یعنی رسید و دارا شد، دارای دار: الف، ا، سر گرفت، آ شد و پس در پی دار سر گرفته ردیف شدند؛ آ ب...  این‌گونه بود که سردار صحنه آب شد تا سر و دار را از آب تا آخ واپسین بگرداند و در خمار دمی که برنمی‌آید خراب کند، به آهی.

از یک نقطه می‌شود به همه‌ی جهان رسید. باید نشست و زُل زد به نقطه‌ای و غرق تماشای آمد و رفت شد، غرق تماشای آمدن شدن. این اتفاق بود آیا که الف، علف، با آه سینه گشود بر دنیا و دریافت که آب اولین است و به آخ رسید که آخرین منزل سفر است؟ باید نشست مثل حواصیل زُل زد به گوشه‌ای، نه مثل گنجشککی چموش که از سر این شاخه به سر آن شاخه می‌پرد، یا وزوزوز، وزوزوز، وزوزوز از این گوشه به آن زاویه چمید، چشید، گرد کرد و برای خرس عسل کشید.

 

 

سیری شتابناک بر گردش آب در "فرهنگ"های فارسی

 

"جمال‌زاده بنیان‌گذار ادبیات نوین داستانی ایران است." این را نامه‌ی کانون نویسندگان ایرانی در تبعید آورده است تا معنای گفتاری از محمدعلی سپانلو را اشکار کند که خود نقلی از کار یحیا آریان‌پور گرفته است و ایشان از زبان چاپکین روایت کرده بوده است؛ در باب و باره‌ی نقش سیدمحمدعلی‌جمال‌زاده در تاریخ داستان‌نویسی مدرن ایرانی. نقل اندر نقل می‌آید و آدم از یاد می‌برد که سید هنوز زنده است، نفس می‌کشد. این هم آشکار است که من گفتار این بزرگان را به کشکی نگرفته‌ام و نمی‌گیرم. آورده‌ام تا به بُن باور سید سرک بکشم و حال و روز گردانندگان داستان ادبیات نوین ایرانی (فارسی) را دریابم. بینیم همین آب که خیال بابا را به خاطر می‌آورد، در ذهن و در زبان سید چه عالمی دارد. آب نخستین واژه‌ی "فرهنگ لغات عامیانه"ی سید است. به ترتیب و بی‌فاصله گشایش کتاب را شمایل پیش چشم می‌نشانم. با این یادآوری که همیشه هم همه‌گان به گل روی بابایشان افتخار که نمی‌کنند هیچ، گاهی شرم می‌کنند از این که بابا را به دیگران نشان دهند که زیاد هم بی‌جا نیست.

 

 

 

چه‌طور است؟ می‌شود که در "فرهنگ عوام"ی این چنین تشنه و عطش‌زده آب معنایی جز منی و انزال و شاش خر نداشته باشد؟ زیر و رویش کرده‌ام. نداشته است.

این هم برای آن‌ها که پی بُن‌چاق و قباله می‌گردند:

 

 

خُب. می‌گویم سید در این مدت پاک از آب و خاک ملک دارا دور بوده است. از یاد برده است. پیش می‌کشم. پیش‌تر می‌آورم. چارکی سده دیرتر. این بار نام "فرهنگ" را می‌آورم. تماشا کن. در آثار "نویسندگان معاصر" معنای آب را بیاب:

در "فرهنگ ترکیبات و واژه‌های نو و متداول در آثار نویسندگان معاصر ایران" ذکری از آب نیست. ایشان از آب در گذشته‌، با آباد شدن می‌آغازد:

 

"آباد شدن: سیر شدن. بچه‌ها با آن کاسه اش آباد شدند.

آباد کردن جایی را: اهالی شهر یا محلی را یکسره از وصل بی‌دریغ خود کامیاب کردن. در شهر یا محل مورد نظر، بی‌بندوباری در روابط عاشقانه، رسوایی بالا آوردن:

ــ شهر خودش را آباد کرده، حالا پا شده آمده این‌جا دم از نجابت می‌زند."

 

می‌بینم اگر این‌طور پیش بروم به همان‌جایی می‌رسم که هدایت نشسته بود. در این که طرح شد گفتم. بُل نگیر. گفته بود هستی ایرانی مسیری است که این سوراخش را به آن سوراخش وصل می‌کند. چنین چیزی. به فرهنگی دیگر سر می‌زنم:

 

کی ام من؟ آب و باد و آتش و خاک

عـروجـی می‌کنم هـر شب در افلاک

 

آب. آبی که به مصرف آشامیدن می‌رسد.

آب. آب خوراکی. آب خوردن. آب قابل شرب:

ــ یک لیوان آب می‌خواهم.

ــ آب در یخچال است.

ــ او همراه با غذا زیاد آب می‌خورد. ــ

 

گفت و گوی بالا بین زن و مردی گذشته است.

چه کسی آغاز کرده است؟

o آقا       o  خانم

 

جمله‌ی معترضه از کی است؟

o آقا        o خانم         o امتحان می‌گیری؟

همین سه جمله داستانی کوتاه و کامل است: سر سفره. زن. مرد. کودک. حالا داستانش را برای خودت بنویس و مستسقی را آشکار کن.

 

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی من می‌گذری، با خبر باش عزیز!

 

همه را قیچی کن و دور بریز تا به نشانه‌ای برسی که گفته بودمت.

 

چنین گفت با من به دانش درست

که جز آب جوهر نبــود از نخست

ز جنــبــش نمـودن به جایی رسید

کــزو آتــشــی در تخــلخــل دمــیـد

 

دیدی؟ دوباره ببین:

 

از بُن هر مژه‌ام آب روان است بیا

اگرت میل لب جوی و تماشا بـاشـد

 

 

استاژ لحاف‌کشی

 

برمی‌گردم به آب و آن‌چه سهم من است تا به "فرهنگ" فارسی برسم که از آب رد شده و به آب‌گوشت رسیده است. تا گرفتار عطش اجدادی تقاص‌طلبی نشده‌ام این را نگاه کن. برای روشن کردن معنای آب در "فرهنگ" فارسی آمده است. جمله‌ی پرتی است. همین جمله‌ی روبه‌رو. نوشته‌اند:

ــ امروز با همسرم حرف‌مان شد.

یک جمله‌ی خبری است. یعنی دعوا کردیم. یعنی...

 

جمله را دوباره بخوان. جمله خنثا است.

جمله‌ی خنثا را جنسی کن.

جمله‌ی جنسی را سکسی کن.

حالا ریش‌سفیدی کن این سر و هم سر را هرطور تجربه‌ات فرمان می‌دهد دست به دست بده و دعوای عروسی را بخوابان تا خونی نریخته است.

 

 

تقدیم‌نامچه

 

برای خویش مهربان و خانه‌ی امنم.

بیت: از خویش به خانه رفتم، از خانه به خویش.

ابلهانه است ولی زیاد پیش می‌آید که ببینم باز بی‌راهه زده‌ام، باز در حوالی حافظیه‌ام. چیزی مانده به سی‌سالگی، شوریده‌تر.

این بوی تپاله امروز بی‌داد می‌کند. از بالکن خانه‌ام به دنیای آن سال‌ها می‌پرم و همچنان بوی تپاله هست تا یواش‌یواش عادت کنم به این که این‌جا نشسته‌ام و همه‌ی تنگی نفس را هم نمی‌شود به حساب این آب و هوا گذاشت. نه همه‌اش از این هوا نیست.  منم که در سر خیال محال می‌پرورم. هرچند دیری است از میانه‌ی راه گذشته‌ام و حالا دیگر دارد غروب می‌شود و وضع چشم‌ها، پا، این قفس سینه، این کیسه‌ی هوا.

ــ سیگاری به من می‌دهی غزیز؟

 

نفس می‌کشم.

نفس می‌کشم.

نفس می‌کشم و خیال می‌کنم به خودم. خیال می‌کنم به هفت سال بعد، هفده سال بعد، بیست و هفت سال بعد، سده‌ای بعد، هزاره‌ای بعد که هیچ‌گاه در خیال هم رکاب نمی‌دهد. مگر خاطری گُنگ در آئینه‌ی غبار. می‌رود. می‌رود به کوچه‌هایی که یک ذره غریب نیست و هیچ آشنایم نمی‌شود. یک جا گیرش می‌آورم، آن حقه را، این دلیل خیال را، این مکر مار را. می‌گویم گیرم که نوح باشی، جمشید و جام بر کف، آیا فراموش می‌کنی آن خانه را؟

سال سیاهی بود بیست و هفت‌هشت سالگی‌ام.

سال روشنایی بود بیست وهفت‌هشت سالگی‌ام.

دیگر هیچ خانه‌ای خانه‌ی پشت حافظیه نمی‌شود. هیچ خانه‌ای جایش را پر نمی‌کند.

برادرم گفت: به‌ات گفته بودم که. خبرش را داده بودم. تمامی آن خانه را خراب کردند و بر زمینش برجی ساختند. برجی به چه بلندایی! برجی ساخته‌اند برای معلول‌های انقلاب:

برجی بلند برای معلول‌های انقلاب

 

می‌تواند نام یک قصیده باشد یا تبلیغ خوبی برای بلیط‌های اعانه‌ی ملی. خانه‌ی حافظیه. خانه‌ای که در آن استخوان ترکاندم. خانه میراث مادربزرگ بود. وصیت کرده بود که به ترکیب خانه دست نزنیم. از زیر سرو ناز کهن ــ که جای و نشیمن بابا بزرگ بود ــ تا انجیربُن ــ که پیش‌تر جوی قنات رکن‌آباد از زیرش گذشته بود و حالا جایگاه مادر بزرگ بود. ــ ما داده بودیم چرخه‌ای از آب درست کنند. جوری که آب از لوله‌های شهر می‌آمد آن سر حیاط، می‌رفت توی حوضی سرپوشیده جمع می‌شد، از آن‌جا پمپ می‌شد، خالی می‌شد توی جو، می‌رفت پای سرو ناز کهن و پیچ می‌خورد پای انجیربُن که جایگاه مادر بزرگ بود. دست می‌برد توی جوی آب و با سر انگشت‌هایش خاک زیر سایه‌ی انجیربُن را نم می‌زد. بوی نم و خاک نم‌خورده که بلند شده بود می‌گرفت می‌خوابید و آب در چرخه می‌رفت تا آن سر حیاط، در حوضی سرپوشیده جمع می‌شد تا از آن‌جا پمپ شود در جویی که نامش را از رکن‌آباد گرفته بود و برود پای سرو ناز و انجیربن و برگردد.

بابابزرگ آن‌قدر پیر شده بود که آدم رغبت نمی‌کرد نگاهش کند. مادر بزرگ می‌رفت مگس‌ها را از دور دهانش می‌پراند و گاه‌گاه دو سه قطره آب انار می‌چکاند روی لب‌ها و توی دهان همیشه بازش. تنها مادر بزرگ می‌دانست چه غرو لند می‌کند.

ــ مادر بزرگ چه می‌گوید؟

ــ هیچ عزیزم. زیاد پیر شده است. کاریش نداشته باش. به کار خودت برس.

 

سال سیاهی بود بیست و هفت‌هشت سالگی‌ام. سالی که خانه را رُمباند و آوارش را روی شانه‌ام نهاد.

سال خوشی بود بیست و هفت‌هشت سالگی‌ام. سال روشنایی بود. سال دیدار دوباره با حافظیه، با حافظ، با گل سرخ سرخ سرخ، گل باغی.

سال بابابزرگ را هنوز برنچیده بودیم. من بودم و او. دیگر کلی با هم ایاق شده بودیم. پرسیده بودم: مادر بزرگ این چه گلی بود که به سر خودتان زدید تا بر سر ما بیفتد؟ حالا قشنگ برایم بگو چه شد کار شما به این‌جا کشید و کار ما را به این‌جا کشاند، به این خانه‌ی خراب؟ چشمک زد. چشمک زدن تنها اشارت مادر بزرگ بود که هیچ‌گاه عوض نمی‌شد. همیشه همان ابهام اولین، همان شوخی و شنگی، همان شنگیدن، همان هزارتوی استعاره. هیچ‌گاه معنای چشمکش معلوم من نشد تا آخرین دمی که همین اکنون نفس تازه می‌کنم در آن. از همان کنار سمار گفت: هی‌ی‌ی‌ی. یعنی کوتاه کن. بعد رفت سر داستان همزاد من که همه‌چیزش عین من بود و همیشه همراهم بود. پرسیدم: چه شد که اسیر زمین شدید؟ چه شد که گرفتار خاک شدید؟

گفت: درست یادم نمانده است که چه شد. پیش آمد. اما بگویمت که چای آن‌جا به این خوشمزگی نبود.

برایم چای ریخت. شعله‌ی سماور را کم کرد و رفت زیر سایه‌ی انجیربُن بخوابد.

کمی دور سرو ناز کهن پرسه زدم. کمی نگاه کردم به آثار مانده از پشه‌بند سفید بابابزرگ و به عنکبوت پیر و چاق رسیدم که رشته بسته بود و راه قدیمی گل‌بُن گل‌های سرخ را بسته بود و آدم مجبور می‌شد سرو ناز کهن را دور بزند. این گوشه، گوش هشتم خانه‌ی عنکبوت به زمین رسیده بود. همان‌جایی که بابابزرگ سر می‌گذاشت. چند اره ملخ، یکی دو بال پروانه، چند اسکلت زنبور عسل، یکی دو پر کبوتر چاهی... غرق تماشای خانه‌ی عنکبوت بودم که سر رسید:

ــ این پیش پایت سکندر نهاده سر. پیش‌تر می‌رسی به کله‌ی کی‌کاووس.

 

 

تکلیف شرعی رعیت

 

برو بالای میز. همه‌ی آدم‌هایی را که تا حالا دیده‌ای، شاگرد، استاد، بستانکار، پیرمردی که سر سنگی در راه نشسته بود، آقای محمدابن‌محمود، آقای سگ، سگ ماده... همه را به یاد بیاور و جای دوست و دشمن را نشان بده.

حالا از میز پایین بیا. این هم جایزه‌ات که تا این‌جا تاب آوردی و کشیدی.

 

 

برش دار، هندوانه‌ی استاد را بزن زیر بغل و راه بیفت که زبار رفت. یادم نمی‌رود. گفته بودم که گاهی صله می‌دهم. نگهش دار. هنوز یک معجزه‌ی بیات دارد. بردار و بگو چه چیزی را به خیالت می‌آورد. در یک واژه بیانش کن. کوتاه و مقتدر.

واکنش روان‌تنانه‌ات از آن واژه:

الف: روان: ........................

ب: تن: .............................

 

حالا به حرف‌هایی که می‌بینی به دقت نگاه کن. با معناترین نامی را که از این حرف‌ها بیرون می‌کشی در قابی بگذار و گوشه‌ای نگه‌دار برای روز در راه، برای فردا.