|
|
|
|
|
![]()
بازگشت به صفحه ی اول
تقاصطلبی نوستالژیک |
|
حکایت شمشير شاهعباسی
يکی از عشاير غيور که آوازهی دليری و شجاعتش- چنانکه خودش میگفت- مو بر تن گرگ بيابان هم راست میکرد، روزی سوار بر اسب از راههای کوهستانی و صعبالعبور بختياری، آنهم يکه و تنها راه میسپرد. از اينکه همهی املاک آن منطقه متعلق به خانواده و ایل و تبارش بود، غرق شادی و غرور شده و داشت برای آينده نقشهها میکشيد که به ناگاه يک گردن کلفت قُلتَشَن که به صورت چون ديو، و به سيرت همزاد ابليس بود از خم دره پیدا شد و سر راهش را گرفت. آن مرد نيمه وحشی با آن ريش و سبيل سالها نتراشيده که از سر و وضع ظاهرش میشد پیش پیشکی قضاوت کرد که بویی از تمدن، آدمیت و بهویژه ظرافت نبرده است با لحنی که هیچ جایی برای برو برگرد باقی نمیگذاشت به قهرمان ما گفت که سر اسبش را به پايين، به سوی دره و رودخانه برگرداند. حالا بهتر است باقی ماجرا را از زبان خود او و با لهجهی شيرين خودش بشنويد. يادتان باشد که او بيشتر شينها را سين تلفظ میکند و نقطهها از قلم نيفتادهاند و نيز معنای کلمه و جملههايی را که برای فارسیزبانان ناآشنا بوده در پرانتز آوردهام.
"ای (اين) اَ خدا بیخبر به مو گُت بِرَو به لَم (پايين). مو هم اُفتيدُم جلُو اُ رفتُم به لَم، کنار اَو (آب). مو رفتُم به لَم، اما نه ایکه خدا نکرده فکر کنی ترسيدُم، نه! درسته اون موقع هنو خیلی جوون بیدُم و یارو دو قد مو سن داشت، اما مو شُمشير شاهعباسی دِ قَدُم بی، باک زِ شير نر نِداستُم. مو فقط ایخواستُم ببينُم منظورس چِنَه. بی ای که مو چيزی بِگُمِس يا او حرفی بزنه رفتيم و رفتيم تا رسيديم لَوِ رود. تو راه هی خدا خدا ایکردُم که چيزی بگه تا شُمشيرُمو بکشُم به جونس و بفهمونمس که یه من ماس چهقد کره داره، اما پدر سگ هيچی نگُت. لَوِ رود یه درختی بی. غير من و اونَم ديّاری اونچه نَبید، اما مو شُمشير شاهعباسی دِ قَدُم بی، باک زِ شير نر نِداستُم. اونچه ای مردک به مو گُت زِ اسب بيَو به لَم. مو ایخواستُم ببينُم منظورس چِنَه و اِلاّ همو طور که سيتون گفتُم مونی که شُمشير شاهعباسی دِ قَدُم بی، باک زِ شير نر نِداستُم. مو زِ اسب جِستُم به لَم، فِرزی اسبو بستُم به درخت اُ راست همچو سدّ سکندر وايسيدُم جِلُوس که ببينم ای مرتيکه منظورِس چنَه. مردک با او صدای نکرهاس به مو گُت: "چوغاتو دِرآر ببينُم"! هوا هم بیپیر خیلی گرم بی. مونَم اَ خدا خواسته اونه در آوُردُم اما زیر چشمی و با غیظ یه سِیلی (نگاهی) بِس کِردُم که خیالس نرسه مو خدا نکرده ازس ترسیدمه. مو همهاس ایخواستُم ببينُم بعدس چی ایگو. بعد نه ایکه مو شُمشير شاهعباسی دِ قَدُم بی؟ باک زِ شير نر هم نِداستُم. بعدس اشاره کِرد که چوغاتو بنِه زِمین، پیرهنِتام دِرآر. مو هم نه که بترسُم، چون شُمشير شاهعباسی که از اجدادُم به مو به ارث رسيده بی، هنی دِ قَدُم بی و باک ز شير نر هم نِداستُم. مو هَمَس ایخواستم ببينُم ای اَ خدا بیخبر چی ایخواه. خلاصه چی سرتونو درد بيارُم! ديدُم که ای بی ناموس به مو اشاره کِرد که او شولارِتَم (شلوارت را هم) درآر. آقا مونَه نمیگی؟ یه آن غیرتُم به جوش اومِد و دستُم رَت سی قبضهی شُمشير شاهعباسی که اَ غِلاف بکِسُمِس بيرون و بِزَنُم به فرقس دو شقهاس کنُم! اما ديدُم نه! ديدُم اولِس مو که هنو شُمشير شاهعباسی پر شالمه و باک زِ شير نر هم ندارُم چه رسد به ای که یه آدمه و جونی نداره، دوّمس ای که، اگه ایطوری میکِردُم نمیتونستُم بفهممُم منظورس از ای کارا چنَه. هر چند سرتونو درد ایيارُم، اما سيتون بُگُم که شروع کِردُم به سبک سنگين کِردَن. یه سِيلی به خودُم کِردُم، ديدُم مو، پسر خان گَپ (بزرگ) هنو هم که تو مُلک دراندشت پدرُم هستُم. اسبُم هم که همیجوری کنار خُودُم به درخت بستهاس. رو چوغای خودُم هم ايستادُمه و پيرهنُم هم کنار دستُم. خُب ديدُم مو که اَ چيزی نمیترسُم، اونم با ای شُمشير که هيشکی لنگهشه نداره. گُتُم خو بذار شولارَمو هم بنُم روسون. بعد شولارُمو هم درآوُردم نهادُم رو باقیسون تا ببينُم ای مرتيکه حر (خر) بالاخره منظورس چِنَه. مهم همی بی که ای شُمشير شاهعباسی هنی دِ قَدُم بی. اما خدا به سر شاهده با خودُم عهد کِردَه بيدُم که اگر گُت شُمشيرته واکُن، یعنی همی که کلمه شُمشيرُ گُت، مونَم اونه از غلاف بِکسُم و به يه ضربت چی (مانند) خيار تر دو شقهاس کُنُم. اما جونِس به دنيا بی و بختِس بلند که هيچ کاری به کار شُمشيرُم نداست. خلاصه چی سيتون بِگُم! سرتونو درد نيارُم. مونَه فرض کنيد تو ای آفتاب، زير سايهی ای تک درخت، کنارِ ای رود، تو ملک پدری،رو بالاپوش خودُم ايستادُمه. لباسام هم کنار دستُُم، اسبُم هم که داره سی خودس چرا ایکنه، شُمشيرم هم که به کمرُم، که ديدُم ای نامرد باز ایخواه یه چيزی بگه. گُفتُم به روح اجدادُم اگه ای دفعه بخواد بگه شُمشيرتو واکن، چونو ایزَنُمِس که دو فاق ایبو. (همچين میزنمش که دو نيمه بشه). اما حرومزاده اينه که نگفت. گفت دولا شو ببينُم. مو هم نه ایکه آدم کنجکاوی هستُم؟ گُفتُم تا اينجا که صبر کردُم، ببينُم آخرس چی ایبو. مو هم شُمشيرمو کمی جابجا کِردُم، زانوهامو نهادُم رو چوغای خودُم تو ملک پدری و یه سِيل چپی بِس کِردُم که نزديک بی زَلُس اَو ایبو (نزديک بود زهرهاش آب شود). چی سيتون بِگُم! مو نه که شُمشير شاهعباسی دِ قَدُم بی؟ باک زِ ای چيزا نِداستُم. برا همین دو کندهی زانوهامو نهادُم به زمین و ای دفعه خیلی هم غضبناک سِیلش کِردُم و پیش خودُم گفتُم ببینُم آخِرس چی ایبو که دیدُم ای یارو رفت پشت سرُم، تو گویی زیاد طول کِسید؟ نه! زياد هم طولی نکسيد. تا بيام بفهمُم اون پشت چه کار داره و چی شده و چی نشده، ديدُم وخيزاد. اما وقتی اَز پشتُم وخيزاد کاری کِردُم کارِستون! دونی چی کِردُم؟ رفتُم جلو و دو بامبی زدُم به ميون کلهاس و گُفتُم: "خاک به ميون سرت. مونهَ سی همی کشوندی به لَم؟ بدبخت نترسيدی که با ای شُمشير شاهعباسی دو شقهات کنُم؟"
مسعود کدخدايی
|
|
|
|
|
This is Sardar Salehi`s non-commercial site |
|