|
|
|
|
|
|
تقاص طلبی نوستالژیک کارهایی از دوستان مجموعه ی الفباییی داستان فارسی
|
|
صحرای کربلا "پس
چون حسین علی کشته شد با یاران، عبیداللهابن زیاد از ولایت عراق برنخورد، و
خدای مختارابنابیعبید را بگماشت تا بیامد و کشندگان حسین را همه بکشت و اول
عبیداللهابن زیاد را بکشت، و عمرابن سعد را بکشت، پس شمرابنذیالجوشن را بکشت
و آن سپاه که عمرابن سعد به کربلا آورده بود همه را همیآورد و همی کشت و هیچ
خلایق را یکسان نکشت؛ گروهی را به دیوال دوخت و به تیر بکشت و گروهی را بفرمود
تا زنده پوست کردند و گروهی را دست و پای و زبانها ببرید. پس
از آن مصعبابنزبیر بیامد و مختار را بکشت. پس
عبدالملکابن مروان بیامد و سر مصعبابن زبیر ببرید و بر سپری نهاد و همهی
پیران کوفه را بار داد. پیری از میان گریستن گرفت. عبدالملکابن مروان او را
گفت: ای پیر چرا همی گریی؟ گفت:
اگر دستوری دهی، تا بگویم. اینجا که امیرالمؤمنین نشسته است عبیداللهابن زیاد
را دیدم؛ سر حسین علی پیش وی نهاده. پس از آن مختار را دیدم؛ سر عبیداللهابن
زیاد پیش وی نهاده. و پس، مصعبابن زبیر را دیدم؛ نشسته، سر مختار پیش وی نهاده.
و اکنون امیرالمؤمنین را همیبینم؛ نشسته و سر مصعبابن زبیر پیش نهاده. و
همچنین هر باری ما را بار دادند تا بدیدیم و ندانیم پس از این چه خواهیم
دیدن."
|
|
|
|
|||
|
|
|||
|
|
|
This
is Sardar Salehi`s non-commercial site |
|